هَشت حَرفی

ببین خیلی سعی کردم الان در مورد یه چیزی بنویسم که راحت بشم. انگار یه گولاخ با یه زنجیر طلا به گردن و یه خالکوبی بزرگ رو بازو، تو یه کوچه‌ی تاریک پله‌ای وسط استانبول خفتم کرده، آره استانبول! وگرنه تو این مملکت کسی بخواد من رو خفت کنه اول و آخرش خودشه که خفت شده. میگی نه؟ آدرس میدم بری دادسرا، شیش نفر رو ببینی خب. آفتاب، دلیل آفتاب. بری یعنی؟ آخه... میگم که... نه نرو! هرکسی لیاقت اینکه تو ببینیش رو نداره. اعتماد داری بهم مگه نه؟ راست میگم خب... حالا اصلا همون استانبولشم نمیتونه. هیچ جا هیچکس نمیتونه خفتم کنه و دربره. 

از عشق بنویسم؟ حرف دارم، زیادم دارم؛ ولی، میذارم پنجاه سالم که شد، همه‌ش رو یه کتاب میکنم اسمشم جای «پیامبر و دیوانه» میذارم «پیرهنِ بهشتی». الان که بنویسم محققا خرابش میکنم. اندازه‌ی به زبون آوردن نیستم. همونقد که اندازه‌ی دیدن چشمات نیستم. چشمات که میگم یعنی اولین منطقه‌ی جغرافیایی که چشمم بهش میفته و میفته پایین باز. اینطوری میشه حساب کرد که جرات حرف زدن در مورد آبشار موهات رو هم به این راحتیا ندارم؛ ولی، بچه پرروئَم به هرحال. قاعده هارو من نمیذارم که... قاعده‌ها قاعده‌های عاشقِ عاشقت شدنن. عاشق عاشقی شدن و دیوانه‌ی دیوانگی شدن. آره، آره... اگه پنجاه سالگی هم نشد هیچی. وقتی درسمو با نمره ی بیست پاس کردم، اونوقت مینویسم. شاید اصلا هفتاد سالم شده بود، شایدم نه اصلا چهل ساله بودم یا شاید سی ساله. طول میکشه تا اول خودم خرما نخورم و بعد به بچه بگم خرمای زیاد نخوره چون واسش بده.

بوی شیرینی تازه میاد. ببین عصرا تو اتاق من، بوی شیرینی تازه میاد؛ چون، شیرینی‌پزیِ قنادی، جلوی پنجره‌ی اتاقمه و قناد همونیه که اسم یکی از نوه‌هاش محمدجواده و شبای تابستون اسم-فامیل بازی میکردن و درباره‌ش قبلا نوشتم. بوی اسپند میاد چون عطاریِ چسبیده به دیوار اتاقم، عادت داره عصرایی که خوشحاله اسپند دود کنه.  عطار بیشتر وقتا خصوصا از اواخر بهمن‌ماه تا اوایل تیرماه خیلی خوشحاله و چقدر خوبه که من وسط خرداد به دنیا اومدم و تو اول اسفند. بوی نون تازه میاد چون یه نونوایی سنگکی و دو تا تافتون نزدیک اینجاس. بوی کباب هم سر ظهر میومد. میدونی که من حاضرم یه شبه پنجاه تا سیخ کوبیده بخورم؟ برو تا تهش دیگه. نون میمالم به در و دیوار اتاق و میخورم اصلا. تو اتاقم بوی عود و سیگار هم زیاد حس میشه. سیگار خیلی کمتر و عود خیلی بیشتر. فکر میکنم نود و نه درصد آدما بوی هیچ عودی رو دوست ندارن و سر درد میگیرن؛ اما بابای من دوست داشت و من خب یه لعنتی بابایی بودم و دوست داشتم. خیلی خوبه که تو هم عود دوست داری و خیلی بیشتر از من حتی دوست داری. این خودش معجزه‌ست باور کن! خوشحال باش، باشه؟ 

