هَشت حَرفی

معلّمِ مِهر

يكشنبه ۶ خرداد ۱۳۹۷ ، ۰۳:۰۸ ب.ظ

یک ساعت قبل اذان مغرب بود که ماشین را جلوی در پارک کردم و وارد خانه شدم. یک جفت کفش خانمانه جلوی در بود. حدس زدم که شاید یکی از همکاران مادرم باشد که برای دیدار تازه کردن آمده. خواستم مزاحم نشوم و یواش داخل اتاقم بروم که مادرم از پذیرایی آمد و گفت که معلمت آمده. 

خانم معلم، بعد مدت ها دوباره آمده بود خانه مان. معلم کلاس سومِ یکِ دبستانِ شاهد. یک بار هم وقتی دبیرستانی بودم و تازه پدرم را از دست داده بودم آمد و مقتل علامه مجلسی را هدیه برایم آورد. کتاب قطوری که آن بالای کتاب خانه ام کنار تفسیر نور و مبین و الفبای مهدویت، نشان از بی نشان ها و اسرار آل محمد، گناهان کبیره و دادگستر جهان نشسته و زبان شیرین و سختی دارد. برایم از دو برادر شهیدش گفت تا اخم های در همم را باز کند و سوسوهای امید را دلیل باشد.  

از یک ساعت قبل منتظرم مانده بود. یک عالم برایم حرف زد. گفت که چند نفر از شاگردانش را از سال های شروع کارش، هنوز سراغ میگیرد و من یکی از آن چند نفرم. از سال آخر تدریسش برایش مانده ام. خواست که حرف بزنم. تسبیح مرواریدی که برایمان درست کرده بود را آوردم و گفتم که من هنوز هم فکر میکنم تعداد مرواریدهایم از این تسبیح بیشتر بوده، بقیه اش طلبم مانده. میخواستم بگویم که این تسبیح کوچک ده سانتی، سال هاست که قوت قلبم مانده تا بفهمم میشود غریب بود اما قریب شد و از زیر نگاه های سنگین در آمد. میشود مثل بقیه نبود؛ اما، از بقیه بهتر شد. میخواستم بگویم این تسبیح سی و چهارتایی برایم شیرینی صبر است. شیرینی شکل گرفتن شخصیت پسر بچه ایست که میخواست خودش باشد.

عجیب نیست که چون اویی، بدون اینکه بداند، آن هنگام که شاگردش در مانده، سراغش را بگیرد. همان طور که سال ها قبل جوانه ی قدرت واقعی را در وجودم پروراند و آن جوانه تا همیشه با «خودِ من» ماند و عجین شد.

هروقت که به دیوار میخورم می آید. یا خودش یا تماس تلفنیش. 

  • ۹۷/۰۳/۰۶
  • #هَشْتْ_حَرفى

شما بنویسید

  • آسـوکـآ آآ
  • یکی از دانش آموزهای پدر من
    هنوز هم واسه ی هر تصمیمی به پدرم زنگ می زنه
    و من معتقدو اون قدری که اون با پدرم مشورت می کنه من این کار رو انجام نمیدم
    آدمها بعضی معلم هاشون رو یک جورِ خاصتری از بقیه آدمها میبینن
    و اونقدری که دانش آموزها قدرشناسن
    اونایی که باید باشن نیستن.

    بعضی دانش آموزهای مادر منم همینجورین و من اصلا ازشون خوشم نمیاد!
    مردم چه معلمایی دارن!!

    معلما چه آدمایی میتونن باشن گاهی.
    واقعا خیلی خوبه که اینجور آدم هایی توی زندگیت باشه؛ ینی نیازه که باشن :)

    خوب هست ولی الزامی شاید نیست خیلی :)
    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">