هَشت حَرفی

من الماء کلّ شیء حیّ

پنجشنبه ۲۴ خرداد ۱۳۹۷ ، ۰۳:۴۱ ب.ظ

هر بار از پل آذر که میگذرم، چشمم به آن وسعت خشک می افتد و شب های خنک و پرستاره اش که دیگر نیستند. نگاهم را به جلو برمیگردانم و پدال گاز را بیشتر فشار میدهم و سعی میکنم به هر نحوی سبقت بگیرم و فرار کنم. زاینده رود خشکیده؛ اما، کویر نشده. کویر این شکلی نیست، کویر نشاط آور و جان افزاست و این رگ خشکیده، عذاب آور و جان کاه.

پرت شدم به آن دَم که سینی چای نطلبیده را جلوی دستانت گرفتم و تو با خوش طبعی، گل محمدی و دارچین و هِل را در لیوان چای هایمان ریختی. بعدش چای خودت را با نبات شیرین کردی. نگاهت کردم و بعد تمام چایِ شیرینِ معطر تو را، من خوردم. خوشحالم که چایشان جوشیده بود و دوستش نداشتی. من هم دوستش نداشتم و از لیوانم فقط چند قطره‌اش کم شد. چای باید می‌آمد، چون انار آنجا بود. میدانی که؟ چای باید کنار انار باشد.

و حکما آن روز چای، وظیفه اش بود که بجوشد.

چطور شد که از یک قطره ی چایِ شیرین تو نگذشتم؟ آب حیات زیر سخن های خوب اوست / آب حیات را بخور و جاودان ممیر.

نه نمیشود، باید سیر منطقیش را بیابم.

قرار بود چای و قهوه ترک نخواهیم. چای، خودش بی دعوت آمد تا انار مقابل چشمانت تنها نباشد. مهمان ناخوانده‌ی خوش یمن. تو گل محمدی ریختی و گفتی: «این گل منه»، تو دارچین ریختی، تو هِل ریختی. با نبات شیرینش کردی. جوشیده بود. کم پیش می‌آید که چای جوشیده بگذارند جلوی مشتری‌هایشان. چای جوشیده دوست نداشتی. نخوردی؛ اما، میدانی عطر نفست را گرفته بود و طعم توت فرنگی هم میداد؟ آب حیات زیر سخن های خوب اوست / آب حیات را بخور و جاودان ممیر. مو به مو این قیاسات و مقدمات معین و مبرهن شد و رسماً و طبعاً و عقلاً و شرعاً واجب آمد نوشیدن آن آب زندگانی بر من. 

فلاتمت و من الماء کلّ شیء حیّ.

این چنین کام یافتم و زنده شدم. 

حضور تو هیچوقت فراموش نشده، هرگز هم فراموش نمیشد و ابدا فراموش نخواهد شد. فقط منِ همیشه یکّه و تنها و درگیر، تا آمدم عادت کنم به دو نفر بودن، طول کشید. به اندازه ی ثانیه به ثانیه ی طول کشیدنش شرمنده ی حضور بی دریغ و آفتابیت بوده ام و هستم.

کنونم آب حیاتی بحلق تشنه فرو کن

  • ۹۷/۰۳/۲۴
  • #هَشْتْ_حَرفى