هَشت حَرفی

نامه به فرمانده

پنجشنبه ۲۷ ارديبهشت ۱۳۹۷ ، ۰۳:۵۵ ب.ظ

عشق تو زنده اش کرد، یادت هست؟ یادت هست بهار سال قبل، یک شب ساعت از یازده رد شده بود، قبل از اینکه آرام به خواب بروی، گفتم:دستتو میگیرم با خودم میبرمت. حتی اگه بترسی ازش. میبرمت تو دلش. میبرمت وسط گود. درست مثل وقتی که قراره با هم، تنهای دو نفره، وسط یه جنگل تاریک قدم برداریم. هرچقد بگی من میترسم، دستتو محکم تر، محکم تر و محکم تر میگیرم. بیا باهام :) تاریکیا تموم میشه خانومم :). گفتی: «ببریم؟» گفتم: دستتو بگیرم عزیزدلم، باهم بریم. خودت پا به پام میای وسط ترسناکیا؟ گفتی:« :) میام باهات امیر». یادت می آید؟

ما باهم تاریکی‌ها را دیده بودیم. به وجود تاریکی ایمان داشتیم. یعنی نمیشود که تاریکی نباشد. همیشه هست. هر روشنی تاریکی دارد و هر تاریکی روشنی. انسان و قوه ی عقلش و موتور پر قدرت دلش باید آمادگی  اش را داشته باشند. تو تنهاترینی بودی که این قدرت ها را داشتی و خواستم که پا به پایم بیایی و پا به پایت بیایم. درد دارد؟ خسته میکند؟ ترسناک است؟ عذاب آور است؟ مگر قرار بود جز این ها باشد؟ مگر نه اینکه «این احساسات عجیب و غریب، این آشوب، این غیرقابل پیش بینی بودن اتفاقات، همه ی اینا، قشنگن :) حتی با وجود سختیش»؟ چاره ای جز محکم‌تر و محکم‌تر و محکم‌تر هست؟ چاره ای که آبش، نفت نشود، شعله ور نکند داغ دل را؟

آدم مونولوگ گفتن نیستم. بماند که حالا شده ام و این سخت ترین و دردناک ترین اتفاق است برای چون منی. مستنداتم، همه اش دیالوگ‌هایی بوده که اساس زندگی آینده و حالم را روی پایه هایشان استوار کردم. پایه‌هایی که چنان قدرت‌مند مینمودند که هیچگاه شکی به لرزیدنشان نداشتم. این منطق عظیم را بنا گذاشتیم که ثابتش کنیم. حق بده به «ما» که با چنگ و دندان مراقبت کنیم. حق بده که دستت را محکم‌تر بگیرم و این گره سفت‌تر شود.

حالِ مرا وقتی تو پیشش نیستی میدانی؟ ما را در گذشته مان جست‌وجو کن! فرصتی که ساخته ایم، این فرصتی که به ماه میکشد و چقدر زجرآور است؛ این فرصت غریب را نه در افکار پوچ تحمیل شده‌ای که از هر طرف به سویمان هجوم می آورند که در دیالوگ‌هایی جست‌وجوکن که صادقانه آفریده شدند. نه در سوءتفاهم‌هایی که اساسی ندارند که در واژه‌هایی ببین که باهم ساخته‌ایم. گفته بودم اینجا چون جنگلی تاریک است که باید دستت را محکم تر بگیرم. پا پس نکشیده‌ام و نخواهم کشید.  دستت را محکم‌تر میگیرم میانِ دلِ دل بستن، گود دوست داشتن، ورطه ی عشق که سعدی برایش نوشت: «گفتم از ورطه‌ی عشقت به صبوری به در آیم / باز میبینم و دریا نه پدیدست کرانش، عهد ما با تو نه عهدی که تغییر پذیرد / بوستانیست که هرگز نزند باد خزانش»

در عرفان، عاشقان پشت پا به دو جهان میزنند. عاشقان نه به فکر دنیایشانند نه آخرتشان. چراکه عاشقی که معشوق را دارد، دنیا را هم دارد و عاشقی که با معشوق به پایان برسد آخرت را هم دارد. این پاک باختن است. عین آن جاست که میگوید:

یک نیم رخت الست منکم ببعید / یک نیم دگر ان عذابی لشدید
بر گرد رخت نبشته یحی و یمیت / من مات من العشق فقد مات شهید

فرمانده، دژ مستحکمت، با تمام توان، بدون ترس، بدون ذره‌ای تردید، آماده ی تاریکی بوده که دوام آورده و می‌آورد. آرام باش جانِ جان.  نکند غم این را بخوری که قلعه ها و دیوارهایش فرو بریزند! نکند فکر کنی او را از تو و چشمانت و ماه روی انگشت دست چپت جدایی هست! نه... صبر میوه ی تلخی ست؛ ولی، شیرین میشود گر با دست تو چیده شود.

اردیبهشت ماه نودوهفت

  • ۹۷/۰۲/۲۷
  • #هَشْتْ_حَرفى