هَشت حَرفی

زنگ زد گفت:«تلویزیون دارن نشونت میدن[من وقتی سانترم میشینه رو سر مهاجم انقدر خوشحال نیستم، فریاد میکشید]».
گفتم: کی؟ من؟ :|
گفت: «تو دیگه بابا. کی پس؟ بزن شبکه استان، اخبار. زودباش. اَاَاَاَه انقدر معطل کردی تموم شد.» 

از همون موقع تا یک هفته به این فکر میکردم که چه لباسی پوشیده بودم اون روز؟ تا در نهایت تاسف یادم اومد که قبل اینکه برم اونجا رفته بودم گاوداری دوستم تا ببینیم گوساله هاش در چه حالن و از قضا اتفاقی افتاده بود که مجبور شدیم خاکی و خونین و مالین بشیم. به یه شست و شوی سطحی اکتفا کردیم و رفتیم اونجا. من دوربین رو حتی دیدم ولی انقدر بی حال بودم که گفتم خب همیشه دوربین بوده دیگه. مغزم نکشید این دوربینه اون دوربینه نیست. حرف حسابم حالا چیه؟ حرف حسابم اینه که اولا گاوداری نرید. گاو ممکنه خر بشه. ثانیا با گاوها مهربون باشید و اگه احساس کردید دوستتون داره کار احمقانه ای میکنه (حتی اگر یک دامپزشک سی و اندی ساله ی مثلا کارکشته بود) مورد شماتت قرارش بدید و بر حذرش دارید از کارهای محیر العقول. ثالثا تو یک جلسه ی رسمی پسرخاله طور نرید و حتی تو جلسه ی پسرخاله طور هم انقدر دیگه پسرخاله طور نرید، چون ممکنه شانستون در خونه ی بختتون رو بزنه و پخشش کنن. رابعا همیشه همه رو از دیدن اخبار دور نگه دارید و تا میتونید از اخبار دیدن بد بگید. مثلا اگر بگید یبوست میاره عده ی کثیری عمرا برن طرفش. خامسا حتی اگر گاوداری میرید شلوار جین و تی شرت سبز مغز پسته ای با صندل کمپینگ نپوشید. ممکنه بعدش جای دیگه ای برید که همه کت و شلوار مشکی یا شکلاتی پوشیدن با پیرهن سفید و کفش های واکس زده. 

در کل اگر فکر میکنید قراره از شانستون صاف بذارنتون تو اخبار و خودتون هم خودتون رو نبینید و با این حال بشید سوژه ی دوستانی که دیدن، از خونه بیرون نرید، بهتر و مناسب‌تره.

مینشینی؟ تماشای بخار قهوه‌ات در فنجان سفیدم، از پشت این دیوار کوتاه، قشنگ‌تر است. قهوه‌ات اگر یخ کرد، اگر گذشت از زمانش و من آنقدر طول دادم گفتنِ «قهوه تو نمیخوری نگات کنم؟» و آنقدر یخ کرد که فکر کردی زمانش گذشته و جان به لب کردم تا بگویمش، شاید فقط خواسته ام اشتیاقت به خوردن قهوه را ببینم. اما قهوه سردش هم گاهی خوردن دارد. شاید فکر کرده ام میخواستی بخار قشنگ را تا آخر آخرش ببینی و نگفتم.

میدانی؟ از دور خوب به نظر می آیم اما از نزدیک یک تلاطم همیشگی ام، وا رفته زیر ماه. دغدغه هایم، کارهایم و حتی همین کتاب هایم. بخار نفس هایت و این عطر غریب، که مرا به دورهای دور میبرد. تو تلاطم مرا ندیده بودی و حالا عقل حکما شهادت میدهد که این تلاطم غرق کننده تو را هم میبلعد. برای همین قهوه ات یخ کرد؟

میتواند در زندگیش با دزد و جاسوس و جانی تنه به تنه شود. رو در رو شود و بگذَرانَد؛ اما، با صدای بغض آلودت ویران شود. خودش که دلیل بغضت باشد کار از ویرانی میگذرد.

خورشید پشت پلک هایت، ماه انگشترت، آبشار مشکی موهایت

بیشتر از دو سال به انتخابات مجلس مانده و اما کار ما از همین روزهای اخیر شروع شده. برنامه‌ریزی هایمان از همین روزها سنگین و پر تنش شده‌اند. هر روز یک خبر و یک اظهار نظر جدید اتفاق می‌افتد که شب‌ها در محافل نقل میشود. اویی که میخواهد نقل کند اولش یک بین خودمان باشد هم اضافه میکند که یعنی جان مادرتان بیرون درز نکند. این بین خودمان باشد حکم قسم حضرت عباس را هم میتواند داشته باشد.

ایده‌پردازی هایی هم میشود که گاهی نخ‌نما و بی‌تاثیرند، گاهی الهام گرفته شده از یک نمونه‌ی اجرا شده‌ی موفق و حتی گاهی ابتکاری و هیجان انگیز. ترکیب این دو مورد آخر و درس گرفتن از مورد اول بهترین روش است که مثل همیشه عده ای موافقش نیستند و با لابی‌هایشان قصد تثبیت خودشان را دارند. منافع خودشان را به منافع جمع و حتی منافع مردم ترجیح میدهند. اینکه چه آدم‌هایی با چه قدرتی مقابلشان بایستند ممکن است موجب تنش بیشتر یا فیصله یافتنش بشود. البته میتواند موجب تنش و بعد فیصله هم بشود. یعنی هم میتوانند در عرض هم باشند و هم میتوانند در طول هم باشند. 

گاهی حتی در همان محافل خصوصی بحث‌ها شدید و شدیدتر میشود که این یکی از نشانه‌های دموکراسی‌ست. جالب ترش آن موقع است که حضار همه واقفند دو طرف مورد بحث منظورشان یک چیز واحد است اما فقط نمیتوانند به هم بفهمانند. جالب تر آنجاست که حضار هرچه سعی کنند به آن دو طرف بفهمانند که منظور شما یکی ست و به یک هدف میرسد باز هم آن دو نفر معتقدند که نه ما حرف هم را قبول نداریم. این بحث ها گاهی بسیار لذت بخشند و کمتر پیش می آید نهایتش به خصومت تبدیل شود؛ اما، اگر خصومتی به وجود بیاید حل کردنش در زمان کم تقریبا غیر ممکن میشود.

دیگر حالا باید اگر پسر پسر پسر عموی فلانی(که خود فلانی هم اسمش را نمیداند مثلا!) هم خدا بیامرز شد، ما برویم برای عرض تسلیت. به واقع این مجالس عزا بهترین مکان برای ایجاد اتحاد و همدلی ست. اینطور: «فردا تا قبل ظهر تماس میگیرم و زمانش رو میگم پس.» و بعد تماس میگیرد:« آقای #هشت_حرفی، شما ساعت سه به همراه آقای فلانی به فلان مسجد بیاید و منتظر باشید ماهم بیایم و باهم داخل بشیم. تاج گل هم آماده ست و ما خودمون میاریم. به آقای فلانی بگو پیگیری نکنه.». حالا من این موضوع را چطور برای مادرم که همین چند ماه پیش در مجلس ترحیم عمویش شرکت نکرده ام شرح دهم و بگویم عصر پنجشنبه ای به کدامین قبرستان میروم در صورتی که عمه خانم دعوتمان کرده برای شام، خودش مثنوی هفتاد منی ست که نوشتنش از حوصله ام خارج است.

القصه اینکه بحث ها از تشکیل هیئت موسس شروع میشود و به هر چیزی ممکن است ختم شود. امیدوارم  اتفاقی که می افتد ختمش آنجایی باشد که منافع مردم فدای منافع شخصی نشود. این از اهداف اصلاح طلبانه است. کاری که ما سال نود و دو کردیم و حالا باید به آن عهد با مردم پایبند باشیم. پایبندی به «حقوق ملت» در قانون اساسی.

