هَشت حَرفی

پنجاه سالگی

پنجشنبه ۲۷ ارديبهشت ۱۳۹۷ ، ۱۲:۴۵ ق.ظ

تابستان امسال، بعد از هفت سالِ سخت و دشوار، قولی که به پدرم داده بودم به انجام میرسد. معنای دقیق و واقعی انجام، پایان است. شاید خودش خیلی از روشی که برای به انجام رساندنش انتخاب کردم راضی نباشد و سرزنشم کند و حتی آن دنیا یقه‌ام کند؛ اما، او جای من نبوده و من شبیه ترینِ به خودش هستم و باید بداند که اگر جای من بود همین اتفاقی را رقم میزد که من زده‌ام. مهم همین است، همین که از خودم رضایت دارم و اطمینان قلبی دارم که از پس آنچه خواسته بود برآمدم، هرچند با انتخاب دشوار ترین و دور از ذهن ترین راه. امیدوارم او هم راضی باشد به آنچه راضی بودم و ببیند که چه کشیدم تا بگویم یادم مانده در مسیر خانه تا کلاس المپیاد، چه گفته و مردانگیم را آنطور که خودم میخواهم ثابت کنم.

یک روز، تمامِ این ها را اگر پسری داشتم برایش خواهم گفت. مفصل و بی کم و کاست. برایش میگویم که پدرم چه خواست و بعدتر در بیمارستان چه گفت و چطور یادم ماند و چطور پایش ایستادم. برایش خواهم گفت که بعد از آن خودم را لایق بهترین اتفاقات دیدم و انتظاراتی از زندگی داشتم که واقعا حقم بود. میگویم که هفت سال از نوجوانی تا جوانی، از شانزده تا بیست و سه سالگی، آب خوش از گلویم پایین نرفت تا به آنچه باید، وفادار بمانم. تا حداقل خودم را به خودم ثابت کنم. تا نگذارم او از پسرش نا امید شود.

از آن لعنتی ها، از خرس خاله های نامردی که به هر نحوی دلشان خواست فقط حرف زدند و حرف و حرف و حرف، در همین اولین روز ماه مبارک میگذرم و میسپارمشان به خدایی که تمام این مدت آنطور که خودش گفته کنارم بوده.

  • ۹۷/۰۲/۲۷
  • #هَشْتْ_حَرفى