هَشت حَرفی

پدر بزرگم از بزرگان قشقایی بود. با طایفه اش در صد کیلومتری جنوب شیراز در شهری به نام فیروزکوه زندگی میکردند. قومی ثروتمند با خدم و حشم فراوان. فیروزکوه را "اردشیر خورَّه" یا "شکوه اردشیر" هم میگویند. 

در دوره ی صفویان، کمی قبل تر از آنکه افغان ها به اصفهان برسند، با خبر میشود و ایل را برمیدارد و به سمت اصفهان می آید. در نزدیکی منطقه ی فریدن ساکن میشوند. قبل ترها، شاه عباس صفوی، گرج های جنگجو و یاغی شهر اصفهان را که  از گرجستان آورده بود به  آنجا فرستاده بوده است تا مقابل حمله ی دشمنان بایستند. پدربزرگم با یارانش به فرزندان آن ها میپیوندند و مقابل افغان ها می ایستند. ایستادگیشان به قتل عام می انجامد و افغان ها پایتخت را فتح میکنند. قبرش را یک سنگ بزرگ تر نسبت به بقیه ی سنگ ها در دل کوهی نشان است. گفتم قومی ثروتمند بودند. از فریدن تا لرستان را میخرند. روستاهایی میسازند و آنجا با قوم لر و گرج ، مسلمان و ارمنی همه دور هم زندگی میکنند تا به امروز. 

نمیدانم چه گذشته به جد پدریم که آسایش خودش و قومش را به جنگ و کشته شدن مقابل بیگانه ترجیح داده است. آیا فرمانی از دربار گرفته و یا به خواست خودش آمده؟ آیا واقعا میدانسته که نهایتش مرگ خود و یارانش است یا از پیروزی مطمئن بوده؟  اما هرچه که بوده، حالا سنگ قبری قدیمی در دل کوهی ست که روستای دامنه اش سال های سال است متروکه است ، با خاک یکسان شده و گله به گله  پر از چاله ها و چاه هایی  که فرصت طلبان برای یافتن گنج به وجود آورده اند.

میبارد که ببارد. به درک که میبارد. از یمین و یسار هم ببارد اصلا. از هرجهت به هر مدلی میخواهد ببارد. با موسمی حال میکند، موسمی ببارد. مدیترانه ای راست کارش است ، مدیترانه ای ببارد. هفت ، سیصدوشصت و پنج یا هشت سیصدوشصت و پنج چندان فرقی هم ندارند. روح من خسته نیست. مغزم اندکی خسته است. روح من از کودک بودنش لذت میبرد، مغزم سر سازش ندارد. جسم هم که دادی یک جوری میدادی که راهی نشود برای کشتنم. همینطوری خودت روح را میکشیدی بیرون و میرفت. میبردی اش و آن وعده های عذاب و مجازاتِ مرحله به مرحله را عملی میکردی ببینیم اصلا دلت می آید یا نه؟ این همه سال این اضافه ها به چه دردم میخورد؟ هر روز هم مستهلک تر میشود و از قیمت می افتد. کسی کلیه ی دست دوم میخرد؟ جفتش برای فروش است. یک دست کلیه ی دست دوم گرما دیده ی نقد و اقساط، بدون رنگ، تغذیه شده با آبجوی بدون الکل هلندی. یک مغز آکبند ، بدون پلاک ، پیش قسط و قسط ماهیانه ی منصفانه. دو عدد چشم که در حسرت دیدن چشمانش سوخت. یک جفت دل و جگر ، تصادفی، کلا اتاقک عوض شده، بر اثر تکان های شدید داشبورد صدا میدهد، چشم کسی دنبالش نبوده، مردانه زندگی کرده و مردانه تصادف کرده و بیمه هم نبوده و گواهینامه هم نداشته. یک هفته در پارکینگ خوابیده و برای ترخیصش تعهد داده اند هیبریدی اش کنند. پس از هیبریدی شدن آماده ی تحویل به علاقه مندان احمق است و چه بد پایانی برای دل نشناس های تازه کار پر ادعا. دل ما سیخی چند؟ مهمان من باشید، حالا این سیخ را بزن ببین طعمش چطور است.خوشت آمد بگو تا چند سیخ اعلایش را برایت کباب کنم. قلوه هم داریم. جفت.

عیبی ندارد، دستت را بکش روی صورتم! حس کن! - بینی ات که کوچک است و سرش هم بالاست، ابروهای پرپشتی داری و پهن و بلند، عینک هم که قبلش حس کردمش، ریش هم داری، پوست صورتت نرم است، گوش هایت کوچکند، موهایت نیمه اسکاچند، لب هایت هم لبند دیگر- تو که ظاهر دنیا را نمیبینی حالت از همه بهتر نیست؟- چه تعبیر جالبی کردی پسر! تا به حال کسی نگفته بود تو فقط ظاهر دنیا را نمیبینی و مجبور میشدم برایش توضیح بدهم. چند ساله ای؟- حدس خودت چیست؟- ریش داری و نوجوان نیستی یقینا. صدایت کلفت است و آرام حرف میزنی. حرف هایت خوبند. احتمالا بالای سی سال سن داری، مثلا سی و یک سال و دو ماه و پنج روز- بیست ودوساله ام- دستت را بده! دستانت دستان یک بیست و دو ساله نیست. - مربی ورزشمان در دبیرستان میگفت دستانت پهلوانیند، باید بروی سمت زورخانه و ورزش های زورخانه ای- من دست های پهلوانی را لمس نکرده ام، اما، چرا این دستت کمی میلرزد؟-نمیدانم. لعنتی گاهی اینطور میشود. کنترلش دست من نیست.- عاشقی.-سوال بود؟- نه خبرت دادم.- شاید-بازهم هشت بهشت می آیی؟ -سال هاست که اینجا هبوط میکنم. بیشتر چهارباغ را متر میکنم ، با قهوه ی داغی که در  سرمای زمستان از کافه رادیو گرفته ام- کافه رادیو کجاست؟- کوچه ی سینما سپاهان، مقابل سینما. رادیو جمعه ها هم روشن است.- عاشقی-ازدواج کرده ای؟- عاشق شده ام.

