هَشت حَرفی

شاید اصلا درست نباشد که بگویم؛ ولی، میگویم. باری نزدیک «کاخ چهل‌ستون» با زوجی فرانسوی آشنا شدم که راهشان را گم کرده بودند بین آن شلوغی‌ها. محض بیکاری با آنها همسفر شدم. کاملا مفت و مجانی وقت و ماشینم را در اختیارشان گذاشتم و باهم به نقاط مختلف اصفهان سرزدیم. یک جاهایی بردمشان که اگر صدویک  راهنما هم داشتند نمیدیدند. راهنمایی های خوبی هم در جهت ابتیاع خوردنی ها و بردنی ها کردم که خب دوست هم داشتند و خوشحال بودم از این بابت. البته خوشبختانه خودشان بساط چتر بازیم را در انتها فراهم کردند و من با یک نیش گاز  دادن در سطح شهر، توانستم چترم را در رستوران بهترین هتل اصفهان باز کرده و پهن کنم. البته که بعد یک عالم «نه دست شما درد نکنه» و «من واسه رضای خدا کردم و این حرفا چیه» و «شاه عباس راضی نیست من با توریستای بناهاش این کارو بکنم» و این صحبت ها راضی شدم وگرنه مارا چه به این نامردمی‌ها! آن ها کارشان درست بود و آقای خانواده مهندسی بود که درآمدش خوب بود و دلیل آمدنش به ایران، دیدنِ وطنِ دوستِ دورانِ کودکیش، بیژن بود. تا آنجا که کنجکاویَم(!) قد داد فهمیدم هم آن بیژن و هم این آقا از بچه پولدراها هستند.

بگذریم...

موقع تناول طعامی بس شگفت انگیز که حقیقتا تا آخرین صدم ثانیه‌ی عمرم هم مزه‌اش یادم نمیرود، پرسیدم که مردم ما را چطور دیدید اِی زوج؟ آقا یکهو سفره‌ی دلشان وسط سفره ی غذا باز شد.  گفتند و گفتند. بینش هم صدبار گفتند از بس در این سفر به ما «کوبیده» دادند دیوانه شدیم. اما در نهایت یک فرد از زوج که همان آقای خانواده بود وسط سخن گفتنش درباره‌ی پوشش ایرانی‌ها گفت:« آن اولش که به کشورتان پا گذاشتم با دیدن عده ای از خانم هایتان فکر کردم این ها تن فروش هستند.» خواستم متذکر شوم که «برادر خانواده نشسته است»؛ ولی، نمیتوانستم این را به زبان قابل فهم برایشان بگویم ، در نتیجه بیخیالش شدم و گذاشتم ادامه بدهد. میگفت کمی که گذشته از راه بلدشان پرسیده که این تن‌فروشان چرا همه جا هستند؟ راه بلد هم کِرکِر خندیده و گفته که این چندمین بار است که یک اروپایی این سوال را از من میکند و برایش توضیح داده که این‌ها زن و بچه‌ی مردمند. احتمالا بعدش هم گفته به چشم خواهری نگاهشان کن مثلا! (البته اگر میخواست راه رستگاری را در پیش بگیرد باید به چشم برادری هم نگاهشان نمیکرد چه برسد خواهری) این قضیه را اولین بار نبود که میشنیدم. قبلا استادی از زبان یک آلمانی هم چیزی شبیهش را میگفت و استادی دیگر هم از زبان یک اروپایی دیگر. ولی شنیدن کِی بود مانند دیدن؟! نه؟

حالیا تا اینجای کار را داشته باشید تا بعد میایم بقیه‌اش را هم میگویم. البته داستان زوج را همینجا میبندم. خوشبخت شوند! ادامه جور دیگری‌ست پس.

 آقا، رئیس جمهورشون اومده، رسما ایرانیارو لِه کرده. طوری که بعضیا به صرافت افتادن که بابا ایرانی‌ها تو ناسا و پزشکی و فلان و بهمان آمریکا نقش پررنگی دارن، چرا آخه این جوری میکنی باهاشون؟ چه کاریه آخه؟ بعد جالبه که میگن مردم آمریکا باهاش مخالف هستن؛ ولی، وقتی آمارهای معتبر منتشر میشه، نشون میده اتفاقا مردم آمریکا کاملا باهاش موافق بودن و معتقدن اینا خطرناکن. اصلا اگر اینطور نبود که این بشر رای نمیاورد. البته پر بیراهم نمیگن مردم و رئیس جمهورشون. بهانه‌ی غول‌های تروریستی افراطی رو که نادیده بگیریم، میرسیم به اینکه قطعا اونایی که وطن خودشون رو ترک کردن و شدن حقوق بگیر(نمیگم مزدور!) دشمنای قدیمی وطنشون، از همون تروریست‌ها هم خطرناک‌ترن. از ترامپ خوشم میاد که داره همه چیز رو بر ملا میکنه!

اما همین ترامپ یه اشتباهی تو پنتاگون میکنه. میاد میگه که باید کسایی به کشور ما بیان که کشورمون رو حمایت کنن و به مردم ما عشق بورزن نه اینکه اقدام تروریستی کنن. یکی از ایرانی های غیور عرصه باید بلند شه بره بهش بگه: برادر! ایرانیایی که میان اونجا واسه شما به هر نحوی حمّالی میکنن، هم به کشور شما عشق عجیبی دارن هم به فرهنگ شما، هم به مردم شما. البته اونایی که مردم شمارو خیلی دوست دارن، عشق اصلیشون اون دسته از مردمتون هستن که تو سریال «امریکن پای» مثلا نشون داده شدن. یه چیزایی تو مایه های جوونیای خودت.

ما که نیاز به اقدام تروریستی علیه شما نداریم. مثل شما هم کاری به مردم بی‌دفاع نداریم. مگه ما، شماییم که بیایم بزنیم دانشمندهای یه مملکت رو ترور کنیم؟! نیازیم نداریم بیایم کشور شما، چون چیز جالبی ندارید که بخوایم از نزدیک مشاهده کنیم و لذت ببریم. یک نقطه ضعفی دارید اینجا تو منطقه‌ی ما که اسمش اسرائیله. هِی ما نگاه چپ بهش میکنیم و هِی اون میاد به شما پناه میاره و هِی داد میزنه ما از ایران میترسیم. شما خودتونم بُکُشیـــد، این نقطه ضعفتون که فکر میکنید نقطه قوته، طی چند سال آینده به دست «ما» نابود میشه. تنها کاری که اون موقع از دستتون برمیاد اینه که بشینید تاریخ خودتون رو بخونید که موقع انقلاب اسلامی ایران چکار کردید و چه چاره ای برای شکستنش اندیشیدید. کارترتونم عمیقا از شاه حمایت میکرد، نه تنها از ما شکست خورد، نه تنها مهره ای به نام محمدرضا پهلوی رو از دست داد، که به خاطر گروگانگیری کارمندهای لانه جاسوسی‌تون تو دل تهران، تو انتخابات کشور خودتونم شکست خورد. این یعنی چی؟ یعنی ما حتی تو بزرگترین انتخابات شماها هم تاثیرگذاریم که مثلا ابرقدرتید، اسرائیل که دیگه چیزی نیست این وسط.

