هَشت حَرفی

هَشت‌حَرفی آنقدر شکسته و درمانده شده که میداند نوشتنش میتواند حال خیلی‌ها را خراب کند. نمینویسد. دستانش را خواهم شکست، فکرش را گِل خواهم گرفت، احساسش را به رگبار گلوله خواهم بست و وجودش را زنده به گور میکنم. این همان اتفاقی‌ست که  از او میخواهند. از اویی که من واقعیم است و من واقعیم مکتبی ست که درکش برای اغیار و نامحرمان حرام است. 

شبیه تسلیم شدن است. شبیه خیلی چیزهای دیگر هم هست. هیچکدامشان اما نیست.

[اصفهان عطش‌زده - بیست و پنجم تیرماه - چهار صبح]

بند پوتینم را سفت میکردم.

خیلی سفت میکنی! - کوچیکن. پوتین مگه نباید یه سایز بزرگ تر باشه؟ چیه آخه این؟ - غر نزن دیگه. خوبه همینا. - اسیر شدیم. - خوبی؟ - آره. چطور؟ - ابروهات و چشمات که میگن خوب نیستی. - شکلشون اینجوریه. - اولین بار که نیست میبینمت. 

ببینم بابات چقدر جبهه بوده؟ - پنجاه و سه چهارماه فکر کنم. - میشه چند سال؟ - چهارسال و نیم تقریبا - چند سالش بوده؟ - از پونزده سالگی رفته. - خیلی از تو کوچیک تر بوده پس. خاطره هم برات گفته؟ - تا وقتی بود که بچه بودم. چیز زیادی بهم نگفته. اونم مثل من بود. کسی زیاد از فکرش و زندگیش سر در نمیاورد. از زبون دوستای قدیمیش شنیدم بعضیاش رو. اونم باز خیلی کم. دوستی نمونده بود که زنده باشه و شهید نشده باشه. - چیز کم چی بود؟ - مثلا از خرازی زیاد میگفت. یه هدیه هم سر پست ازش گرفته بود. - سر پست؟ هدیه داده بود یا جایزه؟ - از سر پستش فهمیدی؟ آره جایزه بهتره. - قضیه چی بود؟ - خرازی یواشکی شبانه میاد که امتحانش کنه، بابای منم دستگیرش میکنه و اسیر میگیره و میبردش مقر. تو مقر میفهمه خرازیه. - تا مقرشون پیاده میبردش؟ - آره. - چه باحال. چی بهش جایزه داده بود؟ - یه رادیوی مشکی. - هستش هنوز؟ - وقتی بابام رفت، اون جایزه هم انگار باهاش رفت. آب شده رفته تو زمین. هرچی گشتم پیداش نکردم. - دلت تنگ شده؟ - بیخیال. - دل منم مثل تو زیاد واسه بابام تنگ میشه. تو حداقل دیدیش و باهاش زندگی کردی. من که هیچی.

من تو کوه مار و عقرب زیاد دیدم. حشر و نشر داریم و خاله بازی هم میکنیم. تو کویرم همینطور. اینجا مار و عقرباش خیلی خرن. آماده ن که بزنن لت و پارمون کنن. خورده برده دارن؟ چیکارشون کردن؟ - باز داری غر میزنی. - شما نظامی هستید و من یه بچه ی بیست ساله. نظامی چیه؟ کماندویی تو. انتظار داری بگم بَه بَه چه مار قشنگی؟ بعدم یقه ش رو هم بگیرم و دمش رو ببرم و خونش رو مثلا بمکم؟ - یا خدا. مگه من از این کارا میکنم پسر؟ - حالا دیگه. کماندوهای آمریکایی میکنن. تو هم بکن شاید خوب باشه. - شوخ طبعی بی مزه ت تو این موقعیت واقعا قابل تقدیر نیست. - به هرحال. - به هرحال چی؟ - هیچی.

حال میده دست از پا دراز تر برگردیم. - کجاش حال میده؟ - کلا ضایع شدن یه حال اساسی به من میده. - حالا من اسیر شدم یا تو؟ - هر دومون. - اون چیه؟ - دفتر. - دفتر بودنش رو که میبینم. چی مینویسی؟ - هیچی. این روزامو مینویسم. - چقدرم تابلو خالی میبندی. معلومه داری یه کلمه رو چندبار مینویسی. - خیلی کار بدی میکنی که نگاه میکنی. - بنویس مشقاتو. - همه ی من همین یه کلمه ست که تکرار میشه. 

جلد دفتر آبی بارها خاکی شد و من هربار، خاک های چسبناک را با شیشه شوی عینکم پاک میکردم. 

آماده ای؟ - آماده ی چی؟ - گفته بودم اینجا مرگ از زندگی بهمون نزدیک تره. - یه جوری میگی انگار اونجا که بودیم، زندگی چسبیده بود به ما ول نمیکرد. - هرچی بهت یاد دادم رو مرور کن. مغزت رو آماده ی هر اتفاق و شرایطی بکن که شوک نشی. زود تموم میشه و برمیگردیم.

آقا میگم تهش چی؟ هیچ اسمی که از مانمیمونه. همونایی که مارو فرستادن اینجا و پشتمون قایم شدن سودش رو میبرن و واسه شون رزومه میشه. خصوصا من و این بشر کلا این وسط نخودی محسوب میشیم. - پشیمونی؟ - نمیدونم. - میفهمم. اینجا جای اونا نیست. جای مرداست. - من مردم الان؟ - میخوای بگم گوشی بیارن برات زنگ بزنی خونه؟ - خونه که نه. بیچاره ها فکر میکنن با دوستام رفتم سفر. - چرا؟ - سوال نکن. - بگم گوشی بیارن یا نه؟ - گوشی خودم رو بگو بیارن. بقیه به دردم نمیخورن. - گوشی خودت فکر نمیکنم بشه. - به جهنم. با مسئولیت خودم. بگو بیارنش. فقط چند دقیقه. - امتحان میکنم ببینم میشه یا نه. فقط باید موضع عوض کنیم. 