سردت نیست؟ کاپشنم را بدهم؟ پالتو؟ کت؟ گرمت چه؟ بادت بزنم؟ فوتت کنم؟ آب بیاورم؟ میخواهی پیرهنم را فقط بپوشی؟ درد داری؟ دستت را بگیرم؟ تنگ در آغوشت بکشم؟ اشک هایت را پاک کنم؟ پیشانی ات را ببوسم؟ کلافه ای؟ موهایت را ببافم؟ برویم بازی؟ فیفا؟ مارپله؟ منچ؟ کوه میخواهی؟ دشت؟ دریا؟ آبشار؟ آبشار هم نه؟ دلقک بشوم اصلا؟ ملیجک؟ میخواهی سوسک بشوم؟ ماهی؟ فیلم ببینیم؟ کتاب بخوانم برایت؟ کتاب هایم را دوست نداری؟ از کتاب های خودت خب. میدانم آدم های زیادی کتاب هایم را دوست ندارند. من حوصله سربرترین آدم روی زمینم.

کوچه‌ی ما دو خیابان دو طرفه‌ی پر رفت‌و‌آمد را به هم متصل میکند و باز نزدیک‌ترین کوچه به یک خیابان دو طرفه‌ی اصلی ست که طبیعتا شلوغ‌تر از آن دوست. خانه‌ی ما هم پلاک یک است. یعنی اولین خانه. همه چیز دست به دست هم میدهد تا گوش‌هایم به صداها عادت کنند. مثلا الان من مجهز به این آپشن هستم که با وجود صدای ماشین و موتور ویراژ دهنده و ندهنده، بوق تک و ممتد، فحش ملت به هم و صدای رپ و راک و پاپ و نوحه ی ماشین ها تمرکز کنم.

نوه‌های همسایه‌ی روبه‌رویی تابستان‌ها هر شب سر و صدایشان تا مریخ میرود. اسم معروف ترینشان هم محمد جواد است و یکیشان امیرحسین است (داریم بهتر از امیرحسین ها؟ نداریم. یقینا نداریم.) و یکی از دخترهایشان هم خیلی بی ادب است. همین چند شب پیش وقتی چندبار مادرش را صدا کرد و جوابی نیامد شروع کرد بفرستدش زیر تریلی و و هزار راه نرفته ی دیگر. بزرگترهایشان که بامزه ترند. همین دیشب احمد برنده‌ی اسم و فامیل شد و محمد معتقد بود داراب اسم شهر نیست و میخواست جر بزند که حضار با یک سرچ کوچک کارش را ساختند. بلال را هم میوه نمیدانست و  وقتی باز رایش وتو شد، با بهانه کردن شیطانی بچه ها، میگفت:«اَص مـَ دیگه بازی نیمکونم، وخزید بریم، وخزید بریم! حالا کا بِچا هنچی میکونن وخزید بریم!» میخواستم داد بزنم از اتاقم که مردک بنشین سرجایت بازیت را بکن داشتیم لذت میبردیم که خودش نشست و ادامه داد تا باخت. من با پدربزرگشان از طریق مسجد آشنا شدم و سلام و علیکی داریم. مدت هاست.

همسایه‌ی دیوار به دیوارمان ساکت است. کلا سر و صدایی ندارند. با آقای خانه‌شان آشنا هستم و علاوه بر سلام و علیک، احوال پرسی هم داریم. بهترین همسایه‌مان است به هرحال. کلا خیلی به هم شبیهیم و این خودش خیلی خوب است.

عمو رجب دیگر همسایه‌مان است. عمو رجب بیشتر از هشتاد سال دارد. یک دوچرخه‌ی چینی هم دارد و با آن قبل‌ترها کل شهر را میچرخیده است. خودش میگوید تا همین پنج شش سال پیش تا مزار شهدا با دوچرخه میرفته و می‌آمده. حقیقتش این است که من با ماشین هم حال ندارم هرهفته آن همه بروم و بیایم. عمو رجب رزمنده بوده، یک پسرش هم شهید شده، همسر و دختر معلمش هم فوت کرده‌اند. استاد سه تارم از عمو رجب داستان‌های جالبی تعریف میکرد.

همین الان مثلا بوی اسپند می آید. از عطاری کنار خانه مان. گفتم که ما خانه ی اولیم و نبش کوچه عطاری ایست و کنارش خواروبار که پدربزرگ استاد سه تارم است و بعد منقل فروشی(!) و بعد آجیل فروشی و بعد سوپر مارکت و بعد کوچه ی بن بست که در حیاطمان به آن کوچه باز میشود. من با اکثر فروشنده‌ها آشنایی دارم و با چند نفرشان مبادله‌ی کالا با کالا هم. به خاطر اینکه عطاری سمت راست خانه است اتاق من تابستان ها بوی مشهد و بازار وکیل شیراز میدهد و سوپرمارکتی که سمت چپ است باعث میشود اتاق برادرم بوی یخچال بستنی بدهد.

