هَشت حَرفی

جانا

دوشنبه ۱۰ ارديبهشت ۱۳۹۷ ، ۰۳:۳۴ ب.ظ

هیچگاه آنقدر عمیق انتظار نکشیده بودم. راه آهن، کنار آبسردکن. طولانی ترین انتظار ممکن. ثانیه هایی که نمیگذشتند. عقربه ی سیه مست ساعت، تلوتلو میخورد و نمیرسید به آنجایی که باید. چندبار مجله را ورق زدم. اندیشه پویا، شماره چهل و هشت. گزارش ویژه ی «جزیره ی سرگردانی» و همه ی آن چیزی که باید در مورد سی و چهار دوره ی کتاب سال میدانستم. چندبار خواندمش و فقط همان جزیره ی سرگردانیش یادم مانده. میخواندم و اصلا نمیفهمیدم که میخوانم. آرام نداشتم. آرام هم ندارم.

هیچوقت فکر میکردم مهم ترین اتفاق زندگیم، راه آهن باشد؟ سرنوشت خیلی وقت ها جور دیگری رقم میخورد. آنطور که خودت باورت نمیشود. آنطور که خودت اصلا نمیفهمی چقدر عجیب است. آنطور که خودت اصلا نمیفهمی چرا آن جایی.

مثل سربازان جنگ جهانی که از میدان نبرد می آمدند وَ از پنجره ی قطار دنبال معشوقشان بودند وَ بعد تمام جمعیت را زیر و رو میکردند تا دخترکی با آبشار مشکی را بیابند؛ میدانستم نیست؛ ولی، تک تک آدم ها را دنبالش گشتم. جزیره ی سرگردانی همان جا بود. بین آن همه ریل و واگن که هرکدامشان به یک سو بودند، بین آن همه آدم که هرکدامشان به یک سو میرفتند، «من» با نمای اکستریم لانگ شات در انبوهی از آدمها و ماشین ها، تنها و منتظر و ساکن و ساکت ایستاده بودم. 

کویر هم جزیره ی سرگردان دارد. جزیره ای آن دور دست هاست که هرچی میروی نمیرسی. سراب نیست، جزیره ایست که دور است، وسط دریاچه ای از نمک. رویایی ست. انگار که آنجا دنیای دیگری ست. از همان دنیاها که یک نفر غرق میشود و لب ساحلش پیدا میشود. از همان جزیره هایی که با شیشه و کاغذ و چوب پنبه پیامشان را به ساحلی دیگر میرسانند برای نجات. 

آن کویر تو را میخواهد. تو را با اناری در دست تا جان بگیرد. من گره خورده ام به آن کویر. به ذره ذره خاکش، به آفتاب و ابر و بارانش، به آبی و سیاهی و ستاره و ماه و آسمانش؛ چون، بیش از همه جا بوی تو را میدهد. پای تو در میان است که آنجا آرامم، میدانستی؟ پای تو در میان است که جزیره ی سرگردانی میشود تکراری ترین واژه ی متن. پای تو در میان است که از آن همه واژه فقط همین را یادم مانده. پای تو در میان است فقط. رد پای توست که در زندگیم میماند فقط. رد پایی بر من نمیماند جز تو، از هیچ چیز، از هیچ کس. ردپایی از داغ آتش نگاهت بر وجودم.


(ایهام همیشه حرف هایم را بهتر از خودم میزند. شاید قرابتمان به خاطر این است که هر دو در ایهامیم.)

  • ۹۷/۰۲/۱۰
  • #هَشْتْ_حَرفى