من اگر روزی بخواهم برای پسرم بگویم پدرش چطور آدمی بود، میگویم پدرت یکی بود شبیه خشایارشاه. اگر گفت خشایارشاه مگر که بود؟ دستی به ریش‌های سپید و سیاه و خاکستری‌ام میکشم و میگویم خشایارشاه مردی پارسی با ابروهای پیوسته بود. همان کسی بود که عمویش گفت، عشقت را کنار بگذار و او نگاهی به عمویش کرد و کمی به دورتر خیره شد و بعد گفت:«اگر پدران من مشاورانی چون تو داشتند هرگز سلطنت ما را به این وسعت و عظمت نمیدیدید». میگویم پدرت وقتی از بالای کوه به پایین نگاه میکرد احساس خوشبختی میکرد و بلافاصله کلا دگرگون میشد و دلش میخواست زار بزند. خشایار هم نگاهی به سپاهش از آن بالا کرد و بر او همین رفت که بر من رفت. میگویم که خشایار با همه توان و قدرتش به سمت عشقش رفت و قبول کرد همه‌ی رنج‌ها و بلاهای راه را. آن هم نه با عقلش که با دلش. که فقط با دلش. گفت:«موفقیت معمولا در انتظار کسانی ست که به اقدام میپردازند. پیروزی برای کسانی که ترسو و محافظه کار هستند، و میخواهند نتیجه ی هرکاری را به درستی بسنجند در انتظار نمیماند». خشایار قبول کرد نابودی نیروهایش توسط اسپارت ها را. اما میدانی چه شد؟ جای تسخیر یونان و تسلط بر ملتشان، فقط آتن را آتش زد و هیچ. خشایار به حرف عمویش رسید و از خشم با زنجیرهایی پولادین اقیانوس را تازیانه زد. به پسرم میگویم که پدرت شاید آخرش باخت شاید هم نباخت؛ اما، خشایارشاه درونش همیشه تحسینش کرد که خودش را به دست تازیانه سپرد.

نه انصافانه‌ست نه عادلانه نه توجیهی داره، فقط ابلهانه‌ست.

غمِ نآشتا ( در آغوش آسمان رازیست... )

مرد ایستاده زیر باران در عکس چقدر شبیه به من است. همه چیزش شبیه به من است. همه چیزش. انگار که این منم که اینجا ایستاده زیر باران.

سمند زرد غمگین است. سوارش که میشوی، تابستان و پاییز که باشد یقه ات را میچسبد. یقه ی من هم که چسبیدنش مَلَس.

اصفهان شهر عجیبی ست. نه فقط خودش که تمام اطرافش هم. اتمسفرش عجیب است. آمیخته ی همه چیز. از بالای صفه که شهر را تماشا کنی دیوانه میشوی. یک خط سیاه آن وسط. خط سیاه که با ماژیک کشیده شده. زاینده رود است. خالی. زاینده رود با اینکه خالی تر از همیشه است باز هم آدم ها ر میکشاند طرف خودش. مدت ها بود نزدیکش نشده بودم. دیگر اما چاره ای نداشتم. نشستم کنارش و خواستم اندیشه پویایی را بخوانم که عکس تاج زاده روی جلدش بود. حوصله اش را نداشتم. زاینده رود خالی که باشد هر آدمی را هم نمیکشاند آن طرف. هر نفری که دیدم دو نفر بود. به چه میخندیدند؟ چرا چای میریزند برای هم؟ آدم تلخ گوشت تر از من هم کم پیدا میشود احتمالا.

بیست و پنج کیلومتر مانده به رامسر، روستایی ست با باغ های کیوی و بادمجان و خیار. و زن و مردهای عاشقی که پابه‌پای هم در مزرعه و باغشان مثل تمام روستایی‌های شمال کار میکنند. در دل کوهش آبشاری کوچک است.

چرا باران نمی‌بارد؟

شب‌ها که باران می‌بارد انگار یک نفر چند دقیقه یک بار عکس می‌گیرد. فلاش دوربینش هم چشم را می‌زند. شاید حتی چشم‌هایت بسته می‌افتد گاهی. فردا که از خانه بیرون بیایی/باران بَند آمَده اَست/و تَصویرَ ت در آبچاله‌های کوچکِ خیابان/انعکاسِ تاج‌مَحَل را/در حوضِ مَرمَرَش/ کَم رَنگ می‌کُنَد*. آنجا که تویی باران زیاد میبارد. چون تو دریایی و باران را میبری. هرجا هم که منم کلا باران نمیبارد. کوه جلوی ابرها را میگیرد. باران هم از ابر میبارد. تو که دریایی خودت با کمک خورشید چشمانت ابر بساز و باران بباران. ابرهای دگر را به این سرزمین راهی نیست چون. باران بَرای تو می‌بارَد/وَ رَنگین‌کَمان/ ایستاده بَر پَنجه‌هایَش/ سَرَک کشیده اَز پَسِ کوه/ تا رَسیدَنِ تو را تَماشا کند.

ما خوره‌های فوتبال. ما شب زنده‌دارها به خاطر فوتبال. مایی که تا رنگ چمن را از تلویزیون میبینیم آرامش وصف ناشدنی میگیریم. مایی که در طول روز بارها سایت‌های ورزشی را به خاطر  فوتبال زیر و رو میکنیم. ما که اگر فوتبالی هم درکار نباشد خودمان دست به کار میشویم و گیمش را روزی صدبار بازی میکنیم. ما که وقتی مسیج میرسد فلان ساعت برویم سالن، از صبح آن روز آرام و قرار نداریم. ما که روزی روزگاری فوتبال را، پسری روی سکوها را، نیمکت داغ را، یونایتد نفرین شده را(همه از حمیدرضا صدر)، فوتبال علیه دشمن را(عادل فردوسی پور)، بارها زندگی کردیم و واژه به واژه‌اش را درک کردیم. بله ما همگی دیوانه‌ایم و با دیوانه بودنمان است که زندگی میکنیم.

فوتبال به من زندگی را یاد داد. زمین خوردن و بلند شدن را. شکست را. پیروزی را. اخلاق و انسان دوستی و ازخود گذشتگی را. تیم بودن را. تعویض به موقع را. عقب نشینی را. دفاع و حمله را. برنامه ریزی را. تاکتیک و تکنیک را. فوتبال بزرگترین میدان آموزش سیاستمدار شدن برایم بود. و فوتبال اگر نبود شاید ما فوتبال دوست ها نبودیم و اگر ما فوتبال دوست ها نبودیم عشق و جنون معنایی نداشت. حرکت دست های توتی و پاس های خارق العاده اش، ایستگاهی های پیرلو، اخم های درهم گتوزو و تکل های ترسناکش، تنه های کاناوارو و فریادهای بوفون معنایی نداشت اگر عشق و جنون نبود. 

آتزوری. لاجوردی پوش های ایتالیا. ایتالیایی های عاشق. ایتالیایی های افراطی. ایتالیایی های تیفوسی. میلانی ها، اینتری ها، یووه ای ها، رُمی ها. این جنگاورهای مغرور شیفته ی قدرت. تکنیک، قدرت بدنی، چهره های کاریزماتیک رهبران بزرگترین تیم های دنیا. ایتالیا، ایتالیا، ایتالیا. ابرمردی به نام جیان لوییجی بوفون. کهکشانی از الساندرو دل پیه رو، آندره پیرلو، فرانچسکو توتی، کاناوارو، گتوزو، مارکو ماتراتزی، ده روسی، کامورانزی، زاکاردو، جیلاردینو و گروسو. فینال جام جهانی 2006 آلمان، ورزشگاه المپیک برلین، چشم های پشت عینک مارچلو لیپی، استرس، آرزو و اولین تجربه ی من از ایستادن مقابل یک عالمه آدم و دفاع از معشوقی به نام لاجوردی پوش ها. قبلا هم این تجربه را در مورد تاج آسیا، استقلال تهران در یک خانواده ی از کوچک تا بزرگ پرسپولیسی داشتم ولی این بار قضیه فرق میکرد. همه خانه ی ما جمع شده بودند و فینال مهم ترین اتفاق فوتبالی دنیا بود. در آن جمع سی چهل نفره فقط من طرفدار ایتالیا بودم. از مدت ها قبل. از زمانی که پوستر بوفون و پیرلو و توتی را به دیوار اتاقم زده بودم. یک اولترای واقعی. 