اونوقت همه‌ی اینا به کنار، یه بو غالبه. نه، نه، یه عطره که غالبه. قبلا اصلا نبودا! طبیعیه که نبوده باشه. یه روز یکی گفت من دارم یه راهی رو میرم و تو همرامی و بعد واسه اینکه نشود فاش کسی زود پاکش کرد و این عطرِِ غالب مونده اینجا و هی پر رنگ تر شده، هی جوهرش بیشتر شده، هی غلیظ‌‌ تر شده. اتحادیه‌ی بین‌المللی حفاظت از طبیعت سعی کرده با عطرا کاری بکنه که بی ضرر باشن واسه محیط زیست و با این کارش ماندگاریشون رو کم کرده. خیلی اعصاب خرد کنه که دانشمندای علوم طبیعی مغزه رو به کار نمیندازن یه فرمول  ارزون قیمتی بسازن که هم ماندگاریش خوب باشه هم مضر نباشه. بگو ببینم تو دقیقا چیکار کردی؟ خودت میدونی؟ چجوریاست که عطر تو همه‌ش میاد جمع میشه تو سر من و ماندگاریش، معنای ماندگاریه؟ چجوریاست که مضر نیست و عمر دوباره میده؟ اصلا چجوریاست که چهارباغ، عالی‌قاپو، چهل ستون، سی و سه پل، هشت بهشت، کافه رادیو، سینما سپاهان، باغ فین و پارک جوان هم عطر تو رو دارن؟ چجوریه که همه جا هست  هیچکس نمیفهمدش جز من؟ یادم بیار درباره‌ی پارک جوان واسه‌ت یه توضیح مفصل بدم. نه با نوشتن که با صدا و تصویر خودم. میبرمت اونجا و میگم من اینجا چجوری از نو آفریده شدم و یادت بیاد که تو که نقشت نقش بادی* بود چه کردی.

* بادی: [ع . بادی] (إفا بدء) 2. آفریننده (فرهنگ فارسی معین)

یه قانونی هم تو زندگی من وجود داره که میگه یا راهی رو نمیری یا رفتی سخت ترین کار ممکن رو میکنی. حالا قراره راهی رو برم دیگه، خب؟ سختم هست خداییش. قبول کن که کارم سخته واقعا. قبول کردی؟ میدونم قبول کردی. الان میگی:«بله تو همه چیزو میدونی! فقط تو میدونی!» خب میدونم قبول کردی، بگم نمیدونم؟ سخته  و اونقدر بزرگه که خیلی بیشتر از خیلی از آدما اگه شرایط الان من رو داشتن و با این موقعیت رو به رو بودن میتونستن حتی با دلیل موجه خودکشی کنن مثلا! گفتی صورت مسئله رو پاک کردن گاهی خوبه دیگه مگه نه؟ به مادرت گفته بودیش. هوم؟ فکر کردی یادم میره؟ میخوای بگم چای کیسه ای انداخته بودی تو فلاسک آبجوشی که لباس قهوه ای شیرکاکائویی تنش بود و گذاشته بودی رو میز کتابخونه که کرمی بود مثلا؟ یادش بخیر دنبال کتابخونه ای بودی که تا دیر وقت باز باشه. که گفتی:«دیدی گفتم تو دوستش داری؟» و گفتم «شما رو؟» که گفتی:«تسلیم»؟ از بعضی خاطره ها چیزی نگذشته ها؛ ولی، آدمو مچاله میکنن انگار. یادته خواهرت واسه ت کوکی آورده بود؟ یادته که ازت عکس گرفته بود وقتی درس میخوندی؟ یادته تو دل سرما با پنجره ی باز مینشستی و فرهاد گوش میدادی تو تاریکی و قهوه میخوردی؟  که داشتم از کوه میومدم خونه، تو ماشین ازت پرسیدم فردا ماه رمضونه؟ که تا آخرماه با هم زیارت عاشورا خوندیم؟ که نشسته بودی چای میخوردی با پیرهن بهشتیه َت و به داستان صوتی بهاره رهنما گوش میدادی؟ که قول سخت گرفتی ازم و گفتی یه قول سخت میدی و من نگهش داشتم واسه اینکه قول سخت پیدا کنم . به وقتش بگم؟ که اولین سال تحویل که کنار هم بودیم یه عالمه آرزوی خوب کردی؟ که تو دل کویر یک عالمه حرف زدیم؟ که اون شب من بهونه آوردم و منتظر بودم بگی تا زنگ بزنم و تو فکر میکردی من چقد بچه مثبت خجالتیم و آخرش گفتی که میخوای عشق لرزه رو بخونی و شخصیت هاش رو خوندی واسه َم؟ که عشق لرزه خوندی؟ که رفتم مشهد که نذاشتی یه لحظه به این فکر کنم که چقدر من نمیخواستم بیام اینجا؟ حالا هر لحظه دلم میخواد باز برم همون کنج دیوار بشینم که برسه اون روزی که:«می تونی با من، یه پنجشنبه شب، نشینی اینجا، دعای کمیل نخونی؟» که بازوم که سینه م بوی یاس خیس زیر بارون بگیره؟ :)

چقدر دیگه میتونم فرمول «که....؟» بدم؟ خیلی زیاد! از ریزتریناش تا بزرگ تریناش. از اول صبح، وسط ظهر، عصر، شب،  آخر شب، نصف شب، سحر، قبل اذون، بعد اذون. از  تهران بودنات، شمال بودنات. از اصفهان بودنام، کاشان بودنام، بوشهر بودنام، سیستان بودنام، شهرکرد بودنام، مشهد بودنام، شیراز بودنام. لب خند زدنات، خندیدنات، ذوق کردنات، اخم کردنات، بغض کردنات، عصبانی شدنات، صدای قبل سحرت، صدای خسته ی قبل خوابت، نفس عمیق کشیدنات، آهنگ زمزمه کردنات، آره گفتنات، بله گفتنات، اهوم گفتنات، نخیرم گفتنات... زیاده نه؟ میگما! تا فردا صبح میشینم همه رو مینویسم. شوق صدات همین دو شب پیش اصلا... :)  

سختیش شیرینه چقدر... 