از وقتی خواندن یاد گرفتم روزنامه‌های سرتاپا سیاسی حاج آقا یعنی پدرم را میخواندم. نوشته‌هایی زمخت و نامفهوم از به جان هم افتادن ها بود. وقتی هم که شروع کردم به نوشتن با «داستان راستان» شروع کردم و به اجبار حاج آقا تمامش را رونویسی کردم. بعدا هم شبیه خوانده هایم مینوشتم. هر وقت خواستم جدی بنویسم موضوعم حتما سیاسی، اجتماعی بود. کاش انشاهای دبستانم را داشتم...  فکر میکنم اولین بار است که میخواهم متن جدی ای بنویسم که هیچ ربطی به سیاست، اجتماع و اقتصاد ندارد. هیچ ربطی هم به هیچکدام از خوانده هایم ندارد. اصلا شاید ربطی هم به «من» نداشته باشد. ولی مینویسم و میدانم فقط خودت میخوانی و هیچکس حوصله اش را ندارد.

یک سالش بحتی یک قرن گذشت... نه؟  همه‌ی روزهایش را فکر کردی. هر روز یک نفر شاید برایت نسخه‌ای پیچید. یک نفر درباره‌ات حرف زد. یک نفر دل‌سوزی کرد. یک نفر... این همه نفر آمدند، ماندند و شاید رفتند و نشد آنچه که «تَهِ دِلَت» میخواستی... «زَخمِ دَلَت» نمیگذاشت. شاید هم هیچ نفر نیامد ولی زَخمِ دلت ماند باز. میدانی؟ اینجا جنگل عجیبی ست، وحشی‌تر از آمازون. هیچکس نمی آید که زخم دلت را ببیند و دل جویی‌ات کند. به همه‌شان حق بده. من و آن‌ها مثل تو «خوب» نبوده ایم که دل بستن را همان‌طور خوب بفهمیم. هرچه خودمان را به در و دیوار میزنیم که چطور ممکن است بعد از این‌همه هنوز هم فکرش مانده، ذکرش مانده؟ نمیفهمیم. درک نمیکنیم.  یعنی هر روز؟ :) هر وقت حالت را پرسیدم نتوانستی نگویی از کسی که این روزهایش حالت را بهم میزند و میدانی که آن روزهایش هم ساخته‌ی ذهنت بود. سُر میخوری روی ابر خاطره‌هایت و یادت می‌آید آرزوهایی که...

اما... حالا وقتش نرسیده خط قرمزهایت را بشکنی؟ چرا وقتش رسیده... وقتش رسیده که بدانی «توهم عشق» ، «توهم شکست» دارد. به خودت نهیب بزنی و سر خودت داد بکشی و ادامه بدهی، نه اینکه کلیشه باشی و از نو شروع کنی. از پیله‌ی ابریشمی‌ات نرم نرم  بیرون بزنی و جای «سنگ» دیدن و گول زدن خودت، افکارت و آرزوهایت، پروانه باشی، همانطور که میدانم میخواهی ، نه آنطور که برایت ساختند. اصلا نمیخواهی پروانه باشی؟ باشد سنگ باش، نرم نرم ذوب شو، به خودت کربُن اضافه کن، مس اضافه کن و به یک فولاد سخت تبدیل شو! نه برای دیگران که برای خودت ... اصلا برای دیگران. چرا که نه؟ برای آن همه آدمی که بعدا قرار است زیر دستانت جان بگیرند...

تو خوبی :) خیلی‌خوب... فقط کمی دلخوری. 
حق داری دلخور باشی. 
اما حق نداری دلخور بمانی...

میتوانی موضوع تمام «سه تارها»ی دنیا هم باشی... حتی اگر دلخور بمانی.

از اِدی پرسیدم که: از آمریکا چه برایمان آورده‌ای مارکو؟
گفت: «من اونجا تازه به حرف تو رسیدم آقا!» 
پرسیدم: مگر تو را چه گفته بودم که مرا یاد نمی‌آید؟
گفت: «این دفعه که رفتم و مدت بیشتری اونجا بودم...»
گفتم: و من یه چشم خویشتن دیدم که جانم میرود!
مغبون(درستش در این مقام البته مغمون است ولی قدیمی‌ها اشتباها میگفتند مغبون، حال آنکه مغبون معنای دیگری دارد) گفت: «خوش‌مزه بازی درنیار گوش بده! داشتم میگفتم ، مردم آمریکایی رو باهاشون رفت و آمد میکردم؛ فهمیدم چقدر ایرانیَن این آمریکاییا.»
گفتم: حالت خوب نیست مارکو، نه؟ میخوای ببرمت یه آب هویج بستنی بدم بهت؟
گفت:«دری وری مزخرف چرت مجانی نگو گوش بده!(اِدی تعارف نداره به هرحال) تو گفتی آمریکاییا خودشونُ جهان سومی میدونن و اقشار مختلف جامعه شون فکر میکنن جهان سومین. یادته؟»
گفتم: ها مارکو یادمه! ببین اصولا آمریکایی‌ها، کانادایی‌ها...

به وحشیانه‌ترین شکل ممکن حرفم را قطع کرد. نذاشت توضیح جامعه شناسی مبسوط بدهم لاکردار! دی:

باصدای بلندتر ادامه دادش:«اونوقت اونا همین حرف رو میزدن و میگفتن این اروپایی‌ها چقدر پیشرفته هستن و چقدر امکانات دارن و چقدر با فرهنگن و چقدر خاک بر سرمون. اونا میگفتن که ما آمریکاییا خیلی عقب افتاده‌ و جهان سومی هستیم.»
گفتم: البته ناسا دارن ، قوای نظامی و ارتشی دارن که اصلا عقب افتاده نیست.
گفت:«به هرحال ماهم چیزایی داریم که عقب افتاده نیستن دیگه. اما در کل عقب افتاده‌ایم.»
گفتم: تو باید بیشتر به حرف من گوش کنی نه به حرف خودت اِدی. بفهم! حالیا که آرمیکاییا(!) ایراینیَن، نیک‌تر آن نیست که یک زن آرمیکایی بگیری و راحت بری و بیای؟ اینجوری اونجا واست خودِ خود ایران میشه. همونطور که فیض میفرماد:

