هَشت حَرفی

با خود در سحرگه

شنبه ۱۹ خرداد ۱۳۹۷ ، ۰۸:۰۰ ب.ظ

تشنه به نوشیدن تک واژه ای از نوای تو بودم و دریغ. رود اینجا جاری بود. پل ها بر سرش نهادند تا مردمان گرفتار خروشش نشوند. کجاست آن رود؟ تو چون رود و من چون شهر. من تشنه، سوزان، بی جان و تو دریغ. آری، نیک میدانم، آنجا بارشی نیست و رودی هم نباید وَ اینجا تو در گیر و داری و دریغ باید. باید؟ مرا ترسی نیست از بایدها و نبایدها. آنگاه که باید و نبایدِ مرگ را بارها به چشم ببینی و به جان بشناسی، ترسی باقی نمیماند؛ چرا که، مرگ ترسناک ترین فکر بشر از ازل است تا ابد. مرا از دنیای مخلوق ترسی نیست که ترس از مخلوق، شرک است و مشرک نیستم. باری آتشی ست که به جانم افکنده چشمانت و هزار لعنت بر من که جرأت دیدنشان را به خود دادم. 

عطش، استسقا و تو گویی که هزار سال از عمرم میگذرد. هزار سال، از دل کویر، چوب‌های عطش‌زده را به جان گرفته و بر قله‌ی کوهی از زاگرس انباشته‌ام و حال بر تلی از هیزم، نشسته ام و دیوانه‌وار بال برهم زنم تا آتشی حاصل آید و آن آتشِ مشتاق، دربرم گیرد و ققنوس وار بسوزم. چه شیرین آتشی و چه شیرین سوختنی باشد. زاگرس آبستن حوادث است و من فریدون زاگرس خواهم بود.

درست میشنوم؟ پنداری کسی به نوای تو مرا میخواند. چه کسی بود صدا زد «بی‌تابِ ناشکیب»؟ او خودِ تویی و اینجا رویاست. تویی و من نمیخواهم چشمانم دیوار آبی اتاق را باز بیند. تویی و من به خواب چنگ میزنم. چون کودکی‌هایم، با مشت‌های گره کرده، ابروهای درهم و چشمان خونبار از آتش، با پشت دست اشک‌هایم را به محض سرازیر شدن محو میکنم و سرم را بالا میگیرم و فریاد میکشم بر سرش :« میشود تمام نشوی؟ من حسرتی را در دلت یافته‌ام، فراموش شده ی تنگ‌دست. این چه جنگ احمقانه‌ایست که آخرین دم، صدایش را به گوش های لعنتیم میرسانی و تمامش میکنی؟ طعنه میزند به شکنجه های قرون وسطی. من نمیخواهم روشنایی بی‌معنای روز را. این کم از رانده شدن آدم از بهشت نیست.» 

من این چنین ناسپاس نبودم. رنجی که میبرم را این ناسپاسی بر من تحمیل کرده و حکما این رنج، از ماست که بر ماست. عجب سخت جانم من. سر زانویی خواهم از جنس شیشه و چادر نمازت را به هنگام سوختن جاوید و پیوسته. کاش جای کتاب، چادر نمازت را خواسته بودم. 

  • ۹۷/۰۳/۱۹
  • #هَشْتْ_حَرفى