هَشت حَرفی

زندان بان لاشخور

سه شنبه ۱۵ خرداد ۱۳۹۷ ، ۱۲:۰۷ ق.ظ

«نمیخوای باهاشون حرف بزنی؟» 
نه.
«به درک»

مدت هاست که نخندیده ام. اگر بدانم چیزی میتواند بخنداند، به سمتش هجوم می آورم و بعد ناامید بازمیگردم. فرمان ماشینم مرا بهتر از همه میشناسد. تمام احساساتم را تجربه کرده و آموخته شده. رانندگی اگر نبود، چه میکردم با آتش؟ فهمیدم. روزگاری این فرمان، این هدایت کنندگی در دستان پدرم بوده. این چنین است که مرا در بر میگیرد و آب به آتشم میپاشد. دل تنگم. 

مزخرف ترین روزها و شب های عمرم را میگذرانم.

امسالم با پارسال آشنایی کمی دارد و پارسال با سال قبلش بیگانه است. بیگانه ی بیگانه ی بیگانه. امروزم، دیروز را درک نمیکند و دیروز، روز قبل ترش را نمیفهمد. پریشان نباش، قله ی کوه کفایت میکند. دشت وسیع زیر پایش چه؟ دشت را خوب تماشا کن! اینجا آوردگاه پدرانت با دشمنانشان بوده. اینجا طومار ضحّاک را پیچیده، اینجا از کاوه و فریدون اسطوره ساخته. 

بیدار میشوم. نفسم گرفته و بالا نمی آید. خیال میکنم ادامه اش اتفاق می افتد. تلفن را برمیدارم در پی نشانی، سرنخی. مگر نمیخواست زنگ بزند؟ مگر صدایش را قرار نبود بشنوم؟ مگر با هم یک جا ننشسته بودیم؟ مگر دستش را نگرفته بودم؟ مگر چشم هایم غرق در چشم هایش نشده بود؟ مگر، مگر، مگر... عطر حضورش... عَجیبِ قَشَنْگْ... لعنتی، خواب بود. تمامش کن. تو به کثافت زندگی واقعیت بازگشتی. تمامش کن این ابله وار نگریستن و جست و جو کردنت بین هیچ را. میتپد و هر تپشش چون کشیدن تیری ست زهراگین از جان تلخ و ناگوارش. 

پرنده آنقدر خودش را به میله ها میکوبد که زخمی، مجروح، درمانده و نفس زنان کف قفس می افتد. دیر آمده، در قفس را بسته اند، زندان بان لاشخور تکه ای از تن پرنده را می‌لُنباند. پرنده میتپد. پرنده درد میکشد. پرنده میخواند: لاشخور آن تکه قطعه ای از وجود من است، نخور! به من باز گردانش. این چه قدرت احمقانه ایست که در روحم دیده اند؟ این چه باری ست که پذیرفته ام؟ این چه دردی ست که متلاشی میکند ذره ذره وجودم را؟ خواهم رفت. جای من اینجا نیست. مرا در هیچ کجا رها کردند، در زندان، سرگردان. آدم ها همه به درک، لعنت به تمام حس های بشر، لعنت به ناطق بودن این حیوان، چه در خودش دید که آنچه را هیچ کس نخواست، او خواست؟ این چه ظلم عظیمی ست که در حق خودش مرتکب شد؟ چرا خودش را مستحق سخت ترین عذاب ها کرد؟ پرنده مردنی ست.

عشق.

ژست بگیر! افتخار کن به ذره ذره مردنت! این مرگ آرام و تدریجی، مرد میخواهد، مرد باش! خودت خواستی، خودت باش، خودت بمان، خودت بخواه! رهایی تو عین اسارتت شده. آسودگیت عین دردت. زندگیت عین برزخ. زنده ماندنت عین مرگ. شاه بیت جهان خلقت، زانو زدنت را چه فایده؟ سرت را بالا بگیر! 

تمامش کن و انقدر ننویس. نجاتت نمیدهند این کلمات. تمامش کن دست و پا زدن بی دلیلت را. نجاتت نمیدهند این واژه ها. تمامش کن. تمامش کن. تمامش کن. تمامش کن. تمامش کن. تمامش کن. تمامش کن. تمامش کن.

ننویس بی انصاف... ننویس!

  • ۹۷/۰۳/۱۵
  • #هَشْتْ_حَرفى