مرا وطن چو شد آنجا که یار من آنجاست/ دگر دیار غریب از وطن نمیدانم

و به زشت ترین حالت ممکن قاه قاه خندیدم و برای رسیدن به استادیوم فولادشهر گاز را تخته کردم. رفتیم آنجا و حسابی ذوب‌آهن را مقابل پرسپولیس(علیه العنة!) تشویق کردیم و ذوب آهن، پرسپولیس(علیه العنة) را ترکاند و من باز قاه قاه خندیدم. اِدی البته به ذوب‌آهن علاقه دارد و من یک استقلالی(علیه الرحمة) تیرم! کلا شوخی‌های زشت بی‌مزه‌ی داخل متن را که من کردم فراموش کنید چون کاملا شخصی هستند(!!). متوجه عمق مبحث بشوید و بدانید و آگاه باشید که غاز همسایه شیشَک نیست و حتی اگر مثل اروپایی‌ها شیشَک هم باشد خَمُش، آن مرد بزرگوار، میفرماد که:

گرگ اغلب آن زمان گیرا بُوَد/ کز رمه شیشک بخود تنها رود

پ.ن: حالا چرا اِدی بعد از آن بیت فیض کاشانیم و قاه قاه خندیدنم فقط سکوت کرد، سَری دیر و دراز دارد که بعدا میگویم. چرا که میفرماد:

با چنین کوتهی عمر(پُست) بیان نتوان کرد/ قصه‌ی طول امل را که سخن طولانی‌ست

البته به اِدی گفتم که تو مشکلی داری که خودت هم نمیدانی. اِدی که جا خورده بود گفت این چرت‌ها را به من نچسبان! اِدی مثل عاشق‌ها رفتار میکند. هرچه را که ندانم پسرهای عاشق غم‌زده را خوب میدانم. اصلا همین کافه رادیو خودش پر از اینجور آدم‌هاست. دخترها را ولی نمیشناسم. حق هم دارم! اصلا به من چه که دخترهای عاشق چه شکلی میشوند؟ دخترها مگر عاشق هم میشوند؟ دخترها فقط احساسات قوی‌تری دارند. آن‌ها از عشق هیچ چیز نمیدانند. مگر چندتا شاعر زن درست و حسابی عاشق داریم؟ فروغ مثلا عاشق بود؟ نبود دیگر نبود!  

البته شاید اِدی بداند که چه مشکلی دارد؛ اما، مسلما نمیداند باید چکار کند. 

اِدی از خونسردی بد موقع من تعجب میکند و اَنگ ضدحال بودن میچسباند. اِدی البته خودش نمیداند که مدتی‌ست به ضدحال‌ترین آدم دنیا تبدیل شده است. گفتم که اِدی مشکلی دارد که خودش هم نمیداند. یک سیگار دستش میگیرد و میرود بیرون و دود میکند و گاهی از دور تعارف میزند. اِدی میداند من اصولا سیگاری نیستم. اصولا سیگاری هم نبودم. اصولا از سیگار خوشم هم نمی‌آید؛ ولی، میداند که گاهی میکشم. سیگار که مثلا چای و قهوه نیست که معتادش بشوی و هیچکس نفهمد. بچه‌ها سیگار را دوست ندارند و به سیگاری‌ها اعتماد ندارند. نمیخواهم بچه ها به من اعتماد نکنند. اما اگر به قهوه شکلات و شیر اضافه کنی بچه‌ها دوست دارند و برای همیشه یادشان میماند که یک روز تو به آن‌ها یک چیز غلیظِ خوشمزه‌ی پر از شکلات دادی.

تمام شدم.

«اِدی» که دوست منه، به زبون انگلیسی، فرانسوی، اسپانیایی، ایتالیایی، آلمانی و روسی ترجمه میکنه. این ترجمه که میگم  مثل این بچه مترجم‌هایی که به وفور موجودن نیست. از ترجمه‌هاش در آمد میلیونی داره و تو چندتا شرکت بزرگ هم مشغول به کاره و مسافرت‌های خارجیش همیشه به راهه. اِدی البته اسم واقعیش اِدی نیست و یه چیزهایی تو مایه‌های غلام‌عباسه ، اما جالبه که بدونید غلام‌عباسم نیست؛ به هرحال چون اسمش طولانیه و نوشتنش سخت، وقتی خارج از کشور میره، خودش رو اِدی معرفی میکنه. به همین خاطر منم بهش میگم «اِدی». 

اِدی معتقده که نگارنده استعداد خوبی تو زبان داره و میگه که باید بیشتر کار کنی تا بهتر بشی. اون میگه که تو باید بتونی به انگلیسی و فرانسوی به صورت تخصص محور صحبت کنی و بنویسی تا یه دیپلمات خوب و یا یه نویسنده‌ی خوب تو حوزه‌ای که بهش علاقه داری بشی. اِدی از طرفی هم معتقده که کلاس زبان‌هایی که امروز دایر هستن به درد خود مربی‌هاشون فقط میخورن نه بقیه که واسه یادگیری اومدن. پس اِدی راه درست و حسابی جلوی من نذاشته و صرفا تندتند حرف میزنه.

اِدی باز معتقده که نگارنده اساسا نباید ازدواج کنه. اون میگه که تو آدم ازدواج کردن نیستی؛ چون، اسکناس رو برای خرید چیزهایی میدی که نون و آب نمیشه واسه هیچکس. میگه اگر ازدواج هم کردی باید با یه آدم بی عقلی مثل خودت ازدواج کنی که با نون و پنیر قضیه حل بشه که نمیشه بازم. اِدی در این مورد تا حدودی راست میگه و من اساسا با تجربیات تلخی(!) که از بقیه دیدم و خودم داشتم، مطمئنم که هیچکس تحملم رو نداره. اِدی معتقده که همه‌ی آدم‌ها هم که نباید ازدواج کنن حتما! حالا هرچند تا حد زیادی با اِدی موافقم؛ ولی، این مسئله شتر بدشگونی خواهد بود که بالاخره یه روزم میشینه رو زندگی من.

اِدی البته خیلی حرف‌های خوبی میزنه ولی این گفته‌های اخیرش، خصوصا بخش دومش مصادف شده با گیر دادن‌های ملت. از خاله و عمه و فلان و بهمان گرفته تا همکارهای جدید و قدیم مادرم که مثلا معلم هم هستن. (خداییش معلم باید انقدر فضولی کنه تو زندگی پسر مردم؟) اون‌ها میپرسن که چرا نگارنده یک نفر رو پیدا نمیکنه تا همگی برن خواستگاری و یا میپرسن چرا آستین واسش بالا نمیزنین. البته که در هر دو مورد دارن توهین میکنن به آدم. اولا که مگه جنگه که من انتخاب کنم حمله کنین؟ دوما مگه خودم دست ندارم که آستین داشته باشه و بشه بالا زد؟ چرا یکی دیگه واسم آستین بالا بزنه؟ پدر منم خودش آستین بالا زده، حالا پسرش که از نسل بعدیه به سبک دوران صفوی و قاجاری ازدواج کنه؟

اِدی امشب با ماشینی که تازه عوضش کرده میاد تا بریم شام دو نفره ای با هم بزنیم به عنوان شیرینی باکلاس شدنش. اِدی امشب هم خیلی افاضات میکنه. دیدم که میگم!

