هَشت حَرفی

امیدوارم پست قبلی را دقیق خوانده باشید.

و اما بعد، پدر خانواده‌ی بناپارت وکیل بود. خانواده‌ای فقیر بودند. ناپلئون یکی از فرزندانش بود. پسربچه‌ی خجالتی  که در مدرسه گوشه‌ای مینشست و حریمی را برای خودش میساخت و جانانه از آن حریم دفاع میکرد. بچه‌های مدرسه که مسخره‌اش میکردند، نزدیک میشدند و قصد تجاوز به حریمش را داشتند. او با شدیدترین واکنش‌ها دورشان میکرد. ناپلئون بزرگ‌تر شد، به مدرسه‌ی نظامی رفت، سرباز شد، فرمانده شد. یک فرمانده ی کوتاه قد که با رهبری کاریزماتیکش نخستین امپراتور فرانسه شد و پس از او هیچ امپراتوری زاده نشد. از برادرانش تا شوهر خواهرهایش هر کدام را حاکم یک منطقه از اروپا کرد. جالب نیست؟ روزی این برادران و خواهران کنار هم دور میزی مینشستند و غذا میخوردند و پدرشان قبل و بعد غذا مثلا دعایی هم میکرد. حالا هرکدامشان یک قسمت از اروپا را به دست گرفته‌اند. 

سربازان ناپلئون، علی‌رغم تمام بداخلاقی‌هایش حتی نسبت به نزدیک‌ترین اعضای خانواده‌اش، او را بسیار دوست داشتند. گفتم که رهبری کاریزماتیک بود. از دوست داشتنشان همینقدر برایتان بگویم که وقتی ناپلئون آن شکست نهایی سهمگین را در روسیه خورد، برکنار شد و پیدایش نبود تا اینکه یک روز با سپاهی کوچک قصد کرد باز امپراتوریش را به دست بگیرد. مخالفانش سپاهی را برای مقاومت فرستادند و تمام سربازان آن سپاه مقاومت که قبلا سربازان ناپلئون بودند، باز وفادارانه به رهبر بزرگشان پیوستند. اما با این حال آن شورش دوباره‌ی ناپلئون جواب نداد و باز شکست خورد و مجبور شد به انگلیس، دشمن دیرینه اش که تنهاترین کشور قدرتمند اروپایی بود که دستش به آن نرسید، پناهنده شود. انگلیسی ها برخلاف تصور امپراتور شکست خورده و رانده شده، تا موقع مرگش او را در جایی نزدیک ساحل، زندانی کردند. محدودیت به اندازه‌ای بود که ناپلئون پیرمرد، حتی برای اجازه ی قدم زدن در ساحل هم با فرماندار منطقه بحثش میشد. پس از ناپلئون، از آن امپراتوری هیچ نماند.

حالا اصلا همه‌ی این‌هایی که گفتم بی‌ربط بودند به آنچه در واقع میخواستم بگویم. آنجا را خواندید که نوشتم بچه های مدرسه مسخره‌اش میکردند؟ بچه‌ها در مدرسه منتظرند یک نفر سوتی بدهد، یک نفر مشکلی در راه رفتن و حرکتش یا حرف زدنش باشد و یک جورهایی خاص باشد تا او را به باد تمسخر بگیرند. تنهایی هم جراتش را ندارند، چون اصولا هیچ کس نمیخواهد تنهایی آدم بده باشد(اصلا به همین خاطر است که قلدرهای مدرسه باند دارند برای خودشان) و به همین خاطر چند نفر دیگر را هم با خودش همراه میکند.

ما آدم بزرگ‌ها هنوز هم مثل همان دوران مدرسه با هم برخورد میکنیم. کافی‌ست کمی از خواسته‌هایمان پاسخ داده نشوند یا فقط فکر کنیم که آنچه میخواهیم و حقمان است نداریم، شروع میکنیم تا دلیلی بسازیم برای تمسخر یکدیگر و سر خودمان را گرم کنیم و با شادی‌های باطل جای حق‌های پایمال شده را پر کنیم. همین مردم عادی مینشینند جوک میسازند برای اقوام ایران(ترک و لر و عرب و...) و شهرهای ایران(رشت و قزوین و اصفهان و...)، چون فکر میکنند به آنچه باید نرسیده‌اند. آنقدر شورش را در می‌آورند که مثلا تبریزی‌ها در استادیوم فوتبال، خلیج عربی را فریاد بزنند. عده‌ای هم که دست بالا را اتفاقا دارند، میگویند این ها تنها و تنها، توطئه‌ی دشمن (خصوصا اسرائیل) برای تجزیه ی ایران است. عوامل مهم‌تر، دقیق‌تر و قابل کنترل  را هیچگاه نمیبینند چون مجبورند بگویند این ها که هست، همه یک سر خوبند و فقط دشمن است که موش میدواند، تا یک چیزهایی برای آینده شان محفوظ بماند. توهم توطئه را اگر از دسته‌ای بگیرید هیچ چیز برای گفتن ندارند.

میخواهم یک برش از تاریخ را برایتان نقش برآب کنم که شاید نشنیده باشید ولی بسیار جذاب است. در روزگار وحشی‌گری و بربریت اروپاییان، قبل از روشنگری و بدیهی شدن اصول اخلاقی امروزی(که هنوز هم توسط خیلی از ملت ها ، حتی همان اروپایی ها زیر پا گذاشته میشوند) ، چین تحت تاثیر دیواری که دور کشورش داشت آرامشی را قرن‌ها بود که تجربه میکرد و از فرهنگ و پیشرفت فوق‌العاده‌ای برخوردار بود. چینی‌ها خودشان را برتر از اروپاییان یا شاید جهانیان میدیدند و همینطور هم بود. آن ها با صلح و صفا و دانش‌اندوزی زندگی میکردند و اروپاییان روزی نبود که در مقابل هم صف آرایی نکرده باشند و در فکر نابودی هم نباشند. در همین اثنا پادشاه انگلستان که به دلیل موقعیت این جزیره، بیشتر از همه ی اروپاییان از آن وحشی‌گری‌ها دور بود سفیری به امپراتوری چین فرستاد و خواستار روابط تجاری با چینیان شد. امپراتور چین کیانگ لونگ که بسیار توانا و دانا بود در سال 1793 در پاسخ نوشت:

شاها، شما در سرزمینی بسیار دور از ما، در آن سوی دریاها زندگی میکنید. با این‌همه با خضوع و خشوع خواسته اید که از ثمرات فرهنگ ما بهره ای داشته باشید، و با این ملاحظه هیئتی را اعزام کرده اید که در نهایت احترام، نامه ی شما را تسلیم ما کنند. تردیدی نیست ارج بزرگی که برای دودمان ملکوتی حاکم در کشور ما قائلید شما را برآن داشته است که از فرهنگ ما اقتباس کنید. ولی باید بدانید که آداب و رسوم ، و قوانین اخلاقی ما و شما آن چنان تفاوت عمیقی با یکدیگر دارند، که حتی اگر فرستاده‌ی شما بتواند اصول بنیادین فرهنگ ما را جذب کند، عرف‌ها و سنت‌های ما هرگز نمیتوانند در خاک شما ریشه گیرند و رشد کنند. حتی اگر با استعدادترین پژوهنده هم باشد، تلاشش بیهوده خواهد بود.

من که بر جهانی گسترده حکم میرانم، تنها یک هدف را مدنظر دارم و آن، این است: در نهایت کمال حکومت کنم  و وظایف کشوری خود را انجام دهم. به اشیاء کمیاب و گرانبها علاقه ای ندارم. کالاهای کشور شما برای من هیچ فایده ای ندارد. شاهنشاهی ملکوتی ما از همه چیز به وفور و فراوانی برخوردار است و درون مرزهایش هیچ کمبودی وجود ندارد. بنابراین، ضرورتی نیست که فراورده های کشورهای بیگانه‌ی بربر را با فرآورده های خودمان مبادله کنیم. ولی از آن جایی که چای، ابریشم و چینی آلات فرآورده‌های این شاهنشاهی ملکوتی اند، و به آن ها در کشورهای اروپایی و کشور خود شما، نیاز مطلقی وجود دارد، اجازه میدهم تجارت به میزان محدودی انحصارا از ایالت من کانتون، ادامه یابد. با توجه به جزیره ی منزوی و دور افتاده ی شما، که فراخنای سترگی از دریا، آن را از جهان جدا ساخته است، جهل قابل درک شما را نسبت به آداب و رسوم این شاهنشاهی ملکوتی، مورد عفو قرار می دهم. در برابر دستورات من تعظیم کنید و سر به اطاعت فرود آورید. (تاریخ جهان، ارنست گامبریج)

این چنین گذشت و انگلیسی ها چند دهه بعد خواستند از طریق تریاک ملت چین را به فلاکت بکشانند. امپراتوری زود متوجه این دسیسه شد و بنیان تریاک را برافکند. اما انگلیسی ها دست برنداشتند و حالا که کشتی بخار داشتند و به شدت پیشرفت کرده بودند، با کشتی هایشان به سمت چین رفتند و شهرهای آرام و زیبای چین را که نزدیک رودخانه بود ، با توپ های کشتی با خاک یکسان کردند.  چینی ها هم علیه امپراتوریشان قیام هایی داشتند که از طرف انگلیس حمایت میشدند تا جایی که برایشان مشکلی پیش نیاورده بودند. پس از آن بود که انگلیسی ها به سمت پکن حرکت کردند و شهرها و فرماندارانشان را یک به یک تخریب و تحقیر کردند تا کاخ امپراتوری پکن را درحالی به آتش کشاندند و تمام آن همه زیبایی و نقاشی و صنعت دست را نابود کردند که امپراتور گریخته بود. مردم چین که به گفته ی امپراتورشان نیاز به اشیاء گرانبها و کمیاب نداشتند حالا باید خراج سنگینی به انگلیسی ها میپرداختند و فرهنگ و زیبایی کشورشان هم نابود شده بود.