من، چشم های نگرانم با پرده ای نازک از اشک، بغض فروخورده ام، فریادی که به سینه ام مشت میکوبید، نفس حبس شده ام، پای به زمین میخ کوب شده ام، ضربات عذاب آور پنالتی، دستکش های لیمویی بوفون و چشمان مصممش، پیرلو و نفسی که بیرون داد و دل دروازه، بوفونی که خلاف جهت پرید، ماتراتزی و گوشه ی دروازه و حرکت دستش، ضربه ی دیوید ترزگه ی فرانسوی که به تیر خورد و مشت گره شده ی بوفون و فریاد :«آره اینه، همینه، له میشید همه تون» پسرک دوازده ساله ی لاجوردیِ کیلومترها آن طرف تر، استرس مارچلو لیپی آن طرف زمین، ده روسی و سه کنج دروازه، بوفونی که سقف دروازه را پایین کشیده بود و آبیدال فرانسوی و بازهم بوفون که خلاف جهت رفت، دل پیرو و نگاهش به داور و پاره کردن دل دروازه و فریادهای پیرلو، بوفونی که  خلاف جهت رفت. و این آخرین ضربه و لیپی ای که داشت دیوانه میشد. و من که آتش را در صورتم حس میکردم. گروسو، فابیو گروسو توپ را دوخت به تور دروازه ی فرانسوی ها و منی که همزمان با لوییجی بوفون با دستکش های لیمویی اش، آنده پیرلو و دل پیرو با پیراهن های لاجوردیشان، شروع به فریاد کشیدن و دویدن کردم.  

این عین وصال عاشق به معشوق بود و من اولین تجربه ام از دوست داشتن و عاشق شدن و ایستادن را جشن گرفته بودم.

و این روزها آندره آ پیرلو، یکی دیگر از ستاره های ایتالیا در جام جهانی 2006، رسما از فوتبال خداحافظی کرده. از آن نسل و آن حماسه ها فقط بوفون مانده. بوفون بزرگترین فوتبالیستی ست که از ابتدای تاریخ فوتبال آمده و قبل و بعدش، چون اویی نخواهد آمد. برای ما فوتبالی ها، خداحافظی فوتبالیست ها همان قدر دردناک است که برای خودشان.

این خداحافظی و یادآوری یکی از بهترین درس های زندگیم، بهانه ای بود که به خودم بیندیشم. منی که با بوفون زندگی کرده ام، تعهدش به تیم و سقوطش به سری B و ماندنش پای یوونتوس را دیده ام نه تنها از متعهد ماندن به معشوق نمیترسم که اگر بلا باشد رقص کنان به سمتش میشتابم. و آنقدر از این تعهد با جان و دل مراقبت میکنم که اگر اغیار دانسته از وجودت یا ندانسته از تو، حتی فکر جای تو بودن پیش من را داشته باشند، پس از آن فکر رهایی از لگد کوب شدنشان باشند. من لاجوردی بودن را خوب میدانم چون ثانیه ها و دقیقه ها و ساعت ها و روزها و هفته ها و ماه ها و سال ها با لاجوردی ها زندگی کرده ام.  با آن ها فکر کرده ام، غصه خورده ام، شاد شده ام، گریه کرده ام، خودم را به زمین کوبیده ام، مشت هایم گره شده، فریاد کشیده ام و خشمگین شده ام. گفتم ما فوتبالی ها همه دیوانه ایم و حالا باید بگویم ما لاجوردی ها ورای دیوانه بودنیم. اولتراییم.

وقتی این متن را میخوانی که من نیستم و احتمالا شب است. آرام باش! دلت قرص باشد به دل قرصم! من لاجوردی تر از آنم که فکرش را بکنی. من و تو را پایانی نیست، هر لحظه شروعی ست شیرین تر از شروع قبلی. دستت را محکم به دستم بده، دست دیگرت را با یک دست کش لیمویی روی زانویت بگذار، یاعلی را فریاد بکش، بلند شو و بایست! ما با هم، یک تیمیم که لاجوردی بودنش با من و دستکش لیمویی اش با توست. فریاد بکشیم. دویدن را شروع کنیم. هیچکس، هیچکس، هیچکس جز ما لایقش نیست! 

و اما بعد، عزت‌نفس نقطه‌ی مقابل خودشیفتگی ست. فلاسفه‌ی اخلاق درباره‌ی مقایسه و مسابقه‌ی خود با دیگری به دو شکل فکر می‌کنند. یک دسته مقایسه‌ی خود با دیگری را از بیخ‌وبن در هر زمینه و شکلی غیراخلاقی می‌دانند چرا که موجب خودشیفتگی ست و عده‌ای دیگر معتقدند باید در معنویات خود را با بالاتر از خود و در مادیات با پایین‌تر از خود مقایسه کنیم و این اخلاقی ست.  به نظر بنده هم عقیده‌ی گروه اول منطقی‌تر است، چرا که گروه دوم این را در نظر نگرفتند که همان مقایسه‌ی به ظاهر اخلاقی هم ممکن است موجب خودشیفتگی بشود و یا نشود؛ اما، نطفه‌ی خودشیفتگی را حتما همراه خودش دارد و منتظر موقعیتی ست تا پرورشش دهد. قرار گرفتن در این ورطه به هر شکلی میتواند مهلک باشد. 

در ابتدا گفتم که عزت‌نفس مقابل خودشیفتگی ست. پس هرچه به سمت خودشیفتگی پیش برویم از عزت نفس دور خواهیم شد. قبلا هم عرض کرده بودم که فضایی مثل اینستاگرام به طور جد با ایجاد فضایی برای دیدن و دیده شدن حتی از طرف نزدیک‌ترین دوستان و خانواده، پرورش‌دهنده‌ی این خودشیفتگی ست وگرنه در ساده‌ترین نمونه‌اش، چه لزومی دارد کسی عکس خودش را به اشتراک بگذارد؟ 

کسی که عزت نفس دارد جز به خودش تکیه ندارد و آن‌گاه که به خدا تکیه کرده با نگاه وحدت وجودیش به خودش تکیه کرده.

هرچقدر بنشینید پای سخنرانی فلان استادِ دانشگاه و یا حوزه، هرچقدر تلمذ صاحبان کمال را بکنید، هرچقدر کتاب بخوانید، هر چقدر هر کاری کنید، «پوچی محض» را نمیفهمید؛ اما، کافی ست عزیزترین فرد زندگیتان جلوی چشمانتان «جان» دهد و شما شاهد هرصدم ثانیه‌اش باشید. شش سال آزگار سردردی عصبی را تحمل میکنید که برای درمانش گفته اند:«آرامشت را در چه میبینی؟ همان را بیاب حل میشود!»

