هَشت حَرفی

بخت از دهان دوست نشانم نمی‌دهد

چهارشنبه ۲۶ ارديبهشت ۱۳۹۷ ، ۰۲:۱۰ ق.ظ

نشستم و ایستادم و راه رفتم و یک عالم نوشتم و بعد همه را پاک کردم؛ چون، هرچه مینوشتم نمیشد آنی که باید میشد. واژه ها توان حملش را نداشتند. مشتی اراجیف، پوک میشوند و فرو میریزند؛ درست مثل کوهی که دریا ندارد. کوهی که سرچشمه ی دریا نیست، بی‌نم میشود. رگ هایش، آن جویبارهای جهنده ی تازه نفس، خشک میشوند. درونش و زیر پایش، پوک میشود و کم کم آن کوه سر به فلک کشیده فرو میریزد. 

دیروز سه تارم را به دست گرفتم و چنان دیوانه وار به تارهایش کوبیدم که پاره شدند و دلم خنک شد از پاره شدنشان. روزگاری چنان نوازششان میکردم که انگار برگ گلی ست که گفته اند حواست باشد نکند که گلبرگی بشکند. دلم تنگ است. دلم عجیب تنگ است. 

گفته بودم زندگی ما آدم ها گاهی مصداق مثنوی مولاناست که: «از قضا سرکنگبین صفرا فزود / روغن بادام خشکی مینمود، از هلیله قبض شد اطلاق رفت / آب آتش را مدد شد همچو نفت». لعنت به این مصداق ها. می خواهم آب رویش بچکانم محض سوزش کمتر جای داغش، آتشی از عمق تاریکش زبانه میکشد که هیهات، چه میکنی؟ این سوختن را آب درمان نیست. لعنت به من که از پس خودم هم بر نمی آیم. توان به آتش کشیدن خودم را یافته ام.

دیری ست. دیری ست که دیوانه شده‌ام. پشت این جنگ، دیوانه ها محکوم به پایان و مرگند. مرگی ناگهانی، بی هیچ شیونی، بی هیچ ناله ای، بی هیچ چشم اشک فشانی و چون بمیرند عند ربهم یرزقون خواهند بود و اگر جز این باشد عادلانه نیست. از مرگ نمیهراسم همان طور که از هیچ چیز دیگری نهراسیده ام جز لب خندی که روی لبت نباشد.

  • ۹۷/۰۲/۲۶
  • #هَشْتْ_حَرفى