و اما ژاپن را چند جزیره تشکیل میداد. خانه‌ها و معابد و باغ‌ها و زنان زیبا، شوالیه ها، آداب و رسوم خشک و قدیمی و غرور و تفرعنشان برای اروپاییان جذاب بود. با این حال اروپایی ها وقعی به آداب آن ها نمی‌نهادند و هرآنچه دلشان میخواست میکردند و به نظر قصدشان از بین بردن فرهنگ ژاپن بود. ژاپنی ها تنها راه مبارزه با آن ها و حفظ فرهنگشان را این دیدند که دروازه‌های کشورشان را به روی اروپایی‌ها باز کنند. این چنین که: امپراتور از افسران آلمانی خواستار تشکیل ارتشی مدرن شد، از انگلیسی ها یک ناوگان دریایی مدرن خواست، با الگوبرداری از آلمانی ها نظام آموزشی اجباری را بنیاد نهاد و مردمش را به اروپا فرستاد تا پزشکی نوین  و دیگر رشته هایی که موجب ترقی اروپا شده بود را بیاموزند. اروپایی ها هم شادمان از اینکه بدون درگیری وارد ژاپن شده اند از هم پیشی میگرفتند تا توجه ژاپنی ها را جلب کنند و اجناس مدرنشان را به آن ها بفروشند و هرآنچه ژاپن تا به حال ندیده به ایشان نشان دهند. طی چند دهه ، حالا هرچه اروپایی ها داشتند ژاپنی ها هم داشتند. در نهایت روزی از همان دروازه هایی که به اروپایی ها اجازه ورود دادند، عذرشان را خواستند و گفتند که حالا ما با شما برابریم. کشتی بخار داریم و با آن به تجارت میپردازیم و اگر کشوری خواست به مردممان چپ نگاه کند میرویم بالا سرش و با توپ هایمان با خاک یکسانش میکنیم.

و ژاپنی که شکل قرون وسطایی داشت هر روز بیشتر تا به امروز پیشرفت کرده ،  رسوم و سنن قدیمی و ریشه دارش را حفظ کرده و پیک صنعتی شدن را گذرانده و سریعا به سمت رفاه میرود.

و چین که در آن روزگار، بسیار فرهیخته تر از ژاپن و اروپا بود، تازه امروز در وسط نمودار صعودی صنعتی شدن است و از آن همه علم و دانش و فرهنگ هیچ برایش نمانده جز یک دیوار.

در مصاحبه از خانم عفت مرعشی، همسر مرحوم رفسنجانی، پرسیدند:

شما در این موارد با آقای هاشمی مشورت میکنید؟ یعنی مشورت کردید که این مهمانی را بروید یا نه؟
نه، مشورتی نبود.

یعنی همان جا تصمیم گرفتید؟ تلفن نزدید تهران به اصطلاح اجازه بگیرید؟
نه، ما هیچ چیزی را از آقای هاشمی اجازه نمیگیریم.

یعنی بدون مشورت رفتید؟
کاری را که اجازه بخواهد انجام نمیدهیم.

رابطه‌ی عاشقانه برپایه‌ی اعتماد تمام و کمال طرفین به هم. مصاحبه گر باورش نمیشود انگار! به طرق مختلف یک سوال را میپرسد تا مطمئن شود که منظورش را درست فهمیده‌اند و جواب هم درست است. دیده‌ بودید در اتفاقات گوناگون، چطور پشت همسرش در می‌آمد و خودش را به خطر می‌انداخت؟ حتی حالا که نیست هم همان طور از هاشمی جانانه دفاع میکند. از ظلمی که به هاشمی میشد و میشود.

حماسه ای عظیم از جنس دوم خرداد در راه است. (ساعت سه و نیم نیمه شب)

روز اولی که خواستیم ستاد روحانی را به کمک اعضای حزب راه اندازی کنیم، نهایتا شش یا هفت نفر بودیم که چهار نفرمان جوان بودند. خانم آذر منصوری که برای افتتاح ستاد حزب آمدند، به سختی توانستیم سی نفر را جمع کنیم. دیشب بدون هیچ فراخوان و دعوت گسترده ای تعداد، بیشتر از هفتاد نفر جوان و نوجوان پر شور بود و ما چهار نفر جوان که یک ماهی میشد شب و روزمان را برای رساندن شهر به این شور و شوق گذرانده بودیم، گوشه ای نشسته بودیم و فعالیت بقیه را تماشا میکردیم. این سیاست گذاری ها و برنامه های ما بود که امروز به اینجا رسیده بود و خرسند بودیم از این مهم و  هستیم  و خرسند هم خواهیم بود از این تجربه. آن روزها مواقعی میشد که دلسرد بودیم از بحث های آزادی که عصرها میگذاشتیم و آنطور که میخواستیم پرجمعیت نمیشد. دلسرد بودیم از اینکه بعضی بزرگترها کارهایمان را نمیبینند؛ ولی، این روزها و شب ها آن دلسردی که از بین رفته هیچ، همان بحث ها و کم کم جمع شدن بچه ها، عاملی شده تا نور امید بسیار بیشتر از سال نود و دو فضای غبارآلود را روشن کند و آن بزرگترها هم در جمعمان حضور میابند و ما را به رسمیت میشناسند.

ما آماده‌ی حماسه‌ای دیگریم تا فرق سیاست اموی را با سیاست علوی نشان دهیم. خواندم که استاد محمدتقی جعفری(ره) در کتاب حکمت اصول سیاسی اسلام در مورد سیاست علوی نوشته است:«مدیریت و توجیه و تنظیم زندگی اجتماعی انسان ها در مسیر حیات معقول».
شهید مطهری درباره ی سیاست اموی گفت:« امویین از چند چیز حمایت و با چند چیز مبارزه میکردند. از جمله چیزهایی که حمایت میکردند، دامن زدن به آتش تعصب های نژادی بود.» و در ادامه همچنین:«جرجی زیدان در جلد چهارم تمدن اسلام صفحه ی 131 میگوید: در نظر بنی امیه مردم سه دسته میشدند: اول فرمانروایان که خود عربها بودند، دوم موالی یعنی بندگان(مسلمانان آزاد شده) آنان، سوم ذمیها چنانکه معاویه راجع به مردم مصر میگوید: اهل آن کشور سه دسته ناس، شبیه ناس،  نسناس و یا لاناس جانور[میباشند]. طبقه ی اول عربها و دوم موالی و سوم ذمیان یعنی قبطیان هستند.»
خودتان کلاهتان را قاضی کنید! ببینید فرمایش های کدام افراد به کدام نوع سیاست نزدیک است. ببینید چه کسانی خودشان را عین انقلاب و ارزش انقلابی میدانند و بقیه را انسان هایی ناآگاه و بی بصیرت که دغدغه شان ولنگاری و بی بندوباری ست. ببینید چه کسانی برای رسیدن به قدرت چه دروغ‌ها که نمیگویند و چه وعده‌های جاهلانه که نمیدهند و خودشان را صاحبان اصلی حکومت و نظام میدانند. ببینید چه کسانی خودشان را برتر برای حکومت میپندارند و مشخصا در تمام صحبت هایشان اعتقادی به اصل عدالت اجتماعی و مردم سالاری ندارند و به پوپولیست و فریب چنگ میزنند. 

 آنچه قرار است جمعه اتفاق بیفتد را هیچکس و هیچکس نمیتواند به صورت قطعی پیشبینی کند و هرکس تحلیل میکند همه چیز را پنجاه پنجاه میداند. اما ما به امید اینکه آینده ی خودمان و فرزندانمان را به چند ریال نفروشیم جلو رفتیم و در خط مقدمیم، هرچند با دکتر روحانی چندان هم میانه ی خوبی نداشتیم؛ اما، چهارسال از عمرمان را (وچه بسا بسیار بیشتر از چهارسال و هشت سال و چه بسا... هیچ!) ممکن بود با انفعال از دست بدهیم و به همین جهت دوباره متحد شدیم. 

وجه مشترک ما صرفا یک مقام و یک نفر است و آن هم ولایت فقیه. آن ها ولایت فقیه را هم مصادره میکنند و فقط خودشان را ولایتمدار میدانند.

بعد نوشت: اگر جمعه شکستی را متحمل شدیم، تماما مقصر خودمانیم و نه باز رای لرستان و تبریز و تقلب یا هرچیز. اگر موفق نشویم یعنی ما نتوانستیم با مردم عادی آنطور که باید رابطه برقرار کنیم همانطور که استاد تاجیک گفتند.

پناهیان: توهم دارند که تهران یکپارچه با روحانی ست / توهم سالن دوازده هزار نفری حامیان روحانی در آزادی را امروز میشکنیم / امروز حکم نه دی قبل از فتنه را دارد

- به راستی باید چه کرد با این جماعت افسار گسیخته ی فاشیست تمامیت خواه؟ مدعیان دروغین انقلاب و ارزش های انقلابی، همانند ماجراهای دهشتناک سال هشتاد و هشت باز قصد دارند نبرد را بین حق و باطل نشان دهند و فوندانسیون درگیری ها در سال نود و شش باشند و با این بازی کثیف عده ای دیگر از اصلاح طلبان را قلع و قمع و حاشیه نشین کنند. به هرچیز چنگ میزنند تا قدرت را به دست گیرند.