از حروف الفبای اول ابتدایی تا حل نامعادلات از طریق هندسی حسابان سوم دبیرستان را در یک آن به کلی فراموش میکنید، چه برسد به ساده ترین الگوریتم های بیسیک و جاوا اسکریپت تا پیچیده ترین های سی پلاس پلاس. اسم دوستانتان که برای تسکین دادن آمده اند که سهل است، اولش هرچه فکر میکنید اسم خودتان هم یادتان نمی آید. گم میشوید. چهره تان را فراموش میکنید. هربار انگار اولین بار است در این عمر شانزده ساله که خودتان را دیده اید. گم شدن میدانید یعنی چه؟ پس از آن تا آخَرِ آخَرش واقعا گم میشوید. بدشانس که باشید هیچکس برای پیدا کردنتان نمی آید نه آن اول هایش که گوشه ای می ایستید و معرکه را تماشا میکنید و نه آن هروقت هایش که دستانتان را درجیب هایتان فرو بردید و به در ماشین تکیه زدید و مغزتان را پر از دود میکنید و غروب خورشید را سعی میکنید نبینید و نمیشود.  هرکس هم می آید شرط دارد، تن نمیدهد به این غرقاب. حتی می آید شما را در خودش گم میکند و گم تر میشوید؛ ولی، گاه و بیگاه... سرد میشوید. سرد بودن در عین گرم بودن درد الیمی ست. میخواهی، نمیتوانی، میتوانی، نمیشود، میشود، نمیخواهد، میخواهد، فرصتی نیست. از همان اولش دیگر از هیچکس انتظاری نداشته اید. دقیقا از همان موقعی که همه میروند و اصلا یادشان نمی آید که شما هم هستید و باید بروید. بین سیاهی ها باز گم شده اید، کَم شده اید. دیگر قرار است از هیچکس انتظاری نداشته باشید. همینجاست که بهتر میفهمید «پوچی محض» را. دروغ را. غم را. تنهایی را. مرگ را. زندگی را، سکوت را  سکوت را و سکوت را... میگذارید راحت باشند. حتی بارها از خوبی هایشان میگویید، تشکر میکنید، میخندید و انگار که قلبا راضی هستید. نیستید، خب؟ دیگر هیچگاه تسکینی برای شما نیست. بقیه را اذیت نکنید به خاطر خودتان. این باری ست که بر دوش شماست. شریک نداشته باشید خیالتان راحت تر است. نیست؟  ای بابا! این ها که کمی بزرگند، ابلهانه تر از این حرف ها میشود. گفتم که اسم خودتان را هم فراموش میکنید. یادتان میرود کدام غذا و میوه و فلان را دوست داشتید و از کدامشان متنفر بودید. بی ارزشی، بی توجهی محض. یادتان میرود که چای را با هِل دوست داشتید. یادتان میرود خاکستری پوشیدن را دوست داشتید. یادتان میرود درس خواندن را دوست داشتید. همه ی پسوردهایتان فراموشتان میشود. مضحک است، نیست؟ باز صحنه تکرار میشود. همیشه تکرار میشود. مبسوط تر، ملموس تر. حتی جرأت پلک زدن هم ندارید. عجیب اثر میگذارد. اصلا تا به خودتان بیایید چند سال میگذرد. تا بفهمید چه شده صد سال میگذرد. یک لحظه صحنه اش از جلوی چشمانتان کنار نمیرود. یک لاشخور احمقی آن بالا نشسته و هِی تکرارش میکند. «لاشخور احمق! روشن کن چراغ های این قبرستان را! سانس ما مگر تمام نشد؟ این چه وضعیتی ست؟ دست از سرما برنمیداری؟ عادت به زجر کش کردن پیدا کرده ای؟»

نه اتمسفر تابستانی لحظه ای فراموشی می آورد و نه اتمسفر زمستانی. پاییز و بهار که اصلا مزخرفند، مزخرف! 

و اما بعد. عرض بنده این است که ما امکانات رفاه را فراهم میکنیم؛ ابزارش را در اختیار ملت قرار میدهیم ولی باز نتیجه ای نمیگیریم. به عنوان یک مثال ملموس، از انقلاب تا به الان جاده های بسیار ساختیم، ایمنی را بیشتر کردیم، تابلوهای راهنمایی-رانندگی را نصب کردیم، کیفیت و کمیت خودروهای شخصی  و عمومی را افزایش دادیم و اما نتیجه؟ آیا با این هزینه ها نباید تعداد تصادفات کمتر میشد؟ نباید امنیت جاده‌ها تامین میشد؟ در اصل چه اتفاقی رخ داد؟ جاده‌ها نا امن تر، تصادف ها بیشتر، تلفات بیشتر و آلودگی هوا بیشتر شد. 

توسعه یک بعد مادی دارد و یک بعد فرهنگی و اجتماعی. ما بعد مادی را جلو برده‌ایم؛ ولی، بعد فرهنگی، سرعتش بسیار کند است. برای اینکه واقعا توسعه ای اتفاق بیفتد هر دو بعد باید باهم و در یک سطح حرکت کنند. امروز برای اینکه مردم در روستاها بمانند و مهاجرت به شهرها نکنند، یکی از طرح های در حال اجرا این است که اینترنت پر سرعت را به روستا ببرند. این احمقانه نیست؟ کلان شهرهایمان هم جنبه ی این تغییر را هنوز که هنوز است ندارند آن وقت سرعت را به روستا ببریم؟

اگر بعد مادی از روحی و عقلانی پیشی گرفت، جامعه باید برایش هزینه های کوچک و بزرگ بدهد. اگر نحوه ی استفاده از فضای مجازی را به من یاد ندادند، مجبور به استفاده از فیلترینگ میشوند که هزینه‌بر است.  نحوه ی درست رانندگی را به من نیاموختند و مجبور به استفاده از سرعت گیر هستند.

ما در بعد اصلی توسعه بسیار عقبیم؛ اما، بحث اصلی جامعه مان مثلا در مورد همان رانندگی چیست؟ اینکه خانم ها بهتر رانندگی میکنند یا آقایان. 

امیرکبیر با همه‌ی اصلاح‌طلبی‌ها و خدماتش، در عرصه‌ی سیاست، فردی تندخو بود. رفتارش با درباریان و شاه، خوب نبود. از آن گذشته معلم ناصرالدین شاه قاجار هم بود و این علتی بود برای اینکه در همان مقام استاد و شاگردی بماند و توجهی به حرف های شاه  نکند و از آن ها سرسری و با کنایه بگذرد. این طور نبود که صرفا مادرشاه عامل قتل امیرکبیر باشد. درباریان همه علیه او بودند. شاید اگر میرزا محمدتقی‌خان فراهانی از در گفت‌وگو و صلح با مفاسد دربار مبارزه میکرد طور دیگری میشد. شاید اگر متوجه میشد که این شدید اللحن بودنش یک ملت را سال‌های متمادی داغدار و عقب افتاده‌ خواهد کرد، رویه‌ای دیگر در پیش میگرفت.

امیرکبیر را در باغ فین حصر کردند. حتما اگر آن زمان مردم آگاه میپرسیدند که این چه اوضاعی ست و چرا صدر اعظم را با آن همه خدماتش به ملت، حصر کردید؟ میگفتند که او در کاشان، شهری خوش آب و هوا، در باغ فین است که کم از کاخ‌های پادشاهی ندارد و امکاناتش از زمانی که آزاد بود هم بیشتر است و عیش و نوشش در کنار درختان سر به فلک کشیده ی باغ به راه است. حتما میگفتند حصر به نفع اوست و اگر آزاد باشد زنده نمیماند.

همین ها در مورد دکتر محمد مصدق هم صدق میکند. او هم از در گفت‌وگو با شاه وارد نشد و به محمدرضا پهلوی نفهماند که  صلاح مملکت را میخواهد و صلاح مملکت به صلاح شاه و ادامه‌ی حکومتش است. به جای همه‌ی این‌ها مجلس را منحل کرد. گذاشت اطرافیان شاه او را مجاب کنند مصدق، که خود شاهزاده‌ای قاجاری بود، قصد براندازی حکومت را دارد. به همین شکل با آیت‌الله کاشانی هم وارد گفت‌وگو نشد و آنجایی هم که قصدش را داشت آیت‌الله نپذیرفت.

نه امیرکبیر و ناصرالدین شاه قاجار، نه مصدق و محمدرضاپهلوی و نه مصدق و کاشانی، هیچکدام طریقه‌ی گفت‌وگو را بلد نبودند و سرانجامِ زمامداری هر چهار نفرشان همان بود که در کتب تاریخ بارها گفته شده. ما اما درس نمیگیریم. فقط سال‌هاست حسرت وجود امیرکبیرها و مصدق‌ها را میخوریم و امیرکبیرها و مصدق‌های عصر خودمان را حسرتشان را میگذاریم برای نسل بعد. همان کاری که پدرانمان کردند.

