هَشت حَرفی

هوا کم است

شنبه ۲۳ تیر ۱۳۹۷ ، ۱۰:۴۲ ب.ظ

بند پوتینم را سفت میکردم.

خیلی سفت میکنی! - کوچیکن. پوتین مگه نباید یه سایز بزرگ تر باشه؟ چیه آخه این؟ - غر نزن دیگه. خوبه همینا. - اسیر شدیم. - خوبی؟ - آره. چطور؟ - ابروهات و چشمات که میگن خوب نیستی. - شکلشون اینجوریه. - اولین بار که نیست میبینمت. 

ببینم بابات چقدر جبهه بوده؟ - پنجاه و سه چهارماه فکر کنم. - میشه چند سال؟ - چهارسال و نیم تقریبا - چند سالش بوده؟ - از پونزده سالگی رفته. - خیلی از تو کوچیک تر بوده پس. خاطره هم برات گفته؟ - تا وقتی بود که بچه بودم. چیز زیادی بهم نگفته. اونم مثل من بود. کسی زیاد از فکرش و زندگیش سر در نمیاورد. از زبون دوستای قدیمیش شنیدم بعضیاش رو. اونم باز خیلی کم. دوستی نمونده بود که زنده باشه و شهید نشده باشه. - چیز کم چی بود؟ - مثلا از خرازی زیاد میگفت. یه هدیه هم سر پست ازش گرفته بود. - سر پست؟ هدیه داده بود یا جایزه؟ - از سر پستش فهمیدی؟ آره جایزه بهتره. - قضیه چی بود؟ - خرازی یواشکی شبانه میاد که امتحانش کنه، بابای منم دستگیرش میکنه و اسیر میگیره و میبردش مقر. تو مقر میفهمه خرازیه. - تا مقرشون پیاده میبردش؟ - آره. - چه باحال. چی بهش جایزه داده بود؟ - یه رادیوی مشکی. - هستش هنوز؟ - وقتی بابام رفت، اون جایزه هم انگار باهاش رفت. آب شده رفته تو زمین. هرچی گشتم پیداش نکردم. - دلت تنگ شده؟ - بیخیال. - دل منم مثل تو زیاد واسه بابام تنگ میشه. تو حداقل دیدیش و باهاش زندگی کردی. من که هیچی.

من تو کوه مار و عقرب زیاد دیدم. حشر و نشر داریم و خاله بازی هم میکنیم. تو کویرم همینطور. اینجا مار و عقرباش خیلی خرن. آماده ن که بزنن لت و پارمون کنن. خورده برده دارن؟ چیکارشون کردن؟ - باز داری غر میزنی. - شما نظامی هستید و من یه بچه ی بیست ساله. نظامی چیه؟ کماندویی تو. انتظار داری بگم بَه بَه چه مار قشنگی؟ بعدم یقه ش رو هم بگیرم و دمش رو ببرم و خونش رو مثلا بمکم؟ - یا خدا. مگه من از این کارا میکنم پسر؟ - حالا دیگه. کماندوهای آمریکایی میکنن. تو هم بکن شاید خوب باشه. - شوخ طبعی بی مزه ت تو این موقعیت واقعا قابل تقدیر نیست. - به هرحال. - به هرحال چی؟ - هیچی.

حال میده دست از پا دراز تر برگردیم. - کجاش حال میده؟ - کلا ضایع شدن یه حال اساسی به من میده. - حالا من اسیر شدم یا تو؟ - هر دومون. - اون چیه؟ - دفتر. - دفتر بودنش رو که میبینم. چی مینویسی؟ - هیچی. این روزامو مینویسم. - چقدرم تابلو خالی میبندی. معلومه داری یه کلمه رو چندبار مینویسی. - خیلی کار بدی میکنی که نگاه میکنی. - بنویس مشقاتو. - همه ی من همین یه کلمه ست که تکرار میشه. 

جلد دفتر آبی بارها خاکی شد و من هربار، خاک های چسبناک را با شیشه شوی عینکم پاک میکردم. 

آماده ای؟ - آماده ی چی؟ - گفته بودم اینجا مرگ از زندگی بهمون نزدیک تره. - یه جوری میگی انگار اونجا که بودیم، زندگی چسبیده بود به ما ول نمیکرد. - هرچی بهت یاد دادم رو مرور کن. مغزت رو آماده ی هر اتفاق و شرایطی بکن که شوک نشی. زود تموم میشه و برمیگردیم.

آقا میگم تهش چی؟ هیچ اسمی که از مانمیمونه. همونایی که مارو فرستادن اینجا و پشتمون قایم شدن سودش رو میبرن و واسه شون رزومه میشه. خصوصا من و این بشر کلا این وسط نخودی محسوب میشیم. - پشیمونی؟ - نمیدونم. - میفهمم. اینجا جای اونا نیست. جای مرداست. - من مردم الان؟ - میخوای بگم گوشی بیارن برات زنگ بزنی خونه؟ - خونه که نه. بیچاره ها فکر میکنن با دوستام رفتم سفر. - چرا؟ - سوال نکن. - بگم گوشی بیارن یا نه؟ - گوشی خودم رو بگو بیارن. بقیه به دردم نمیخورن. - گوشی خودت فکر نمیکنم بشه. - به جهنم. با مسئولیت خودم. بگو بیارنش. فقط چند دقیقه. - امتحان میکنم ببینم میشه یا نه. فقط باید موضع عوض کنیم. 

صبح قرار بود بیاورند. شب آوردند. دور شدیم. توانستم صدایش را بشنوم. گفت معنایش این نیست که دستکش هایم را قرار است در بیاورم. آرام شدم. برگشتم. این آرامش قبل طوفان بود و آخرین باری که طعم آرامش را چشیدم.

انگار سرما خوردم. این همه راه رو با این ماشینای شما میتونم بیام؟ - تبت خیلی بالاست. - همیشه همینجوری سرما میخورم. یه دور میمیرم و زنده میشم. - یه کاری میکنم واسه ت پسر، تو فقط الان سرماخوردگیت رو فراموش کن. اونی که دستته رو چکش کن و محکم تر از همیشه نگه دار. - باشه.

رسیدیم و از من جز تکه ای روح مجروح نمانده بود.

بی صبر، سرگشته، حیران.

کجاست؟

  • ۹۷/۰۴/۲۳
  • #هَشْتْ_حَرفى