هَشت حَرفی

اِشلو

شنبه ۲۲ ارديبهشت ۱۳۹۷ ، ۰۲:۴۲ ب.ظ

نیمه‌های ماه رمضانِ سال نودوچهار، دم اذان مغرب، در گرمایی کلافه کننده، قدم زنان به سمت مسجد میرفتم که «عمو رجب» را دیدم و سلام کردم. گفت:«کوجا میری؟ مسجد؟» میرفتم مسجد. کنارم ایستاد و کمی از پسرش گفت و بعد از اخلاق و بعد از خدا و معاد و آن عالم دیگر و آن عالم دیگری‌ها. یادم نیست دقیقا چه گفت، فقط برداشتم از حرف هایش این بود که آدم از این دنیا جز خوبی و بدی هایش چیزی نمیبرد. نقاب کلاهم را پایین کشیدم، دستانم را در جیب هایم فرو بردم و به راهم ادامه دادم. 

چند روز بعدتر، وقتی هوا کمی خنک شده بود، کنار شیرینی فروشی دیدمش و گفتم که یک روز جمعه بیاید تا با ماشین ببرمش سر مزار پسر شهیدش. گفت:« او روزا که جِوون بودما، با ای چرخ چینی خودم میرفتما میمِدم. آما حالا دیگه قوه شو ندارم.»  لبخندی بر لبش نقش  بست. نقاب کلاهم را پایین کشیدم، دست هایم را در جیب هایم فرو بردم و رفتم. از نودوچهار تا نود و پنج هرجمعه که گذشت گفتم جمعه ی بعد میروم سراغش و چون کمی فراموشی دارد، مطمئنم یادش رفته.

اما یادش بود. نمیگویم از کجا فهمیدم که یادش مانده. آدم که آبروی خودش را نمیبرد. فقط در همین حد بدان که منتظر بود.

نودوپنج شد نودوشش. هر جمعه یادم می‌افتاد و بعد فراموش میکردم. پیش خودم میگفتم خب دیر که نمیشود. جمعه هایم اکثرا شلوغ است، واقعا وقت نمیشود. حرف مفت میزدم. مگر میشود جمعه‌ی آدم آنقدر شلوغ باشد که یک ساعت وقت نداشته باشد؟ آن هم من که زندگیم مدیریتی ست نه چریکی. جمعه نمیشد، شنبه میشد، یکشنبه هم بود و دوشنبه. این همه روز بود که میشد. 

دِی ماه نود و شش تصمیم قطعی گرفتم که این جمعه دیگر بروم درِ کوچکِ خانه اش را بزنم و بگویم کلاهش را بر سرش بگذارد و باهم برویم کنار شهیدش. پنجشنبه صبح، موقع صبحانه، برادرم پله ها را تند تند بالا آمد و گفت:«این پیرمرده که دوستت بود کی بود؟ عمو رجب؟ مرده!» پدر شهید، هفت سال رزمنده با گوش های سنگین، قدی بلند و پشتی خمیده، ریش و پیرهن سفید، قدم های آهسته، تنها زندگی میکرد. میگفت که پسرش از او خیلی بهتر بوده. 

دو سال، صدها بار به قطعه ی شهدا رفتم. هربار یادم افتاد که عمو رجب را بیاورم. هر جمعه و هر پنجشنبه یادم افتاد و فقط یادم افتاد. پس گردنی از این محکم‌تر؟ اگر کمی غیرت داشتم نباید زنده میماندم؛ ولی، ماندم. آدم که آبروی خودش را نمیبرد؛ ولی، آبرویی که اینطور رفته را دیگر میتواند بازگرداند؟ این بلاهت را مینویسد تا یادش بماند چه غلطی کرده.

هر بار که از جلوی خانه اش رد میشوم، رعشه میگیرم. همه ی عالم سکوتی وهمناک میشود. دیر نوشتمش، نه؟ تازه توانسته ام کمی با خودم کنار بیایم و خدا میداند چقدر کلنجار رفتم تا جمله های این متن شکلی بگیرند که بشود خواندشان.

  • ۹۷/۰۲/۲۲
  • #هَشْتْ_حَرفى

شما بنویسید

اخر متن هنگ کردم و تموم قول و قرارهایی که امروز و فردا کردم جلوی چشمم صف کشیدن
لازم نیست همیشه عمو رجبی باشه که اگر به قولت عمل نکردی،بعدش هر نشونه ای که تو رو یادش بندازه،خار بشه بره توی چشمت
گاهی قول و قرارهایی که با خودمون گذاشتیم، قول و قرارهایی که با خدا گذاشتیم...

گاهی این سرزنش های درونی آدم رو ذره ذره نابود میکنه...

خصوصا اینکه موقع خوشحالی ها بیاد سراغ  آدم و کوفت کنه همه چیز رو.
آخ از این حسرت ها... 

یوم الحسره ی دنیا.
یک دقیقه سکوت....

برای عمو رجب.
معنی کلمه اشلو رو می نویسید؟ 

اسم قسمت اول مجموعه ی شلمچه ست که تو همون قسمت اسم مستعار یه فرمانده ست.
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">