بدبیاری تو زندگی همه هست و زندگی اصل اصلش و کل کلش اصلا بدبیاری و مزخرفاته. هم امام علی تو نامه ش به امام حسن و هم حافظ تو اشعارش میگن که ما تو دنیا مثل یه اسب سواریم که داریم به تاخت میریم و تیرها به سمت ما میان و باید دید بالاخره کدوم یکی از این تیرها به ما اصابت میکنن و از اسب پرتمون میکنن زمین. حالا اگه ما تو این مسیر تیرها بهمون نمیخورن و گاهی یه سنگ ریزه ای میاد و میره، خداییه. با این تعبیر، بیست و دو ساله که من یه ریز دارم شانس میارم. حساب که میکنم یه بار باید چند روز قبل اول دبستانم میمردم، یه بار نُه سالگی باید میمردم، یه بار شونزده سالگی، یکی دوبارم بیست و دو سالگی. در تمام این موارد خودم نقشی نداشتم و خدا بود که زنده کشیدم بیرون.

در رساله ی خانم دکتر زهرا محمدی (دگرگونی فرهنگی سه نسل دانشگاهی) که استاد راهنمایش آقای مقصود فراستخواه بوده، گزارشی ست که نشان میدهد استادان دانشگاه های دولتی بزرگ تهران یک روند ویرانی عمیق را طی کرده اند و به وضعیت آنومی و یک نوع بی هنجاری رسیده اند و ارزش های واقعی در آموزش عالی نابود شده اند. 

به این باید دقت بشه که این در مورد استادان بزرگترین دانشگاه های کشور هست. بماند وضعیت بقیه ی دانشگاه ها و دانشگاه های آزاد کشور.

اگر فکر میکنید میتوانید دلیل منطقی بیاورید برای اینکه چرا حتی یک ثانیه از وقتتان را برای فرستادن یک پست یا استوری در اینستاگرام(فضایی که شما را تبدیل به یک «بسته اطلاعاتی فروشی» میکند) میگذارید، به واقع شما دلیل منطقی نیاورده اید؛ صرفا مغالطه بوده.  اگر این مغالطه تان را باور دارید، به زیر و بم خیل عظیمی از باورهایتان شک کنید. اگر هیچ دلیل منطقی ای نمیتوانید بیاورید، کارتان و افکارتان قابل احترام نیست؛ اگر عاقل باشید زودتر خودتان را از منجلاب اختلال شخصیتی خودشیفتگی  شبکه هایی مثل فیس بوک و اینستاگرام بیرون خواهید کشید. اگر این فضا را دوست دارید، باید به فکر درمان این اختلال باشید. همراهی با موج، هرچند اگر مخالفش باشی باعث قوی تر شدن و بزرگتر شدنش میشود. ابزار موج سواران نشدن، اشرف مخلوقات بودنتان را به نمایش میگذارد. 

بیا بنشین اینجا، برایت چای با لیموی تازه بریزم، لپ تاپم را ببندم، به منطقی ترین و محکم ترین شکل ممکن چشمانت را «نگاه» کنم و  بگویم که چند روز دیگر دربی ست. چند هزار نفر فریاد میزنند:«استقلال»، چند هزار نفر دیگر پاسخ میدهند:«سرور پرسپولیسه». آن طرف چند هزار نفر فریاد میزنند: «پرسپولیس»، جواب میگیرند:«سرور استقلاله(؟!)».

چرا این ها هیچکدامشان نمیدانند که  همه اش تویی؟ چرا نمیدانند اگر هرچیزی روی زمین و زمان زنده مانده به خاطر وجود توست و اگر تو نبودی خدا هم نمیخواست هیچ کدامشان باشد؟ هیچکدامشان نمیدانند تو جمع الجمع قشنگ ترین های عالَمی.  آبشار مشکی گیسوانت، دریا و خورشید چشمانت، انگشتری ماهت، خنکای گونه های سیب سُرخ ـَت، لطیفی گلبرگ رزت، آرامش کویرت، وسعت آسمان پرستاره ی دلت؛ عطر بی نظیر نایابت و... و... و سکوت... و ساکت... و هیچ... تا صبح هم بگویم تمام نمیشوند فقط دلم دنده سنگین میزند و فرازین را بالا می آید و آنقدر میسوزد تا بوی لنت هایش خفه ام کند تا ترمز ببرد تا آمپر بچسباند و بعد خاموش شود. ماهی که هیچ، دیده ای کوسه را که از آب میگیرند چه تقلایی میکند برای زنده ماندن؟ همچنان که خون از بدنش فوران میکند و حتی اگر برگردد هم در همان آب خواهد مرد. دستان من مثل کوسه ای که از آب گرفته اند ، تار تارش مجاهدت میکنند برای پود پود دستانت و اگر نباشند، خشکی و آب برایشان فرقی ندارد. اینجا همه چیز توست و تو همه چیزی. اصلا قرار باشد سروری هم باشد خداست و بعد تویی.  این شرک آلوده بودن فریادها ست که مرا از استادیوم رفتن بازمیدارد.

ملالی نیست. هرچقدر دوست دارند در آزادی فریاد بزنند؛ ولی، دور افتاده اند. این همه تناقض نشانه ی کج روی ست. نه فقط این ها که حتی دِرکلاسیکر، اِل کلاسیکو، دِلا مادونیا، دِلا موله، دِلا کاپیتاله و لندن، همه کج رفته اند. گفتم که ملالی نیست، مومن بودن خودم بس است. از سرم هم خیلی زیاد است. نیست؟

ببین اصلا هیچ مغلطه و سفسطه ای میبینی؟

تو کامل ترین «وحدت وجودی» و این منطقی ترین جمله ایست که تا به حال گفته‌ام.

چای ـَت را بخور! هنوز داغِ داغ است.

گاهی کار آدم رو به جایی میرسونن که یه باکس از زهردار ترین سیگار میکشی و راضی نمیشی. ببین واقعا راضی نمیشی. نمیرسوندت. من سیگار کشیدنام تو خلوته. خودمم فقط. به نظرم سیگار چیز مزخرفیه. هزارمین باره میگم از سیگار متنفرم. کلا از دود خوشم نمیاد. از آدمایی که سیگار میکشنم خیلی خوشم نمیاد. از اوناییشون که دخترن، به شدت دوری میکنم.  حالا تصور کن کار به جایی میرسه که یه باکس مارلبروی سرخ میکشم. جمع نقیضین ممکنه؟ آره ثابت میکنم در صحنه ی اجرا ممکنه. تو علیه داداشت، تو و داداشت علیه پسر عموت، تو و داداشت و پسر عموت علیه ایل، تو و داداشت و پسرعموت و بقیه ی ایل علیه یه ایل دیگه. حالا این وسط تو کلا بری بپیوندی به همون یه ایل دیگه. مثلا از ایلات قشقایی ترک بپیوندی به ایلخان های لر که قدرت پیدا کنی و به قشقایی ها جایگاه بدی. اونوقت حکومت قاجاری تصمیم بگیره قشقایی ها رو سازماندهی کنه و اسمشون رو بذاره ایل خمسه و علم کنه مقابل ایلخانی ها و حاج ایلخانی ها. واقعا چه خاکی میریزی سرت؟ همه برای همه، همه علیه یکی. تو اون یکی. هیچ کس، واقعا هیچ کس نمیفهمه تو قصدت چی بوده. هیچ کس نمیفهمه تو خواستی مساوی بشن؛ اما، یه قدرت بالاترِ ترسو و بی سیاست و کم توانی مثل همون قاجار اومده همه چیز رو کشونده به ورطه ای که جون سالم ازش به در ببری یعنی واقعا سگ جونی.