محل ما سه مسجد دارد. آنچه که جا افتاده این است که یکی‌شان مخصوص پیرمردهاست. یکیشان مخصوص نه پیرها و نه جوان ها. یکیشان بیشتر نزدیک به جوان هاست. غیر از آن که پیرمردی ست من در دوتای دیگر رفت و آمد دارم.  نه پیرها و نه جوان ها را میروم چون نزدیک است و اکثر شب ها حال ندارم بیشتر راه بروم. جوان ها را میروم چون دوستانم آنجا هستند و کلاس ها، کارگاه ها و همایش های تخصصی خوبی برگزار میکنیم. مثلا این چند هفته‌ی تابستان سه‌شنبه ها، عصرانه‌هایی با موضوع «سیری در داستان های تمثیلی-عرفانی سهروردی» با آقای ابراهیم، دکترای فلسفه تطبیقی برگزار میشود. اینکه مسجد میروم دلیلش صرفا نماز نیست. شاید خیلی وقت‌ها نمازم را قبلش خوانده‌ام، اما آنچه که جامعه شناسی به من یاد داده باعث میشود که مسجد یکی از انتحاب های اصلیم باشد.

محله ی ما به خاطر موقعیتش قطع آب و برق و گاز ندارد. فشار آبش هم تابستان ها کم نمیشود. تنها قبل از تحویل سال است که فشار کم است، در بقیه ی موارد همه چیز روال است.

اینجا جز آلودگی صوتی و آلودگی هوا مشکل دیگری نداریم. البته مشکل تر از این مشکل ها هم عملا ممکن نیست. یکی روان را و دیگری جان را نشانه میرود. خوب است. جاده مان با لکه گیری صاف است.

پیرمرد آمده بود یک بطری شیر خریده بود و رفته بود و باز فردایش آمده بود و پرسیده بود که چطور میتواند در بطری را باز کند. جواب داده بودند و باز فردایش آمده بود و خواسته بود که خودشان بطری را برایش باز کنند. شیر را برای گربه‌های خیابان میخواست. خودش به طعم میوه‌های گندیده که بقیه برای حیواناتشان میخرند عادت کرده بود. سال‌ها پیش از جنوب آمده بود و اینجا بی‌خانمانی بود که خیلی ها حداقل به چهره میشناختندش. کنار داروخانه مینشست و شب ها هم همانجا میخوابید. بی آزار بود و عجیب.

یک روز هم ناپدید شد و بعد گفتند کنار همان داروخانه وقتی یخ زده بود جمعش کرده‌اند و بعد یک جایی در قبرستان دفن شده. او سال‌ها بود که آنجا یخ نزده بود؛ ولی، با اینکه هر سال زمین گرم تر میشد آن روز یخ زد. شاید هم خواست که یخ بزند و شاید هم آنقدر پیر شده بود که دیگر زورش نرسید. آن هایی که از خیلی قدیم میشناختندش میگفتند قبل از به اینجا آمدنش خانواده‌ای داشته و زندگی خودش را و هم میگفتند که نه هیچ نداشته و ندارد و از اول هم همین بوده و هیچوقت نگفتند چرا وطن خودش را ترک کرده و به اینجایی آمده که نه امکاناتی دارد و نه وضع درست و حسابی. هر دفعه حرف هایشان متناقض بود تا مرا از سر خودشان بازکنند. 

ریشخندش میکردند و هیچکس حتی اسمش را هم یادش نبود و من حتی چهره‌اش را فراموش نکرده‌ام. من مقصرم. سرمایه‌داری مقصر اصلی ست. حکومت ها مقصرند. جهانی شدن ها مقصرند. هویت ها مقصرند.  

مردم آن شهر مقصرند. ما مقصریم. تو هم که میخوانی مقصری.

ادی از کانادا بازگشته و میگوید که برای ماشینم مشتری داری؟ گفتم اگر صد تومن میدهی خودم مشتری. گفت کشکت را بساب و فردایش ماشینش را خریدند. خانه هایش را هم فروخت. ادی برای همیشه به کانادا رفت و قرار است تا آخر عمرش باز نگردد. من و ادی بسیار باهم دوستیم. آنقدر که از خصوصی ترین های هم باخبر باشیم. کمتر در موردش با کسی حرف میزنم . نه اشتباه شد، در مورد ادی تا به حال با کسی حرف نزدم. هیچوقت هم نمیزنم. ادی برای همیشه تمام شد. او از زندگیم حذف شد.

محض بانمک بودن، خواست که کارهایم را بکنم و با او به کانادا بروم. گفتم کشکت را بساب و فردایش ماشینم را به کارواش بردم. من دیوانه ی رانندگی هستم. یا شاید بودم. جنون سرعت داشتم. هنوز هم دارم اما دیگر نه با یک غول آهنی، که با دوچرخه ام. آخرین روز آموزش شهر رانندگی، مردادماه سال نودودو، از مردی که قبلا سرهنگ بود و حالا مربی، آدرس جایی که مخصوص رالی بود را گرفتم. یعنی خودش روی کاغذ نوشت و یک نشان هم داد تا قبل از اخذ گواهینامه بتوانم با "به اون نشون که اون روز تو آپاراتی تایر پارس ترکید" در کلاس هایشان شرکت کنم. سرهنگ معتقد بود من دیوانه ام و ممکن است خودم را به کشتن بدهم، یک چیزی باید جوگیریم را کنترل کند. شرکت هم کردم. همان کلاس های تئوری و عملی و بعدش با تمام سرعت رفتن ها جنونم را نابود کرد. 

مربی در کلاس های رالی میگفت بهترین جاده های ایران که دیگر نهایت روال بودن هستند و مثلا سرعت مجازشان صدوبیست کیلومتر است، ظرفیت بیشتر از هشتاد کیلومتر سرعت را ندارند و منی که سال هاست رالی بازم، در جاده صدتا را که پر میکنم تنم میلرزد. من هم از آن موقع بیشتر از صدتا نرفته ام. یعنی از آن موقع که نه، از اول بیشتر از صدتا نرفته ام. خوب شد که سرهنگ حواسش بود باید کجا بفرستدم، قبل از اینکه به نماد بلاهت بدل شوم.

