هَشت حَرفی

انسان بی خود

شنبه ۱۲ خرداد ۱۳۹۷ ، ۰۹:۳۴ ب.ظ

صبح ساعت هفت، روی یک عالمه برگه های پر از عدد و رقم بیدار شد و او را دید که دو متر آن طرف تر روی کاناپه پهن شده. همه ی برگه ها را ریخت داخل کیف، لباسش را عوض کرد، صورتش را شست و انگشتانش را چندبار بین موهایش برد تا مرتبشان کند. با عینک و ریش پروفسوری شبیه پدر و عمویش شده. تلفیقی از هردو. ساعتش را به دست چپش بست، مسواک زد و از پنجره بیرون را دید.

او روی کاناپه خوابیده بود و دیگری روی تراس سیگار میکشید و آن یکی نرمش صبحگاهی میکرد و یکی هم صبحانه میخورد.

عادت دیدن زیباترین کوه زاگرس از سرش پریده. آجر و سیمان نم کشیده و دودکش های بدقواره حالا جای همه چیز را گرفته

دیشب باران باریده.

به آینه که بیشتر نگاه میکنم پسری را میبینم که خونسرد و بی تفاوت به خودش خیره شده. تو کیستی؟ الیناسیون هگل و مارکس. بیگانه بودن از خود. آینه همان اویی ست که خود اوست؟ ناخوداگاه آدم ها انگار میداند که خودش نیست. اویی ست که روی کاغذهای خط خطی بیدار شده یا اویی که روی کاناپه ولو شده یا اویی که روی تراس سم سیگار را ابله وار به خودش تحمیل میکند یا اویی که نرمش میکند یا اویی که صبحانه میخورد یا... یا چه؟ یا کجا؟ یا چطور؟ کیستی؟

یک شب پاییزی در دل تاریکی گم خواهم شد.

  • ۹۷/۰۳/۱۲
  • #هَشْتْ_حَرفى

شما بنویسید

امیدوارم یک روز بهاری تو اوج نور پیدا بشید:)

مثلا :)
از همین تریبون اعلام میداریم که"بدممممم میاد از اینایی که خوب مینویسن"

آدم حسابی نیستن اصلا.
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">