ناکارآمدی‌های اقتصادی بر سر نرخ ارز خراب میشود. ریشه ی ناکارآمدی اقتصاد ایران را باید در بانک مرکزی جست و جو کرد. آنجایی که اعمال سیاست‌های نادرست پولی و رها کردن بازار به از هم گسیختگی و سوداگری بی‌حد و اندازه در بازار پول منجر و نتیجه‌ی آن زایش و فرسایش بانک‌های ناسالم ، صندوق های قرض الحسنه، رقابت نادرست در پرداخت سود به سپرده‌گذار، تشکیل معوقات پولی سنگین، سودسازی‌های وهمی و... شد. اقتصاد ایران بانک محور است و بانک‌های ما مسکن محور، قیمت مسکن به  قدری حبابی و گران شده است که حتی افزایش دو تا سه برابری تسهیلات خرید هم نتوانسته است قدرت خانوار را به تعادل بازار برساند و عملا منجر به رکودی سخت و عمیق شده است که ناشی از چسبندگی قیمت‌هاست.

اصلی‌ترین مسئله‌ی ارز در ایران گران شدن نیست، بلاتکلیف بودنش است و به همین دلیل تبدیل به یکی از گرانیگاه‌های اقتصاد ایران شده است که به طور پیوسته در دهه‌های گذشته به پایه‌های اقتصاد ایران ضربه زده است، طوری که در این مدت 450درصد از ارزش پول ملی کاسته شده است. نه سیاست گذار تکلیفش با ارز روشن است و نه سرمایه گذار. یک «مسمومیت سیاستی».

+ نظرات کاملا باز. هرچند میدونم تو این پست ها هیچکس نظری نداره متاسفانه!

رفیق چقدر غریبانه رفتی... چه سرد بود شب رفتنت و چه تاریک بودند ستارگان آسمان آن شب. انصاف بود این چنین تمام جانمان را آتش بزنی؟ مدت هاست رفته ای، میدانم. میدانم که خوشحالی و میدانم که رسیدی به هرآنچه که خواستی. اما آخر بی‌انصاف ما چه کنیم با جان گداخته‌ مان؟ تمام وجودمان دریغ و درد است برادر. از عمه جانت چگونه خواستی که این چنین مظلومانه پر کشیدی...؟ ما را گذاشتی در ناکجاآبادی دور از مقصود و خودت راهی دیارش شدی؟ نه این انصاف نیست... انصاف نیست که صدای روضه‌ی زینبت، آخرین عکس هایت، خاطره‌هایت ما را دیوانه کند و تو گوشه‌ای دنج با یار بنشینی. انصاف نیست که حسرت شوخی‌هایت به دلمان بماند و دیگر خنده‌هایت را نبینیم. انصاف نیست که بشنویم پشت سر تو و همه‌ی تو ها و خانواده‌هایتان چه میگویند. نمیتوانیم مثل تو سکوت کنیم. این ظلم است. تو مظلوم بودی، مظلوم رفتی نباید تا ابد مظلوم بمانی. نباید...

این مردم را چه شد که قبل از رفتنت گفتند میخواهد خودش را بزرگ کند و بعد از رفتنت گفتند برای پول رفت؟ مگر نمیدانند عمر و جوانی چیزی نیست که یک نفر داوطلبانه با اسکناس عوضش کند؟ چطور چهره‌ی پدرت را میبینند و باز این چنین میگویند؟ غیرت حسینی تو را چطور میتوانند بی‌ارزش کنند؟ مگر ندیدند زخم‌هایی که تنت خورده بود را؟ ندیدند... 

شب وداع را به خاطر دارم. شبی که رفتی را... فکر میکردم باز میگردی. آخرین جمله ات را فراموش کردم... تکرارش کن. همین یک بار فقط...!

- کدوم اتاق باید برم؟
- ببخشید! گفتی واسه ثبت احوال میخوای؟
- بله.
- طبقه‌ی سوم، اتاق صد و یازده. اگر در اتاق بسته بود ببین کجا شلوغ تره، برو همونجا.
- تشکر!

وارد ساختمان که شدم، تابلوی بزرگی را دیدم که فهمیدم اصلا نیاز نبود دم در بپرسم. دوباره چک کردم.

- خب طبقه‌ی سوم اتاق صدویازده. درست گفتش.

نگاهی به اطرافم انداختم. بعضی پرونده به دست سریع راه میرفتند، بعضی سردرگم بودند و بعضی هم راهروها را بالا و پایین میکردند و منتظر بودند. فقط تعداد کمی نشسته بودند که اکثرشان زن بودند. پله ها را بالا رفتم. هرچه بیشتر میگذشت بیشتر میترسیدم. گهگاه آدم هایی ژولیده با لباس آبی راه راه و زنجیر به پا با سرباز وارد یک اتاق میشدند. فضا ترسناک بود برای کسی که اولین بار دادگستری را میبیند. گاهی بلوایی هم به پا میشد که پی‌اش را نمیگرفتم و سریع عبور میکردم. مردهایی با کیف‌دستی و کت و شلوار از یک اتاق بیرون می آمدند و به سرعت از کنارم رد میشدند. شاید وکیل بودند! مگر وکیل ها یونیفرم دارند؟ ست کرده اند با هم چرا؟  

- صدونه، صدو ده، صدو یازده... بسته ست که.

روی کاغذ آچار روی در با خطی خوش نوشته شده بود: «اتاق صدویازده به صدوسیزده منتقل شد.»

- خب همونجاست که شلوغه.

مدارکم را دادم.

- وایسا بیرون صدات میکنم.
- چقدر طول میکشه؟
- اونایی که بیرونن جلوتن. وایسا ببینم... نُه نفر. یک ساعت تا دو ساعت باید منتظر باشی.
داد زد: آقای نمازی کیه؟ بیادتو!

بین جمع هفت هشت نفره کمتر احساس ترس میکردم. با بقیه زود گرم گرفتم و با هم فحش میدادیم به پیرمردی که علی رغم سن دایناسور داشتنش و کند نویسی اعصاب خرد کنش بازهم عرصه را به جوانان نمیدهد و ما را پشت این در علاف کرده.

از اولین بار رفتنم به دادگستری مدت‌ها گذشته است. اما حتی هنوز شماره‌ی اتاق را یادم مانده. 