قبلا هم گفتم تفکر کاندیدای هردو جریان را یکی میدانم؛ اما، جریان محافظه کار ناجوانمردانه ، با سیاست های اموی میتازد. با آنکه دوست ندارم و با آنکه به صلاح اصلاح طلبان نمیدانمش ، با شرط اینکه چک سفید امضا به روحانی ندهیم تا اعتبارمان را زیر سوال ببرد، با کوتاه آمدن از مواضعم و بسنده کردن به امید دوباره برای تحقق خواسته های اصلاح طلبانه در سیاست داخلی، بعد از تماس های متعدد با بزرگانی که در اصلاح طلبی پیشرو هستند، دعوت سیدمحمد خاتمی را لبیک خواهم گفت و نخواهم گذاشت جریانی بر کشور حکومت کنند که پرچم دار بزرگشان علم الهدی است. 

آقای پناهیان ما اینجا هستیم تا توهم قدرت شما را چنان بشکنیم که هیچگاه شأن امام معصوم بزرگ شیعیان، علی (علیه السلام) را با مقایسه های بیجایتان پایین نیاورید. ما اینجا هستیم تا توهم انقلابی گری و ارزشی بودنتان را چنان بشکنیم که هیچگاه شمشیر آهیخته تان را در مقابل ملت شیعه به دست نگیرید. ما اینجاییم تا نگذاریم دینمان را به بازی بگیرید. ما فرزندان انقلابیون دیروز و امروز مقابلتان خواهیم استاد تا انقلاب به حق پدرانمان را به سخره نگیرید. ما نمیگذاریم انقلاب و نظام جمهوری اسلامی را مصادره کنید.  ما خواهیم آمد و به آنکه سید محمد خاتمی خواست رای میدهیم هرچند موافقش نباشیم، تا پناهیان ها جرات توهین به مردم شیعه خوانه ی صاحب الامر، امام دوازدهم شیعیان حضرت مهدی(عجل الله تعالی فرجه الشریف)، را نکنند. ما خواهیم آمد تا به شما ثابت کنیم دین را به بازی گرفتن چه طعمی دارد و نهایتش چیست.

ما به حجت الاسلام دکتر حسن روحانی رای خواهیم داد. 

جناب آقای حجت الاسلام و المسلمین سید محمد خاتمی، جلودار بزرگوارمان، شیخ شریف و مظلوممان، میدانید من چطور شیفته‌ی اخلاق سیاسی و فرهنگی شما شدم و توسعه‌ی کشور را در تفکر شما دیدم؟ آنگاه که با سن کم در جلسات چهارگانه تشریح اصلاح‌طلبیتان در معیت یک خبرنگار حضور یافتم. آمده بودم که فقط شما را ببینم؛ اما، آنقدر مجذوب جملاتتان شدم که پس از آن بارها و بارها متن طولانی‌ای که از تک تک واژه ها و جملات سخنان ارزشمندتان پیاده شده بود، در طی چهارجلسه، را خوانده ام و واژه به واژه اش، اصل به اصلش را به خاطر سپرده ام. هرچه بزرگتر شدم بیشتر خواندمش و بیشتر فهمیدمش و هربار متعجب تر میشدم که باز مطلب جدیدی را به دست آوردم.

آنگاه که شما در سال هفتادوشش به ریاست جمهوری رسیدید دو سال بیشتر نداشتم؛ اما، آنطور که پدرم تعریف میکرد شور و شعفی در طیف حامیتان بوده که برای خودشان هم باور کردنی نبود. بعدتر وقتی پای بحث های استاد صادق زیباکلام نشستم، گفتند که ما در ستاد خاتمی ناشناخته، برایشان حداکثر دو میلیون رای و دیگر نهایتا چهارمیلیون رای متصور بودیم. میگفتند ما فقط آمده بودیم که بگوییم گفتمانمان این است و خواستیم سخنرانی کنیم تا مردم ما را بشناسند و این درحالی بود که شیخ ناطق نوری کابینه اش را هم تشکیل داده بود. گفتمان شما و همراهان دوم خردادیتان بود که مردم را شیفته کرد و حماسه ای شوک آور و باورنکردنی را پدید آورد. آن همراهان امروز به حاشیه کشیده شده اند، به دانشگاه پناه آورده اند.

سال نود و دو  مذبوحانه تلاش میکردم به دوستان همفکرم بفهمانم که ما نباید به خاطر روحانی محافظه کار، با سابقه ی ضد اصلاح‌طلبی، محمدرضا عارفی را کنار بزنیم که معاون دولت اصلاحات بوده، حتی اگر بازنده ی انتخابات باشیم. در مورد سال هشتادوهشت هیچ نمیگویم اما سال هشتادوچهار را خوب به یاد می آورم که پس از دولت اصلاحات، باز مجموع رای اصلاح طلبان در دور اول بیشتر از محافظه کاران بود. ما پایگاه اجتماعی خودمان را داریم که حداقل پنج میلیون نفر بیشتر از محافظه کاران است و این برایمان یک ایده آل محسوب میشود. اما اندک اندک با یک تصمیم مثلا استراتژیک از سوی بزرگان روبه رو شدم. کنار رفتن عارف به خاطر روحانی و حمایت شما در کنار مرحوم رفسنجانی. تحقیر بار تر از این؟ تحقیربار تر از این که روحانی پس از وارد شدن به پاستور هیچ وقعی به خواسته های اصلاح طلبانه ی ما ننهاد و فقط قبل انتخابات بود که نام بزرگانمان را آورد(همان کاری که امروز باز بازیچه اش شده)؟ از سیاست داخلی چه چیز نصیب ما شد؟ این حداقل هایی که به دست آورده ایم، این روزنه ها، قبل از سال هفتادوشش راضی کننده بود نه حالا که هشت سال گفتمان اصلاحات با رای و مقبولیت بالا حاکم بوده است.

دو سال پیش آنگاه که فیلم تبلیغاتی «تَکرار میکنم» شما را دیدم تاسف خوردم برای کسانی که این استراتژی را تعریف کرده اند. اینکه شما اعتبارتان را پای لیستی بگذارید که در مجلس علاوه بر بدعهدی، موجب این شوند که مضحکه ی جناح مقابل باشیم، برایم قابل تصور نبود. همانطور شد که فکر میکردم و نمیدانم چطور شورای سیاست‌گذاریتان این مهم را درک نکرده بود. آری ما با آن حرکت، قدرتمان در نظام اجتماعی را به رخ کشیدیم ولی با لیستی که زیر سایه ی روحانی و مرحوم هاشمی بود. با لیستی که علی مطهری از بُلد شده هایش بود.  از نظر من جوان دهه هفتادی اصلاح طلب، این تحقیر گفتمانی بود که به آن پایبند بودم و این نه آن انعطاف پذیری در اصولی بود که شما به ما آموخته بودید.

و اما امروز بار دیگر شاهد یک فیلم تبلیغاتی دیگر از سوی شما بودم با این تفاوت که قرار است مردم «تَکرار» کنند. جزو اولین نفراتی بودم که فیلم را میدیدم و تا وقتی فیلم به انتشار میلیونی نرسیده بود به این فکر میکردم که سید مظلوممان نکند از این حمایت قاطعش روزی پشیمان شود؟ و بعد از انتشارش هم دیداری با استاد زیباکلام داشتم و باز فیلم را با حضور ایشان دیدم و اما نپرسیدم آنچه که در دلم بود. امروز  میترسم از اینکه اگر  روحانی بار دیگر به هدف برسد، به این خاطر که در دور بعد قطعا نخواهد بود و نیازی به پایگاهمان نخواهد داشت، بیش از پیش موجب تحقیرمان شود. میترسم از اینکه جای اینکه او رحم اجاره ایمان باشد برای اعتلای اندیشه ی اصلاح طلبی باز ما رحم اجاره ای او شده باشیم.

حالیا شیخ بزرگ، این دفعه اما نمیتوانم بر آرمان های بزرگم پا بگذارم. نمیتوانم به اعتدالی رای دهم که معتقدم هویت اصلاح طلبانه ام را قبول ندارد.

این سه مناظره به هرجهت توانست نشان دهد که سپهر سیاسی سرزمینمان به شدت دچار انسداد یا استیصال سیاسی شده است. دوگانگی که یک سرش محافظه کار فاشیست تمامیت خواه است و سر دیگرش اصلاح‌طلبی-اعتدالگرایی مبتذل. اصلاح طلبی از آن جهت که در  نظام اجتماعی پسندیده تر است و رای آورتر، به یک رویه ی فرصت طلبانه بدل شده برای سیاست مدارانی (مثل حسن روحانی) که میخواهند از این طریق به قدرت برسند و به همین جهت پس از آن هیچ وقعی به مطالبات اصلاح‌طلبانه نمی‌نهند.  اصلاح طلبان واقعی یا در حصرند یا در حاشیه. استاد محمدرضا تاجیک روزی میگفتند: «بیرون از دایره ی قدرت و سیاست بودن فرصتی ست برای خود باز بینی؛ فرصتی که میشود به بالندگی سیاسی رسید» آقای تاجیک سال هاست مثل خیلی از اصلاح طلبان دوم خرداد به دانشگاه بازگشته. امروز اصلاح‌طلبی دوم خرداد به یک رویه ی فرصت‌طلبانه و ولنگاری گفتمانی بدل شده است و نیاز به نو اصلاح‌طلبی داریم.

