هَشت حَرفی

تَنهی، یعنی هِی زدن

پنجشنبه ۱۰ خرداد ۱۳۹۷ ، ۰۲:۰۳ ق.ظ

پارسال شب تولدم که یه روز تو همین خردادماهه گوشیم زنگ خورد. داشتم رو بخشی از یک پژوهش به اسم خودکشی کار میکردم. یه قسمت مزخرفش رو سپرده بودن به من که کل روح و روانم رو به هم ریخته بود. همین چهارپنج روز پیش هم به خاطرش تقدیر کردن ازمون و یه افطاری هم دادن بعد مدت ها. کسی نپرسید چی کشیدید تو این مدت. کنار بقیه به ماهم گفتن آفرین و تموم. قابل قیاس نبود، شکل و نوع و موضوع این پژوهشِ بی ادعا، موثر و در خدمت جامعه با اون همه ورق حروم کن های مدعی های صد من یه غاز. کسی که آدم اصلی این پژوهش بود بارها به من گفته که هر شب کارش گریه کردن بوده تو اون مدت. نتیجه؟ بایگانی. واسه خودمون که چیزی نمیخواستیم، فقط میخواستیم ارزش بدن به اون همه درد کشیدن آدمای موثر تو شکل گیری اون نوشته ها. چی داشتم میگفتم یهو وسطش اینو گفتم؟ آها، اون شب.

زنگ خورد و جواب دادم. آدم پشت خط یکی از دوستای هلال احمریم بود. گفت که یه تعداد آدم فلان جا رفتن کوه و در خطرن و به کمک نیاز داریم. گفتم بابا این همه کوهنورد حرفه ای، من چرا نصفه شبی؟ تجهیزات حرفه ایم ندارم. گفت به یه مشکلی خوردیم که بعدا واسه ت توضیح میدم. تو دوستم بودی گفتم ازت بخوام بیای. وقتمون کمه. کارتتم بیار.

قبول کردم و همراهشون رفتم. اونجا فهمیدم جدا وضعیت خیلی خیلی اضطراریه. 

رفتیم نجات بدیم آدمه رو، یهو از شصت، هفتاد یا شاید حتی صدمتر ارتفاع، جلوی چشمامون سقوط کرد. صحنه ی عجیبی بود دیدن یک نفر که در صحت و سلامتی تن، واقعا و نه مثل روایت یک فیلم، داره با مرگ دست و پنجه نرم میکنه. البته که به این سرعت هم نبود که گفتمش. اول اطلاع رسانی میشه به هلال احمر، بعد اونا میخوان تیم امداد فراهم کنن، از بدشانسی اونجوری به مشکل میخورن، تیم تکمیل میشه، راه میفتن و طول میکشه تا برسن، اونجا باید سریع موقعیت سنجیده بشه، ابزار به کار گرفته بشه، برنامه ریزی بشه و دست به کار بشن. تمام این مدت اون آدم دووم آورد و دقیقا وقتی که دم بزنگاه بود، رها شد و سقوط آزادی کرد در حد شاید یک ثانیه. از صحت و سلامتی تا مرگ و نابودی، فقط یک ثانیه. صحنه ی دردناکی بود. همه ی بچه هایی که همراهشون بودم ساکت بودن. صدای هیچکس در نمیومد. نه اینکه ترسیده باشن، سخت فکری بودن. عمیقا ناراحت بودن. خسته بودن. اگر حاجیشون نبود، ما همه اونقدر تو شوک بودیم که تا خود صبح هاج و واج به اون دیواره ی سنگی و آدمی که پایینش غرق خون بود چشم میدوختیم.

تلنگر محکمی بود، هدیه ی شب تولدم!

  • ۹۷/۰۳/۱۰
  • #هَشْتْ_حَرفى

شما بنویسید

نمیفهمم چرا برا دلداری خودمون میگیم : عمره دیگه مال هر کی یه جور تموم میشه.
فلسفه زندگی و مرگ با هر رخداد یه جور جلوه می کنه.
همیشه از کوه بدم میومد. حالا بیشتر.
سر شما سلامت.