مثلا الان نمیدانم چه مقدار از جزوه‌ی دویست صفحه‌ای که قرار بود بنویسم را نوشته‌ام و نمیدانم چقدر قرار است از دوستان به خاطرش فحش بشنوم؛ اما، همه ی آن وبلاگ هایی که دنبال کرده‌ام را حداقلش این است که میخوانم، حتی اگر بروم و ببینم یک خط "غر زدن" صرف بوده است باز هم غُرش را میخوانم. اگر کسی را دنبال کردید باید درست دنبال کنید، نه فقط وقتی حالش را داشتید یک نگاهی بیندازید. همه مثل شما درگیرند و همه مثل شما بدبختی دارند. این خزعبلات دلیل نمیشود فقط به فکر خودتان باشید و حتی به بقیه اجازه‌ی خوانده شدن هم ندهید. شما قسمت کوچکی از حق آن‌ها هستید!

اول پست آقای سَر به هوا را بخوانید: مرگ کتاب‌های نصرالله کسرائیان

بعد خواندن این پست کامنت گذاشتم و به شدت هم ناراحت بودم؛ طوری که، کلا قضیه را اشتباه توضیح دادم و باز اصلاحیه زدم. یک کتابفروشی هم قبلا اصفهان بود که به همین خاطر تعطیل شد و این قضیه داغ تازه کرد. اکثر وبلاگ‌نویس‌ها کتابخوان هم هستند که اگر کتاب نمیخواندند قطعا نمینوشتند. خواندن همراه خودش نوشتن را می‌آورد و این دو مکمل همند. اگر دیگر نمیتوانید بنویسید و هرکاری میکنید جمله‌ها ردیف نمیشوند، به خاطر حال بد یا حال خوب یا تنگی وقت نیست، دلیلش این است که آنقدر نخواندید که بتوانید بنویسید.

یکی دو سال پیش با پروفسوری همراه بودم و از اطلاعاتش استفاده میکردم که فوت کرد. مرد بزرگی بود، مثل بقیه‌ی بزرگ‌مردان این مملکت که در کشورشان ماندند، خدمت کردند و با سربلندی و خوش‌نامی رفتند. مثل پروفسور حسابی بود و من خوشحال بودم که چنین مردی را از نزدیک میبینم. رفیق یکی از شهدای بزرگ هم بود و این خوشحال‌ترم میکرد. میگفت:"آنقدر پول نداشتم و خرج کتاب‌هایم زیاد شد که دو ماه در یک اتاق سه درچهار خانه‌ی یک پیرزن، به همراه شش نان خشک(در اثر گذر زمان) و دو کیلو پنیر گذراندم." از آن موقع هر وقت بیرون از خانه گرسنه‌ام میشود و چشمک کبابی و بریانی‌های اصفهان را میبینم و یا گول رنگ و وارنگی فست فودها را میخورم از خودم و تمام گذشتگانم خجالت میکشم. اما آخرش که چه؟ فقط خجالت میکشم. قید کتابی که میتوانم بخرم و اتفاقا بسیار هم دوستش دارم را میزنم. اما شاعر طبق معمول درباره‌ی کتاب میفرماد که:

شوق دانش ذوق معنی از کتابست وز کتاب/هرکه رانی شایدش هرگز به مردم نشمری (آقا مهرداد اوستا)

+ کامنت باز!

عبدالرضا دوست دوران کودکی من بود(از چهارسالگی تا شیش  هفت سالگی) که به نوبه‌ی خودش انتهای خلاف‌کاری هم بود. عبدالرضا وقتی نوه‌ی یکی از همسایه‌هامون، که دختری خوش‌رو بود رو میدید، هلهله‌ کنان به سمتش میشتافت. بقیه هم که دوستام نبودن به همون صورت یقه رو چاک میدادن.

چون نماند اندر میان بس فاصله/خاست از کشتیّ دزدان هلهله (حضرت مولانا)

و عبدالرضای دوست، علیه من میشد و یک روز بالاخره قید دوستی با این بشر رو زدم.

دیـگــــران از صـدمـه اعـــــدا هــمـی نالــنـد و مـن/از جــفـای دوســـتـان نالــم چو ابـر بـهـمــنـی
سست‌عهد و سردمهرند این رفیقان همچو گل/ضایع آن عمری که با این سست عهدان سرکنی (آقا رهی معیری)

نه الان و نه هیچوقت دیگه نفهمیدم اساسا، اصولا، حقیقتا و دقیقا مشکل اون دختر بچه‌ی لوس پرروی متکبر با من چی بود. حالیا از اونجا که روزگار بسیار اصرار داره طعم یک چیزایی رو زودتر بچشم، مثل خیلی آدمای دیگه، در همون سن معنی دقیق نامردی رو خوب درک کردم و فهمیدم نباید اینجور موقع ها کم بیارم. درسته که در وهله‌ی اول اون دختربچه، پیروز بود، ولی در عوض این من بودم که علی‌رغمِ در موضع ضعف بودنم، یکه و تنها ایستاده بودم و گاهی با مذاکره و گاهی با زور لگد و مشت حقم رو میگرفتم. شاید خیلی احمقانه به نظر بیاد؛ ولی، تو اون سن و دوران مسئله‌ی بسیار مهمی بود!

من آن رندم که گیرم از شهان باج/بپوشم جوشن و بر سر نهم تاج
فرو ناید سر مردان به نامرد/اگر دارم کشند مانند حلاج (مردی به نام باباطاهر) 

البته با این وجود که قدرتم رو پس میگرفتم؛ اما، آن یارهای بی وفای بدعهدی که رفتند باز هم برنمیگشتن. چراکه "ساناز" از نظر اونا زیباترین دختر زمین بود. نگفته بودم اسمش ساناز بود نه؟ آره از همون موقع ها بود که از اسم ساناز متنفر شدم.

پ.ن: خط اول، اونجایی که لینک دادم بهش، عکس همون دورانمه. گفتم که اگه دوست ندارید ببینید، حجمتون نابود نشه. :))

5 ژوئن 1944 از همیشه بیشتر آرزوی بازگشت به خانه را داشتم. همه فکر بازگشتن به خانه را همیشه در سر داشتند؛ اما، آنقدر در این میدان تغییر کرده بودند که میترسیدند دیگر خانواده‌هایشان آن‌ها را نشناسند. جنگ احساسات را پرورش میدهد، اراده‌ را تقویت میکند، قدرت جسمانی‌ را بهبود میبخشد و آدم‌ها را به سرعت به هم نزدیک میکند و در عین حال دردمند میکند، قسمتی از جسم را برای همیشه نابود میکند و نامردها را خیلی زود میشناساند. میترسم اگر به خانه برگشتم کسی مرا نشناسد، حتی از روی عینک گرد و موهای فرفریم.