دوست داشتم سطح مناظره‌ها بسیار بالاتر از اینهایی بود که همه دیدیم و شنیدیم. یک سری ادعاهای بی پایه و اساس که انگار کاندیداها از کانالهای تلگرامی کپی میکردند، اسناد مضحک، تقلیدهای نامناسب و بی اطلاعی‌های سیاسی و اقتصادی افرادی که شورای نگهبان برای بالاترین مقام ریاستی کشور به مردم معرفی کرده است.

دکتر حسن روحانی که اصالتا یک محافظه کار است، رفتارش آنطور که زیبنده ی منش اصلاح طلبی ست نبوده و نیست. مهم ترین اصلِ اصول موضوعه ی اصلاح طلبی  «احترام به باز بودن فضای بحث و نظر و بی هزینه بودن اظهار نظر کردن و آزادی بیان و فکر است». از نسبت های زشتی که جناب روحانی به منتقدانشان میدادند (هرچند حتی صحیح باشند) در طول خدمتشان به عنوان رئیس دولت یازدهم تا وقتی که در مناظره رئیسی را بی اطلاع از تمام امور مربوط به برجام خواندند، این برداشت را دارم که ایشان نه تنها به فضای باز معتقد نیست که نقد را برای نقادان هزینه بر هم کرده است. اینجا جادارد اضافه کنم که بنده در رابطه با برنامه جامع اقدام مشترک (برجام) حین و بعدش، این سه کتاب را خوانده‌ام و همراهش تحلیل بزرگان را هم در سایت ها و کانال ها:

نه آنطور که دولتی ها میگویند، برجام بهترین توافق ممکن است و نه آنطور که محافظه کاران میگویند یک توافق ننگین. قبلا در همین وبلاگ گفته بودم برجام سند محکمی ست برای مظلومیت ایران و عزت مردمش و حسن نیتمان را به جهان ثابت کرد و این مهمترین دستاورد این توافقنامه است که به نظر حقیر فقط  بدخواهان مملکت میتوانند به خلافش اعتقاد داشته باشند.

آقای روحانی در مناظره ی سوم گفتند که اگر مردانگی نمیکردند و پرونده ی محمدباقر قالیباف را منتشر میکردند ، ایشان الان اینجا(روی صندلی مناظره ی انتخابات ریاست جمهور دوازدهم) نبودند. جناب آقای روحانی اصلاحات حرکتی ست در جهت درمان دردهای مزمن و کهنه جامعه از یک سو و دردهای جدید و تازه از سوی دیگر. دردهای ما در طول اعصار متمادی درد استبداد، درد استعمار و وابستگی و درد عقب ماندگی بوده اند. همین سه درد وجه مشترک حرکتی ست به نام اصلاح طلبی. چطور توانستید دردی جدید برای مردم را به این سادگی و به زعم خودتان با مردانگی(!) در سال هشتادوچهار نادیده بگیرید تا فردی هم سال هشتادوچهار هم نودودو و هم نودوشش به خودش جرات حضور بدهد؟ آن موقع جناب قالیباف از همفکران شما قلمداد میشده و شما نه مردانگی که رفیق‌بازی و خط بازی کردید. اگر کاندیدایی حرمت امام رضا را نگه نمیدارد، شما حرمت مردانگی را نگه نداشتید. صحبتتان در این رابطه چه خلاف واقع باشد و چه مستند و واقعی، وای به حالتان!

جناب روحانی، آنها از شما در رابطه با اقداماتتان توضیح میخواستند. چرا شما در رابطه با مدیریت افتضاح اقتصادیِ مدیر دوره‌ی وفور، محمدباقر قالیباف توضیح نخواستید؟ چرا نتوانستید ثابت کنید که ایشان از پس پایتخت هم برنیامدند چه برسد به کشور؟ چرا اسناد و محاسبات اقتصاد دانان را آنطور که باید به مردم ارائه ندادید؟ چرا وقتی سید ابراهیم رئیسی در رابطه با مالیات میگفتند شما اشاره ای به پاسخ سازمان امور مالیاتی به ادعای کذبشان نکردید؟ چرا هیچوقت اشاره ای به این نکردید که ایشان بدون هیچ سابقه ی اجرایی پا به عرصه ای گذاشته اند که صلاحیتش را ندارند و بهتر است با تخصص اصلیشان به ملت خدمت کنند؟ چرا تا این حد پایبندید به منش محافظه‌کارانه تان وقتی مورد حمایت خیل عظیم اصلاح طلبانید؟ 

آنقدر در این مناظره از فسادهای خودشان گفتند و شنیدیم که حقیقتا در عجبم که چطور شورای نگهبان با آن همه قانون‌های بعضا عجیب و غریبش، نتوانسته فسادشان را تشخیص بدهد و نگذارد پا به عرصه‌ای که آینده‌ی مملکت را میسازد، بگذارند.

در پست های قبل بیشتر به جناح محافظه کار پرداخته بودم و به هرحال آنقدر سایت ها و کانال ها دروغ هایشان را بر ملا کرده اند که نیاز نیست بازهم نوشت. خواستم در این پست با دید قشری از اصلاح طلبان آشنا شوید که به هر قیمتی و با هر وسیله‌ای (مانند محافظه کاران پیرو ماکیاولی) قدرت را نمیخواهند. 

با این اوضاع احتمالا رای من به عنوان یک جوان اصلاح طلب، آقای روحانی نخواهد بود. نمیخواهم بازیچه ی بازیگردانان اصلاح‌طلبی مبتذل باشم.

نشر نی ، از آن انتشاراتی ست که آدم را دیوانه میکند. مثل نشر چشمه. این بخش از کتابخانه ام دوست داشتنی ترین بخشش است. البته از دید دوستان و آشنایان و فک و فامیل، کتابخانه ی من حوصله سربر ترین و دوست نداشتنی ترین کتابخانه ایست که دیده اند. مثلا دیشب میگفت:« ببین توروخدا! هزارتا اقتصاد فلان، هزارتا جامعه شناسی فلان و بهمان، جریان شناسی اینور اونور، دشمن، توافق، فسلفه ی این فلسفه ی اون. تاریخ صدجای زمان، تاریخ هنر میخوای چیکار؟ این دیگه ربطی نداره که. آخه این کتابای روابط بین الملل رو چجوری میشه خوند؟ خوندی خداییش؟ اون که مرجعه اون گوشه، بقیه شون که دیگه نیستن، برمیداری میخونی؟ بابا یه رمانی چیزی. رمانم داری که! نگاه کن رماناشم یا جنگ جهانین یا جنگ داخلی. ول کن توروخدا! این یکی از ویتنامه؟!» 

یک بارهم آمدم از کتابخانه ام به یک نفر کتاب هدیه بدهم گفت نمیخواهد و اصلا حوصله اش را ندارد. فرهنگ ندارند اطرافیانم. خب لامصب حالا میگرفتی اتفاقی میفتاد؟ خرد شدم خب. دی: 

از بین این کتاب هایی که این بالا میبینید، اگر حتی فکر میکنید به هیچکدامشان علاقه ای ندارید، توصیه ی اکیدم این است که آن کتاب سمت راستی  یعنی «تاریخ جهان ارنست گامبریج» را حتما از همین انتشارات بخوانید. آنقدر جذاب است که هر روز دوست دارید زمانش برسد و ادامه اش دهید. یک کتاب آموزش تاریخ جهان به صورت داستانی ست. مثل یک رمان نوجوان. من بعد از خواندن این کتاب بود که علاقه ام به تاریخ چند برابر شد و آن قسمت از وجودم که معتقد بود تاریخ هزاران سال قبل میلاد آخر به چه کارم می‌آید کاملا سرکوب شد. 

نگذاریم نااهلان مبتذل سیاسی کذاب که حقیقتا سیاست مقدس را از اعلی درجه به سفلی درجه رسانده اند و تبدیلش کرده‌اند به سیاست بازی، با نوشتن آیه زیر عکس کاندیدایی، مقایسه‌ی کاندیدا با حضرت علی(ع) و یا وعده ای که دروغین است در رابطه با ظهور حضرت حجت، احساسات و دین ما را به بازی بگیرند و شهوت قدرت خودشان را ارضا کنند. آن زخم عمیقی که به پیکره‌ی کشوری که در دوران اصلاحات تازه جان گرفته بود، توسط احمدی نژاد و هم دستانش زده شد و باز کشور را به کشوری جنگ‌زده تبدیل کرد را به یاد بیاوریم. همدستان آن پدیده، امروز در ستاد افرادی مشغولند که خودشان را عین حق میدانند. نگذاریم باز افرادی بر مسند قدرت بنشینند که سرمایه ی ما را دو دستی به دست دشمنان این مملکت بدهند و بعد ندای امام زمانی و حمایت از مستضعفان سر بدهند و خودشان را انقلابی بدانند. ببینید!  امروز وزیر خارجه ی همان دولت مفسد بی تدبیر حامی درجه یک یکی از کاندیداهاست. نه از تاریخ، که از گذشته ی خودمان عبرت بگیریم.

عروسک خیمه شب بازیشان نشویم.

