هَشت حَرفی

این دو به هم

دوشنبه ۲۴ ارديبهشت ۱۳۹۷ ، ۰۴:۱۲ ب.ظ

سر کلاس امر سیاسی، کم سن و سال ترین شاگرد کلاس بودم و طبیعتا ساکت‌ترین. راستش رو بخوام بگم یه تعداد از واژه هایی که معنی و مفهوم تخصصیش واسه‌ی همه‌ی حضار روشن بود رو معنای عمومیشون رو هم نمیدونستم. پنهانی و سریع صفحه ی گوشیم رو روشن میکردم و سایت واژه یاب و بالا پایین کردن اسکرول و پیدا کردن معنای تخصصی. کلاس، اصولا اساسا خوشبختانه خداروصدهزارمرتبه شکر، کلاسی نبود که کسی بخواد بامزه بازی در بیاره؛ قرار بود و هست که از اون اتفاق و از اون جمع ها محقق‌های خوبی خارج بشن. چرا این مقدمه رو نوشتم، نمیدونم. میخواستم بگم که یه جلسه بحث کشید به روش آینده نگری. هرکسی یه چیزی میگفت و خیلی ها کتاب هایی رو معرفی میکردن که به درد موضوع میخورد. منم دیدم یکی از کتاب های معرفی شده رو نشر نی منتشر کرده و دستم اومد که کتاب خوبیه(اصولا اساتید آدم حسابی ای که تو زمینه ی علوم انسانی فعالیت دارن کتاب هاشون رو به نشر دانشگاهی نمیدن و سمت انتشاراتی مثل نِی میرن). این کتاب: روش‌شناسی آینده‌نگری

کتاب استراتژیکیه. تو زندگی عادی هم تا حدودی به دردم خورده. میگم تا حدودی؛ چون، زندگی ما آدما خیلی وقتا مصداق این بیت مولاناست که میگه: از قضا سرکنگبین صفرا فزود/روغن بادام خشکی مینمود(همین بیت رو میتونیم ببریم ربطش بدیم به اصلاح طلبان خودشیفته‌ای که اصلاحات رو آپاراتوس قدرت پرستیشون کردن و سال نود و دو این بلا رو سر اصلاحات آوردن. تا ما اخراجی‌های دیروز و امروز اومدیم حرفی بزنیم گفتن شما به عقلانیت نرسیدید و جواب که ندادن هیچ، بی محلی کردن و بهمون خندیدن).

خوندن این کتاب جسارت خوبی بهم داد و باعث شد تصمیم های ناگهانی و شاید وحشتناکی (از نظر بقیه) تو زندگیم بگیرم. میوه ی تصمیماتم رو چند سال دیگه باید بچینم و ایمان دارم به این اتفاق. دردناکه ها. خیلی اذیت شدن داره. اصلا طبیعتش همینه. آدم هایی که نفهمنش دووم نمیارن و زود خودشون رو از زندگیتون میکشن بیرون که نفتی نشن. با مغز میخوری زمین، میخندن بهت. پا میشی خودتو بتکونی، میخندن بهت. از پله بالا میری، میخندن بهت. از پله پایین میای، میخندن بهت. نهایتا به هر نحوی میخندن و جاخالی میدن و موقعی که باید باشن فرار میکنن که نفتی نشن. خلاصه از این کتاب های روان شناسی که امروز خیلی زیاد منتشر میشه، از تریسی و راندا برن، زیاد خوندم. تاثیرش روم این بود که ریسک پذیریم رو به شدت مورد تهاجم قرار میداد. این کتاب چون اصلا خطش با اونا فرق داره و نمیخواد به زور چیزی رو غالب کنه، اتفاق دیگه ای بود. ازم موجودی ساخت، که وجودش واسه خودم قابل احترام و دوست داشتنیه و واسه بقیه تعاریف متفاوتی داره که حوصله ی شنیدنش رو ندارم و به کسی هم اجازه ی همچین اظهار فضلی رو ندادم هیچوقت.