یه بار واسه شما بود که مثال کوه و کوه ها رو زدم، درسته؟ چه مثالی هم زدم پس!
چه خوب یادتونه.
دقیقا. رنج گفتمان کشیدیم :).

رنج گفت و گو :)
متین.
اما توو حیطه ی سواد ما هم معمولا در زبان‌شناسی به واحد زبانی بزرگ‌تر از جمله کلام یا گفتمان می‌گویند.
تعریفش در حوزه ی تخصصی شما هم البته جای توجه داره.


بخوایم بحث ربان شناسی رو در نظر بگیریم که اصلا با هم دیگه همیشه در جدالن، مثل بحث لهجه و گویش و زبان، اما، یا این حال فکر میکنم وقتی دیالوگ برقرار میشه نمیشه بهش گفت کلام یا گفتمان. به تنهایی وقتی واحدی بزرگ تر از جمله باشه میشه گفت که خب گفتمانم بهش میگن اما اینجوری به نظر گفت و گو درست میرسه.

اوهوم. با این توصیف منظورم منعقد نشد. بماند.
سپاس از توجه شما.

خواهش میکنم!
هی میخوام برم پایین تر و پست روزمره نویسی رو بخونم اما از سنگینی این پست نمیتونم. همیشه وقتی وبلاگتون رو میخونم فکر میکنم شما عجیب ترین اتفاق های دنیا رو دیدید و تجربه می کنید هی هم. چقدر عجیب.. و چقدر ترسناک. 
امیدوارم و دعا میکنم هر بار که یه کوه رو فتح می کنید بعدش به سلامت برگردید خونه و کوچکترین خراشی برندارید! 
و از امسال تا تولد صد سالگیتون دیگه فقط اتفاق خوب براتون بیفته :)

ممنونم :)
زندگی همینه...گاهی تلخ گاهی شیرین..انسان دو پا هم خیلی ضعیفه خیلی
من موندم چرا کوهنوردا این همه خطر رو به جان میخرن؟

کوهنوردا دیوانه ی یک هدف میشن به اسم قله و اگر به اون قله نرسن تمام زندگیشون رو تباه میدونن. اگه بترسن و نرسن واسه همیشه واسه خودشون میمیرن. اگه بخوان زنده باشن، باید قله رو درک کنن. واسه همین وقتی یک کوهنورد تو کوه میمیره، بقیه ی کوهنوردا معتقدن که به آرزوش رسیده و این مردن به از زنده بودن بی هدف.
دست تقدیر بوده...از دست شما کاری بر نمیومده

احتمالا .
  • آقای رایمون
  • تولذت مبارک

    ممنون پسر :)
  • آسـوکـآ آآ
  • یاد اون داستان کوتاهی افتادم که کوهنورد سقوط کرد و صبحش درحالی که فقط یک متر با زمین فاصله داشت، یخزده پیداش کردن...
    روحشون شاد
    تولدتون مبارک و سرتون سلامت

    لطف کردید، ممنونم :)

    شب تولد جلوه ی عجیبی از مرگ رو دیدین!

    جلوه ای شگفت.
    سلام دوست جدید من.
    طاعات قبول.

    شاید نه، حتما هدیه تولد محشری بوده. یادم میاد یک بار به مناسبت تولدم، دوستم بی آلایش و ساده گفت: به اندازه تمام سالهایی که نیستی و دنیا ادامه داره، دوستت دارم. 

    مدت‌ها این هدیه تولد، با من همراه بود. توی تلخی و شیرینی روزگارم. این هدیه تولد، باور پذیری مرگ بوده برات، با چاشنی علم حضوری. نه تعریف دیگران. 

    به زندگی امثال تو، امیدوار ترم تا دیگران. افرادی که هدیه های متفاوت می‌گیرند، سرانجام کمتر تجربه شده ای دارند! 

    شبت بهشت و نصیبت عشق.

    من هم مثل شما فکر میکنم. اولش عذاب آور و عجیب بود. هنوز هربار که به قله ای میرسم یاد اون پسرک میفتم. خودم رو جای اون قرار میدم و آمادگی زیادی برای جای اون بودن دارم. برای صدم ثانیه ای که ممکنه سقوط کنم. 
    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">