بسم الله الرحمن الرحیم

یک بلاگر وقتی کامنت‌های پستش را میبندد قطعا دلیلی دارد. دلیل بسته بودن کامنت‌های پست قبل این بود که متوجه جهت‌گیری تندم علیه آنچه میخواهند بر سر سرزمینم بیاورند بودم و چقدر بد است که علیه چیزی که باید محکم مقابلش بایستم سست عمل میکنم. به قول دوستی، دیگر سرمان مثل قبل برای سروکله زدن درد نمیکند و این چقدر میتواند زجرآور باشد برای آینده‌ی یک ملت. 

علی ای حال عزیز بلاگری کامنتی در رابطه با پست قبل گذاشتند که بنده مناسب ندیدم که در پست کوله‌گردی منتشرش کنم و به جهت احترام تصمیم گرفتم پاسخشان را در قالب پستی جداگانه بنویسم که خواندن کامنت و متنی که در جواب آمده خالی از لطف نخواهد بود.

واما بعد نویسنده ی کامنت، اولا شما که بسیار (همـــــه چیز!) از قانون و حقوق میدانید حتما باید این را هم تشخیص بدهید  که سراسر نوشته هایتان مغالطه و سفسطه بود و پر از افترا و تمسخرهای عجیب. اولا برایتان روشن کنم اگر بنده به زعم شما چیزی از قانون نمیدانم؛ اما، پای تدریس بزرگترین اساتید جامعه شناسی، علوم سیاسی و اقتصاد مملکت به تحصیل علم پرداخته ام و میدانم و از آن‌ها خوب آموخته‌ام که وقتی درباره‌ی چیزی مینویسم قبلش "حتما مطالعه کنم". پرسپولیسی‌ها وقتی صحبت از رویاهایشان و قهرمانی در آسیا میکنند ما برای کری خواندن میگوییم که :«آقا جان، این هایی که برای شما آرزوست برای ما خاطره است». اگر  چند صباحی ست جو انتخابات مملکت را فراگرفته و همه تحلیل‌گر سیاسی شده اند حداقل آدم هایی که مرا از نزدیک سال هاست که میشناسند میدانند که از نوجوانی در این عرصه بوده‌ام و روزی هم قید تمام خوش‌گذرانی‌هایی که میتوانستم اینور آب و آن ور آب داشته باشم را زده ام و  بدون هیچ منتی ،که اگر بود هم باطل بود، راه شناخت جامعه و کمک به کشورم را از تنها راه توسعه اش پیش گرفتم. بنده حداقل در این زمینه اصلا و ابدا توان دروغ گویی را ندارم و اگر فکر میکنید رقیب هراسی میکنم، بد نیست نگاهی در جبهه ی رقیب و کارنامه ی سیاه و هراسناکشان بیندازید که امروز دست به دست میشود. کارنامه ی جناب رئیسی که علنا اعلام شده خط قرمز نظام است و کاری نداریم ولی به هرحال میتوانیم در مورد حمله ی گاز انبری آقای قالیباف که در انتخابات سال نود و دو هیچ دفاعی برایش نداشتند را نمونه ی بارز لکه‌ی ننگ بر دامان جناح محافظه‌کار در جهت تخریب فرهنگ جامعه که زیربنای توسعه ی کشور است بدانیم. تهمت‌هایی که به بنده زدید را نمیدانم چگونه پاسخگو خواهید بود.

ثانیا نگاه از بالا به پایین شما به خاطر توهماتی ست که ایرانی ها سال‌هاست دارند حتی به هم‌نژاد خودشان. انگلیسی ها هم دارند، آلمانی ها هم همینطور و اسرائیلی ها و اعراب هم همینطور. سابقه‌ی تاریخی دارد و خرده‌ای نمیشود از شما بزرگوار گرفت. لیکن به هرحال این نگاه در طرز نوشتارتان متاسفانه موج میزند و بنده از این بابت برادرانه نگرانتان هستم. چطور میتوانید بدون اینکه هیچگونه پیش زمینه ای در رابطه با تفکرم ندارید اینطور عجیب بتازید؟ چرا جای مغالطه و تند تند تکرار کردن نوشته های کانال های تلگرامی که بارها خواندمشان قبلا، پست را دوباره نمیخوانید؟ کدام خط از نوشته هایتان توانست آنچه که بنده نوشتم را رد کند یا پاسخی مستند باشد برایش؟ آیا در مورد روحانی یا کپی کاری هایش صحبتی کردم؟ آنها را تایید یا رد کردم؟ عنوان پست تماما مربوط به محافظه کاران است نه اصلاحات و اعتدال گرایان، سعی کنید تشخیص بدهید قرار است درباره‌ی چه چیزی بخوانید و حالا باید چطور نظرتان را بیان کنید.

ثالثا واقعا فکر میکنید در مورد حقوق و قانون و دستگاه  همــــه چیز را میدانید؟  این فرد در دورانی رییس سازمان بازرسی کل کشور بوده و آن نام هایی را هم که آوردید ، هم فکرهایتان به آن دوره نسبت میدهند. تلاششان قابل تقدیر است ولی اولا بدانید که همه اش با تلاش های تک نفری ایشان نبوده است و ثانیا این به معنای عملکرد مثبت و درخشان اقتصادی ست؟ یکی از وظایف تنها دستگاهی که جناب رئیسی در آن مشغول به خدمت بوده اند پیشگیری از وقوع جرم است. کافی ست همین پرونده هایی که از عاملانشان نام بردید بررسی کنید تا روشن شود برایتان که بر اساس وظیفه‌ای که بیان کرده‌ام کارنامه‌شان نه تنها درخشان نبوده که مایه‌ی آبروریزی ست. این فقط از آن نظر بود که مسئولیت پیشگیری از وقوع را داشته باشند. بماند آنچه که نکردند و حالا منتقد همان نکرده های خودشانند.

گریزی میزنم به انتخابات سال هشتادوچهار که آقای احمدی نژاد وعده‌ی ریشه‌کن کردن فساد را داد و حتی اگر خواست، نتوانست. بزرگترین و جنجالی ترین پرونده ها فساد در دولتی بود (به اذعان محسنی اژه ای) که سردمداران ستاد این روزهای آقای رئیسی با همان شعار، پشتوانه ی آن دولت بودند و مسئولیت های خطیری داشتند. پرونده ی رحیمی و بقایی هم که نشان دهنده ی فساد سیستماتیکشان بود. مگر به گفته‌ی خودتان جلوگیری از فساد صرفا وظیفه‌ی دولت نیست؟ حالیا برادر میتوانید برای بنده‌ی حقیر که "هیچ چیز از قانون" نمیدانم روشن کنید که چطور آنهایی که دولتشان پراز انواع فسادهای اقتصادی بود امروز از فعالین ستاد رئیسی‌اند؟

از طرفی هرکس صرفا اندکی از اوضاع سیاسی ایران باخبر باشد  و نه فقط "همــــــه چیز را درباره ی قانون بداند" ، میتواند این را بفهمد که از بین بردن فساد نیاز به اصلاح ساختار و نظارت برتمام ارکان نظام حکومتی دارد نه شعار و شوهای سیاسی.

نهایتا در مورد طرح کارانه ی قالیباف که بعد از وعده ی شغلش بود ، به آن جهت که آنقدر چیپ بود، بنده حتی فکر هم نکرده ام چه برسد به اینکه نظر هم بدهم! اما در مورد پنج میلیون شغل (ایشان که جرات مطرح کردن جزئیات طرحشان را ندارند، چراکه در واقع برنامه ای ندارند. استاد زیباکلام ازسران  آلمان نازی مینویسد: «دروغ هرچه بزرگتر باشد احتمال پذیرشش از سوی مرم بیشتر است».) اگر برای ایجاد هر شغل در ایران به دویست میلیون تومان(حداقل) نیاز داشته باشیم ، برای تحقق وعده ی قالیباف به یک تریلیون تومان منابع نیاز داریم در حالی که بودجه ی عمرانی کشور در سال نود و پنج، چهل هزار میلیارد بیشتر نبوده است. این دلیل مستحکمی ست که نشان میدهد به قول استاد لیلاز ایشان(که دم از مدیریت هم میزنند!) درکی از منابع مالی، شغل، رشد اقتصادی و درآمد سرانه ندارد. اگر نیاز میبینید در مورد بقیه ی وعده های دروغین این کاندیدای دستگاه کپی، مدیر دوره ی وفور(به مانند محمود احمدی نژاد) و نه مدیری با توانایی کار برای اقتصاد مقاومتی(به جهت بدهکار کردن پایتخت ایران با تمام کردن پروژه ها با سه تا پنج برابر قیمت واقعی) بیشتر توضیح بدهم و همچنین در مورد عملکرد افتضاحشان در شهرداری تهران هم و  اگر نه که هیچ.

پاینده باشید.

خب این پست مهم ترینی هست که در این مورد قراره بنویسم که باید اون اول میذاشتم؛ اما، چون وقت میگرفت؛ گذاشتمش که یه موقع که صبح خونه بودم صورت بدمش. به زودی قراره که یه سفر کوله گردی دیگه برم. به همین منظور اومدم از وسایلی که قراره با خودم ببرم عکس گرفتم تا هم موقع رفتن چک لیست تصویری باشن هم اینکه با جزئیات توضیح بدم واسه شما. اونایی که نیاز به توضیح داره رو توضیح میدم و قیمت اونایی رو که یادمه هم مینویسم. یه سریارو هم عکسای بیشتر ازشون گذاشتم که لینک شده روشون و میتونید کلیک کنید و ببینید.

