هَشت حَرفی

مسافر

يكشنبه ۳۰ ارديبهشت ۱۳۹۷ ، ۰۳:۳۰ ب.ظ

قرار بود که با ماشین برگردیم؛ اما، من و یک نفر دیگر بعد از چند روزِ سخت و به واقع طاقت‌فرسا، به خاطر وخامت حال جسمی و روحیمان با هواپیما به اصفهان برگشتیم. تا قبل از آنکه سوار هواپیما شوم از دوری عَجیبِ قَشَنگ، از خستگی، از استرس و شوک های گاه و بیگاه، از درد معده و سرماخوردگی وحشی، از درد زخم های تن، خوابم نبرده بود. پای چشم هایم گود افتاده بود، دست چپم میلرزید، پاهایم را حس نمیکردم و هرچه میخوردم را معده ام جواب میکرد. حتی قرص سرماخوردگی و استامینوفن. روی صندلی هواپیما که نشستم، کمربند را که بستم، خوابم برد.

بیدار که شدم، بالای ابرها، نزدیک به آسمان شب بودم. آسمانی که ماه دارد و ماه اولین پل ارتباطی من وَ او بود. اویی که دلم برای لب خندش پر میکشید. خستگیش را حس کرده بودم، بریدنش را فهمیده بودم، دردکشیدنش را دیده بودم و نمیخواستم ادامه پیدا کند. آن انگیزه و توان، آن حرکت را آنطور که باید به هدف رساندم و ناگواری را به سرانجامش رساندم تا آرامش را برگردانم. سه چهارماه سخت را پشت سر گذاشته بودیم و یقین داشتم که او بیشتر از من اذیت میشود. هیچکس نمیفهمد وقتی صدایش را آنطور غم زده و خسته پشت تلفن شنیدم چه برسرم آمد. آمده بودم خستگی در کنم، پشیمان شدم و باز مجهز شدم و برگشتم. 

دل تنگی ...

بیدار که شدم، ماه را دیدم و به این فکر میکردم که ماه انگار خود فکر است. فکر مفاهیم را به هم متصل میکند، تعریف میسازد و استدلال می آورد. مجهول ها را معلوم میکند و معلوم ها را به هم میچسباند. ما دو مجهول بودیم که با واژه ها برای هم تعریف شدیم، دو تعریف بودیم که با استدلال به هم پیوستیم تا هر دو به اندیشه ای اشاره کنیم که پر از لفظ مرطوب است. این ماهِ شب چهارده زندگی ما بود و من امیدوار از کنارش روی زمین فرود آمدم.

اوضاع خیلی وقت ها آنطور که تصورش را میکنی پیش نمیرود. تصور میکنی قرار است بترکانی، قرار است آنطور که باید خوب شود وَ قرار است وَ قرار است وَ قرار است وَ بعد، یک آن همه چیز به هم میریزد. آنطور که تصورش را هم نمیتوانستی بکنی. تمام سلول های مغزت مثل آژیر پلیس میشوند. قرمز و آبی، داغ و یخ، سوت میکشند و مرتب اِرور بلو اسکرین میدهند.

مثل خیلی از آدم های دیگر، برای هرچیزی که داشته ام جان کنده ام. سخت درس خوانده‌ام. سخت برای هر مسابقه ای هر آزمونی که بوده تلاش کرده ام. برعکس خیلی از هم سن و سالانم و خیلی بزرگ ترهایم تا توانستم دستم به جیب خودم بوده. خیلی وقت ها دلم خواسته وسیله ای را داشته باشم و نشده. گاهی دلم خواسته چیزی را بخورم و نشده. دلم تجربه هایی را خواسته که پولش را نداشتم. از میان تحقیر آدم ها خودم را بیرون کشیده ام و مرتبه ساختم. از ضعف به قدرت رسیده ام. از ممکن الوجود، وجود ساختم. از دل مصیبتی بیرون آمده ام که هنوز هر روزم را تحت الشعاع خودش قرار میدهد. این ها تمجید از خود نیست. میخواهم به خودم بگویم که آدم ضعیفی نبوده ام. آدم ترسویی نبوده ام. آدم فرار و عقب نشینی نبوده ام. مثل خیلی های دیگر. 

اما... اما بعد از آن فرود، بعد از اینکه نبودنش را فهمیدم، دیگر نفهمیدم چه شدم. گم شدم. ضربه ی عمیقی به جانم خورد به خاطر اشتباه بزرگی که کرده بودم و اساسا متوجه عمق و اثرش نبودم. نه اینکه برای نجات و برای جبران آن اشتباه، تلاش نکنم که همه ی توانم را به کار گرفتم. واژه ها شاهدان کوچک تلاش هایم بوده اند. فکر شاهد بزرگ جان کندنم بوده.

دل تنگی ...

اما بعد از آن فرود، خستگی آن چنان بر من چیره شد که هرچه در آن مدت کالبد بی روحم را و روح فراری ام را، خودم را، خودم را، خودم را نگه داشته بودم که صدایم در نیاید، که نکند ضعفی نشان دهم، که نکند اشکی سرازیر شود، که نکند رنجور و پیر دیده شوم، همه بر باد رفت. این برباد رفتگی یک شبه خودش را نشان داد. نشان داد که واقعا ضعیف شده ام. جسمم پر از درد است، روحم، وجودم حساس و کم تحمل است و منتظر یک ضربه ی کوچک مانده تا فرو بریزد. با پتکی بر سر خودش بکوبد.