بیست و پنج کیلومتر مانده به رامسر، روستایی ست با باغ های کیوی و بادمجان و خیار، و زن و مردهای عاشقی که پابه‌پای هم در مزرعه و باغشان مثل تمام روستایی‌های شمال کار میکنند. در دل کوهش آبشاری کوچک است. آبشار، آرام و لطیف صخره‌های کوچکی را مینوازد و پایین میریزد. ناگاه تکه‌ای از تنش را جدا میکند و به تخته‌سنگی کنار من میفرستد و قطره‌هایش کمانه میکنند به صورتم. از جا میپرم و زمین میخورم. «دیدی؟! دیدی؟! یادم تو را فراموش! یکی طلبم. پاشو خودت را جمع کن همه‌ی جانت آب و گِل شد. همه ی مردها همین اند، فراموش کار. تو که دیگر مرد خردادی و فلان.» همه ی جانم آب و گل بود. همه‌ی جانم پیش من نیست. من یادت را مدت هاست که ندارم. اویی آمده. میفهمی؟ «همانی که قرار بود باشد تا مرا در او ببینی؟» همانی که منتظرش نبودم و آمد و تو فقط بخش کوچکی از او بودی. سقوط میکند مثل آن وقت‌هایی که تو یادم می‌افتی. مثل یکی از آن دو بار. از جیب دامنت شانه‌ای در می‌آوری. عمیق‌ترین نفس‌های عمرم را...

شنیدن نامم از سرانگشتانت، از نوایت که سال ها کمش داشتم.

جای تو سمت چپ چادر است و فاصله‌مان به اندازه‌ی اولین خط‌کشی ست که وقتی دبستانی بودم خریدم، تا اندازه‌ی یک خط کوچک در کتاب ریاضی را زیرش بنویسم. دو سانتی‌متر. خط‌کش بیست سانتی‌متری برای یک خط دو سانتی‌متری. چرا باید اندازه‌ی خط کش؟ چرا اندازه خط نه؟ چرا اصلا برای یک فاصله ی هیچ سانتی؛ اندازه ی خط دوسانتی، فاجعه‌تر اندازه‌ی خط کش بیست سانتی؟ ستم است.

چه طوفان غریبی. چه گردباد زیبایی. سوسو... هوهو... نزدیک میشود.

«پسرک چادرت را با خود خواهم برد». من پسرک نیستم. «مهم نیست. آدمک چادرت را با خود خواهم برد». من آدمک نیستم. «هرچه هستی باش، من چادرت را با خود خواهم برد». من هرچه نیستم، چند خط از یک نمایشنامه ام.

من دیگه هیچی از خودم ندارم. اون چیزی هم که قبلا بودم الان تویی. نمی تونم الان منظورم رو دُرُس بهت بگم، نمی‌دونم می‌فهمی یا نه. می‌خوام بگم دوستت دارم. حتی بیشتر از اونی که میشه بهش گفت «دوست داشتن». دوست دارم تا هر وقت که دوست داشتی باهات باشم. می خوام یه فرصت داشته باشم که بشناسمت. بیشتر از خودت بشناسمت. ببینم چجوری تغییر می‌کنی. ببینم همینجور که سنت بالا میره، این چشمای خوشگلت که دارن به من نیگا میکنن چجوری گود می‌افتن، یا صورتت چجوری چروک بر میداره.

تجربه های اخیر | امیررضا کوهستانی

«حوصله ام را سر بردی. بیرون بیا تا اسیر نشوی!» اسیر نشوم؟ نمیشود یک روح دو بار اسیر شود. در خود نیستم که اسیرم کنی. همه‌ی جانم پیش من نیست. تو از واژه‌ها چیزی میفهمی؟ واژه‌ها سنگینند. از همه‌ی چیزهایی که خیلی چیزند هم سنگین‌ترند. آنجا را ببین که خالی گذاشتمش! که انگار منتظرم تا بیاید. میتوانستم وسط چادر بخوابم، اینطور نیست؟ منطقی تر نبود؟ آن جای خالی، هم اوست و هم من است. پر از واژه‌هاست. اگر بیرون بیایم میتوانی تکانش بدهی؟ میتوانی به آسمانش ببری و زمینش بکوبی؟ «ولی من نمیخواهم...» برو! دست از سرم بردار! 

هوهو... سوسو... دور میشود. بیرون می آیم. گویی لابه لای گیسوانت میپیچد و میرود.

و یک آن، آبی زلال به کف صحرا میخورد و قطره هایش کمانه میکنند به صورتم. از جا میپرم و زمین میخورم. «باز که ترسیدی مرد جوان!» تو آخر مرا دیوانه میکنی. تو با بلندایت، تو با رنگت، تو با نرمیت، تو با لطافتت، تو با عطرت. «من با بلندایم، رنگم، نرمیم، لطافتم، عطرم، فقط قسمت کوچکی از اوی تو بودم. با بقیه اش چه میکنی؟» از بقیه‌اش میترسم. «نمیخواهی بدانی در این صحرای خشک چه میخواهم؟» جانم را. «دیشب باران آمد. پیامی از دریا آورده بود.» دریا؟ «دریا. گفت دلش برایت تنگ است. حواسش نیست. طوفان را فرستاده که اسیرت کند.»

هراسان برمیگردم. دستم را سایه‌بان چشمانم میکنم و در دوردست ها رد طوفان را میجویم... نیست.  

«دنبالش نگرد. در راه رفتنش، گپ زدیم. گفت زورش به واژه هایت نرسید.»

گویی لا به لای گیسوانت میپیچید و میرفت...

به اندازه ی همراه نشدنم با طوفان دل تنگم.

