هَشت حَرفی

فهمِ یونجه

سه شنبه ۲۵ ارديبهشت ۱۳۹۷ ، ۰۲:۰۴ ب.ظ

در آن مقام که در طبیعت میگردید و میچرخید و میبینید و تماشا میکنید و مینوشید و میخندید و نفس میکشید، با پای پیاده و چون حیوانی ناطق و رها و وارسته، درکِ سادگی زندگی خواهیدکرد. میفهمید که بشرِ سرگردانی که شهرها را تسخیر کرده، پیوسته در اشتباه است. چقدر فلسفه‌های دم دستی برای خودش ساخته تا توهم تمدن را پر و بال بخشد و زندگی را بر خودش بدتر از زهرمار کند و هر دوره  فیلسوفی، کشیشی، روان‌شناسی، جامعه‌شناسی، آدم سرشناسی بسازد که تئوری صدمن یک غاز ارائه بدهد برای خوشبختی و نهایتش خودش با افسردگی بمیرد و دانایان همه هیچ.

طبیعت میتواند به شما جرأت و توان مسخ شدن بدهد. مسخ شوید و تصور کنید که کوه یا کویرید، یا دریا یا رودی پر آب یا چشمه‌ای کوچک و زلال. این اتفاقِ سوررئالیسم شما را از دنیای وسیع؛ اما، به هرحال محدودِ واژه‌ها رها میسازد. سکوتی عمیق را تجربه خواهید کرد و در این سکوت، رازی نهفته است. رازی که پرورش‌دهنده‌ی فکر است. فکر ما، اندیشه‌ی آدمی، فرای واژه‌هاست و این «ما» نمیگذاریم بیش از واژه چیزی بدیع را تجربه کند، بند ابهام بگسلد، از اسارت و شکست برون آید، بایستد، بیندیشد، قوه‌ی ادراکش را به آغوش کشد، سینه سپر کند و اسب چموش حماقت را نعل زند.

مثلا ممکن است فکر کنید که چه حرف‌های احمقانه‌ای میزنم؟ «مسخِ» کافکا را خوانده‌اید؟ داستان سوررئال مرد جوانی‌ست که بیدار می‌شود و می‌بیند که به حشره‌ای زشت و نفرت‌انگیز تبدیل شده؛ می‌توان به همین شکل و نه آنطور آزاردهنده و دردناک که شیرین و زیبا، خودخواسته و مطلوب، یک روز صبح بیدار شد و خود را کوهی رفیع، قوی، ثابت، محکم و آرام دید. حال آنگونه که مولا نا گفت: «این جهان کوهست و فعل ما ندا / سوی ما آید نداها را صَدا»، پژواک را به خاطر سپرد و ندای سَـ(صـ)ـدا را فهمید و آن‌سان که باید و شاید روزگار سپری کرد. همان‌طور که سهراب، اِنسان را در سه منزل به شعر کشید: «بره‌ای را دیدم، بادبادک می‌خورد/ من الاغی دیدم، یونجه را می‌فهمید/ در چراگاه نصیحت گاوی دیدم سیر» آن‌هنگام چون بره‌ای در کودکی بادبادک بازی خواهید کرد، چون الاغی در جوانی در پی کشف و فهم یونجه خواهید بود و چون گاوی در پختگی و پیری هرآنچه باید را از نصیحت دانسته‌اید و راه درست را به دل و عقل درمیابید.

  • ۹۷/۰۲/۲۵
  • #هَشْتْ_حَرفى

شما بنویسید

من احساس می کنم مسخ شدن تو افسردگی اتفاق می افته
مثه داستان گاو
برام تجربه ش اصلا جالب نیست
شاید بخشیش به خاطر این بوده که هرگزرویاپرداز نبودم
به نظرم لازمه حس مسخ شدن رویاپردازیه

خب به این دلیل که اصلا علاقه ای به خوندن رمان ها و داستان های ایرانی ندارم، چون اونارو کپی های ناشیانه و بی محتوا و بدون سبک از غرب میدونم؛ برای همین گاو رو نخوندم و نمیدونم از چه قراره. مسخ شدن شاید اما اتفاق جالبیه که دنیای سوررئال در هنر و ادبیات و اندیشه واسه ما تصویر میکنه و خیال پردازی، قطعه ی گم شده ی انسان مدرن رو بهش برمیگردونه.
چه‌قدر این جمله خوب بود: «خیال‌پردازی، قطه‌ی گم‌شده‌ی انسانِ مدرن رو بهش برمی‌گردونه.» 
همیشه فکر می‌کنم از روزی که ما و طبیعت بین خودمون دیوار کشیدیم، جهان اینقدر جای غم‌انگیزی شد. مگه ما از جایی به جز همین خاک سربرآوردیم؟

دنیا از وقتی که تماما در دست انسان افتاد جای احمقانه ای برای زندگی شد.
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">