| عکس فوق‌العاده از آقا مسعود کوثری ، مجموعه ی «تشویش» |

شکر، کبریت، قطب‌نما، سرنیزه، مهمات، ماسک‌گاز، کوله‌پشتی، کالیبر چهل‌وپنج، قمقمه، دوجعبه سیگار، نارنجک‌های دودزا، نارنجک‌های گامون، تی‌ان‌تی، طناب و چند لباس زیر همه تجهیزاتی بودند که برای عملیات جدید و دیدار نه چندان دوستانه با نازی ها به همراه داشتم. چترم روی دوشم سنگینی میکند. نازی های دیوانه مردم را به اردوگاه کار اجباری میبرند. میگفتند هلندی‌ها از شدت گرسنگی همدیگر را میخورند. همین دیروز در یکی از شهرهایشان که اسم لعنتیش را یادم نیست شهردارشان را خورده‌اند. نمیدانم پاول دوست قدیمیم چرا به آلمان‌ها پیوست؟ آنوقت حالا چطور میتواند بر سر هم وطنانش آتش بریزد؟ اصلا هموطنانش به کنار، دوستش چه؟ او حتما میداند من هم عضوی از ارتش ایالات متحده شده‌ام. اصلا چطور من میتوانم بند پوتینم را برای جنگیدن با او سفت کنم؟ شاید چون میخواهم انتقام هزاران جان گرفته شده را از نازی‌ها بگیرم. اما با این حال فرق چندانی با پاول ندارم. اگر ببینمش حتما میکشمش، کاش اما بشود قبلش سیگاری دستش بدهم و آتشش را به سلامتی دوستیمان... نکند با یکی از شلیک های من بمیرد و هیچوقت زیر لباس آلمانی نشناسمش؟ نه من نمیکشمش. من نمیتوانم. او هم نمیتواند. اگر بتواند چه؟ میکشد؟ 

در آسمان هلند معلقم و گلوله‌ها از کنار گوشم سوت کشان عبور میکنند. شانس می آورم.  شانس اگر نیاوری با همان چتر روی یک مین فرود می‌آیی و دخلت می‌آید. آنوقت مردن در وطن هم حسرت میشود. شانس دومین اصل جنگ است و اصل اول اطاعت از مقام بالاتر است. والتر، لیپتون، دونالد  و گارنر از گروهانمان برای همیشه گم شدند و من بعدا بین قبرهای صلیبی کشته شدگان جنگ هم نیافتمشان.

بازخواهم گشت... به خانه... باهم بازخواهیم گشت رفیق... دسته‌ی عینکم را تعمیر خواهم‌کرد،  بند پوتین‌هایم را سفت خواهم‌کرد و همه‌ی جنگل‌ها را فتح خواهم‌کرد. با هم فتح خواهیم کرد...

آقاجان میونه‌ی من با حیوانات خانگی خوب نیست. چکار کنم الان؟ حیوون خب جونوره دیگه کاریش ندارم که. دوست داشتن یا نداشتن من فرقی به حالش نداره. اما این بشر برمیداره سگش رو میاره و با احساساتی لطیف و سرشار از شوق، نازش میکنه و بهم میگه :«عمو نازش کن! ببین چه نرم و با ادبه. نازش کن دخترمُو!» مردک خودش رو که بابای دخترش میدونه، من رو هم عموش خطاب میکنه. با این کارش داره رسما، علنا، واقعا و عمدا بهم فحش میده یعنی؟ نمیدونم... هرکاری که میکنه خب کارش زشته آقا. اولا اینکه تو سگ کوچولو دوست داری و باهاش حال میکنی که دلیل نمیشه بقیه هم دوست داشته باشن. ثانیا چه اصراریه عموش نازش کنه؟ من الان بیست و یک سالمه، تازه سگم نیستم گاز بگیرم، یه بارم عموم نازم نکرده که هیچ، چند بارم خواسته بزنه زیر گوشم که جاخالی دادم و نشده. ثالثا گیریم که عموش نازش کرد بوسشم کرد اصلا، اونوقت این از روی اجبار باشه رو روحیات دخترت اثر سوء نمیذاره؟ میذاره دیگه. 

نازش نمیکنم کینه ای نشه کارم به کزاز بکشه؟ :دی یه بار صابون کینه‌ی یه قلاده از اینا وسط یه باغ بزرگ و بدون هیچ یار و یاوری خورده به تن یکی از دوستام، سگ رو از دویست کیلومتری رویت کنه در میره.

بند اول: آنجا که قمیشی میگوید :«شکرت ای خدا واسه جهان به این بدی»، نهایت زندگی ست. همان دار مکافاتی که به خاطرش از ما شکر میخواهد چرا که مکافات سنگین‌تری را به بهترین و بالاترین بندگانش داده‌است و این دلیل شاید منطقا درست نباشد؛ اما، بسیار قانع کننده است. فلسفه راه عجیب و بی‌پایانی ست. تمام علوم انسانی و تجربی پایانی دارند و بالاخره میشود که به یک نتیجه درست رسید، فلسفه اما شما را میکِشد، میزند وسط فرق سرتان و حس ناباوری عجیبی را همراه گرایش به حقیقت درونتان به وجود می آورد. شک چیز خوبی‌ست که راه را نشان میدهد. در یک دین یا در یک مذهب از یک دین، شک کردن باید آزاد باشد. همچنین منابع دین و مذهب باید جوابگوی آن شک باشند. اگر شما شک کردید و بعد از طرف کسی مورد عتاب قرار گرفتید، بدانید که آن شخص درکی از مذهبش ندارد و یا اگر حقیقتا علم به این دارید که درک خوبی دارد و با آموخته‌های متقن این حرف را میزند، پس آن مذهب اشکال دارد.

بند دوم: این ملت ها هستند که قاعده ی بازی را مشخص میکنند. خصوصا در دولت-ملت‌های امروزی که مردم یاد گرفته‌اند بخوانند، بنویسند و اعتراض کنند. در این صورت خیلی از آسیب‌های اجتماعی هم به گردن همین ملت است. اگر در کشور در حال پیشرفت ما امروز آمار خودارضایی، روابط نامشروع و ایدز بالا رفته (شاید چندی دیگر در آستانه ی انفجار قرار بگیرد)، ملت خودشان پنجاه درصد یا حتی بیشتر مقصرند. مثلا اینکه دخترها و پسرهای جامعه‌ی ما برای اینکه خودشان را نشان بدهند به بقیه و یا به خاطر تمایل شخصیشان و یا حتی به اجبار فردی دیگر، اندام و آرایش موها، صورت، دست ها و حتی پاهایشان را در معرض نمایش همگان میگذارند، یعنی سقوط اجتماعی. یعنی فراموشی تاریخ چند هزار ساله‌ی ملتی متمدن که سال‌ها میهن‌شان مهد علم و دانش بوده‌است. این اوج استعمار و نمونه‌ی بارز استثمار است که در کشور ما موج میزند. این جوان‌های زیبا و خوش‌هیکل خیابان‌ها دقیقا همان زامبی‌هایی هستند که مورد بهره‌کشی قرار گرفته‌اند و از این شرایط راضی هستند.

