هَشت حَرفی

باری تنها حقیقت

جمعه ۲۱ ارديبهشت ۱۳۹۷ ، ۱۱:۱۹ ب.ظ

نهایتا صد سال است دیگر، خیلی‌ها و خیلی‌ها و خیلی‌ها به هفتاد هم نمیرسند. پدرم به پنجاه هم نرسید. او از پانزده سالگی میل رفتن داشت و چقدر سخت بوده که این همه صبر کرده. مینشست پای روایت عهد آوینی و هِی گریه میکرد. «سرزمین نینوا یادش بخیر، سرزمین نینوا یادش بخیر، کربلای جبهه ها یادش بخیر، کربلای جبهه ها یادش بخیر، ذوق و شوق نینوا کرده دلم، چون هوای جبهه‌ها کرده دلم، بود سنگر بهترین ماوای من، آه جبهه کو برادرهای من، آه جبهه کو برادرهای من» و منِ کودک، منِ نوجوان، دل بستم به روایت عهد و آوینی و آن خاک و خاکریز و سربند و چفیه. عجب جای عجیبی ست شلمچه. «انعکاس غروب آفتاب در آبگرفتگی شلمچه، تمثیلی تاریخی ست، آیتی ست از آیات قدس آفرینش که در خود، راز یک سنت تغییر ناپذیر را نهفته دارد». دل به جایی میبندی که فقط یک بار لمسش کردی. شاهنامه‌ی پراسطوره‌ی بلند شهادت.  +

محمدرضا هم همینطور. هنوز نتوانستم حتی سر مزارش بروم.  چه بگویم؟ هیچ ندارم. بگویم او فقط چند روز از من بزرگ تر بود و امروز جایی ست که آرزوی تمام ابناء بشر دیدن آن جایگاه بوده و من اینجا سرگردان و زندانی؟ زندانی ای که حتی شور رستگاری هم ندارد. آدم که آبروی خودش را نمیبرد. اصلا وقتی خبرش را شنیدم هم خودم را به ندانستن زدم. گفتم بقیه ی دوستانش هستند و یک عالم آدم دیگر هم حتما خواهند آمد و آنجا اصلا فرصت نمیشود دوش به دوشش بشوم. شاید چشم به راهم بود... دلم میخواهد تا همیشه چشم به راهم بماند. هر آدمی یک طوری ست. من هم طورم این شکلی ست.

  • ۹۷/۰۲/۲۱
  • #هَشْتْ_حَرفى