آن شب دوستی مسیج داد که برای شام خوردن بیرون برویم. گفتم شاید بهتر باشد بروم. از همان  اول فهمید حال خوشی ندارم. موهایم بهم ریخته بود، در سرمای پاییز تی شرت  نازک به تن داشتم و نه عینک به چشمانم زده بودم، نه ساعت بسته بودم، نه گوشی داشتم، نه کیف پول آورده بودم. سر و ته آمده بودم و سوار ماشین شده بودم. شام که زهرمارمان شد و بعدش هم قرار شد قدم بزنیم که بعد از ده قدم گفتم بهتر است برگردیم. میخواهم برگردم. آمده بود که درباره ی یک مسئله ی مربوط به سیاست بازی اطرافیانمان در آن روزها گفت و گویی داشته باشیم. آن هوا، آن ماه، آن خیابان آزارم میداد. میخواستم برگردم. فریادی در گلویم خفه شده بود. پشت سدی که سال ها بسته مانده بود، سیلی از اشک فشار می آورد. درد کوفتگی های ضربات ناجوانمردانه‌ای که به پهلو و سینه ام خورده بود، باز جان گرفته بود. زخم هایی که التیامی ناچیز یافته بودند، چندباره سر باز کردند. سرم بزرگ شده بود و سنگین. 

سنگ تمام من برای خودم. ضیافتی که من میزبان و میهمانش بودم. امان از مسافری که در درونم خودش را به قفس میکوبد.

غروب بود
صدای هوش گیاهان به گوش می‌آمد
مسافر آمده بود
و روی صندلی راحتی کنار چمن
نشسته بود
دلم گرفته
دلم عجیب گرفته است. |سهراب|

  • ۹۷/۰۲/۳۰
  • #هَشْتْ_حَرفى

شما بنویسید

چی شده بود که اینقدر دردش فاحش بود ما بین کلمات؟ 

جرات نوشتنش رو ندارم. میدونم واقعا احمقانه ست این که میگم جرات نوشتنش رو ندارم، ولی واقعا ندارم. با این حال بین واژه ها هستش...
در این رابطه 

اوضاع خیلی وقت ها آنطور که تصورش میکنی پیش نمیرود. تصور میکنی قرار است بترکانی، قرار است آنطور که باید خوب شود و قرار است و قرار است و قرار است و بعد، یک آن همه چیز به هم میریزد.


امام علی علیه السلام می فرمایند که من خداوند را از روی همین چیزها شناختم که به یکباره صحنه تغییر می کند و تصمیم ها عوض می شود و اوضاع دگرگون می شود و انسان پی می برد که انگار همه کاره نبوده 

امام برای تشریح مفهوم عزم اینطور شروع میکنن، درسته؟ 
بعد از نیت خالص میگن. نیتم ناخالص بوده؟
شاید از چیزی که مینویسم ناراحت بشی. عذر میخوام بابتش.
دردآوره نوشته ات. از یه جایی به بعد دردآور شد نوشته هات. شاید از همون پاییزی که اینجا نوشتی. 
بقیه رو نمیدونم اما من هشت حرفی رو هیچوقت طی این چندسالی که میخونمش این شکلی ندیدم. گاهی فکر میکنم به عنوان یک دوست، یک خواهر بزرگتر، به عنوان کسی که قبلا وبلاگ مینوشته و هشت حرفی جزو پیوندهای روزانه ش بوده و روزش بدون کشیده شدن به این وادی هشت حرفی شب نمیشده باید کاری بکنم ولی نمیدونم چکار. هیچ کاری از دستم برنمیاد جز اینکه بخونمش. فکر میکنم خوندنش هم خودش قراره باری برداره. 
حتی پست قبل هم همینطوره. علی رغم اینکه انگار شاده، غم توشه. نویسنده خوشحال نیست، شاکیه. مشتش گره کرده ست.
آروم باش پسر خوب. تموم شدنیه همه ی این اتفاقاتی که بدن. میدونم که میدونی بعضی هاش بعدا میشن سوژه ی خنده و بعضی هاش حتی از دور شیرین به نظر میرسن.
:)

پاییز با آبانش، نخواسته با من خوب تا کنه.
ممنونم ازتون که انقدر دقیق پی گیری کردید و خوندید... شاید اما خوندنش بایز باری باشه رو دوش من. این حجم از منفی بودن. این حجم از انرژی گرفتن میتونه باز باری باشه بر دوش من که بابتش شرمنده م. زیاد شرمنده م.
کاشکی اخر این سوز 
بهاری باشد 


پ.ن: جواب کامنت هارو میخوندم، شرمنده نباشید اقا. هممون غصه داریم
هممون درک میکنیم که نوشتن از غصه ها گاهی لازمه
هممون افتخار میکنیم که حتی شده با خوندن چند دقیقه ای نوشته های اینجا کنار غم و شادی همدیگه باشیم


از حس خوبی که منتقل میکنید ممنونم واقعا
:)
بار حس نکن روی دوشت برای از دردهات نوشتن. وقتی می‌نویسی٬ ثبت می‌شه. وقتی می‌خونیمش٬ این درد در ما هم جا می‌گیره. وقتی من به درد تو٬ در  وجود خودم نگاه می‌کنم٬ دیگه فقط خودم نیستم که مهمم. تو من رو از خودخواهی حفظ کردی. می‌شه مهربانی و همدلی. متوجهم که شاید مهربانی به درد تو دوا نباشه٬ اما یاد خوبی تو٬ حضور داره و یک روزی٬ یک وقتی٬ شاید بیاد و دردهای تو رو تسکین بده.
من دعا می‌کنم برات. کس دیگری رو نمی‌‌شناسم که بلد باشه گره‌ها رو باز کنه.

ممنون از لطفتون... این گره ای که ماه هاست بسته شده به این بخش از زندگیم فقط به دست خودش باز میشه انگار. خیلی خیلی ممنونم از حضورتون!
نیت خوان نیستم!

:) اما ممنون از اشاره تون . خیلی ممنون.
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">