هَشت حَرفی

خودکشی عقل

چهارشنبه ۵ ارديبهشت ۱۳۹۷ ، ۰۳:۲۷ ب.ظ

ساده مطرحش میکنم. بدون نام بردن از شخصیت‌ها و استفاده از واژه‌های سرگیجه‌آور فلسفی و اجتماعی. 

وقتی از اسلامی کردن علوم میگویند برای من تا حد زیادی غیرقابل هضم است آنگاه که به یقین برسیم، تعلیمات اصیل دین منشا این دنیایی ندارند و علم هر آنچه میداند از این کره ی خاکی خارج نیست. دین از علم و فلسفه یک قدم جلوتر رفته. احتمال اینکه اشتباه کنم زیاد است و خب نمیخواهم  در این مورد بنویسم. قصدم چیز دیگری ست.

هستند آن‌هایی که دین دارند، اگر بی‌دین بودند بهتر بود و آن‌هایی که بی دین‌اند، اگر دین‌دار بودند بهتر. هستند عالمانی که اگر احمق بودند بهتر بود و احمق‌هایی که باید بیشتر میدانستند. هیچ چیز آن طور که ما خواسته‌ایم پیش نرفته و شاید ما هیچوقت از هیچ چیز درسی نگرفته‌ایم و هرچه میدانستیم به فراموشی سپرده شده.

در مصر در پارس در هند و خیلی جاهای دیگر، دین‌ها یا آیین‌هایی بوده‌اند که فراموش شده‌اند. چگونگی ساخت اهرام مصر یا باتری هایی که در مصر و ایران باستان کشف شده و یا عمل‌های جراحی که در این دو تمدن اتفاق می‌افتاده و نقاشی‌هایی باستانی که امروزه به تازگی نمود خارجی یافته اند که یا مکتشفی کشفشان کرده یا مخترعی اختراعشان. این ها علم هایی بوده اند که بعد از مدتی انگار دوباره کشف و اختراع شدند. زیادند تمدن هایی که در اروپا و آسیا و افریقا و امریکا زیر خاک رفته‌اند و با کاوش پیدا میشوند و چه بسیار تمدن های پیشرفته ای که هیچ اثری از آن ها باقی نمانده باشد.

و اما انسان بعد از آن که فهمید نباید مثل بربرها زندگی کند و کلیسا را مهم‌ترین عامل عقب ماندگی دانست، خواست که با علم، صد سال دیگر در آرمان شهر زندگی کند. حسادت میکرد به آن هایی که قرار است آن موقع جوانی کنند. و فقط با علم.

هنوز در رویاهای خودش غوطه ور بود؛ که کالودن، اولم، واترلو، کریمه، میوند، جنگ جهانی اول و دوم و آرماگدون بی رحمانه با تلفات بسیار رخ داد. کشف داروها و راه‌های ضدبارداری، اصلی ترین نهادشان، خانواده، را از هم پاشید و بی بند و باری را ساده کرد. هنر به ابزاری تبدیل شد که دیگر زیبا بودنش اهمیتی نداشت(مثل نقاشی و موسیقی و نمایش[سینما]). رسانه ها وسیله ای شدند برای بهره‌کشی نوین(مثلا روزنامه) و نوین‌تر(مثلا رادیو) و نوین‌تر(مثلا تلویزیون) و خیلی نوین‌تر(مثلا اینترنت و شبکه هایش). کشف اینکه در آسمان هیچ چیزی نیست جز تعدادی ستاره و سیاره و سیاهی، رویا‌بافی‌ها در مورد جهانی ورای تصور انسان را کم رنگ کرد. اینکه خورشید فقط یک ستاره است مثل بقیه و ستاره های بزرگ تر از آن هم وجود دارند، نشاط صبحگاهان را کاست. کشف اینکه ابرها فقط بخار آبی متراکمند افسانه ی فرشته های میان ابرها را به نابودی کشاند. اینکه باران و برف، سرد شده‌ی آن بخار آب هستند، شاعرانگی‌ها را بی‌اثر کرد. آدم مجموعه‌ای از سلول شد مثل تمام موجودات هم رده‌اش. هرچه علم پیش رفت و هرچه خواست حقیقت را بیشتر بفهمد، انسان بیش از پیش از بین رفت و گم شد. فقیر شد. تنها شد. نا امید شد. هیچوقت هیچ کس نمیفهمد که کشفش یا اختراعش قرار است چه بلایی سر بشر بیاورد؛ اما، یقینا میداند که بشر بالاخره راهی پیدا میکند که در جهت شر، از آن استفاده کند. شبانه با اسلحه وارد خانه ای شود، با چراغ قوه راهش را بیابد و با پیچ گوشتی در یک صندوق را باز کند و اموالی را به سرقت ببرد و سوار ماشین پر سرعت با چراغ های روشن و سوخت بنزین شود و در جاده ای آسفالت، براند. 

ما در دنیایی زندگی میکنیم که اگر نباشیم، به نظر اتفاقی نمی افتد و راهش را همان طور ادامه میدهد. مثل میلیون ها افریقایی که به خاطر جنگ و برده داری و گرسنگی مردند. شاید امروز تا حدی وحشی گری های قبل را ندارد؛ اما، او مجبور است برای صلح هم با ابزار وحشی گری وارد عمل شود و اگر مجبور به استفاده از ابزار شود اتفاقات بسیار وحشتناک تر از قبل می افتد. مثل ژاپنی هایی که به بهانه ی صلح سلول هایشان هم تجزیه و ناپدید شد.

سوالی که در انتها بعد از این مقدمه‌ی بی سر و ته و ناامید کننده میخواهم بپرسم این است که به مفصل ترین شکل ممکن بگویید اگر همینقدر ناامید کننده و شاید واقعی تر به زندگی و بشر نگاه کنید، معنایش (زندگی) برای شما چیست؟ به چه خاطر و به چه امیدی زندگی میکنید؟ چه چیزی به شما انگیزه ی پیش رفتن میدهد؟ و خاص تر اینکه در مورد دین چه دارید و چه ندارید، چگونه فکر میکنید؟

و بعد خودمونیش این میشه که چند تا از دوستان این پست رو ندیدن و نزدیک نمایشگاه کتاب دوباره خواستنش که باز لینکش رو میذارم:

دعوت به جامعه‌شناسی

  • ۹۷/۰۲/۰۵
  • #هَشْتْ_حَرفى