هَشت حَرفی

چون نماند گرمیش

جمعه ۱۸ خرداد ۱۳۹۷ ، ۱۱:۲۶ ب.ظ

من دیوانه‌ام و در دیوانگی شکستت داده‌ام. شبی گفتی که در هرچه برنده باشم، تو در دیوانگی شکستم میدهی. چه کسی گفته میتوانی مرا ببری، وقتی قدرت بلامنازع دیوانگی منم؟ حیلت رها کرده ام، میبینی؟ از خودم آزاد شده ام که صد بار رانده میشوم و بازمیگردم. آنچه که هستم یک دیوانه ی واقعی ست. نبودم، نه؟ شده ام. من، بیخیالِ الکی خوشِ سر به هوا بودم، دیوانگی مقابل این هاست. دیوانه اگر نبودم که صدبار رانده نمیشدم و باز برگردم. حیلت رها کرده‌ام. 

چون تخته سنگی که با طنابی قطور به سینه ام بسته اند و رهایم کرده اند در دل دریایی عمیق، سنگینی میکند. درد اینجا نه فشار دهشتناک آب دریاست ، نه بی نفسی و نه جانور وحشی دریایی. درد همان تخته سنگ است که بر سینه سنگینی میکند. هرچه جان میکنم را با خنده ای موذیانه نقش برآب میکند و میکشاند به اعماق مرگ. 

کویر، کویر، کویر... کجای این عالمی که دریابی؟ فرزندت سکوت پرستاره ات را میخواهد. جوانه ای سوسوی نسیم شبانگاهت را میخواهد تا با آن همراهی کند. از چه روی این چنین آرام، فرسنگ ها آن طرف تر زیر آسمانی تاریک آرام گرفته ای، حال آنکه دل بسته به تاروپودت، احساس خفگی میکند؟ قلبم مرا میفشارد. دانه‌ی انار میخواهد. عجب روزگاری ست و عجب سخت جانم من و عجب سخت جانم من و عجب سخت جانم من.

کسی نیست جرعه ای آب خنکم بنوشاند؟ این چه حالت است؟ مگر نه اینکه تشنه می نالد که ای آب گوار، آب هم نالد که کو آن آب‌خوار؟ ندای تشنه بلند است و جانسوز. از عمق جراحتش تبی سوزان شعله ور. آب کجاست؟ کسی نیست که ندای تشنه را به آب و آب را به تشنه برساند؟ تشنه اگر آب نباشد، پژمرده شده و میمیرد. پایانی خوش برای تشنه ی بی خانمان و خرابات پرست. آبِ بدون تشنه به چه کار آید؟

  • ۹۷/۰۳/۱۸
  • #هَشْتْ_حَرفى