نشسته‌ای رو به رویم و چشمانت را غرق میشوم.  اگر دوست داری نوجوانی و جوانیم را حس کنی، این قهوه جوش و استکان های کوچک را نگاه کن. برایت قهوه ترک مخصوص خودم را با جذوه‌ی دونفره‌ی کوچکم میسازم و تو میپرسی که اولین بار چرا تصمیم گرفتی قهوه ترک بسازی و اصلا چرا ترک، چرا مثلا اسپرسو نه؟ و آن وقت  سیب نصف شده‌ی گونه‌هایت را... نه... و من باز با لبخندی... و من باز... میگویم که ترک یک قهوه‌ی خاورمیانه ایست، اصالت خاورمیانه‌ای دارد. قدمتش به اندازه‌ی بی نهایت‌هاست. انگار که اساطیر از آن نوشیده باشند. چشمانت اسطوره‌اند. اسطوره‌ها را میمانی.

دسته‌ی چوبی جذوه را به دست میگیرم و آرام فنجانت را پر میکنم. نگاهت را دنبال  میکنم. کمتر به مسش نگاه کن، طلا که بشود دیگر جذوه‌ی خوبی نیست. چشمانت میخندند و عطر قهوه و هِل... میدانی؟ قهوه‌ی ترک عاشقانه‌ترین قهوه ایست که باید باشد. با دست و چشم کار دارد. دست‌ها میسازندش. دست ها نرمش میکنند، دست‌ها همش میزنند، مواظبند سر نرود، با قاشق ذره ذره کف هایش را برمیدارند و در فنجان میریزند و بعد هم که آرام سرازیرش میکنند. چشم ها در تمام مدت نگران و مراقبند. 

فنجان‌هایم خیلی ساده‌اند نه؟ وقتی خریدمشان از همه ارزان‌تر بودند. گفتند طرح و نقش ندارند، زیبا نیستند. مهم نبود برایم. بقیه‌شان همه گل گلی بودند. گل گلی فقط به تو می آید نه فنجان، یعنی تو گل گلی‌ها را قشنگ میکنی. و تو باز میگویی از من بت نساز. و من باز میگویم اگر نسازم دیگر بت نیستی؟ اصلا چرا فکر میکنی توان بت سازی تو را دارم؟ من حتی از تعبیر عاشقانه‌ات سر باز میزنم که نکند کمتر بگویم. و آنوقت فکر میکنی توان این همه تراشیدن را داشته باشم؟ بت سازی چقدر طول میکشد؟ خیلی زیاد... بت ساختن از تو از دست من بر نمی‌آید. کاش ولی می آمد... و تو میگویی هستی؟ بی شرط بودنم هستی تا تهش؟ و میگویم موهایت را کوتاه نکن عجیب قشنگ...

نشسته ای رو به رویم و چشمانت را غرق میشوم. 

قهوه ات سرد شد فرمانده.

دوهزار سال پیش در روم باستان، در نزدیکی آتشفشان وزوو، شهری بود به نام «پمپئی». 

پمپئی مرکز فحشای روم باستان بود. از سراسر روم به آنجا می آمدند و شغل مردم شهر نیز فحشا بود. شاهزادگان و بزرگان رومی، آنحا بردگان جنسی مخصوص داشتند؛ که هر کدامشان برای عمل خاصی تربیت میشدند و حتی نوع غذایشان هم براساس آن کاربرد(!) تعیین میشد. روزی همه‌ی مردم شهر به یک باره مردند. محققان دلایلی را برای این اتفاق می‌آورند که دقیق‌ترینشان تا به امروز استشمام خاکسترهای اتشفشان وزوو و دفن شدن زیر همان خاکسترهاست.

پمپئی اولین مرکزی بود که در آن از بدن انسان به عنوان کالا استفاده میکردند و پس از آن هزار سال طول کشید تا دوباره توجه انسان معطوف به "کالایی سازی بدن" به شکل های مختلف شود.

امروزه در کشور خودمان، انواعش را شاهدیم. با پیشرفت علم پزشکی، تکنولوژی و دستگاه‌های مختلف، "باپول ها"، بدنشان را به شکل دلخواه در می‌آورند و به راحتی هر تغییری بخواهند به وجود می‌آورند. پیام‌های بازرگانی تلویزیون و تبلیغات در سطح شهر و فضای مجازی با استفاده از شکل بدن انسان ها و از آن بدتر جنسیت و میزان زیبایی آن هاست. و نهایتا وضعیت آنقدر فاجعه میشود که این کالایی سازی از سالن مد و زیبایی هم خارج شده و به خیابان و بازار کشیده میشود و حتی آنجا خیلی ها دوست دارند بدنشان را در ویترین قرار دهتد. از طرفی "بی پول‌ها" هم بی نصیب نمیمانند. متکدیان و کارتن خواب ها از بدنشان برای درآمد استفاده میکنند. از تن فروشی تا آنجایی که فرزند آوری میکنند برای کسانی که می خواهند از آن بچه برای تکدی‎گری استفاده کنند. 

اینگونه انسان ها از "من حقیقیشان" جدا میشوند. با زاویه دیدی که بنده به مسئله دارم  "هویت" و "من" دو امر جداگانه اند. هویت علاوه بر اینکه آنقدرها هم اهمیت ندارد، با هر تغییری ظاهرا بازهم ثابت میماند؛ اما، "من حقیقی" باطنا از فرد جدا میشود و فاصله ایست بین ظاهر فرد با خودش؛ که همین موجب آشفتگی روحی هم خواهد شد.

این کالایی سازی آن موقع به دردناک‌ترین شکل ممکن میرسد که افرادی ناگزیر، آگهی فروش کلیه‌شان را روی دیوار بیمارستان مینویسند و یا به دلالان فروش کلیه مراجعه میکنند.