صبح قرار بود بیاورند. شب آوردند. دور شدیم. توانستم صدایش را بشنوم. گفت معنایش این نیست که دستکش هایم را قرار است در بیاورم. آرام شدم. برگشتم. این آرامش قبل طوفان بود و آخرین باری که طعم آرامش را چشیدم.

انگار سرما خوردم. این همه راه رو با این ماشینای شما میتونم بیام؟ - تبت خیلی بالاست. - همیشه همینجوری سرما میخورم. یه دور میمیرم و زنده میشم. - یه کاری میکنم واسه ت پسر، تو فقط الان سرماخوردگیت رو فراموش کن. اونی که دستته رو چکش کن و محکم تر از همیشه نگه دار. - باشه.

رسیدیم و از من جز تکه ای روح مجروح نمانده بود.

بی صبر، سرگشته، حیران.

کجاست؟

میشه یک نفر با سند به من بگه چرا بیستم تیر نمیرسه؟ 

این یادداشت از آن متن هایی ست که دوست دارم خوانده شود. شاید نگارشش جذاب نباشد؛ ولی، ایمان دارم که این یکی از با ارزش ترین دست نویس هایم خواهد بود. میتواند خواننده را به فکری سازنده فرو ببرد. جذاب نبودن نگارش را بگذار پای هیجان نویسنده‌.  دو نکته هم باید ذکر کنم؛ اول اینکه از به کار بردن بعضی اصطلاحات تخصصی شرمنده ام، اقتضای مطلب بوده، وگرنه هیچوقت استفاده شان نمیکردم، به هرحال اصل مطلب هیچ وابستگی به دانستن اصطلاحات ندارد. دوم هم اینکه نویسنده، یک لیوان چای کنار دستش گذاشته و گهکاهی کمی از آن مینوشد و بعد باز مینویسد.

تصویر بالا چارت قیمت سهم تکمبا( کمباین سازی ایران) در تایم فریم روزانه است. دو قسمت از این چارت را با مستطیل رنگی کرده ام. چرا؟ عرض میکنم.

قبلا هم گفته بودم که این چارت ها براساس احساسات آدم ها شکل میگیرند؛ پس، ربط دادن های بعدی که میخوانی، به همین سبب است.

اسم آن خط چین ها که میبینی اَندیکاتور باند بولینگر است. شامل باند بالایی(UB)، خط میانی(ML) و باند پایینی(LB) ست که هر کدام خواص خودشان را دارند. مجموعه ی این خط چین ها شبیه یک رودخانه است، اینطور نیست؟ بهتر است از این به بعدش را روی تصویر زوم کنی و دقیق تر نگاهش کنی. دو قسمتی که رنگی کرده ام ویژگیشان فشردگی و تراکم است. خوب دقت کن، آیا قسمت دیگری میبینی که تا به این حد فشرده باشد؟ این فشردگی ها مانند فنر میمانند. قیمت بالا و پایین میشود و سرانجام، اگر باند بالایی را بشکند به شدت صعود خواهد کرد. از سمت چپ، اولین مستطیل را ببین! بعد از اینکه قیمت، باند بالایی را رد کرده، پله پله و با سرعت زیاد رشد کرده.

تا این جایش را داشتی؟ 

سِیر دوست داشت و عشق بین یک خانم و آقا هم دقیقا به همین شکل است. یک رودخانه که شروعش مانند فنر بوده و پشت سر هم بالا و پایین میشده و حالا که مطمئن شدند به دوست داشتن یکدیگر، باند بالایی میشکند و اتفاقی در زندگی دو نفر می افتد که شبیه همین رشد سریع است.  فنری که آزاد شده. همه چیز شیرین، همه چیز پر از خاطره و همه چیز گوارای وجود هر دو طرف. 

برگردیم به چارت. مدت کوتاهی میگذرد که بعدِ آن صعود قدرتمند، قیمت باز می ایستد. بالا و پایین میشود، نوسان میکند، باندها تنگ تر و تنگ تر میشوند، مشکلات بیشتر میشوند، خبرهای خوب هست، خبرهای بد هست و ما اینجا اصطلاحا معتقدیم به اصلاح قیمت که اگر اتفاق نیفتد احتمال اینکه سقوطی وحشتناک رخ بدهد بسیار است. آدم هایی که سودشان را کرده اند و همچنین آدم هایی که نابلدند و ترسو، اینجای کار سهمشان را به دیگری میفروشند و میزنند به چاک. آدم های حسابی، از همین نوسان ها و بالا و پایین شدن ها هم سودشان را برمیدارند. روی باند پایینی میخرند و روی باند بالایی میفروشند.

خب؟

عمده ی طلاق ها در کشور ما زیر سه سال زندگی مشترک اتفاق می افتند. چقدر شبیه، نه؟ بعد از یک عشق آتشین، آنگاه مواجه شدن با مشکلات و خوبی ها و بدی ها. یک عده خودخواه، که سودشان را کرده اند و یک عده که میترسند، پا به فرار میگذارند. حافظ، صدها سال پیش این را خوب فهمید و اینطور سرود: «الا یا ایها الساقی ادرکاسا و ناولها / که عشق آسان نمود اول ولی افتاد مشکل ها.» افتادن مشکل ها، همان باندبولینگر فشرده است، همان تنگنای زندگی. گذراندنش انسان میخواهد. انسانی که صعود را ببیند، انرژیش را نگه دارد و از فشردگی و بالا و پایین شدن ها هم حتی سودی برای خودش و معشوقش بسازد. 

چطور بود؟ تصور میکنم ادامه اش جالب تر باشد.

پس ما از سمت چپ، یک فشردگی داشتیم، یک صعود و حالا باز یک فشردگی دیگر. بِایست! به فشردگی دوم بیشتر نگاه کن. از اول تا آخرش را خوب زیر نظر بگیر. طولانی تر از فشردگی اولی ست، اینطور نیست؟ حالا مرحله ی بعدش را نگاه کن!  میبینی؟ صعودش بسیار بیشتر از قبلی ست. هرچه مدت زمان آن فشردگی بیشتر بوده، صعودش هم تند و تیز تر و بیشتر و بیشتر بوده. تا آن بالای بالا صعود کرده. فشردگی، قیمت را اصلاح کرده، بازار را مطمئن کرده، توجه را جلب کرده و فشرده تر و سخت تر شده، ترسوها را بیرون ریخته و به یک باره صعود کرده. یک صعود فوق العاده.