بند سوم: زامبی یعنی مرده‌ی متحرک. بسیار شبیه انسان است و تمام کارهایش و ظاهرش به انسان میماند اما خودآگاهی ندارد، نمیفهمد چه میکند و نمیداند مقصد کجاست، صرفا همراه بقیه‌ی زامبی‌ها حرکت میکند. از فیلم‌هایشان میشود برداشت دیگری کرد و آن را مخالف عقاید تشیع دانست؛ اما، آنچه که من از زامبی‌ها در فلسفه میفهمم همین است که الان در خیابان‌های کشوری که مسلمان است و شیعه مذهب، پر از زامبی‌هاییست که فکر میکنند بقیه هم باید مثل آن ها باشند (و اگر نباشند به هر نحوی میخواهند او را هم زامبی کنند حالا با تمسخر، سرپیچی، بی اهمیت جلوه دادن و قس علی هذا)؛ چون، خودشان درست میگویند و باید راحت باشند نه «قدرتی برتر».

فرجام سخن: میلیون ها سال نوری فرق است بین شک کردن و زیر پا گذاشتن انسانیت. در حالت استسقا، سراب را آن هم از پشت شیشه میبینند و سراسیمه و لَه‌لَه کنان میدوند سمتش، محکم به شیشه میخورند و حتی به سراب هم نمیرسند.

پ.ن یک: آقاجان اگر میخواید فحش بدید ناشناس باشه. کامنت‌ها بازه به هرحال.

پ.ن دو: آمریکا به سمت دهه‌ی 30 پیش میرود.

جُکى میگفت که دوستش داشتم. جورى گفتم "میگفت" که انگار همیشه میگفت. همه ى همه اش دو بار گفت. یک بار وقتى ده سالم بود و یک بار هم شش سال بعدش وقتى که قسمت هایى از آن خاطره ى کوتاه جُکى را یادم رفته بود و اصرار کردم باز با همان لحن و لهجه تکرارش کند. حالا دوباره در بیست و یک سالگى فراموشش کردم. نیست... نیست که دوباره با آن لحن و لهجه تکرارش کند و باز بخندم. این یک خاطره ى جُکى بین من و او بود که هیچکس نمیداندش و نمیخواندش. "این" را البته براى نزدیک به کار میبرند. آن یک خاطره ى جُکى بین من و او بود که... نه بین ما بود. ما واژه ى کوتاه و در عین حال جامع ترى ست. لعنت به ذهن لعنتى من!

یک وقت‌هایى هم میرسد که زده میشوى. از همه‌ى آنچه که دوست داشتى و دلخوشى‌هاى بزرگ و کوچکت بوده اند. آن موقع اگر تنها باشى که برده‌اى و اگر خودت، خودت را تنها کنى باخته‌اى. نه اینکه فقط باخته باشى، تو یک بازنده‌ى قهارى که همه را ، همه را... رانده اى.  حالا هیچ چیز براى از دست دادن ندارى. مثل یک شیر پیر زخمى که چشم‌هاى نیمه بازش به آن دورترها دوخته شده و نفس هایش آرام و شمرده است. خونسرد... با یک خشم فرو خورده‌ و نفرت بی نشانه.

آن همه انسان را تار و مار کردى تا به آرامش برسى اما نشد... خودت را کنار کشیدى از دغدغه‌ها نشد... خوابیدى و باز هم نشد...! 

برمیگردى پیششان و آن‌ها نگاهت هم نمیکنند. خودشان... خودشان پر از اشتباهات احمقانه‌ى مهلک‌اند که هستیت را و هرآنچه میخواستی به خاک و خون کشیدند. خودشان کثیف‌ترین کارهاى ممکن را کرده‌اند. خودشان  با دست‌هایشان بارها و بارها گورت را کنده‌اند، با لگدى پرتت کرده‌اند به سیاه ترین نقطه ى ته گور و با خاک و خاکسترِ دروغ رویت را پوشانده‌اند تا بوی تعفن از بین برود؛ اما، نمیدانند تعفن خودشان است که اشکشان را درمی‌آورد و سردردشان را تشدید میکند. تو را قربانی امیال ابلهانه‌ و مسخره‌ی خودشان میکنند.

اما تو فقط رفته‌اى تا کثیفى‌ها را نبینى و وضعت بدتر از این نشود. تو رفته‌اى تا شاهد خیانت‌هایشان نباشى. بگذارى راحت باشند و با وجدانى آسوده تر دروغ بگویند. دوست ندارى باز از دهانشان بشنوى که از دروغ متنفرند! دوست ندارى... دروغ... دروغ... چه واژه‌ی آشنایی. میدانی؟ دروغگوها معمولا آنقدر دروغ گفته اند و بقیه را گول زده‌اند که خودشان فکر میکنند از دروغ متنفرند. خودشان به خودشان دروغ میگویند که از دروغ متنفرند و بعد به بقیه هم دروغ میگویند که از دروغ متنفرند. آدمی اگر دروغ نمیگفت و از دروغ متنفر بود که خدایش نمیگفت دست بردار! تو چرا دست برنداشتی از گول زدن؟

بله! بله! میگفتم... گاهى دلت میخواهد که برگردى... درونت فریاد میزند:«لعنتى! چرا هیچکس نیست؟ چرا هیچکس نیست؟ این چه فاجعه ى ابلهانه ایست که باز بار آورده اى؟» و هزاران بار تکرار میکند. پژواک واژه هایش دیوانه ات میکند. «چراااا هیییچ کس نییییست؟»

تو به آرامش نمیرسى...!

دلت باشگاه مشت زنى را بیشتر از برگشتن  میخواهد. یک فایت کلاب واقعى. تا میتوانى بزنى و تا سرحد مرگ کتک بخورى؛ آنوقت زیر دوش آب سرد و خون به خودت بلرزى تا شاید کمی به «خودت» بیایی. 

امشب آمدم... نیامدم که نمک باشى روى زخمى که خود دروغگویت تازه زده‌اى. اما باز با غرور و خودخواهی کاذب مضحکت نگذاشتى نفس بگیرم... تو یک دروغگویى که دستت رو شده و درونت شرمسار است.  هیچ میدانستى؟ از من گذشت اما بدان که انتقامم را خدا خواهد گرفت همان موقعی که اصلا انتظارش را نداری.

این عکس منتشر شده در دیلی میل، اوباما را نشان میدهد.