با مهم ترین قسمت شروع میکنیم. از راست به چپ:
1. یه کیف کمری «آی وان چینی» علاوه بر کیف اصلی وسط، یه جای قمقمه داره و یه جیب کوچیک هم. قیمتش 45هزار تومان.
2. کوله ی 10+50 لیتری (گایا(غایا) ایرانی)،  310هزار تومان.
3. کوله ی 20 لیتری (کچوا فرانسوی) 65هزارتومان. این کوله جمع میشه و تو اون کوله بزرگه قرار میگیره.

از راست به چپ:
1. بالا: زیرانداز کیسه خواب (کچوا فرانسوی) 49هزار تومان. / پایین: زیرانداز چادر 29هزارتومان
2. چادر دونفره (کچوا فرانسوی) 270هزارتومان.
3. بالا: کیسه خواب ویسکوز (گایا ایرانی) 140هزارتومان / پایین: بالش بادی (کچوا فرانسوی) 35هزارتومان

1. ست سه تکه ی تفلون قابلمه، کتری، تابه90هزارتومان + یک قاشق چنگال و کارد سرهم(لایت مای فایر) 10هزارتومان
2. اون که زرشکیه رنگ کاورش، کتری آلومینیوم تفلونی (آلوکس 1.4 لیتری) هست که جدای از اون سه تیکه دارمش 42هزارتومان
3. کپسول سفیدرنگ کوچیکی که اون وسطه، کپسول گاز 110 گرمی(کووآ) 12هزارتومان+ کنارش که جعبه ی نارنجی داره سرشعله ی سه پر فندک دار کپسول هست 35هزارتومان
4. اون که رنگش آبی آسمونیه و بالاش نارنجیه، کیسه آب یک لیتری (کچوا فرانسوی) 45هزارتومان. این کیسه آب قرار میگیره تو اون کوله 60 لیتریه و لوله ش از یه قسمت مخصوصش میاد بیرون. شما هر وقت که بخواید لوله رو میاریدش و با مکش کم آب میخورید. 
بقیه ی اقلام چای کیسه ای و چای معمولی، اون جعبه ی کنار چای قند و نمک و فلفل و آویشنه. قمقمه ی سبز رنگ واسه کنار کوله ست. فلاسک هم برای داشتن آب خیلی سرد یا آب جوش هست و یک لیوان در دار عایق هم که تو تصویر مشخصه.

خب اینا پوشیدنی هایی هستن که همراهم میبرم. از چپ به راست اول بالا و بعد پایین: شلوار جین، شلوارک، دستکش (آی وان چینی)، دستکشی که انگشتها ازش معلوم باشن که تو باشگاه بدنسازی استفاده میشن، یه جفت جوراب معمولی و یه جفت جوراب مخصوص پوتین، دستمال سر باف 45هزارتومان، کلاه سه تکه 25هزار تومان، کلاه کاموایی (گایا ایرانی) 25هزارتومان، بافت، سه تا تی شرت، کاپشن (کچوا فرانسوی)350هزارتومان کهه قابلیت جمع شدن داره،  بارونی و بادگیر (کچوا فرانسوی) 180هزارتومان ، گرمکن.

یه جفت کفش اسپرت و یه جفت پوتین و یه جفت صندل که متاسفانه صندل ها تو مشاین بود و حال ندشاتم بیارمشون.  پوتین هارو ترجیح دادم ایرانی بخرم چون آدمایی که حرفه این میگن که ایرانیش کیفیتش رقابت میکنه با بقیه ی مارک های خارجی و قیمتش پایین تره. فکرمیکنم پوتین هام حدود 250هزارتومان شد.

عصا (ویپول ایتالیایی) 60هزارتومان دوتا باشه خوبه ولی یکی کافیه، کیف کمک های اولیه آذرجوان 27هزارتومان، چاقو حدودا فکر کنم 20هزارتومان، هدلامپ و چراغ چادر سرهم 30هزارتومان، عینک آفتابی (کچوا فرانسوی) 59هزارتومان، جعبه عینک ضد ضربه با گیره ی وصل کردن به کوله (10 هزارتومان)، کیف پول با کارت شناسایی و عابر بانک و کارت پایان خدمت یا معافیت (که نگیرنمون وسط راه ببرن سربازی! دی:)، ضد آفتاب صورت و دست، ضد آفتاب لب لابلو، عطر جیبی، مام، یه mp3 پلیر، یه گوشی جاوا علاوه بر گوشی هوشمندتون که شارژ خوب نگه داره، شارژر جفتشون و اگر داشتید یک پاور بانک هم خوبه که باشه، دوربین کامپکت، اون کلروفیله رو انتشارات خیلی سبز واسم فرستاد دو سال پیش که اسمش رو گذاشتم بزغاله و بزغالهه رفیق سفرهامه، مجله ی داستان که ویژه نامه عید هست و قطوره و تموم نمیشه،  قرآن جیبی کوچیک و یه جانماز زیپ دار کوچیک با مهر کم وزن بندد انگشتی و دفترچه یادداشت و خودکار.

 علاوه بر اون خوراکی هایی که پست اول گفتم، مثل روغن و کنسرو و فلان و اینا، این سه نوع بیسکوییت هم به نظرم اگر همیشه باشن عالیه.

امیدوارم که مفید باشه این اطلاعات. :) راستی  کیسه خواب رو خیلی حواستون باشه چه اندازه ای و از چه مارکی میخرید. الان یک سری کیسه خواب آمریکایی ایران میزنه که هم خیلی بزرگن هم خیلی وزنشون زیاده. دو ریال نمی ارزن. من از این کیسه خوابم بسیار راضیم و تو دمای منفی پونزده درجه هم حتی باهاش سرکردم. 

وسایلی که دیدید علاوه بر کوله گردی، همگی رو واسه کوهنوردی هم با خودم میبرم. پس اگر کوهنورد یا حتی کوهپیما هستید، کوله گرد خوبی هم میتونید بشید.

زیربنای توسعه فرهنگ است. فرض کنید همه ی ژاپنی ها را همین امروز به سومالی ببریم و سومالیایی ها را به ژاپن. ده سال بعد چه اتفاقی خواهد افتاد؟ در ژاپن یک سومالی دیگر و در سومالی یک ژاپن دیگر خواهیم داشت. کشور ما تمدن دارد و تاریخ فرهنگی بینظیری را پشت سر گذاشته. تمدن های دیگری هم بوده اند که همین اوضاع ما را داشتند و این امروز نشان برتری ما بر دیگر اقوام و کشورها نیست. 

دیده اید گاهی در فضای مجازی متن هایی منتشر میشود که آنقدر صغری کبری میچینند تا آشغال ریختن سیزده به در را به رد صلاحیت فلانی در انتخابات فلان موقع نسبت بدهند؟ منظورشان این است که چون ما خودمان اینطور هستیم پس حکومت هم حق دارد این شکلی باشد. اما ببینید این رابطه علت و معلول است. چرا ما دیالکتیکی نگاهش نکنیم؟ به نظر من همانقدر که نظام حکومتی روی ما تاثیر میگذارد، ما نیز به عنوان نظام اجتماعی روی نظام حکومتی تاثیر گذاریم. مثل یک چرخه میماند. بالا رفتن فرهنگ ما تاثیر مثبتی هم بر زمام داران خواهد داشت.

ده سال پیش اگر در کشور ما صحبت از محیط زیست میشد کسی برایش مهم بود؟ امروز اما کافی ست یک فراخوان برای جمع کردن زباله های یک کوهستانی در یک منطقه یا ساحل دریا یا بیابان بدهید. عده ای فارغ از جنسیت و عقیده، با کلاه و عینک آفتابی سر ساعت مقرر حضور میابند و با جان و دل تلاش میکنند تا محیط را پاک کنند. امروز فضای مجازی آلوده است. آدم ها با دست خودشان حریم خصوصی خودشان را میشکنند. هر عکسی را از خود و نزدیکانشان منتشر میکنند و هر فیلمی را هم به اشتراک میگذارند. عقده هایی که همان رابطه ی دیالکتیکی مذکور به وجود آورده را در این محیط باز میکنند. آن هم به بهانه ی آزادی. حتی بخشی از آن ها میدانند که آزادی مورد نظرشان، آزادی نیست و ولنگاری محض است. اما بیمارگونه ادامه میدهند. ابزار امیال اغیار شدن را حیوانات هم نمیپسندند؛ ولی، آدمی به جایی میرسد که این سبک تفکر برایش نماد آزادی و آزادگی ست. این قضیه هم مثل محیط زیست روزی دامن گیر خواهد شد و آدم ها باید جای کلاه و عینک آفتابی، نقاب نینجایی بزنند و فضای مجازی را از کثیفی ها پاک کنند. به هرحال اما فرهنگ ما، به عنوان مثال در زمینه ی محیط زیست، تا حدی بالا رفته.

حال به نظرتان آنهایی که قرار است سطح فرهنگی جامعه را بالا ببرند چه کسانی هستند؟ بله، آن ها همان هایی هستند که امروز شأن و منزلتشان شده است لقلقه ی لسان. آن ها همان هایی هستند که در اعصار و دوران مختلف به دست حکومت یا اجتماع حذف شدند و تریبونشان گرفته شد. «روشن‌فکرها» پیامبران فرهنگی ما هستند. استادی دارم که سال هاست  در دانشگاه‌های بزرگ کشور فلسفه تدریس میکند و هرگاه صحبت از روشنفکری میشود بر این باور است که:«من سال هاست فلسفه تدریس میکنم. اساس و بنیان روشن فکری فلسفه است. من سال هاست که فلسفه میدانم و عمرم را برایش گذاشته ام؛ اما، پس از این سال ها از اینکه کسی به من مقام روشن فکر بدهد اِبا دارم و از اینکه خودم، خودم را روشن فکر بدانم به واقع وحشت دارم».