کل جهان فردگراست. دلیل هر چیزی را در افراد جست و جو میکنیم. همه چیز معطوف روان شناسی شده و کتاب های روان شناسان یک غرفه ی بزرگ در کتابفروشی ها را در برگرفته. چگونه شاد باشیم، چگونه ثروتمند شویم، چگونه آب بخوریم، چکونه نفس بکشیم. سایت ها پر از مقاله های روان شناسانه ست. پر از کلیپ های انگیزشی. یک عالم پیامبر موفقیت و فلان و بهمان در سراسر دنیا همایش برگزار میکنند و خودشان، روششان و تکنیک هایشان را به خورد بقیه میدهند. همین کشور خودمان را ببینید! فاجعه بارتر از بهره کشی و استثماری به نام "مشاور کنکور"؟ فاجعه بارتر از کسی که در پارک "مواد میفروشد"؟ فاجعه بارتر از "تبعیض‌های جنسی" در استخدام هر دو جنس؟

مردم در همه‌ی جوامع درباره‌ی شخصیت و پیشینه‌ی وراثتی و انتخاب‌های فردی صحبت میکنند. تست‌های شخصیت‌شناسی میدهند و بر اساس ماه تولدشان خودشناسی میکنند.  و هیچکس نمیگوید جامعه کجاست؟ من کیستم؟ جامعه چه تاثیری روی من داشته؟ من چه تاثیری روی جامعه دارم؟ این اندازه تمرکز بر روان شناسی باعث میشود جامعه به فراموشی سپرده شود. ما جامعه را نمیبینیم. زندگی اجتماعی را نمیبینیم. ما نظام سرمایه داری را رواج میدهیم و میخواهیم عضوی از آن باشیم. صرفا خودمان را میبینیم، خودمان را گول میزنیم و هیچگاه به خودشناسی نخواهیم رسید.

اصلا همین بحثِ همیشه به روزِ پوشش.  قانون پوششی که به اعتقاد من در تمام دنیا راهش اشتباه است. چه ایران، چه عربستان، چه فرانسه و چه استرالیا و امریکا. هیچ کشوری قوانین حساب شده ندارد و همین عاملی‌ست برای فردگرایی. برای مثال از شخصی در رابطه با پوشش میپرسی و او بر این عقیده است که : "پوشش من صرفا به خودم مربوط است و من حق دارم هرچه میخواهم بپوشم". نه تو حق نداری وقتی در یک جامعه زندگی میکنی، کاری کنی که روی دیگران اثر سوء داشته باشد. تو حق نداری با فرد گرایی آینده‌ی انسان‌ها را و نسل‌های بعدی را به بازی بگیری. تو باید نیاز جامعه را برای اصلاح و درستی بشناسی و براساس آن پوششت را انتخاب کنی نه براساس خواست خودت. تو اساسا در اندازه ای نیستی که در مورد پوششت نظر بدهی. این جامعه است که تو را میسازد و تو باید دینت را ادا کنی!

همه‌ی آدم‌هایی را که میشناسید به نام صمیمیت یا بیخیالی و ندانم‌کاری، به اسم کوچکشان صدا نزنید. این صمیمت‌های کاذب مدت‌هاست صمیمیت‌های حقیقی را از بین برده. اینجا میدان مذاکره نیست که گاهی سعی کنی اسم کوچک طرف را بگویی و اعتمادش را جلب کنی برای ادامه‌ی مذاکره. میدان انسانیت‌هاست. اینجا میدان حق الناس هاست، آنقدر که خدا حق خودش را ببخشد. آدم‌ها را به اشتباه نیندازید تا بعد اذیتتان نکنند. آنوقت اگر باز اذیت کردند میتوانید خودتان را مقصر نبینید و راحت حذفشان کنید. این حذف کردن‌ها نه غیر شرعیند و نه غیرانسانی. خودتان برای خودتان حرمت داشته باشید.

Did I dissapoint you or let you down?
Should I be feeling guilty or let the judges frown?
Cause I saw the end before we'd begun
Yes I saw you were blinded and I knew I had won.
So I took what's mine by eternal right.

تو را ناامید کردم؟
باید احساس گناه کنم یا بگذارم قاضی ها اخم کنند؟
چون من پایان را قبل از اینکه شروع کنیم دیدم.
بله، من دیدم که تو کور شدی و میدانستم که من برنده شدم.
پس چیزی که همیشه مال من بود را به دست آوردم.

بین رنج  و ملال پیوسته در آمد و  شدیم. یک نمودار سینوسی. رنج ، ملال، رنج، ملال، رنج، ملال. مدت ها رنج میکشیم برای پرداخت یک وام تا آنچه را میخواهیم بخریم و مدت ها ملال وجودمان را مشغول این میکند که از همان حاصل دست رنجمان خسته شده ایم. مستهلک شده. سر ناسازگاری دارد. باید عوضش کنیم. مرحله ی اول رنج است و آخِر ملال. ما به آخِر میرسیم. همیشه به آخِری آخَر میرسیم. باید جایگزینشان کنیم با یکی بهتر. خانه هایمان را، ماشین هایمان، لپ تاپ هایمان، موبایل هایمان و هرچه را که داریم حذف میکنیم و جایگزین میکنیم. ما در رنج و ملالیم.

از حذف کردن آدم ها از زندگیتان نترسید. میشود یک آدم بهتر را جایگزینش کرد، همانطور که میشود همه ی آنچه وجود دارد را با بهترش جایگزین کرد. ملال ماندنشان ارزشی ندارد. ملال ماندنشان هیچ ارزشی ندارد. نهراسید از نبودنشان.

