هَشت حَرفی

آرام نگیریم

جمعه ۷ ارديبهشت ۱۳۹۷ ، ۰۳:۵۴ ق.ظ

تو بگو درویش، چرا آشفتگیم را انتهایی نیست؟ من خسته ام. امانم بدهید. گرد از پلک هایم بردارید. جرعه ای آبی، تکه ای نانی، سر سوزن نمکم بدهید. زخم تب دارم را چگونه تیمار کنم؟ کجا بمانم که او نباشد؟ به کدامین سو برانم که عطرش وجودم را شعله ور نکند؟ چطور از سر این نای سرگشته ی مقهور، هوس نی را بیندازم. بیا سهراب، بیا دمی را هم نشینی کنیم که من هم چون تو دلم گرفته، دلم عجیب گرفته است. امان از سری که بی او بودنش بی تابش کرده. امان از تو سهراب که خوب میفهمی و میدانی و میخوانی و میسرایی شعله ی خونین دلمان را که تا به سر زبانه میکشد و میسوزاند و میسوزاند و میسوزاند هرآنچه غیر او را، هر آنچه عجیبِ قشنگ نیست را. گذشته نیست، آینده نیست، هر دو در عدم محض و بین دو عدم، بودنی ست، دمی ست. این تمام آن چیزی ست که خیام وار میبینمش و مولا نا وار نمیفهمم. پیچیده تر از راه است  راهبر ما صائب، میدانم. موجیم که آسودگی ما عدم ماست، ما زنده به آنیم که آرام نگیریم کلیم، میدانم. من این همه را میدانم. نمیدانستم بهتر بود. ندانستن، نبودن بود، مردن بود. امان از سودای دلی که سر را به عشق زنده کرد و زندگی را ساخت.

  • ۹۷/۰۲/۰۷
  • #هَشْتْ_حَرفى