زیبا نیست؟

دوست داشتن، سه سال اولش سخت است. دو نفر از دو فرهنگ متفاوت، با دو خانواده ی متفاوت، فکر متفاوت، شناخت ناکافی و بی تجربگی محض. رابطه شان نیاز به اصلاح دارد، نیاز به بالا پایین شدن، نیاز به شناخت بیشتر، نیاز به هماهنگی، نیاز به تعهد و مطمئن شدن از عشق و بعد صعودی دارد بسیار دل انگیز و گوارا. زندگی شیرین میشودِ ماجرای دوست داشتن.

به چارت برگرد! مرحله ی آخر را میبینی؟ چقدر شگفت انگیز! علی رغم پایین و بالا شدن ادامه دارش، بدون آن فشردگی ها، روندی صعودی را در پیش گرفته. آرام و با طُمأنینه. پایین آمده، به کف باند پایینی هم خورده؛ ولی، اولا باند پایینی بالای آن صعود آخر قرار دارد و ثانیا هیچگاه قصد شکستن نمیکند و باز میگردد به باند بالایی، آن هم با ارزش بیشتر از همیشه. اینطور میشود که بقیه ی چارتمان صعودی ست و هر لحظه اش سود ساز.

چایم سرد شد. عوضش کنم برمیگردم.

اعجاب انگیز بود، نه؟ دوست داشتن ها ارزششان تکنوفاندامنتال است. یعنی هم از لحاظ تکنیکی و با نگاه صفر و یکی، قابل تعریفِ منطقی ست و هم از لحاظ بنیادی، منطقِ محکمی دارد. 

سه سال اولش سخت و طاقت فرساست.

تسلیم شدن، خودخواهانه ترین اتفاق ممکن است و خودخواهی یعنی ترسیدن. آدمی که بترسد میبازد و بازنده ها هیچوقت رستگار نمیشوند. پستی بلندی های زندگی، مثل فنری هستند که تو و معشوقت را آماده ی پرتابی بلند خواهند کرد. این را از من بپذیر، ایمان داشته باش و برای خودت بجنگ! سهم تو برای توست، به اغیار نفروشش!

راستی، بفرما چای با هِل و دارچین!

به چند دلیل، مثل اینکه روزهای اول است و بی تجربه‌ام یا این پاره از زمان جداً پر التهاب و استرس زاست و خِبره ها هم سردرگمند، جو مسلط بر زندگیم به کلی از قبل هم به هم ریخته تر شده. حکما اگر جام جهانی نبود اوضاع بدتر از این هم میشد. یعنی همین دو بازی روزانه و شبانه میتواند کمی از آن جو حاکم خارجم کند. آدم های زندگیم؟ ای بابا. دلت خوش است. کدام آدم های زندگیم؟ کسی که نخواهد برده و مطیع باشد که آدمی برایش نمیماند. یکّه و تنها میشود. آدم ها از اولش دوست داشتند به گردن هر موجودی یک قلاده بیندازند. آن وقت که نتوانستند، پوستش را کندند و پوشیدند. رام کردن، قلاده، احتمال رام نشدن، سپس پوست کندن و بعد پوشیدن. پنج مرحله شد. امروز در مرحله ی چهارمم.

همین دیروز با استاد تماس گرفتم و گفتم که یادتان باشد از اولش هم این شما و بعد ما بودیم که درست میگفتیم. چقدر برای این بزرگواران نامه نوشتیم؟ لاکردارها نامه که هیچ، پیام کلامی فرستادن هم که هیچ و تلگرام هم که بچه بازی بود، نکردند جواب سلاممان را بدهند. چقدر شما مصاحبه کردید؟ کسی گوشش بدهکار بود؟ به اسم مصلحت، تاکتیک و عقلانیت تیشه به ریشه‌مان زدند. سخت شرمنده ی عقل و فکرم شده‌ام.

از اینکه نمیدانم سال ها بعد قرار است چه اتفاقی برایم رخ دهد خوشحالم. تجربه میگوید، همیشه در جایگاهی قرار میگیرم که فکرش را هم نمیکنم. نگرانش نیستم.

خوشحالم از هَشت بودنم. هَشتی که روی دوپایش ایستاده و سرش را بالا گرفته.

گاهی چند قدم به سمتم می آید و می ایستد. می ایستد تا ببیند بازهم میخواهم بروم یا مقصدی دارم. چشمانش نه وحشی ست و نه گرسنه، فقط کنجکاو است. سگ های ولگرد کنجکاو، آدم را جور خاصی نگاه میکنند. چند قدم جلو می افتد، زمین را بو میکشد و مینشیند. درست همان طور مینشیند که در کودکی نقاشیش را میکشیدم، کنار کلبه ای بالای کوه، با درختانی سر به فلک کشیده و رودی پر آب که پلی چوبی دارد. 

کنارش که رسیدم به چشمانم خیره بود. به راهم ادامه ندادم و نگاهش را با نگاه پاسخ دادم. چه شباهت عجیبی. نکند همان نقاشی کودکی هایم است که در قسمتی از رویاها گم شد و حالا سر از این تمدن کثیف آدم ها در آورده؟ نه، گم نشده بود. نباید گم میشد. باید همان جا میماند.

- اینجا چه میکنی؟ تو را در گوشه ای از خیالم، میان نقاشی های سبز و آبی رها کرده بودم. میان آن سروها و کاج های بلند، کنار گاو و الاغ گذاشته بودم. زیر آن قله ی برفی. مگر نزدیکترین دوست آن گوسفندهای سفید نبودی؟ رفیق خروس و جوجه هایش. تو مگر کنار آن چاه آب نمینشستی؟ اینجا، میان این فکر های زباله چه میکنی؟

به سرم زده. دیوانه شده ام.  یک نفر نیست فریاد بکشد:« خفه شو؟»

از سر عادت دستانم را در جیب هایم فرو میکنم. میروم. از پشت سر صدای پارس کوتاهش را میشنوم. برمیگردم. نگاهم میکند.