همینه آقا همینه. الکی خودم رو گرفتار کردنِ من وقتی روشن شد که با یه حیله ی وحشتناک به کمک دو سه نفر دیگه کل دخترای کلاس آمادگیمون رو کردم تو دستشویی و در رو از پشت بستم و چفتش رو انداختم. باور کن تا چند سال هرکی مارو میدید میگفت:«ای ناقلا شنیدم دخترارو زندانی کردی ، میخواستی کبابشون کنی بخوریشون». نمیدونم چرا احمق شدم همچین جمله ای رو به زبون آوردم جلوی مدیر کودکستان که بره به بابام بگه و بابامم به بقیه بگه و بقیه فکر کنن من از روی بچگی این کارو کردم و بگن:«ای نااااقلاااا... و فلان». لاکردارا هنوزم یادشونه.

چی؟ قصدم چی بود؟ اصلا قضیه کباب کردن نبود. قضیه رئیس شدن من بود. قضیه این بود که از پسر مدیرمون بدم میومد. پسرش شاید شیش هفت سالی از ما بزرگتر بود و بعد مدرسه ش یا هر قبرستونی که میرفت، تشریف نحسشو میاورد تو آمادگی ما ور دل ننه ش. اون وقت بچه ها میرفتن باهاش بازی میکردن و نمیفهمیدن این آشغال از قصد بچه هایی که رنگ پوستشون سفیده رو با خودش میبره تو دفتر باهاشون بازی کنه. من بچه ی پایین ترین جای شهر بودم. از اول تو خونه پیدام نمیشد. همش تو کوچه و خیابون بودم. خیلی چیزارو دیده بودم. حساب دستم بود. میدونستم این آدما عوضین. پرسیدم از یکیشون که الاغا اون تو چکار میکنین؟ توضیح که داد فهمیدم کار بد میکنه.

بعد اون کباب کردنه تونستم قدرت بگیرم. هرکی میتونست دهن دخترا رو حسابی اذیت کنه میشد سالار. دخترای مظلوم بدبختیم داشتیم، جز یکیشون. حقیقت این بود که من اصلا دوست نداشتم دختر آقای سوادکوهی رو بفرستم اونجا و درو روش ببندم. حالا خودش هیچی، خواهر کوچولوش همه ش میومد بهم کلوچه و لقمه ی پنیر میداد. نامردی بود واقعا.  ولی لذت بردم که دختر مدیر نوبت صبح هم بینشون بود. چه کیفی میداد اذیت کردنش. پررو بازی درمی آورد دیگه. پررو بود وگرنه چیکارش داشتم. شاید مثلا اون موقع فکر میکردم اینجور که ننه ش هر روز صبح سر صبحگاه میگه دخترمو نمیدم بهت چون تو بدجنسی، یحتمل بعدا هم باید تحملش کنم و بیخ ریشمه. بذار از همین حالا بهش نشون بدم رئیس کیه. شایدم فکرای دیگه میکردم که بیخیال... 

آره داشتم میگفتم بعد از اون دیگه قدرت واقعا دستم بود. دیگه بچه ها اکثرا باهام بودن. خلاصه ش کنم واسه ت. یه روز حمله کردیم، پسر مدیر مدرسه مون رو حسابی از خجالتش در اومدیم. تا میخورد سعی کردیم بزنیمش. خیلی نشد؛ اما، دیگه پیداش نشد از اون روز. دیده بودی بچه ی شیش ساله انقدر بامرام باشه که وقتی بگن کدومتون این کارو کردید هیچکس نگه هشت حرفی بود که بهمون گفت بزنیمش؟ بچه ها هم مثل من ازش بدشون میومد؛ ولی، پیگیرش نمیشدن. ما بچه های سیاه سوخته کارشو ساختیم.

عیب من لعنتی همینه. پیگیر میشم دیگه رهاش نمیکنم. تو این چندماه اخیر صدبار نزدیک بود خودم رو به کشتن بدم. شاید مقداری از سیاه سوخته بودنم کم شده، سوسول شدم و فلان؛ اما، تموم نمیشه این رفتار لعنتی.

یک عصر پاییز، دست هایم را فرو کردم به اعماق جیب های شلوارم. سوار اتوبوس شرکت واحد شدم و انقلاب پیاده شدم. اصفهان که باران نمیبارید، نمیبارد هم. آسمان سفید و خاکستری ست؛ ترکیبی از ابر و دود ماشین ها و کارخانه ها. سی و سه پل را حتی یک نظر هم ندیدم. اصلا از اواخر تابستان تا اوایل بهار، دیدن سی و سه پل جایز نیست. از کنارش که رد میشودی باید چشمانت را ببندی. خواجو هم همین شکلی، فرقی ندارد. 

چهارباغ پایین را متر میکنم. با صدای مردم و ماشین ها. ماشین هایی که میروند و ماشین هایی که در حصاری فلزی میخواهند بالاخره مترو را مترو کنند. من آدم غمگینی نیستم، آدم شادی هم نیستم، شاید یک آدم معمولی. آدم های معمولی این شکلی اند.  نه خیلی ناراحتم نه خیلی شادم، نه کم ناراحتم نه کم شادم، نه اصلا ناراحتم و نه اصلا شادم، نه چیزی خوشحالم میکند نه چیزی ناراحتم. پاساژ تجاری سرگرمم میکند. طبقه ی پایینش پر از کتابفروشی ست. گوشی به دست از هرکتابی که خوشم بیاید عکس میگیرم تا بعدا بخرمش. 

خیلی وقت است حتی به کافه رادیو نزدیک هم نشده ام. رادیو روشن بود و آدم های شال و کلاهی میرفتند تو و می آمدند بیرون.  تا به حال یک عالم آدم عاشق آنجا دیده ام که به هم نگاه میکنند. حالا هم هستند. سردشان است. من هم یک کیف دوشی قهوه ای روشن دارم که همیشه یک سررسید و روان نویس تویش پیدا میشود. اقتصاد همشهری و مهرنامه و اندیشه پویا و گاهی سیاست نامه هم دارد. عجیب است که دیدگاه من با مهرنامه و سیاست نامه و اندیشه پویا یک عالم تفاوت دارد و همیشه میخوانمشان؟ و اما دیگر داستان همشهری ندارد. این بد است. حتما یک قسمتی از من واقعیم نابود شده که دیگر داستان نمیخوانم.

کیف را باز میکنم، مجله هایم را بیرون می آورم ، قهوه ترک داغ میخورم و منتظر میمانم یک نفر صدایم کند. هیچ نفر هم صدایم نمیکند. چطور شد که دکتر صبوری فوت کرد؟ اینکه این چنین جامعه شناسانی نباشند حیف نیست؟ حیف نیست که نباشند؟ حیف هست. ترجمان میخوانم، دیپلماسی ایرانی میخوانم، گاردین میخوانم. تلگرامم را آنلاین میکنم، منتظرم انگار ؛ اما، کانال های فلسفه و جامعه شناسی و اقتصاد و سیاست را زیر و رو میکنم. لعنتی! مگه این استاد دانشگاه نیست؟ چرا منبع نزده واسه مطلبش؟ اینکه الان تو اون یکی کانال بود. گرفتار شدیم.

پسری رو به رویم می ایستد. تنهایی داداش؟ - چطور؟ - جا نیست، میخوام بشینم - بله بله بشین آقا ، تنها نیستم ولی بشین شما. - عه پس بیخیال وامیسم جا خالی بشه. - بشین آقاجان! تنها نیستم معنیش اینه که حتما یکی میخواد بشینه اینجا؟ بشین راحت باش.

احتمالا از چهارسالگی منتظر هیجده سالگی بودم. یک روزی برسد که بروم حساب بانکی بسازم به نام خودم، سیم دائمی بخرم به نام خودم، بورس را بردارم ببرم دنبال خودم، امضا که میکنم اعتبار داشته باشد، سربازی و دانشگاه هم که هستند، وای وای، بتوانم رای بدهم و بعد کاندیدای ریاست جمهوری هم بشوم اصلا و از همه مهم تر اینکه میتوانم بروم گواهینامه بگیرم و بشوم سالار جاده های ایران.