چه بی اندازه دلم برای لحظه ای که  گذشت تنگ می شود. برای تو، برای خودم تنگ میشود. دلتنگ ساعت هایی که گذشته اند. دلتنگ آدم هایی که هستند، که نیستند. دل تنگ هیچ کجا. دلتنگ تو. دلتنگ کشتی چوبی، که یک روز یک جا فراموشش کردم. رفته بود و دیگر نبود. چه میتوانستم بکنم وقتی هیچ نمیتوانستم بکنم؟ فراموشی از سر غفلت نبود. فراموش شد چون همیشه بود.  همیشه میدیدمش. آنقدر بود که یادم رفت که هست. یادم که آمد تمام درد عالم آوار شد بر سرم، دنیا میخ شده بود به دیواری ترک خورده که عکس چگوارا هم کنارش بود، فیدل، عبدالناصر، هیتلر، حتی مائو هم و گاندی و استالین هم و لنین.

کشتی با من حرف بزن. با من بگو از تنهاییت. بگو از خاک نم داری که حسرت آب را به دلت گذاشت. بگو از بادبانی که در حسرت باد پوسید.  فریادی که از جان آمد و گوشی خریدارش نشد. سرگردان شد بین دیوارهای آجری آن اتاقک و کمانه کرد و باز به جان نشست. کشتی با من سخن بگو. از رنج، از درد، از ناله، از آه. بگو که چه دردی ست آن گاه که دردت را گفتن نتوانی.

میدانستی پدر بزرگ من برای خودش کیا بیایی داشته است؟ سال 1912 یک FORD می آورند اینجا که مردم فقط تماشایش کنند. پدربزرگم همانجا با یک اسب عرب تاختش میزند. مثل اینکه دو برابر قیمتش را هم سر داده. این عشق به ماشین هم از همان پدر بزرگ به من رسیده. فکر میکنم پدربزرگم آدم خوبی نبوده وگرنه الان نه من انقدر بدبخت بودم نه آن زمان بین آن همه مردم فقیر و آواره کسی، انقدر پول‌دار بود. چای که میل داری؟

آقا پروفایل یعنی چی؟  یه طرح کلی از ویژگی های شخصیتی اون یارویی که صاحب پروفایل هست. فارسیش میشه رخ نما.

عکس پروفایل یعنی چی؟ یعنی شما مختاری عکس شخص خودت رو در هر حالتی و هر طرح و رنگی"بذاری یا هیچی کلا نذاری". کاربرد دومشم به صورت یه حرکت جمعیه که شما در جهت همراهی، مثلا عکس پروفایلت رو به اون چیزی تغییر میدی که اکثرا تغییر دادن تا با اون حرکت جمعی همراهی کرده باشی و تاثیرگذار باشی تو مجازستان(به قول حسین آقای دهباشی).

اینکه برمیدارن عکس شهدا(خصوصا شهید همت، آوینی، باکری، دیالمه، هادی، زین الدین) ، آیت الله خمینی، آیت الله خامنه ای رو میذارن، کار بسیار سخیف، زشت و ناصوابیه. هر حرف احمقانه ای که در قالب اون پروفایل و اون عکس بزنن صرفا پای خودشون نوشته نمیشه، چه بخوان و چه نخوان پای صاحب اصلی عکس پروفایل هم نوشته میشه. چهره ی کسی که دوستش دارن رو اینجوری مخدوش میکنن و عین خیالشونم نیست.

+ به غلام بگویند: موقع انتخابات از خاتمی تقلید کردید و کلیپ فرستادید، از بس محبوبید نزد عموم، دیده نشد. خانم لیلی رشیدی کلیپش از شما بیشتر دیده شد. اما، حداقل جهت دیده شدن از «مردم» حرف نزنید که بزرگ ترهایتان ارزش مردم را چند روزی ست به راستی برایمان روشن کرده اند. این یک مورد را از الان تا ابد فراموش کنید لطفا! #مستضعف_فکری

در رابطه با اسرائیل و فلسطین دو کتاب با دو جهت گیری متفاوت خواندم. اولی کتاب فلسطین که در دست نتانیاهو هم دیده شد و دومی کتاب تولد اسرائیل که اجازه ی نشر پیدا نکرد و به صورت مجازی ابتدا از طریق سایت و بعد از طریق کانال تلگرام منتشر شد.

آیه ای که زیر هشت حرفی، در تصویر هدر وبلاگم میبینید ماحصل مطالعاتم بود.

+ قسمت تاسف بار قضیه آنجاست که امروز شعار علیه اسرائیل و عمالش، توسط کاسبان نفوذ کرده بین مردم و مسئولان، تبدیل شد به شعار علیه روحانی، جهانگیری و علی مطهری. هدف این ها انقلاب و انقلابی گری و مبارزه با استکبار نیست، این ها قدرت را میخواهند. قدرت!

+ کور خوانده اند!

دو سال پیش، در بیست سالگی با مردی آشنا شدم که تمام چهارچوب های ذهنیم را به بازی گرفت، سستشان کرد و بعد هم نابودشان کرد. نه اینکه او بخواهد و هجوم بیاورد، نه! خواندن نوشته هایش کافی بود که مرا از دنیای خودم جدا کند. در پی آن با مردی دیگر آشنا شدم. مرد دوم کار دیگری  کرد. او داشت مقاله ای مینوشت و من با پررویی تمام خواهش کردم که بگذارد کمکش کنم و در جریان نوشته هایش باشم. مثل اینکه دست گذاشته بود روی آدم های بزرگی که اسمشان را یک تریلی هیجده چرخ هم نمیکشید و آنوقت آبرویشان را میبرد. با هزار و یک واسطه و گاهی مستقیما، یک عالم منبع از انواع و اقسامش داشت و مرا می انداخت وسط این ها، اسم یک نفر را میداد و میگفت:«بگرد تو زندگیش، کاری به کارای خوبش نداشته باش که کل دنیا میدونن. فقط و فقط اشتباهاتشون رو بررسی کن و تیتر کن با منبعی که پیدا کردی ازش».