- هرکجا که بودی برگرد به همان جا. نکند دلتنگیم به تو رخنه کند. خودت را از دست روح بیمارم نجات بده.
«من دلتنگ تو بودم که خودم را از قله ی کوه به اینجا رسانده‌ام. از دلتنگی چه میفهمی؟ برگرد پیشمان. جز تو هیچکس راضی به زندگی روی آن قله نمیشود. ما تنهاییم. دلمان تنگ توست. سال هاست که بی تو مانده‌ایم. لعنت به اینجا که چیزی نگذشته، من را هم آشغال خور کرده. شهر شما پر از گرگ هایی ست که  از آن ها سخت میهراسم.»
- تو گم شده‌ای. خودت را پیدا کن و نجات بده. برو از اینجا.
«تو مرا گم کرده‌ای. اولین بار که مداد مشکیت را بر سفیدی کاغذ کشیدی و از ساختن من، چشمانت درخشید را فراموش کرده‌ای. برگرد به جایی که به آن تعلق داری. کودکی که من میشناختم، زیر بار هیچ زوری نمیرفت. تو را چه شده که به خواسته‌هایشان تن در میدهی؟ ما با توییم. همه‌ی کودکی‌هایت با توست. نگذار دست روزگار زورش به ماهم برسد. مچش را بخوابان!»
- کمرم تیر میکشد و خمیده مانده. برو از اینجا.

رفت و دیگر نیامد. واقعا گم شد. آیا کسی خبری از او دارد؟

اینجا نبرد نرماندی ست و مرا میان سیاه‌ترین ابرها در دل دریایی متلاطم رها کرده‌اند. به راستی حق آن نیست که از میان جان فریاد بکشم؟ تا کی این مهر خموشی بر لبانم باید ایستاده بماند؟ تا کی؟ تا کی باید زیر نگاه هیتلر و موسولینی باشم و از استالین، روزولت، چرچیل و دوگل دستور بگیرم؟ میدانم، میدانم در نهایت این منم که به جرم سقوطی ناخواسته و از روی ناچاری، از عکس های استالینی سانسور میشوم. احمقانه است این سکوت و هیچ نگفتنم. احمقانه است این انتظار پوچ و بی دلیلم. این من نیستم و من از این منِ کودن و بی دفاع، رنجیده.

جانم به لب رسیده و لعنتی در نمیرود. بیا، یک گلوله بزن و تمامم کن. 

خرداد، با هیجدهم احمقانه و بی خاصیتش مرا بیشتر و بیشتر مشوش و مغشوش کرد. تا به حال خودم را به این حالت ندیده بودم. این من، منی دیگر است که هیچوقت انتظارش را نداشتم. ترسناک و مهارگسیخته، ثانیه ها را معدوم میکند و اندک اندک خودش را میبلعد.

گاهی همه چیز بستگی به شانس دارد. شانس نیرویی غریب است که ما آن را نمیبینیم؛ ولی، میتوانیم حسش کنیم. من در تلاشم تا یک عبارت را برای خودم نهادینه کنم، در تلاشم که به آن پایبند باشم و آن عبارت این است که: «بر اساس منطق فرآیند را کنترل کن و نتیجه را به شانس بسپار.» این عبارت بارها در زندگیم نمود عینی داشته. آی‌جی‌آی یک بازی کامپیوتری کماندویی بود که اواخر دهه ی نود و اوایل قرن بیست و یکم دو نسخه از آن منتشر شد. سرعت عمل، هوشیاری، تجربه، نترسیدن از شکست و امتحان دوباره‌ی راه های مختلف و منتظر نتیجه ماندن از نیازهای اصلی این بازی برای گذراندن مرحله ها بود. مهم ترین درسی که این بازی به من داد، این بود که راه های مختلفی برای رسیدن به نتیجه هست که آدم ها براساس شانس و تجربه و شناختشان، یکی را انتخاب میکنند. راه منتخب ممکن است نسبت به راه دیگری سخت تر یا آسان تر باشد؛ ولی، در ظاهر به همان نتیجه خواهد رسید و هرکدام از راه ها لذت و هیجان خاص خودشان را دارند. درست است که هدف در انتها ظاهرا یکی ست؛ ولی، پاداشی که مغز شما برای کارهای سخت میدهد بسیار بیشتر از پاداشی ست که برای کارهای آسان به شما میدهد. تصور میکنم که این پاداش، معنای خوشبختی ست.

پ.ن: میدانم او از اینکه جوابم را مدت هاست با سکوت میدهد و تماس هایم را بی پاسخ میگذارد سخت ناراحت میشود. من هرچه تلاش میکنم که تماسی نباشد، حرفی نباشد، چیزی نگویم که سکوت کند، بی پاسخ بگذارد یا هر چه، نمیتوانم. خودم را به در و دیوار میزنم، خودم را سرزنش میکنم، خودم را به هرچه که بشود گفت میبندم که نکنم و دچار استحاله شوم؛ ولی، نمیشود. این ناراحت شدن اساسا حق او نیست و این حد از کنترل روی دل و مغزم بسیار سخت بوده. من اصولا آدم دوست داشتنی ای نیستم. مثل کودکی هایم، نوجوانی هایم و امروزهایم. 

دیروز از ساختمون تجاری اومدم بیرون، کنار خیابون کیفم رو گذاشتم رو صندوق عقب یک پراید سفید رنگ که عینکم رو تعویض کنم. در حال بستن دکمه ی جای عینک بودم که حس کردم از وسط نصف شدم. 

یک ماشین شاسی بلند مشکی رنگ، از پشت اومد کوبید به کمر من.  نه به اون شدت که بین دو تا ماشین تبدیل به کتلت بشم ولی دردناک بود و چشمام سیاهی رفت و نشستم رو زمین. علاوه بر اون کیف رو دوشی، کوله هم داشتم که وسایل باشگاهم توش بود و اگر کوله نبود مطمئنم بلای ناجوری سرم میومد. 