گواهینامه گرفتنم که اصلا قصه ی حسین کُرد شبستری ست نه از باب طولانی بودنش، از آن بابت که من در نقش باطل و افسر در نقش عیار قهرمان  ظاهر میشود. من یک جوانک کله قرمه سبزی که بی اجازه آن هم در جاده ی خیس از باران، دنده سه میزنم و او یک افسر پیر کارکشته ی عقده ای که پیاده میشود و با متر فاصله تا جدول را اندازه میزند. هرجا مینشینم و داستان را بازگو میکنم، خودم را پسر خدا و افسر را قرمپوفی عقده ای معرفی میکنم، اما این علی الظاهر ماجراست و علی الباطن حق با او بود در تمام موارد؛ اما، با این حال از عقده ای بودنش نمیشود گذشت. وارد جزئیات نمیشوم.

سرت را درآوردم. میتوانی بقیه اش را گوش نکنی؟ به واقع انصافانه نیست همچین برخوردی، هست؟

رفتم حساب بانکی هم ساختم. بانک ملی، صادرات، سپه، ملت، تجارت و اقتصاد نوین. هر بانکی هم میرفتم عمه هایم را میشناختند. اینکه میگویم عمه هایم را میشناختند، از این شوخی مجازی های مسخره نیست. واقعا عمه هایم را میشناختند و من هر دفعه توضیح میدادم که:«بله عمه ی بنده هستن، بله بله پدربزرگ را هم سلام میرسانم، بزرگیتان را اصلا. [گور پدرت لعنتی، زودتر حساب را باز کن! عطش حساب بازکنی دارم.]» حالا فقط از تجارت و اقتصاد نوین استفاده میکنم. مثلا یکیشان حساب پس انداز است و دیگری جریان دارد، ولی آخر ماه هر دویشان به «موجودی کافی نیست» میخورند. اول ماه در حسابم جریان دارد ماه ، آخر ماه جریان دارد کاه. از همان کاه هایی که وقتی زیادی شیلنگ تخته می انداختم، گوشزد میکردند «مثل اینکه کاه و یونجه ات زیادی کرده». کاه که زیادی میکند تازه من فکر خرج کردن میفتم و میگویم لعنت به این روزگار، چطور راضی شدم برای آن کافه لاته ی ته لیوان یه بار مصرف در فرودگاه، آن همه پیاده شوم؟ «تفو بر تو ای روزگار، تفو» و الباقی دشنام ها و سب و لعنت ها بر روزگار بی شرم که در این مقال نگنجد.

سیم کارت هم خریدم. بسیار هم خریدم. یک ایرانسل، یک همراه اول، یک ایرانسل، یک ایرانسل، یک ایرانسل، یک ایرانسل، یک دائمی همراه اول که ارثیه ی پدری بود، یک رایتل و نهایتا یک دائمی رایتل. همین که دائمی رایتل را خریدم دیگر هیچوقت به فکر خط عوض کردن نیفتادم. چون همه ی شماره ام از هشت و دو تشکیل شده که از فانتزی هایم بود و هم اینکه بالاخره خودم یک خط دائمی خریدم و  زهی خوشبختی. بعدا سرم را بالا میگیرم، سینه سپر میکنم، دستانم را مشت میکنم و میگویم:« ببین پسرم، من خودم همه ی شماره های خطم رو انتخاب کردم. حتی اون صفر وسطش خواست خودم بود. هر وقت به این درجه از رشد و کمال رسیدی میتونی بگی مرد شدم و زن بگیری. حالا برو رد کارت تا سوراخت نکردم.»

سربازی و دانشگاه هم گذشتند. سربازی را که پیچاندم و دانشگاه را گاهی پیچاندم و گاهی گفتم نه خوب است و باز پیچاندم و هی اول مهر گفتم ما باید مردمان مدرک دار با معدل های فلان و شاگرد اول و خیلی درجه یک باشیم و بعدتر باز پیچاندم و غرق کتاب های خودم شدم. بماند که چقدر هم این بین کارهای عجیب کردم و میکنم. این ها را هم روزی سیاهه اش را به پسرم میدهم. به دخترم نمیدهم. چون فقط پسرم میفهمدش. سردار میگفت حالا که سربازی را پیچاندی باید برای خانه بیشتر نان بگیری و اتفاقا از همان موقع همیشه نان خانه مان را دوست مادرم تامین کرده و چه خوب دوستی. سردار هم حالش خراب بود. نان سیری چند؟ بگو چند من خربزه میخواهی؟

تصور میکنی که تمام شده؟ من تازه گوش گیر آوردم. همین چند روز پیش موقع انتقال این خاطرات ارزشمند و ناب و شیرین به پسر عمه ام بحث رسید به سگ و برگشتم به قبل هیجده سالگی و خراب شد. حالا باید خودم را از شر این واژه ها رها کنم تا برسم به اصل مطلب یا نه؟

امضا. یازده ساله بودم که اولین امضا را کوبیدم پای برگه و احساس کردم که چقدر خفن و بزرگ هستم. برگه چه بود؟ رسید صندوق صدقات کمیته امداد. اتفاقا یارو گفت چندساله ای؟ عرض کردم :«به نامی خداااا، قلانی فلانی هستم، یازده ساله، کلاسی پنجمی یک، دبستانی شاهد و معلمم آقای عبداللهیِس» گفت که باریک به این غلظت لهجه و اصالت اصفهانی، امضایت به سنت نمیخورد. فکر میکنی بعدش چه شد؟ در همین حد بگویم که نوک تیر برق ایستاه بودم و فریاد میزدم :«هــــــِــــی مــَـــن، آر یو کیدین می؟» از آن موقع دوبار امضایم عوض شد. دفعه ی دوم یک امضای انگلیسی داشتم که از «رونالدینیو» الگو برداشته بودم و احساس میکردم که چقدر کلاس دارم، بعدتر گفتم فردا پس فردا آمدیم و شدیم وزیر اقتصاد، آنوقت این امضا را بزنیم پای اسکناس، انگ تهاجم فرهنگی و نفوذ نمیچسبانند؟ عطایش را به لقایش بخشیدم همان جا. امضا را بومی کردم. با کمک یک سایت طراحی امضا و با الگو برداری از امضاهایی که طراحی کرده بود، امضای خودم را طراحی کردم و حالا میتوانم با خیال راحت پای اسکناس ها امضا کنم و بعدا فرزندانم امضای جدشان پای اسکناس را در موزه ی آستان قدس ببینند و بگویند:«یِس! دَتس ایت».

القصه اینکه منِ بیست و دو ساله دلم برایت بسیار تنگ است. آنقدر که خودم باورم نمیشود که نیروی اینگونه زیستن را از کجا آورده ام. تحقیقا تو مرا نخوانی اموراتم نمیگذرد، میدانی که عجیب قشنگ؟ به این فکر میکنم که روزی به نزدیکی داراب شاهت ببرم، پای چشمه. اهوم، پای همان چشمه ای که چهار فصل است و همیشه آب باریکی میرود و می آید. محکم قدم بگذاری بر تخته سنگ ها و هر قدمت را شکر بگویم. پای همان چشمه میشود ساعت ها نشست و فقط تو را بویید و گفت که من نمیدانستم روزی نزدیک زادگاهم تو را خواهم بویید. گیسوانت را به دست نسیم داد و صد هزار عکس گرفت از هر لحظه اش. نسیم برود، برود، برود، ببرد، ببرد، ببرد عطر موهایت را به نهایت بی کران. اصلا فلسفه ی آن « هـ » آخر اسمت همین بی کرانی ست. همین تمام نشدن است. همین بی اندازگی ست. دریاست، آسمان است، خورشید است، آبشارهاست، عطر یاس هایی ست که دامن سفیدت را پر کرده بود. اصل مطب اینجا بود. بقیه ش را گوش ندادی هم ندادی. مهم نبود.