 او هشت سال  چهل و چهارمین پرزیدنت ایالات متحده ی آمریکا بود. محبوبیت نسبتا خوبی هم بین آمریکایی‌ها داشت. نوجوان که بودم فکر میکردم نسبت به جمهوری‌خواهان و بقیه‌ی دموکرات‌ها بهتر باشد. او خودش را خوب نشان میداد، به گونه ای که خیلی ها فکر میکردند او، با ماست. اما این خیلی‌ها مثل گله‌ی گوسفندان بودند و اوباما گرگی در لباس میش. او نسبت به بوش در زمینه‌های مختلف، بسیار خطرناک‌تر و وحشی‌تر بود. 

پایگاه‌های نظامی آمریکا را در بیش از 60 کشور دنیا  توسعه داد. در سال 2016 بالغ بر 26171 بمب  روی هفت کشور دنیا ریخت. 300 میلیارد دلار به کشورهای مختلف خصوصا عربستان اسلحه فروخت(دوبرابر بوش). دستور یورش‌های نظامی به هفت کشور افغانستان، عراق، سوریه، لیبی، یمن، سومالی و پاکستان را صادر کرد و غیرنظامی‌های بسیاری را به کام مرگ فرستاد. 2400 نفر را با بیش از 390 حمله توسط پهپادهایش در پاکستان، یمن و سومالی که بیش از 200 نفرشان غیرنظامی بوده‌اند را کشت که این تعداد کشته شش برابر دوران بوش بود.

حالا این سیاستمدارِ جانیِ باهوش در تعطیلات پس از ریاست جمهوریش گلف بازی میکند و مردم افغانستان و یمن و عراق و سوریه در آتش اسلحه هایش و تخریب فرهنگی و سیاسیش میسوزند. این حقوق بشری‌ست که مبنای سکولار دارد و این جایزه ی صلح نوبلی ست که داده میشود. ایران را به خاطر نقض این حقوق بشر تحریم میکنند و به شیرین عبادی هم همان جایزه ی صلح نوبل را میدهند.

مقاله‌ای از "سیمور هرش" ژورنالیست آمریکایی و برنده ی جایزه ی پولیتزر در سایت London Review of Books منتشر شده که آخرش نوشته است:

High-level lying nevertheless remains the modus operandi of US policy, along with secret prisons, drone attacks, Special Forces night raids, bypassing the chain of command and cutting out those who might say no.

دروغگویی در سطح بالا، در کنار روش  هایی مانند زندان‌های مخفی، حملات هواپیماهای بدون سرنشین(پهپادها)، نیروهای ویژه‌ی عملیات‌های شبانه، دور زدن سلسله مراتب(فکر کنم سلسله مراتب قانونی و بین المللی رو میگه. درست نفهمیدم این قسمت منظورش چیه. شما میدونید؟) و حذف مخالفان، یکی از شگردهای سیاست آمریکاست.

میخوانیم که میگویند با پلاسکو تسویه حساب سیاسی نکنید. در دورهمی کوچکی که داشتیم هم تاکید روی همین بود و حاج آقا اجازه‌ی سخن گفتن نداد. جنابان چرا تسویه حساب سیاسی نکنیم؟ اصلا مگر به زبان آوردن حماقت های مسئولان تسویه حساب است؟ مگر به رخ کشیدن چنین اشتباه احمقانه‌ای از یک فرد نظامی، که سودای ریاست‌جمهوری (که هیچ ربطی به نظامی‌گری ندارد) را سال‌هاست به سر دارد، تسویه حساب است؟  چرا باید همه خفه شوند؟

سال‌ها پیش وقتی یک نفر به تایید دایی گرامیش که از مسئولان انتظامی تهران بود از خوبی‌ها و پاک بودن های(!) شهردار تهران میگفت؛ با پوزخندی که از آن فاصله نمیدید گفتم که مطمئن باشد روزی آن روی سکه‌اش روی زمین می‌افتد و قطعا آن موقع دایی گرامیش هم مقصر است. شهردار تهران  از آن حاجی گرینوف هایی‌ست که به وقتش اجبارا خودشان را نشان میدهند. این اولینش نیست، از ماجرای کارمندهای شهرداری و کاغذ بازی‌هایشان، واگذاری زمین‌ها و پرروبازی‌های بعدش، نصب تابلوها و عکس نوشته‌های مضحکِ بی‌ربط  و این آخرها، قضیه‌ی پلاسکو تنها بخشی از اقداماتشان است. اقدامات جهادگرانه و سرفرازانه شان البته! چرا تسویه حساب سیاسی نکنیم وقتی که جان ملت در خطر است؟ چرا بگذاریم همیشه آن‌ها حسابشان را تسویه کنند و ما ساکت باشیم؟

این فاجعه نه توطئه بود برای فراموش شدن بقیه‌ی چیزها و نه عمدی در کار بود. پلاسکو فقط سند محکمی بود بر بی‌کفایتیِ محضِ نظامیِ کوچکی که با حملات ناشیانه‌اش به دولت برای جناح و قشر خاصی خوش رقصی میکرد. مطمئن باشید کسی هم این بین بازخواست نخواهد شد. آخرش میگویند یک نفر سیگاری به گوشه‌ای پرتاب کرده و آتش به پا شده، به دنبال آن سیگاری هستیم تا انشاءالله مجازات شود و ما مردم هم بر طبل شادانه میکوبیم و یک صدا فریاد میزنیم: «هیپ هیپ هورا! هیپ هیپ هورا! حق مظلوم از ظالم سیگار کش گرفته شد!»

آقاجان، مردم هستند که باید این‌ها را خانه نشین کنند تا بروند و قالیشان را ببافند. ماییم که باید سرشان داد بکشیم. آن ها خدمتگزاران ما هستند. ما زیر دستانشان نیستیم که به همین راحتی با جانمان بازی کنند. هر روز یک اتفاق وحشتناک که باعث میشود قبلی‌ها را فراموش کنیم. ماجرای قطار با یک استعفای زوری ختم به ناکجاآباد شد. از وزیر راه یک بار درست و حسابی سوال نکردند که مردک این همان راه آهن مدرن و ایمنی‌ست که گفته بودی؟ با آن همه بودجه چه کرده‌ای؟ یک نفر بلند نشد سرش داد بزند که آقا سیستم ‌راه‌آهنت را چه کسی اداره میکرد و آن تجهیزات جدیدی که گفته بودید را چه کسی و کجا راه انداخته که جواب نداده است و انداخته‌اید گردن سوزن‌بان و چمیدانم یک بدبختی از همین مردم؟ حالا هم با دست تکان دادن در آن هواپیمای مرجوعی و شادی عجیبتان، حیثیت ملیمان را به باد میدهید در حالی که عربستان خودش هواپیما میسازد.

کلاهی که سر ملت میگذارید برایشان گشاد است، دیری نپاید که متوجه گشادیش شوند و کلاه را با خشم به صورتتان پرتاب کنند.