ماشینم تو پارکینگ بود. زنگ زدم به دوستم و اومد پایین و باهم رفتیم بیمارستان که زودتر مراحل درمانی رو صورت بدم که خب همونطور که انتظار میرفت خدارو شکر مسکن و یکی دوتا داروی دیگه و یه چیزی شبیه کمربند و چندتا توصیه کلِ نیازم بود. مسکن که به نظرم مسخره ترین، احمقانه ترین و بی اثرترین چیز ممکنه، یک مقدار باعث شد روز بخوابم و دیشب دیگه نه خوابم میبرد نه درد دست برمیداشت از سرم. تحملم مقابل درد خیلی کمه. دیگه حالا اگه اینجوری باشه که به هیچ صراطی هم مستقیم نباشه و همه ی پوزیشن های ممکن رو برای استراحت ازم بگیره که واویلا.

امروز صبح مجبور بودم برم بیرون از خونه و نمیشد استراحت کنم. علاوه بر درب و داغون بودنم در اثر بی خوابی، شکل نشستن و ایستادنم و طرز راه رفتنم ، انقدر مضحک بود که خودم خنده م گرفته بود. مردمم که خب طبیعتا زوم میکردن که این چرا این شکلیه پس؟! حالا همه ی اینا هیچی و داستان و قصه و مسخره بازی و لوس بازی، اینکه اون خانمی که با شاسی بلندش زد به کمر من، چطور بعدش دنده عقب گرفت، پارک کرد و بعد پیاده شد و باز رفت، یک علامت سوال بزرگه بَرام. یعنی انقدر شاسیشون بلنده که از اون بالا نمیبینن آدمارو؟

دانه‌ی برف از بالای ابرها خودش را به دست نسیم میسپارد و همراه زاغ‌های زیادی سیاه، پایین‌تر و پایین‌تر می‌آید تا بر خاکِ خُشنود قلّه، آرام گیرد. آنگاه بدون حق انتخاب، بر سر یک دوراهی میماند.

یکی آفتابِ صَریح، که از بین ابرها بیرون میزند و در دل آسمانِ به اَندازه آبی، مهر جان افزایش را نثار دانه ی برف میکند. خلوص آفتاب، گَرمای اِدراکی ست که دانه‌ی برف را به قطره آبی مبدل میسازد که از قله حرکت میکند و قطره‌های دیگر را به خودش پیوند میزند. بعدازآن جویباری کوچک و آهسته تدارک میبیند، سپس رودی خروشان و پرجنب و جوش میشود و آنک  دریایی موقر و بردبار میسازد. دیگری یخ زدن است. آفتابِ صَریح نیست، گَرمای اِدراک نیست و دانه‌ی برف، دانه‌های دیگر را به خودش پیوند میزند، نه برای جویبار و رود و دریا ساختن، که قطعه یخی مقاوم و بدون هیچ راه نفوذی میسازد تا روزها، سال ها، قرن‌ها و شاید میلیون‌ها سال همان جا یخ‌زده باقی بماند تا به هنگام مرگ قلّه. 

دانه ی برف روح دلتنگ من است و در آستانه‌ی این دو راهی ست. در فکری آهِسته و آرِزویی دور، در انتظار یِک دَهانِ مُشَجَّر تا با دم مسیحایی خود، در پاییزهایی که آمده‌اند و بارها خواهند آمد، از سَفَرهای خوب حَرف بزند،  زیر لب زمزمه میکند: «اِی عَجیبِ قَشَنگ با نِگاهی پُر اَز لَفظِ مَرطوب، مِثلِ خوابی پُر اَز لُکنَتِ سَبزِ یِک باغ، چَشم‌هایی شَبیهِ حَیای مُشَبَّک، پِلک‌های مُرَدَّد، مِثلِ اَنگُشت‌های پَریشانِ خوابِ مُسافِر، زیرِ بیداری بیدهای لَبِ رود.»

* ما هیچ ما نگاه، سهراب سپهری

در من یک افسر بالا رتبه ی اس.اس زندگی میکند که حکم ماموریتش را مستقیما از دست  هاینریش هیملر گرفته است. شب ها از کلبه اش بیرون می آید، روی نیمکت چوبی مینشنید، با اشتیاق آسمان را تماشا میکند، چند ریگ از روی زمین برمیدارد و بالا پایین می اندازد، یکی یکی چند متر آن طرف تر پرتابشان میکند و بعد برمیگردد به کلبه اش و در را به آرامی میبندد. تعریفش از شرافت پیچیده است و به همین سبب بیشتر دقایق زندگیش را حقیر میداند و لحظه ها و دقایق خاصی را شرافتمندانه. شرافت آن دم است که جز خودش را میبیند. شرافت آن دم است که برای جز خودش میخندد، میگرید، میجنگد، برمی‌خیزد، می ایستد، میماند، میمیرد. جز خودش یعنی پیشوا و آرمان هایش که با پیشوا تعریف میشوند.

رهایش کن.

شبی را در سرمایی که تا استخوان نفوذ داشت، در یک چادر کوچک، میان یک کیسه خواب، نزدیک قله ی کوه، تنها، به صبح رساندم. احمقانه بود؟ تا دلت بخواهد از ذره ذره اش حماقت بیرون میزد. ناچار بودم که بین رویارویی با مرگ و خود مرگ یکی را انتخاب کنم و اولی را پذیرفتم. نیمه های شب با چاقو چند بار به لیوان فلزی ام ضربه زدم تا خطر حیوان درنده کم تر شود. زیپ چادر را باز کردم و چشمانم را روی زمین و آسمان غلتاندم.

خاک و سنگ و علفزار، با نور ستاره ها که از همیشه نزدیک تر بودند روشن شده بود و ماه به راستی برای اولین بار، از خودش نور داشت. نوری ملایم. گویی خورشید را با دیفیوزر پوشانده باشند. ملایم و نرم اما پر نور و پرشور، روشنِ روشن؛ وانگهی، ذره ای چشم را آزار نمیداد.

ماه از چشمان او به چشمان من، همان ماه همیشگی نبود.

هیچ از خودش پرسید این دیوانه چرا هربار که دستم را پایین میکشم، باز اندکی بعد همان را تکرار میکند؟

دستش را بالا آوردم تا نگاهش کنم. دستش را پایین آورد. چند دقیقه ی بعد باز بی اختیار دستش را بالا آوردم و در سکوت خیره شدم به انگشترش. دوبار، سه بار و سیری نبود و سیری هم نباید. همان ماه، همان روشنی خیره کننده، این بار میان انگشتش، میان انگشتانم. 