این روزها یک عالمه چیز از عاشورا خواندید و خواندیم و شنیدید و شنیدیم و دیدید و دیدیم. بعضی‌هایشان روضة‌الشهدایی(کتاب روضة الشهدا که به نقل از شهید مطهری بیشترین انحراف در عاشورا را به وجود آورد. این واژه‌ی روضه هم که امروز جا افتاده ، به خاطر منبری‌های بی‌سوادی بوده که آن موقع از روی این کتاب برای مردم ذکر مصیبت میکردند. یعنی مجلس، مجلسِ خواندن روضة الشهدا بوده.)  بودند که یعنی اراجیف محض و بعضی هایشان معرفتی بودند. یک قسمتی هم شور بود که اصلا کیفش به همان قسمت شورش است. به واقع نمیشود بدون گریه بر حسین به معرفت حسینی رسید، میشود؟

حالا که کمی از دهه‌ی اول گذشته، میخواهم واقعه را از جنبه‌ای دیگر خیلی کوتاه بررسی کنم. کمی استراتژیک. ما هدف امام از قیام و خروج علیه بنی‌امیه را اصلاح انحراف و بازگشت به اصول واقعی دین میدانیم نه اینکه مثل ابن زبیر صرفا به دنبال حکومت باشد آن هم به شیوه ی سلطنتی. فرقی نبود بین ابن‌زبیر و ابن‌معاویه در شیوه ی حکمرانی. آن ها قصدشان خلافت بر مسلمین نبود که میخواستند سلطنت کنند. انحراف آن روز که امام برای اصلاحش قیام کرد همین «سلطنت به جای خلافت» بود. این دو شیوه‌ی حکمرانی مثل دو قطب نا هم نام آهنربا هستند.

پس هدف امام (در آن مقطع این هدفِ تعریف شده برای حسین بن علی علیه السلام بود؛ کما اینکه هرکدام دیگر از ائمه هم بودند همین کار را میکردند و همین اتفاق برایشان رخ میداد. این بزرگواران از لحاظ امامت و انجام رساندن وظایف،  فرقی با هم ندارند.) اصلاح انحراف در دین اسلام بود. و اما نتیجه مسئله‌ای جدا بود. میتوانست این قیام علاوه بر باطن حقش، به پیروزی ظاهری هم برسد و حکومت به دست علویان بیفتد، یا نه به حکومت نرسد و به شهادت بیانجامد و این شهادت تا ابد سرمشقی برای امت باشد. پس امام نه به هدف حکومت و نه به هدف شهادت، به سمت کوفه نرفت؛ بلکه هدف اصلاح بود که حکومت و شهادت دو نتیجه با آثار متفاوت بودند. خب نتیجه شهادت شد و هنوز هم خون شهدا در رگ های اسلام میجوشد. تا قبل از آن برای پیامبر و امام علی و امام حسن همچین موقعیتی برای قیام پیش نیامده بود و اصولا قیامی نیاز نبود. پس از این حادثه بود که شیعه آموخت چطور علیه طاغوت قیام کند، مثل قیام توابین و مختار تا همین انقلاب اسلامی خودمان. این بحث اول.

قسمت دوم یک بحث ساده است که امروز هم بسیار دیده میشود. بحث رسانه و تبلیغات. ما در این حادثه به وضوح میبینیم که دستگاه تبلیغاتی اموی در شام و کوفه چه غوغایی کرده. کوفیان را علیه حسین میشوراند و شامیان از هم درباره‌ی نماز خواندن یا نخواندن علی میپرسند و هنگام ورود اسرای کربلا شهر را آزین میبندند و پایکوبی میکنند. بماند که در تاریخ آمده پایکوبی هایشان در نهایت به جایی رسید که در خانه ی خود یزید در همان شام با اجازه ی خود یزید مجلس عزا دایر شد و اهل بیت امام از بی دینی یزید در خانه ی خودش نالیدند تا جایی که هند، همسر یزید به او به خاطر ظلمش به اهل بیت، شکایت کرد. تبلیغات جبهه‌ی باطل آنقدر قوی بود و آنقدر کلّاش و بازیگر بود که حُمقا و حتی علما را به دام می‌انداخت و جبهه‌ی حق در مقابل میبینیم که تبلیغات آنطور که باید تاثیرگذار نیست. در طول تاریخ میبینیم که دستگاه تبلیغاتی جبهه‌ی حق نمیتواند اکثر مردم را راضی کند چرا که جز حق بر زبان نمی‌آورد و اما باطل بازیگری می‌کند و گول می‌زند و تمام ابزار تبلیغاتی را در دست دارد.  حق همچین اجازه‌ای به خودش نمیدهد وگرنه می‌تواند همانطور که علی بن ابی طالب فرمود زرنگ‌تر باشد و خیلی بهتر به این نوع تبلیغ دست بزند. حق بودنش اجازه ی استفاده از شیوه ی اهل باطل را نمیدهد. به همین دلیل رسانه های باطل همیشه قوی ترند. این هم بحث دوم.

تا به حال به این فکر کرده اید که گرگ های مهاجم به گله و سگ های مدافع گله، موقع رویارویی، وقتی درست مقابل هم ایستاده اند و چنگ و دندان نشان میدهند و آماده ی نبردی خونین و تن به تن میشوند، به هم چه میگویند؟ مثلا چه کنایه هایی به هم میزنند؟ و یا چگونه یکدیگر را زیر سوال میبرند؟ یا چه رجزهایی برای هم میخوانند؟ من گاهی به این مسئله فکر میکنم... آن ها چه سرنوشت عجیبی دارند!

از رجز خوانی هایشان میگفتم. احتمالا گرگ ها موقع رجز خواندن دست بالا را دارند و خود را برتر از سگ ها میپندارند. آن ها سگ ها را ناخلف هایی مزدور میدانند که به نژاد و پدرانشان خیانت کرده اند و علاوه بر اینکه طعمه را از هم نژادهایشان حفظ میکنند؛ به دشمن خونیشان یعنی انسان هم خدمت میکنند و حیوان باوفا و مورد اعتمادشان محسوب میشوند و مضحک تر از همه ی این ها این است که حیوان تزئینی دشمن شده اند و آن ابهت گرگیشان ریخته است و مایه ی آبروریزی و شرمساری شده اند(احتمالا روباه ها آن ها را به این خاطر ریشخند میکنند). آن ها ضعیف و ترسو هستند. گرگ ها با اینکه از این خیانت شاکی هستند اما سگ ها را عموزاده های خودشان میدانند و همیشه میخواهند به آن ها بفهمانند که به اصل خودتان برگردید؛اما، فایده ای ندارد. سگ ها مثل سگ از برگشتن به عقب و راهی نو در پیش گرفتن میترسند.

اما سگ ها هم در موضع خودشان نگاهی عاقل اندر سفیه به گرگ ها دارند. ژستی روشن فکرانه میگیرند و توجیهشان در برابر رام شدن(به نوعی نوچه ی دشمن شدن) این است که وضع خوراک و امکانات رفاهی میان گرگ ها افتضاح بود. نه سرپناهی داشتند و نه غذایی برای خوردن، در پی لقمه نانی باید شبانه روز، با انسان هایی در می افتادند که هزاران بار از آن ها باهوش تر بودند و هر روز در حال پیشرفت های عجیب و غریب. سگ ها گرگ ها را عموزاده ی خودشان که نمیدانند هیچ، آن ها را وحشی هایی دور از تمدن، کوته فکر و سطحی نگر میدانند که لیاقت آسایش و رفاه را ندارند و در افکار قدیمیشان درجا میزنند. سگ ها خدمت به حیوان ناطق(انسان) را نه تنها عیب نمیدانند که برایشان امتیازی مثبت است. آن ها سخت معتقدند که گرگ ها مثل گرگ درنده و احمق هستند و قدر توانایی های بالفعل و بالقوه ی خودشان را نمیدانند.

سرآغاز این اختلاف چندین هزار ساله البته اجداد ما هستند که با زیرکی، نژادی از نژادهای گرگ را اهلی کردند تا از پس هم نژاد های وحشیشان برآیند. ما به آنها افتخار میکنیم!