ببینید روشن فکر کسی ست که با ارائه ی تکست مناسب به کانتکستی که مردم برایش فراهم کرده اند بتواند به اعتلای اندیشه و فرهنگ جامعه اش کمک کند. روشن فکر کسی ست که زمینه‌های تاریخی و فکری جامعه اش را بشناسد و متناسب با جامعه ی خودش(مثلا جامعه ی ما دین محور است. نمیشود با یک دیدگاه سکولار، لیبرال دموکرات و یا لیبرال سوسیال به توسعه اش کمکی کرد.) داده های مورد نیاز را ارائه بدهد و آن وقت فرهنگ را اعتلا بخشد و در پی آن توسعه را فراهم آورد. روشن فکر صبورترین و مظلوم ترین فردی ست که سال ها طول میکشد نتیجه ی کارش را بگیرد و شاید هیچوقت هم به نتیجه نرسد. روشن‌فکر یک اصلاح‌طلبِ پایبند به اصولِ عمل‌گراست.

مناظره را دیروز اینگونه پیاده کردم: یک   دو   سه   چهار   پنج   شش   ( به قول میرسلیم، به ما یاد دادن بیشتر بنویسیم! دی: )

و اینگونه دیدمش:

یک. مناظره ی سیاسی-فرهنگی را همانطور که انتظارش را داشتم شفاف تر و صریح تر دیدم. نامزدها بیشتر برنامه های خودشان را برای آینده مطرح میکردند و جو آرام تری حاکم بود.

دو. جهت ها مشخص شد و سه به سه مقابل هم بودند با این تفاوت که آقای مهندس میرسلیم به حق عدالت را رعایت میکرد و به نظر بنده اصلاح‌طلب‌ترین محافظه کار سنتی این مناظره بود. حتی میرسلیم را از جهانگیری اصلاح طلب تر دیدم. اشکالات دولت یازدهم را متذکر شد، پاسخ خواست و بدعهدی هایش را که ما اصلاح طلبان نیز میپذیریم مطرح کرد، نقدش را براساس تخصصش مطرح کرد و نه آنچه نمیداند، سعی کرد درچهارچوب سوالاتی که مجری میپرسید باشد، لباسی شکیل و ایرانی پوشیده بود، اخلاق را پاس داشت و زمان را در دست داشت و بیشتر از حقش نخواست. از میرسلیم ممنونم که نام خاتمی و دولتش را به نیکی و بدون ملاحظات سیاسی به زبان آورد.

سه. دو قطبی سازی جناب روحانی و جناب قالیباف را نمیپسندم. چهار درصد، نود و شش درصد قالیباف و جنگ طلب، صلح طلب روحانی بسیار بچگانه بود و هست. هردو قصد برانگیختن را دارند، با این تفاوت که روحانی کمی معتدل تر عمل میکند و قالیباف تندتر است که در اصل ماجرا تفاوتی ایجاد نمیکند.

چهار. آقای رئیسی هم پلیس خوب هستند و با جناب قالیبافِ پلیس بد، بسیار خوب مچ شده بودند. رئیسی بیش از قالیباف به اخلاق پایبند است. او به عنوان نامزد برجسته‌ی (بدون کارنامه‌ی اجرایی!) محافظه‌کاران، آنقدر از فقر گفت که به نظرم مشخص شد قصدش از چند برابر کردن یارانه ی دهک های پایین گداپروری ست.  تفکر پوپولیستی که بالاخره توسط همان دهک های مورد هدف فریب خورده تشییع جنازه خواهد شد. رئیسی و قالیباف چند دستاویز داشتند که همگی اقتصادی بودند. میخواهم از دید اصلاح‌طلبی این مهم را برایتان شرح بدهم:

مهم ترین هدف ما از انقلاب که از آرمان هایمان بوده و هست، محور دین، عدالت علوی ست. ببینید عدالت یعنی چه؟ عدالت در معنای ساده اش دادن حق به حق دار است. دادن حق ذی حق به او. در عرصه‌ی اجتماع بالاترین حق، حق حاکمیت انسان بر سرنوشتش است که این تعریف مردم سالاری ست. یعنی دیدگاه دین و خصوصا اسلام درباره ی عدالت، مردم سالاری را رهنمون میشود. روشن ترین و بارزترین وجه بی عدالتی یا عدالت، درعرصه ی اقتصاد عیان میشود. پس عدالت اقتصادی بسیار مهم است.  اما مسئله ای که ما مطرح میکنیم این است که عدالت الهی و جوهری دین خدا را در صرف عدالت اقتصادی و آن هم اقتصاد صدقه ای که بعضی از حکومت ها به بهانه ی تامین این عدالت، همه ی آزادی ها و حق را از مردم میگیرند و حرمت ها را زیر پا میگذارند، به بهانه ی اینکه یک لقه نان به مردم بدهند که آن را هم نمیتوانند، دیدن؛ جفای به عدالت و دین خداست. حقوقی که انسان دارد و باید به او داده شود تا عدالت تامین شود بسیار بالاتر از حقوق اقتصادی یک انسان است که آن هم باید تامین شود. آقایان قالیباف و رئیسی مردم را چون احشامی میپندارند که تنها دغدغه شان خوردن است، حال آنکه همین آقایان هر وقت تحریم جدیدی بر تحریم هایمان افزوده میشد میفرمودند که ما برای شکممان انقلاب نکردیم. حالیا تمام دغدغه شان به طرز مضحکی فقر شده است. این مردم فریبی ست نه مردم سالاری. بهتر بود اندکی هم از اصل عدالت میگفتند نه از بخش عوام فریبانه ی غیرقابل اجرایش(به اذعان کارشناسان و مطلعان اقتصادی مملکت). سوابق آقای رئیسی در عرصه ی عدالت، امروز در رسانه ها دست به دست میشود و قالیباف هم که در مناظره های ریاست جمهوری سال 1392 تاحدی دستش در این زمینه رو شد.

پنج. نکته ی مثبت سخنان جناب قالیباف را آنجایی دیدم که در رابطه با دیپلماسی قدرت، مذاکره و عمومی بود. شرحشان در این رابطه بسیار خوب بود. 

شش. آقای هاشمی طبا در مقایسه با تکنوکرات مقابلش، آقای میرسلیم، آنقدر درخشان نبود؛ هرچند، بسیار خوب از پس جملاتش برآمد و صحبت های مفید و حساب شده‌ای داشت.

پ.ن: فضای بیان برخلاف بلاگفا، از اول فضایی محافظه کار و به دور از تنش های جدی سیاسی بود. اغلب نویسنده های سیاسی و اجتماعیش دید محافظه کارانه ای دارند که به زعم خودشان ارزشی و انقلابی ست. بنده معتقدم تعریفشان از انقلاب به نظریات مارکسیستی و ماکیاولی نزدیک است نه ارزش هایی که آیت الله خمینی معتقد به آن ها بود. علی ای حال تلاشم را میکنم که اصل اصلاح‌طلبی را نشان بدهم نه آنچه از رسانه‌ها به خورد همگان میدهند.

تا یادم نرفته است بنویسم. ببین انعکاس تبسم رویا، این آدم هایی که مرا از نزدیک سال هاست که میشناسند، مثلا از آن وقت ها که تازه به دنیا آمده بودم یا وقتی هفت ساله بودم یا وقتی دوازده ساله بودم یا وقتی پانزده ساله بودم یا وقتی هجده ساله بودم، یک چیزی را با بی‌رحمانه‌ترین شکل ممکن درباره‌ام میگویند. این که این یارو، بویی از احساس و دوست داشتن و علاقه نبرده است. من نه آدم مهربانی هستم، نه دلسوزم، نه از خودگذشته ام، نه صادقم و نه هیچکدام از چیزهایی را دارم که نشانی از نشان های علاقه داشتن است.  این ها که همه اند، این هایی که این همه اند را درباره ام میگویند، اکثریتند و حق با اکثریت است. 

مثلا ما وقتی بخواهیم لیست اصلاح‌طلبان را برای شورای شهر ببندیم، سعی میکنیم لابی کنیم. با اعضای شورای مرکزی تک تک حرف بزنیم. چهارتا آدم معتبر ببریم که پادرمیانی کنند و بعضی ها را همراه خودمان کنیم که اگر در جلسه موضوعی را مطرح کردیم ، چون جوانیم و هیچ ندانیم از نظر آنها، سرمان را نبرند. آدم های کلفت دنباله‌ی حرفمان را بگیرند. حالا اگر نقشه‌هایمان باطل باشد چه؟ کسی میفهمد؟ نه نمیفهمد. اگر بفهمد دیگر کاری از دستش برمی‌آید؟ کسی از آینده خبر دارد؟ نه ندارد. رای با اکثریت بوده و رئیس جلسه حق را به اکثریت داده و دبیر جلسه تایید کرده و به روسای ستادها سپرده و همه ی حضار امضا کرده اند. حق با اکثریت است؟ نه نیست. شاید ما تمام نقشه هایمان اشتباه باشد و لابی هایمان کثیف از آب دربیایند. ما شکست خورده‌ایم. حق با اکثریت نیست.