حجم عظیم خلوص و بی آلایشی و زلالی و پاکی اش و پاک سوختنم.

ماه از دست او به چشمان من، همان ماه آن شب بود.

یک عالَم نوشتم و به کسری از ثانیه همه را پاک کردم.

کسی «درباره‌ام بخوانید»ِ چسبیده به هدر هَشت‌حَرفی را خوانده؟ آنجا بعد از کلی اراجیف که هر دفعه از پاراگراف‌هایش کم شد تا به حال حاضرش برسد، نوشته ام:«راهی که برای رسیدن به قدرت انتخاب کرده‌ام نوشتن  است.»

دیگر نوشتن به من قدرت نمیدهد.

برادر دوستم، به همراه دوستش رفته بودن خارج از کشور واسه یه کنفرانس علمی. دوست برادر دوستم صبح زود بیدار میشه میره پنیر بخره و بیاد. میره فروشگاه، یه پنیری رو انتخاب میکنه و از فروشنده میپرسه: «گود (Good)؟» فروشنده هم یه نگاهی بهش میندازه و یه نگاهی به پنیر، باز یه نگاهی به اون و یه نگاهی به پنیر؛ در نهایت، کش دار و پر و پیمون میگه:«گوووووووووووود!» خلاصه پنیر رو که میاره تو اتاق، برادر دوستم از بوش حالش بهم میخوره و کلا فرار میکنه میره بیرون تا اکسیژن بهش برسه؛ ولی، خودش که فکر میکنه  پنیرِ گوووودی برداشته و حتما خاصیتش بیشتره و می ارزه، هرجوری شده پنیره رو میخوره. چند ساعت بعد بردنش بیمارستان، رنگشم از خوردن پنیره به سبز گراییده بوده؛ ولی، هنوز معتقد بوده پنیره گوووود بوده و معده ی اونه که به پنیرای مسخره‌ی ایران عادت کرده و ارزش اون پنیر رو نفهمیده.

حالا قضیه ی منه با این بشر. بهش گفتم اینی که داری میخری به نظر نمیرسه ارزش واقعیش اونقدر باشه، محاسباتت به نظر اشتباه میرسه ها. گفت نه خیلیم گوده و تو سرت نمیشه. فلانی پیرمرده، تجربه داره، خیلی سرش میشه، میگه این فلان و بیساره، تازه آشنا داره اونجا، بهش گفتن میخواد فلان جارو بخره و بهمان جارو راه اندزی کنه. چند وقت گذشت، گقتم بهش چی شد پس بزرگوار؟ این که هنوز داره سقوط میکنه! گفت نه صبر کن حالا چند وقت دیگه بهت میگم. باز گذشت و دوباره گفتم بهش که بابا چهل درصد بیشتر از سرمایه ت نمونده ها! گفت نه این بازار گوسفندیه، اینا نمیفهمن، ملت احمقن. ارزشش رو نمیفهمن. امروز که رسیده به سی درصد، اومده میگه به نظرت اگر بمونم میخوره به یه کفی که حمایت شه بره بالا؟

بیشتر از یک سال قبل با یک سری فیلترها افرادی را انتخاب کرده بودیم. «او» که به واسطه ی پدرش قدرت بیشتری از ما داشت، آمد و خواست یکی از آن افراد انتخاب شده را کنار بگذارد و خانمی را جایگزین کند. من آن خانم را به علت عدم کفایتش و نوع پوشش و ارتباط گیریش، مناسب آن جایگاه نمیدانستم. از آن گذشته فردی که باید کنار گذاشته میشد کاربلد، باتجربه و دلسوز بود. سه چهار ساعت بحث داشتیم پیرامون قضیه. نهایتا زور پدر ایشان چربید. 

همان شب بین نماز مغرب و عشا به فلانی گفتم که اصرار «او» برایم عجیب است. هیچوقت انقدر خودش را درگیر نمیکرد و نگاه بالا به پایین داشت، چرا حالا به خاطر چنین اتفاق ساده ای بحث و جدل میکند؟ فلانی هم متعجب بود و البته بیخیال.

نتیجه این بود که آن قسمت که رویش حساب ویژه ای هم باز کرده بودیم، شروعمان هم از آنجا بود و شناخته شده بود، به دست آن خانم محترم افتاد و همه چیز از این رو به آن رو شد. هرچه کاشته بودیم که چند روز بعد درو کنیم نیست و نابود شد و کارمان چندین برابر.

دیشب، بعد از مراسم، «او» را به همراه یک خانم دیدم که به عنوان همسرش معرفیش کرد. 

همسرش همان دختری بود که به زور پدرش بر ما تحمیل کرد و این دومین بار است که چنین اتفاقی رخ میدهد.

نگاه ابله وار من. 

هر بار از پل آذر که میگذرم، چشمم به آن وسعت خشک می افتد و شب های خنک و پرستاره اش که دیگر نیستند. نگاهم را به جلو برمیگردانم و پدال گاز را بیشتر فشار میدهم و سعی میکنم به هر نحوی سبقت بگیرم و فرار کنم. زاینده رود خشکیده؛ اما، کویر نشده. کویر این شکلی نیست، کویر نشاط آور و جان افزاست و این رگ خشکیده، عذاب آور و جان کاه.

پرت شدم به آن دَم که سینی چای نطلبیده را جلوی دستانت گرفتم و تو با خوش طبعی، گل محمدی و دارچین و هِل را در لیوان چای هایمان ریختی. بعدش چای خودت را با نبات شیرین کردی. نگاهت کردم و بعد تمام چایِ شیرینِ معطر تو را، من خوردم. خوشحالم که چایشان جوشیده بود و دوستش نداشتی. من هم دوستش نداشتم و از لیوانم فقط چند قطره‌اش کم شد. چای باید می‌آمد، چون انار آنجا بود. میدانی که؟ چای باید کنار انار باشد.

و حکما آن روز چای، وظیفه اش بود که بجوشد.

