هَشت حَرفی

خلق غیب‌دان

شنبه ۱۵ ارديبهشت ۱۳۹۷ ، ۰۲:۱۰ ب.ظ

باید هر روز صبح، سرد و عصبانی به آینه‌ی مستطیلی ماشین نگاه کنم و دود سیگار را فوت کنم توی چشمانم و بعد، از اینکه به خودم دود فوت کرده‌ام لذت ببرم و چشمانم سرخ و درمانده بگویند: آره بابا فرمانده تویی. بس کن کورم کردی.

مثلا رفیق(مثل بلشویک‌های کمونیست) میگوید تو جوری سیگار میکشی که آدم هوس میکند و من میگویم که آل پاچینوی درونی دارم که یک بار از سیگار مرده و از کشیدنش متنفر است؛ ولی، میکشد که نمیدانم چه بشود. بعد میخواهد به کنسرت برود و میگوید تو هم بیا و من از کنسرت خوشم نمی‌آید. اتفاق وحشتناکی که درونم جریان دارد بی تفاوتی ست. گفتم از سیگار متنفرم متنفرم متنفرم و از کنسرت خوشم نمی آید و میگویم که اصلا فیلم های ایرانی را نمیتوانم تحمل کنم و از فیلم‌های هالیوود مدرن حالم بهم میخورد و گاهی دوست دارم فنجان قهوه‌ی ترک تلخ را به دیوار بکوبم و غمگین کننده است که گاهی از سیگار کشیدن خفه میشوم، به کنسرت میروم، مزخرف‌ترین فیلم‌های کمدی ایرانی را تماشا میکنم، مبتذل ترین فیلم‌های هالیوود مدرن را میبینم و پشت سر هم فنجان قهوه‌ی ترک تلخ را در دهانم خالی میکنم.

روزگاری بود که حس بشریت هم داشتم. سه تارم را بین انگشتانم میگرفتم و وجودم را بین تارهایش پیاده میکردم. میپرسد چرا دیگر نمیزنی؟ میگویم اولا که نمیزنند و مینوازند و ثانیا چمیدانم بابا. زرنگ میشوی؟ من خودم بیست سال است که از همه میپرسم چرا و به کسی هم  جواب چرا نمیدهم. از راه آمده‌ای میپرسی چرا؟ آنوقت میگوید تو بی‌رحمی و سریع از همه چیز میکَنی و میروی. حرف مفت میزند. جز من، همه حرف مفت میزنند و من چون دیگر حرف نمیزنم اینطور است وگرنه من هم حرف مفت میزدم. پول میدهید برای اینکه سرکلاس فلان استاد بروید؟ خب حرف مفت حساب نمیشود؟ پس حرف زور میتواند حساب بشود. حرف مفتی که برایش پول بدهی میشود حرف زور.

عکس زیر، منم و واضح‌ترین چیزی که مشخص است فریم عینکم است. سعی کردم معلوم باشد آن سه تار است بین انگشتانم؛ ولی، انگار نمیشد. برای همین صدایش را هم که مدت ها قبل ضبط کرده ام به همین جا سنجاقش میکنم. چرا؟ چمیدانم بابا.

  • ۹۷/۰۲/۱۵
  • #هَشْتْ_حَرفى

شما بنویسید

سه تار خوش صدایی دارید. منم یکی دارم، ولی اینطور صداهایی ازش بلند نمی‌شود. خدای نکرده یک موقعی فکر نکنید که من نمی‌توانم خوب بنوازم ها، نه، سه تارم خوش صدا نیست. :)

کوکش کنید به وقت ناظری و علیزاده.
کلا تو این پست اعصاب نداشتی هااا :)

اعصاب حداقل دیگه ته تهش هیچی هیچی نخواد یه چای سیاه تلخ میخواد که همونم نیست.
آدم عجیبی هستی. میدونستی؟

نه. شما اینطور تصور میکنید.
چقدر صدای سه تارتون گوش نواز بود . . .
نقاشی پر واضحه که خودتونید :)

پر واضحه جدا که خودمم؟
خودم واست میریزم :)) مهمون من:))

کاش میشد او را راضی کنید که چای لیمو بیاورد تا ما از این کرختی در بیاییم مثلا.
شاید چون توی متن اشاره شده بود، اولین چیزی که تشخیص دادم سه تار بود :) کلی سعی کردم تا عینک رو دیدم :))

سه تار بنظرم از اون سازهایی هست که یاداور کنج عزلت و تنهایی هست...خیلی خوب بود...

شایدم چون صدا زودتر از تصویر رسیده. 
سعیمو میکنم :))

قبلا سپاسگزارم پس!
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">