حالا مقاله ی او به کتاب تبدیل میشود و هیچ ربطی هم به آن همه یادداشت ها و آبروبری ها ندارد؛ اما، من دیگر هیچوقت نتوانستم کسی را به عنوان مراد و بزرگ و پیر بپذیرم و با احتیاط عجیبی لفظ استاد را پشت اسم ها آوردم که تعدادشان از انگشتان یک دست هم کمتر بود. پس از آن دیگر این واژه ها بودند که برایم حرمت داشتند و آدم ها حرمتشان در مقابل واژه ها ناچیز بود و در مقابل هم با هر عنوان و نسبتی، کاملا مساوی.

قبل از اینکه وارد بحث جدی تحلیل سیاسی(فعلا قسمت پیش نیازها) شویم، یک مقدمه ی خودمانی اما کاملا کاربردی را برایتان باز میکنم. 

بحث ما از پشت پرده ها باخبر نیستیم. بله حقیقتا ما از پشت پرده ها باخبر نیستیم. نه فقط ما که آنهایی که فکر میکنیم باخبرند هم فقط از پشت پرده ی خودشان باخبرند نه مسائل دیگر. یک تحلیل گر سیاسی نیاز به این ندارد که بداند یک فرد موثر در سیاست در گوش آن یکی  چه گفته، روی صندلی عقب ماشینش چه نقشه ای کشیده، چقدر رشوه گرفته، چقدر پاکدست بوده یا در آن مجلس خصوصی با حضور فلان کس چه گفته شده. با اینکه در اکثر خبرگزاری های بزرگ این اطلاعات وچود دارند و به صورت آرشیو شده در اختیار تحلیل گرشان قرار میدهند؛ ولیکن، تحلیل گر درست و حسابی اساسا نیازی یه این دست داده ها ندارد.

به غیر از ملزوماتی مثل روش ها، تکنیک ها، الگوها و منابع، تنها ورودیمان به عنوان یک ابزار مهم حل مسئله و رسیدن به مجهول، رسانه ها و خبرها هستند. با دسته بندیشان به روش اصولی میتوان به یک تشخیص درست و تحلیل خوب سیاسی رسید.

لطفا این پست بنده را در تاریخ هفتم آبان ببینید: هفتم آبان ماه

و بعد این پست را در تاریخ بیستم آبان ماه: سقوط ابرقدرت (حالا که گذشته، تحلیلم در مورد  شخصیت ترامپ را پس میگیرم. ترامپ را در مناظراتش آن طور دیدم اما بعدتر در عمل هرچند رفتار پوپولیستی و مضحکش را کنار نگذاشت و همچنان به دلقک بودن ادامه داد ولی مشخص شد عاقل تر و دقیق تر از آن چیزی ست که نشان میدهد.)

هرچند اشتباهم قطعی دانستن این قضیه بوده، در مورد آمدن «ترامپ» و انتخابش به عنوان پرزیدنت، به تحلیل درستی رسیده بودم( در پستها دلیل و اطلاعات خاصی هم نداده ام در این مورد که باز اشتباه بوده) در صورتی که مثلا «سی ان ان» با آن همه  تحلیل و آمارگیری های به روز و دقیقش «کلینتون» را پیروز میدانست و این بحران آماری و تحلیلی در آن مقطع  گریبانگیر تحلیلگران شده بود. و اما این که انتخاب ترامپ را هفتم آبان نوشتم، تحلیل سیاسی نیست، پیامد و نتیجه ی تحلیل هایی ست که قبلا داشتم. بعدا در مورد فرق تحلیل و آنچه که از آینده ی سیاست میگوییم را خواهم گفت.

وقتی بحث ریاست جمهوری آمریکا کم کم شروع میشد لیست رسانه های فارسی و انگلیسی که اخبار و تحلیل ارائه میدادند را از یک استاد عزیز گرفتم و یک شب در میان پیگیری میکردم  و به سبک خودم طبقه بندیشان میکردم. نیاز نداشتم بفهمم که قضایای «خانه‌ی پوشالی» چه میخواهند و پشت پرده هایشان چه میکنند. 

فکر میکنم سلمان از پادشاهی سعودی کنار برود و پسرش قبل از مرگ پدر به حکومت برسد. سعودی ها تحمل نخواهند کرد.

+ اگر یک دوره ی کوتاه (در حد چند پست) در مورد تحلیل سیاسی بنویسم، میخوانید یا علاقه ای وجود ندارد همچنان؟ :)

مهندس میرحسین موسوی در کتاب پابه پای آفتاب، ج 4، ص 174 نوشته اند:

حضرت امام (ره) قویا به مردم اعتقاد داشتند و به آن ها احترام میگذاشتند و بودن با آن ها را شرط پیروزی انقلاب و استمرار انقلاب میدانستند. سه یا چهار سال پیش، یک شب در منزل حاج احمد آقا در خدمتشان بودیم. بحث فداکاری‌های مردم پیش آمد، حضرت امام (ره) فرمودند:

مردم خیلی جلو هستند، ما عقبشان داریم می‌رویم.

یکی از دوستان فرمودند: خوب، حالا اگر ما بگوییم دنباله‌رو مردمیم و دنبال مردم می‌رویم، برای ما مصداق دارد و درست است. ولی در مورد شما نمیتوانیم این حرف را بزنیم. شما جلوی مردمید. حداقل در کنار مردمید.

من یادم است که امام(ره) عصبانی شدند و فرمودند:

مردم جلو هستند.

ما لبخند را با لبخند و قلدری را با قلدری پاسخ دادیم. کاش سپاه پاسداران همان قدر که اینجا به موقع و صحیح وارد عمل شد، در موضوعات داخلی هم درست رفتار میکرد. این را مینویسم چون پدرم از پانزده سالگی پاسدار بوده و جانش را هم در همان راه گذاشته و امروز حق دارم از سپاه آنچه را وظیفه اش است بخواهم نه آنچه را که بعضی ها در راستای قدرت طلبی هایشان میخواهند.