چطور شد که از یک قطره ی چایِ شیرین تو نگذشتم؟ آب حیات زیر سخن های خوب اوست / آب حیات را بخور و جاودان ممیر.

نه نمیشود، باید سیر منطقیش را بیابم.

قرار بود چای و قهوه ترک نخواهیم. چای، خودش بی دعوت آمد تا انار مقابل چشمانت تنها نباشد. مهمان ناخوانده‌ی خوش یمن. تو گل محمدی ریختی و گفتی: «این گل منه»، تو دارچین ریختی، تو هِل ریختی. با نبات شیرینش کردی. جوشیده بود. کم پیش می‌آید که چای جوشیده بگذارند جلوی مشتری‌هایشان. چای جوشیده دوست نداشتی. نخوردی؛ اما، میدانی عطر نفست را گرفته بود و طعم توت فرنگی هم میداد؟ آب حیات زیر سخن های خوب اوست / آب حیات را بخور و جاودان ممیر. مو به مو این قیاسات و مقدمات معین و مبرهن شد و رسماً و طبعاً و عقلاً و شرعاً واجب آمد نوشیدن آن آب زندگانی بر من. 

فلاتمت و من الماء کلّ شیء حیّ.

این چنین کام یافتم و زنده شدم. 

حضور تو هیچوقت فراموش نشده، هرگز هم فراموش نمیشد و ابدا فراموش نخواهد شد. فقط منِ همیشه یکّه و تنها و درگیر، تا آمدم عادت کنم به دو نفر بودن، طول کشید. به اندازه ی ثانیه به ثانیه ی طول کشیدنش شرمنده ی حضور بی دریغ و آفتابیت بوده ام و هستم.

کنونم آب حیاتی بحلق تشنه فرو کن

اپیزود اول:

یک شبی هم خانه‌ی عمه‌ی بزرگم مهمان بودیم و من هَشت‌حَرفیِ کوچک هشت ساله بودم. پسرعمه ام کامپیوتر داشت و ما نداشتیم. کوچک‌ترین عمویش که فاصله سنی ما با او شش یا  هفت سال بود هم حضور داشت. رفتیم پشت میز کامپیوتر تا بازی کنیم و من نمیدانستم موس چیست و چطور میشود دبل کلیک کرد. هرچه هم تلاش کردم دبل کلیک کنم، نشد. سرعت کلیک کردنم کم بود و برای همین هم نمیشد. پسر عمه و عمویش تا توانستند سوژه‌ام کردند و خندیدند و بعدش هم خودشان بازی کردند. ساکت، با دست های فرو کرده در جیب نگاهشان میکردم. خودشان را و گیمشان را و در و دیوار را.

«یه کلیک نمیتونی بکنی با موس؟ برو برو اونور ببینم شکوندیش»

پدرم یک کامپیوتر خانگی خرید. پنج جلسه، در کلاس فوق‌العاده‌های مدرسه، پیشینه‌ی کامپیوتر و اسم سخت افزارش، وظیفه ی تجهیزات جانبی و نحوه‌ی کار کردنشان را در حد خیلی ابتدایی و عوض کردن پسورد و بک گراند و ساعت را یاد گرفتم. بعد یک من بود و زیر و رو کردن نرم افزار و سخت افزار کامپیوتر خانه. هفت هشت ساعت در روز تا مرز ترکاندنش پیش میرفتم.

یک سال  و چندماه بعد، چند روز بعد از ده سالگی، پسر عمه و عمویش از خانه‌شان تا خانه‌ی ما پیاده آمده بودند تا من را همراه خودشان ببرند تا کامپیوترشان را که خراب شده بوددرست کنم و گیمی که نصب نمیشد را نصب کنم. پکِ نرم افزاریم را برداشتم و همراهشان رفتم. مجبور شدم سی-دی رامشان را عوض کنم، ویندوزشان را عوض کنم، سخت افزارهایشان را برای ویندوز جدید تعریف کنم، نرم افزارهای مورد نیازشان را نصب کنم و بعد گیمشان را هم نصب کردم.

این چارتی که کمی خط خطیش کردم و عکسش را گذاشته‌ام این بالا، چارت یورو-دلار در تایم فریم ماهیانه، از سال 1982 تا به آن ثانیه ای که عکسش را ذخیره کرده ام است. خطوط آبی و قرمز اندیکاتور مووینگ اوریج هستند که خب یک روند را مشخص میکنند و تحلیل کلی میدهند که هیچ. اما خط سبز که خط R/S یا مقاومت است. دقت کن به آن گوشه! این خط، عدد یک بدون ممیز را نشان میدهد. اگر آن خطوط سیاه و سفید (اصطلاحا به این خطوط سیاه و سفید کندل استیک میگویند) این خط سبز را رد کنند، ده تا پانزده پیپ هم نفوذ کنند و پایین بیایند، یعنی وضعیت اقتصادی اروپا خیلی ناجور است و ناجورتر هم میشود، اتفاقی که کمی قبل تر از سال 1982 تا 85 میلادی افتاده. افتادن یا نیفتادن این اتفاق یکی از بزرگترین جنگ های اقتصادی ست. 

چرا حالا این ها را گفتم؟  برای اینکه بگویم در «گوشه‌ای از فلسفه‌ی بی‌رحمی» حرف مفت نزده‌ام. اصولا احساسات آدم هاست که آن کندل ها و بعد آن خط ها را میسازد و منظورم از احساسات، اینجا دو حس طمع و ترس است. یکی از بزرگ ترین جنگ های دنیا را این دو حس آدم ها کنترل میکند.

همین دو حس هم هستند که موجب پشیمان گریزی میشوند. ترس از زیان، نجنگیدن و خنثی ماندن، بدون هیچ سود و زیانی که پشیمان گریزی خنثی ست. ترس از زیان و طمع سود، قبول نکردن اشتباه و وفاداری به زیان، به امید روند صعودی که پشیمان گریزی منفی ست. برعکسش طمع سود، ترس از عقب ماندن و زیان بیشتر، به دنبال گوسفندها رفتن که  پشیمان گریزی مثبت است (گفته بودم که مثبت و منفی اینجا دلیل خوبی و بدی نیست؟ هردو مزخرفند).

