هَشت حَرفی

خون خفته

شنبه ۱۳ مرداد ۱۳۹۷ ، ۰۶:۰۰ ب.ظ

پدرم از هر راهی که بود قصد داشت نذاره من آدم ضعیفی باشم. وقتی میدید از چیزی میترسم، مثل بقیه بابا مامانا نبود که دورم کنه ازش یا اون رو دور کنه ازم. با هر ترفندی که بود میفرستاد تو دل همون چیز ترسناک. معنا نداشت پسرش از چیزی بترسه. منم قصد نداشتم نا امیدش کنم. از ترس میلرزیدم؛ ولی، مشت گره میکردم. پدر هر پسری، قهرمان زندگی اون پسره.

چند سال قبل وقتی بهش پیشنهاد فرمانداری دادن، یهو تصمیم گرفت کلا اون شهر رو ترک کنه و بره یه شهر دیگه و اونجا معاون آموزش و پرورش بشه. همه فکر میکردن این تصمیم ناگهانیه، فکری پشتش نیست، اصلا منطقی نیست و موقعیت خوبی رو داره رها میکنه. تا تونستن اذیتش کردن و هر حرفی رو بهش زدن و شکستنش تا نره. بعد چند سال من تازه میفهمم که اون تصمیم، ابدا یهویی نبوده. حالا که خودم تصمیم‌گیرنده شدم و بقیه خیال میکنن ناگهانی تصمیم گرفتم، میفهمم چه اتفاقاتی پشت پرده‌ی یک آدم میفته. شباهتم به بابام ناخوداگاه و جالبه. بعد چند سال همونایی که میگفتن نرو و اینجا بهتره، همه جمع کردن و اومدن همونجا. نتیجه ای که اون موقع پدرم گرفته بود رو اون ها چند سال بعد بهش رسیدن. منم امیدوارم تصمیم های امروزم که خرس‌خاله‌ها رو سر شور میاره، به همون سرنوشت دچار بشه. تجربه ثابت کرده که میشه، پس باید بشه.

دل پُری دارم. دلم از تمامِ تمامِ نزدیک‌ترین آدم‌های زندگیِ لعنتیم که روشون حساب کرده بودم پُره؛ ولی، چیزی نمیتونم بگم. آدم، به آدم هایی که نزدیکن بهش، هیچی نمیتونه بگه. نمیتونه مقابله به مثل کنه. حتی بیشتر میره سمتشون . اینم باز شباهت ناخوداگاهه. اون موقع فکر میکردم بابام  بعد از اون جریان‌ها باید رفتار بد و خشم آلودی باهاشون میداشت؛ ولی، نداشت. این همون اتفاقیه که امروز برای من میفته. همین اتفاقات بود که یک سال قبل رفتنش باعث شد حرفایی رو به من بزنه که هیچوقت نتونم به کسی بگمشون. اون حرفا برای یه پسربچه‌ی شونزده ساله قابل هضم نبود، اما حالا میفهمم منظورش چی بوده. وقتی میرم سر خاکش، خفه خون میگیرم. خوب نیست، خوب نیست اونجا هم چیزایی رو بشنوه که یه عمر اینجا خودش تجربه شون کرده. خوب نیست خودم به زبون خودم بگم که بالاخره حرفات رو فهمیدم. خوب نیست بشنوه پسرش، راهی رو طی میکنه که خودش طی کرده. خوب نیست. 

از تمامِ آدم‌ها ناامید شدم. مدت‌ها قبل باید این اتفاق میفتاد؛ ولی، نمیدونم چی باعث شده بود که به تاخیر بیفته. شاید اون موقع انقدر اطمینان نداشتم. شاید آدم یا آدم‌هایی بودن که حرفشون میتونست دل گرم کنه. شاید من زیادی جَوون بودم واسه دقیق فهمیدنش. شاید و شاید و شاید. 

چاره‌ی من با همه بودن و تنها بودنه. چاره‌ی من تمرین نخندیدنه. چاره برگشتن به اخم همیشه در هم بچگیامه. چاره سپردن خودم به دست خودمه. شاخ بازی در نیاوردنه. اعتماد نکردنه. برده نشدنه. نترسیدنه. چاره مرگه اگر قراره اسیر بشم. چاره از راه درده. درمان خود درده.

  • ۹۷/۰۵/۱۳
  • #هَشْتْ_حَرفى