البته اگه جای شما بودم، نمیومدم به حرفای یه پسرک بیست و دو سه ساله گوش بدم و بعدم بهش حق بدم و بعدم بخوام درستی حرفاش رو بسنجم و کتابه رو بخونم و ادامه و هیچی. اگه جای شما بودم صفحه رو میبستم و میگفتم بازم یه یادداشت احمقانه ی دیگه. همون کاری که خیلی ها وقتی حرف میزنم میکنن. اونا احتمالا «من» رو بهتر از شما میشناسن خب.

  • ۹۷/۰۲/۲۴
  • #هَشْتْ_حَرفى

شما بنویسید

هشت حرفی گناه نداره انقدر بی رحمانه تخریبش میکنید انتهای متن؟

گناه رو دکتر بازرگان داشت که نه محمدرضا پهلوی به حرفش گوش داد و نه انقدر که انتظار میرفت، جمهوری اسلامی. مرد سیاست خوبه بازرگان باشه که همیشه مورد هجوم واقع بشه و تهش تو یه مقبره ی خانوادگی دفنش کنن و کسی هم نگه بازرگان که بود و چه کرد؟
اُه :|
سوالم شخصی بودا! به کجاها ربطش دادید!!!!

خب جدا من که گناه ندارم. گناه رو مصدق داشت که یه عمر تلاش کرد و خون دل خورد و دادگاهی شد و تهش محمدرضا حصرش کرد و بعد انقلاب گفتن اصلا مسلمون نبوده. 
ترجیح میدم دیگه اصلا حرف نزنم :|   :))))

وقتی اونا گناه نداشتن، هشت حرفی که دیگه اتفاق خاصی نیست.
عالی: آدم هایی که نفهمنش دووم نمیارن و زود خودشون رو از زندگیتون میکشن بیرون که نفتی نشن. 


یا رنگی نشن!
هرچی هم تلاش کنی که باشن، تهش با هزار بهونه فرار میکنن. این اصل زندگی آدم هاییه که نمیخوان بیان و بعد بمیرن و تموم شن.
:))
حالا که انقدر سیاستمدارای گذشته گناه نداشتن باید عرض کنم دکتر نون زنش را بیشتر از مصدق دوست داشت. برامون از این کتابها هم معرفی کن. ما دور از سیاست نیستیم ولی روحیه مون بیش از اینا لطیفه که خشکی و جدیت عالم سیاست رو برتابیم

خب احتمالا دکتر نون حق داشت :))
سیاست به ورطه ی سیاست بازی افتاده و اینه که اون رو احمقانه و بی منطق کرده.
اما من ترجیح میدم این کتاب رو مثل کتاب هایی که پیشنهاد کردید برای جامعه شناسی، بذارم توی لیستم برای خوندن....البته هرچند حدس میزنم اولش هیچی نفهمم ازشون، اما ترجیح میدم اینجور کتاب ها رو بخونم و تهش هیچی نفهمم تا اینکه بشینم داستان های آنتوان چخوف بخونم و نفهمم و تهش مثل بقیه ژست روشنفکری بگیرم، کا آره ما چقدر کول هستیم و چخوف و داستایوفسکی میخونیم....

البته که چخوف و داستایوفسکی را هم بخونید که نیک و پسندیده باشه و مقابل کتاب به دست گیرهای کتاب نخون، یا کتاب به دست گیرهای فکر نکن، بایستید.
درود حاجی

یه فایل اکسلی دارم که توش کتاب هایی رو که باید بخرم وارد می کنم. این کتاب هم رفت تو صف.

البته چند وقت هست افتادم به جون خریده شده های خوانده نشده!

هرچی به تعداد کتابا اضافه شه خوندنش لذت بخش تر و سریع تره.
خداییش بیست و دو سالته؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ فکر می کردم خیلی بزرگتری 

یک ماه دیگه بیست و سه ساله میشم البته.
عجبااااا 
از سنت بزرگتری ولی 

نمیدانم.
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">