اگر جای اینکه خودت سنجیده فکر کنی، فکر کردن را سپردی به نویسنده‌ی یک کتاب یا سازنده‌ی فیلم یا خواننده‌ی یک آهنگ یا استاد و مدرس یا هرکس دیگری، گرفتار گَلّه میشوی. گله ای که همان کتاب را خوانده، همان فیلم را دیده، همان موزیک را گوش داده و شاگرد همان استاد بوده. تو باید گله ها را ببینی، مسیرشان و هدفشان را بشناسی، آینده شان را با درصد بالا از پیش ببینی و بعد با احتیاط وارد کارزار شوی. 

این دو حس  تمام زندگی را تحت تاثیر خود قرار میدهند و مهارشان کنترل را به دستمان میدهد. 

تشنه به نوشیدن تک واژه ای از نوای تو بودم و دریغ. رود اینجا جاری بود. پل ها بر سرش نهادند تا مردمان گرفتار خروشش نشوند. کجاست آن رود؟ تو چون رود و من چون شهر. من تشنه، سوزان، بی جان و تو دریغ. آری، نیک میدانم، آنجا بارشی نیست و رودی هم نباید وَ اینجا تو در گیر و داری و دریغ باید. باید؟ مرا ترسی نیست از بایدها و نبایدها. آنگاه که باید و نبایدِ مرگ را بارها به چشم ببینی و به جان بشناسی، ترسی باقی نمیماند؛ چرا که، مرگ ترسناک ترین فکر بشر از ازل است تا ابد. مرا از دنیای مخلوق ترسی نیست که ترس از مخلوق، شرک است و مشرک نیستم. باری آتشی ست که به جانم افکنده چشمانت و هزار لعنت بر من که جرأت دیدنشان را به خود دادم. 

عطش، استسقا و تو گویی که هزار سال از عمرم میگذرد. هزار سال، از دل کویر، چوب‌های عطش‌زده را به جان گرفته و بر قله‌ی کوهی از زاگرس انباشته‌ام و حال بر تلی از هیزم، نشسته ام و دیوانه‌وار بال برهم زنم تا آتشی حاصل آید و آن آتشِ مشتاق، دربرم گیرد و ققنوس وار بسوزم. چه شیرین آتشی و چه شیرین سوختنی باشد. زاگرس آبستن حوادث است و من فریدون زاگرس خواهم بود.

درست میشنوم؟ پنداری کسی به نوای تو مرا میخواند. چه کسی بود صدا زد «بی‌تابِ ناشکیب»؟ او خودِ تویی و اینجا رویاست. تویی و من نمیخواهم چشمانم دیوار آبی اتاق را باز بیند. تویی و من به خواب چنگ میزنم. چون کودکی‌هایم، با مشت‌های گره کرده، ابروهای درهم و چشمان خونبار از آتش، با پشت دست اشک‌هایم را به محض سرازیر شدن محو میکنم و سرم را بالا میگیرم و فریاد میکشم بر سرش :« میشود تمام نشوی؟ من حسرتی را در دلت یافته‌ام، فراموش شده ی تنگ‌دست. این چه جنگ احمقانه‌ایست که آخرین دم، صدایش را به گوش های لعنتیم میرسانی و تمامش میکنی؟ طعنه میزند به شکنجه های قرون وسطی. من نمیخواهم روشنایی بی‌معنای روز را. این کم از رانده شدن آدم از بهشت نیست.» 

من این چنین ناسپاس نبودم. رنجی که میبرم را این ناسپاسی بر من تحمیل کرده و حکما این رنج، از ماست که بر ماست. عجب سخت جانم من. سر زانویی خواهم از جنس شیشه و چادر نمازت را به هنگام سوختن جاوید و پیوسته. کاش جای کتاب، چادر نمازت را خواسته بودم. 

من دیوانه‌ام و در دیوانگی شکستت داده‌ام. شبی گفتی که در هرچه برنده باشم، تو در دیوانگی شکستم میدهی. چه کسی گفته میتوانی مرا ببری، وقتی قدرت بلامنازع دیوانگی منم؟ حیلت رها کرده ام، میبینی؟ از خودم آزاد شده ام که صد بار رانده میشوم و بازمیگردم. آنچه که هستم یک دیوانه ی واقعی ست. نبودم، نه؟ شده ام. من، بیخیالِ الکی خوشِ سر به هوا بودم، دیوانگی مقابل این هاست. دیوانه اگر نبودم که صدبار رانده نمیشدم و باز برگردم. حیلت رها کرده‌ام. 

چون تخته سنگی که با طنابی قطور به سینه ام بسته اند و رهایم کرده اند در دل دریایی عمیق، سنگینی میکند. درد اینجا نه فشار دهشتناک آب دریاست ، نه بی نفسی و نه جانور وحشی دریایی. درد همان تخته سنگ است که بر سینه سنگینی میکند. هرچه جان میکنم را با خنده ای موذیانه نقش برآب میکند و میکشاند به اعماق مرگ. 

کویر، کویر، کویر... کجای این عالمی که دریابی؟ فرزندت سکوت پرستاره ات را میخواهد. جوانه ای سوسوی نسیم شبانگاهت را میخواهد تا با آن همراهی کند. از چه روی این چنین آرام، فرسنگ ها آن طرف تر زیر آسمانی تاریک آرام گرفته ای، حال آنکه دل بسته به تاروپودت، احساس خفگی میکند؟ قلبم مرا میفشارد. دانه‌ی انار میخواهد. عجب روزگاری ست و عجب سخت جانم من و عجب سخت جانم من و عجب سخت جانم من.

کسی نیست جرعه ای آب خنکم بنوشاند؟ این چه حالت است؟ مگر نه اینکه تشنه می نالد که ای آب گوار، آب هم نالد که کو آن آب‌خوار؟ ندای تشنه بلند است و جانسوز. از عمق جراحتش تبی سوزان شعله ور. آب کجاست؟ کسی نیست که ندای تشنه را به آب و آب را به تشنه برساند؟ تشنه اگر آب نباشد، پژمرده شده و میمیرد. پایانی خوش برای تشنه ی بی خانمان و خرابات پرست. آبِ بدون تشنه به چه کار آید؟