هَشت حَرفی

ورای ایمان

سه شنبه ۸ خرداد ۱۳۹۷ ، ۰۶:۳۷ ق.ظ

گفته بودم دو قسم میشود. بعد از تو، قبل از تو. زندگی خودم را گفتم. میدانی که؟ خب نیاز هم نبود بگویم که زندگی خودم را گفته ام. چراکه برای معرَّف باید معرِّفی آورد که روشن تر باشد؛ اما، هر دو به یک اندازه روشن و آشکار، چنان نور بالا میزنند که چشم هیچ غیری را یارای دیدن نیست. تسهیمش هم میشود کرد. زندگیم را دو سهم کنم، البته نه دو سهم مساوی. حکما از نظر کمّی قبل از تو هنوز حجم روزهایش بیشتر است؛ اما از نظر کیفی حجم ارزش سهم بعد از تو خیلی بیشتر از سهم قبل از توست. به این ترتیب پس سهم بعد از تو سهم با ارزش تری ست و من بعد از تو ارزشمند شدم. تحلیل بنیادی «من» میشود این.

و اما عشق تنها انرژی واقعی زندگی ست و هر گناهی که علیه عشق باشد، بسیار نابخشودنی تر است. حتی همین «من» های زیادی که از سر جبرِ واژه ها تکرارشان میکنم. گناه گویی دو بخش جسمی و فکری دارد. گناه فکری اول ساخته میشود و بعد جسمی کار را بیش از این ها خراب میکند. دیگر عشقی نمیماند. اگر عشق واقعی را لمس کنی، آن هنگام که در معرض هر نوع گناهی باشی، دیوانه میشوی و درد وجودت را فرا میگیرد. دردهایی که تمام آدم را به خودشان میبندند همیشه درد فکرند نه درد جسم. درد فکر هم روح را و هم جسم را ناکار میکند. میدانی، حتی کاری هم نکردی؛ اما، از در معرض بودنش هم خجالت میکشی. شاید دنیای امروز بخواهد این حس های ناب پیامبرگونه را از آدم ها برباید؛ اما، کور خوانده. هرکسی را نمیتواند اسیر غفلت  کند. این افتخارآمیزترین و انسانی‌ترین بخش زندگی بشر است. 

میدان جنگ است و عشق با صلح و آرامش میانه‌ی خوبی ندارد. اینکه درمورد عشق حرف بزنیم کافی نیست. اینکه بنویسیم کافی نیست. باید درگیرش شویم، باید خودمان را به این ورطه بکشانیم و پیوسته تلاش کنیم تا آن مخفی ترین و عمیق ترین لایه های روحمان را تغییر دهیم و جلا بخشیم. ترجیح میدهم جای ترس که به فرار یا سکون انجامد، در این میدان مبارزه کنم، جانبازی کنم و اگر پیروز شوم یا نشوم در هر دو پاک بازی کرده باشم. این وارستگی آرزوی دیرینه ی بشر است. 

تو را دوست دارم و بعد به تو عشق میورزم. عشق ورزیدنی ست. چطور بگویم؟ علت و معلول همند. دو ذاتند که در طول هم هستند. دوست داشتن مثل یک تئوری میماند و عشق قسمت عملی ماجراست. فاصله ی تئوری دوست داشتن تا اقامه ی عشق به اندازه‌ی لب خند شیرین، معطر و پر رمزوراز توست. میدانی هرچه تلاش میکنم باز نمیشود آنچه میخواهم.

مجاهدتی دوباره باید.

ببین: تو - دوست داشتن - لب خندت - عشق.  خب تو علتِ دوست داشتنی، دوست داشتن علتِ جسارتِ دیدنِ لب خندت، لب خندت علتِ اقامه‌ی عشق و عشق معلولِ همه ی این هاست. حال، علت تو چیست؟ یک موجود ملکوتی. تا آن بالا علت ها میروند تا برسند به علت العلل که خداست. همگی در طول اراده ی خداوندند، تو، دوست داشتن، لب خندت و عشق. خدا آفریننده ی عشق و سرمنشأ آین عَجیبِ قَشَنگِ درون توست و «عَجیبِ قَشَنگ» بودن ذاتیِ توست. «عَجیبِ قَشَنگ» بودن درونیِ توست. نگاه پر از لفظ مرطوب، خوابی پر از لکنت سبز یک باغ، چشم هایی شبیه حیای مشبک، پلک های مردد، همه مفاهیم بیرونی تو هستند. برای فهم بیشترت می آیند. برای بیشتر شناساندنت. 

فکر میکنم تا حدی توانستم. از پسرک دیوانه ی کم طاقت این روزها انتظار بیشتر نمیشود داشت.

باید یک بار بنشینم، تمام خودم را برایت رسم کنم و بگویم چه شد و در من برای تو چه اتفاقی افتاد که به آرامی ذاتیَم شدی. ذاتی همان درونی ست. وقتی بخواهند چیزی را تعریف کنند ابتدا از مفهوم های ذاتیش باید بهره بگیرند. مثلا نمیشود  لیبرالیسم یا سوسیالیسم یا بنیاد گرایی را تعریف کرد و از مفهوم ایدئولوژی استفاده نکرد. ایدئولوژی ذاتی این هاست. نمیشود من معرَّف باشم و تو اولین، عمیق‌ترین، دقیق‌ترین، متقن‌ترین و قشنگ‌ترین ذاتی تعریف منِ حقیقیم نباشی. تو یعنی عشق. تو - دوست داشتن - لب خندت - عشق. 

«اِی عَجیبِ قَشَنگ، با نِگاهی پُر اَز لَفظِ مَرطوب، مِثلِ خوابی پُر اَز لُکنَتِ سَبزِ یِک باغ، چَشم‌هایی شَبیهِ حَیای مُشَبَّک، پِلک‌های مُرَدَّد»، لب خندت را جاری کن جانِ جان.  :)

گوش بده اونوقتش که:

  • ۹۷/۰۳/۰۸
  • #هَشْتْ_حَرفى