حق با حق است. بی پرده بگویمت تو همان حقی. اکثریت بگویند. برای خودشان گفته‌اند. بروند کشکشان را بسابند. بگویند فلانی دستش کج است مثلا.  هرچه میخواهند، بگویند. ملالی نیست... نظر تو مهم است فقط.  تو بی‌پرده، بی‌پنجره، بی‌در، بی‌دیوار... هِی بخند! نسیم معلق روی آب رود عطر نام تو را میدهد. هرچه گویی تو اگر تلخ و اگر شور خوش است/گوهر دیده و دل جانی و جان افزایی.

راستی خبرت بدهم! تمام آن هزارتایی که گفته بودم را نوشته‌ام. هروقت فهمیدی دلیل نوشتنشان چیست و هر وقت درکشان کردی آن موقع نشانت میدهم. فردا را به فال نیک خواهم گرفت...

*سید علی صالحی

* مولا نا

عرض کنم خدمت حضور نورانی و درست و حسابی شما، همانطور که گفتم مقصد ما همدان بود. قصد ندارم توقف در هر شهر را برایتان شرح بدهم؛چون، نه این ها که مینویسم خاطره‌نگاری ست و نه اینکه میخواهم سفرنامه بنویسم. صرفا میخواهم با این نوع سفر کردن آشنایتان کنم. به همین جهت در این پست قصد دارم با تفکر خودم و علت اینکه این سبک را امتحان کردم و دوستش دارم و بازهم امتحانش خواهم کرد، تاحدی آشنایتان کنم.

اولین کتاب آدم بزرگانه ای که گیر من افتاد، بوستان سعدی بود. روزها با آن سواد نصفه نیمه‌ام مینشستم و میخواندمش.(حداقل شصت درصدش را هم لفظی و وزنی اشتباه میخواندم.) معلممان میگفت سعدی سفر کردن را دوست داشته و برای تحصیل سفر میکرده و در راه سفر چون آن روزها زیاد طول میکشیده است، خیلی از این حکایت ها و اشعار را خلق کرده. کتاب بعدی آدم بزرگانه ای که گیر من افتاد سفرهای گالیور بود. روزهای کمی گرم کمی خنک تابستان دراز میکشیدم و عمه‌ی ته تغاری ام برایم سفرهای گالیور را میخواند. آنقدر غرقش میشدم که وقتی خوابم میبرد خواب آدم کوچولوها و غول های بی شاخ و دم را میدیدم. کتاب بعدی هم سفرهای مارکوپولو بود که از کتابخانه ی مدرسه گرفتم و طی دو روزی که وقت داشتم طی تلاشی شبانه روزی(!) خواندمش. این ها اولین کتاب های ارزشمندی بودند که در هشت سالگی خواندم و خواندند برایم. شیفته‌ی سفر رفتنشان شدم. اما نه اسب و خر و شتر داشتم و نه کشتی و گاری. نمیتوانستم رویای کودکیم را که هنوز جان داشت، با جسمم به گور ببرم. این جفای در حق خودم بود. تصمیم گرفتم با کسی که یک بار این مسیر را طی کرده و به چم و خم کار آگاه است امتحانش کنم و کردم و توانستم شاعرانگی سعدی در طی سفرهایش را درک کنم. توانستم بفهمم که چرا فنیقی ها آنقدر به مسافرت علاقه داشتند و تجارت دنیا را با همین سفرهایشان دگرگون کردند و اگر نبودند چه اتفاقی برای الفبا می افتاد. 

نخواهید که احساسم در طول مسیر را شرح بدهم که اصلا نه میتوانم و نه باور پذیر است...

و اما بعد، ببینید بنده اصلا قصد ترغیب کردنتان را ندارم. نمیخواهم مجابتان کنم که بهترین نوع مسافرت است و حتما باید امتحانش کنید. اتفاقا سخت ترین و مزخرف ترین نوع مسافرت است. شرایط سفت و سخت خاص خودش را دارد.

یک. باید از آمادگی جسمانی نسبتا خوبی برخوردار باشید. از آن لحاظ که بتوانید کیلومترها راه بروید و در طول این راه رفتن، تنها مشکلتان تشنگی باشد، نه مثلا وزن بالایی داشته باشید که زانوهایتان درد بگیرند.
دو. همراهتان باید فرد خوش سفری باشد که "اصلا و ابدا" غُر نزند. این اصلا و ابدا را تاکید میکنم، از آن جهت که اگر بنای به غُر باشد از همان ثانیه ی اول همه ی اتفاقات، پتانسیل غر را دارند. این غُر نزدن در مورد خودتان هم طبیعتا صدق میکند. غُرهای سازنده(!) را بگذارید بعد از آنکه خواستید سفرتان را آنالیز کنید بزنید و بساطش را جمع کنید تا بتوانید از بعضی هایشان درس بگیرید.
سه. شرایط روحیتان بسیار مهم است. بهتر است تمرین عصبانی نشدن بکنید. چگونه؟ اینطور که قبل از هر کاری و هر قدمی، به تمام اتفاقاتی که ممکن است شما را عصبانی کند فکر کنید و آمادگی قبلی داشته باشید. مثلا ممکن است در طول مسیر کسی شما را به خاطر سبک زندگیتان به تمسخر بگیرد، آمادگی این را داشته باشید که افرادی هستند که درک نکنند. همین آمادگی قبلی داشتن باعث کنترل خشم میشود. از بقیه ی آدم ها هیچ انتظاری نداشته باشید تا خودتان راحت باشید.
چهار. شما حداقل به آن ابزار و وسایلی که در پست اول کوله گردی گفتم نیاز دارید. یکی از آن ها نباشد اذیت خواهید شد. این را هم بگویم که نصف وسایل خودم را نوشتم آنجا، یعنی اصلی ترینشان را پس برای راحتی بیشتر به وسایل دیگری که مخصوص کمپینگ و کوه باشند نیاز دارید.
پنج. هدف اصلیتان باید تجربه کردن باشد نه لذت بردن. اگر آموختید چطور تجربه کنید آن موقع لذت هم خواهید برد.

این موارد مهم ترین نکاتی بودند که هم قبل از سفر باید بدانید و هم حین سفر مدام باید تکرارشان کنید.

#تا_همین_جا_را_فعلا_داشته_باشید. :)

خیلی وقت پیش یکی از دوستان عزیز حوزوی مسیج داد که:«بزرگوار(من رو میگه ها!) کلاس های منطق با تدریس فلانی برگزار میشه. اگر دوست داری فلان روز و فلان ساعت که جلسه ی اول برگزار میشه، بیا حوزه تا یه جوری ردت کنم بیای تو و بشینی پای درسش، چون فقط از برای طلبه هاست.  با شلوار جین هم نیا که نشه ردت کرد.» القصه سرتان را درد نیاورم که حقیر با رعایت موازین اخلاقی، شرعی و عرفی، همراه دوست عزیزمان وارد آن جلسات شدم و حقیقتا هم استفاده کردم. سه ماه طول کشید تا این جلسات به آخرش برسند. در این سه ماه استاد بزرگ و صاحب نام هر جلسه میگفت: «عزیزانم، روشنگران آینده ی مملکت(طلبه هارو میگفت نه منو!)، خوب گوش هایتان را مسواک بزنید قبل از هرجلسه که من هر مطلب مهم را یک بار و هر مطلب بی اهمیت را ده بار تکرار میکنم.»

حالیا فرمایش استاد چقدر تاثیر میگذاشت روی اینکه ما مستمعین آنقدر دقیق بشویم و سر ذوق چپون بشویم که جز منطق هیچ نفهمیم را نمیدانم. اما میخواهم به شما بگویم که : ای عزیزانم، روشنگران آینده ی مملکت که اگر روشنگر نبودید که دست به کیبورد و وبلاگ نویس نمیشدید، چرا آن پستی را که من این همه رویش حساب کردم که کامنت‌های سازنده داشته باشد حتی زیرچشمی هم نگاهش نکردید؟ دی: به حدی نابود شدم که رفتم کامنت هایش را هم بستم که مثلا خودم نمیخواستم وگرنه که دیدگاه زیاد بود! بنده برعکس آن استاد، هر مطلب مهمی را شصتاد بار هم حاضرم تکرار کنم چون استاد نیستم که "اُستبِگیر" هستم فقط. زین جهت یک بار دیگر لینکش میکنم ذیل این اراجیفم تا بخوانید و لطفا نظرتان را درباره‌اش زیر همین پست جدید بنویسید! مهم است نظرتان میدانید این را؟ پست هم متناسب این روزهاست و روزهای بعد و سال ها بعد حتی.

از دید یک جوان اصلاح‌طلب سیاست‌خوان (دو)

طبق قولی که داده بودم خواستم از قالیباف و دروغ های قبل از انتخاباتش در مورد درآمد کشور و پنج میلیون شغل بنویسم و یا افتضاحات مدیریتی و اقتصادی که در تهران به بار آورده؛ اما، آنقدر این روزها تمام کانال ها این کارها را میکنند که بیخیالش شدم. ترجیح دادم درباره‌ی اساتیدی بنویسم که الهام بخشند برایم. پای درسگفتار استاد محمدرضا تاجیک نشستن یکی از بهترین راه‌های کامیابی روحی برای من بوده و هست. این اتفاق موقعی که پای درس استاد صادق زیباکلام هم نشسته باشم می افتد. استاد سریع القلم هم همینطور و استاد مصطفی ملکیان هم.  از نزدیک دیدن و مباحثه و گفت و شنود کلاسی با این عزیزان لذت بخش است و هر ثانیه اش بحری از علم و تفکر. فایل های صوتی و ویدیوییشان هم شاید چون میشود چندین بار گوش داد و دید، موثرتر واقع بشوند. نمیتوانم قول بدهم به هر حال!