چقدر راه تا همین جاش بالا پایینای شیرین داشته... :)

دو سال قبل‌تر، خطاب به دوستان نزدیکم که فعالیت سیاسی داشتند:«حمایت و رای دادن به لیست‌هایی که یک مجمع تاییدشان کرده پیشرفت سیاسی نیست. این‌ها را نبندند به نافتان و سو استفاده کنند. همان مجمع هم نمیداند چه میکند و گندش در می آید. به  اول تا آخر این لیست رای ندهید! این ها خیلی هایشان ناشناخته‌اند.»
عزیزان:«تو احساسی حرف میزنی، تو احساسی مینویسی، نگاه تو صفر و صدی ست، منطقت را از حالت ریاضی بیرون بکش، صحنه ی اجرا تفاوت فاحشی دارد با انچه مد نظر توست، راه همین است.»
(فراکسیون امید تو زرد مجلس و رای اعتمادهای مضحک)

همان سال در شهرستان:«حمایت از این آقا و فعالیت در ستادش عین حماقت است. ما صرفا خودمان را به چوب بسته‌ایم و تفنگ دولول به دست بدخواهان دادیم. این جناب، سیاسی نیست. حرف زدن را هم خوب نمیداند.»
عزیزان:«بگذاریم برود بالا، آن وقت فضای شهر بازتر خواهد شد و فعالیت ما گسترده تر. محدودیت ها برداشته خواهند شد. نفوذمان بالا میرود.»
(سوزاندن گزینه‌ی مناسب‌تر و رای نیاوردن گزینه‌ای که دوستان موافقش بودند)

همین امسال، انتخابات ریاست جمهوری:«روحانی نه سال نودودو نه الان گزینه ی ایده‌آل که هیج صفر هم نبوده و نیست، به هزار دلیل مربوط به حال و گذشته ی نه چندان دور. حداقل اگر چاره‌ی دیگری جز این نداریم، نباید اینطور همه جانبه حمایت کنیم. چهارسال آینده او هیچ نیازی به ما نخواهد داشت.» و نوشتن نامه و چت تلگرامی و صحبت تلفنی با مثلا بزرگان عرصه به منظور گرفتن جوابی قانع کننده. ورود پزشک و مهندس به عرصه ی سیاست نتیجه اش میشود همین. توان اثبات منطقی را ندارند، برچسب احساسی بودن میزنند. حداقل جرات پاسخ دادن داشتند خوب بود.
عزیزان:«نه تورم را ببین! فلان استاد را یادت هست؟ به دانشگاه بازگشته. فضای فلان چیز چقدر باز شده. صحبت تو احساسی ست. تو جوانی نمیدانی. بعد انتخابات حرف میزنیم. میبینی که چه خبره.»
(کابینه ی ناامید کننده، امنیتی و پیرتر از قبل. رد شدن از خاتمی و هاشمی. راضی شدن حزب اتحاد به "حالا یه حرکتی زده باشیم" به منظور "تحکیم دموکراسی" و ما که هنوز منتظر تحقق وعده هاییم و ناامید نیستیم.)

     آن موقع‌ها خیلی داغ‌تر و پرجنب‌وجوش‌تر از الان بودم. یک سری چیزها را ندیده بودم و درک نکرده بودم. متاسفم که امروز به این وضع افتاده‌ام و از آن نگاه با منطق ریاضی‌ام به جایی رسیده‌ام که ثابت کنم جمع اضداد ممکن است. صحنه‌ی اجرا آدم را عوض می‌کند. همین چند وقت پیش راضی شدم بین بد و بدتر یکی را انتخاب کنم که بدتر نباشد. این ظلم بزرگی بود در حق خودم.

     اصلا از بحث خارج شدم. میگفتم که سرکلاس نشسته بودیم و من آن موقع‌ها خیلی داغ‌تر و تندتر از الان بودم. کسی که تدریس میکرد مطلبی را مطرح کرد و من با همان روحیه‌ی اعتراضی، عصبی دستم را بلند کردم، اجازه گرفتم و بلند شدم و با صدای بلند گفتم:«آقا من با شما مخالفم. حرفی که میزنید اساسا با منطقی که ادعاش رو کردید، سازگار نیست. چرا همچین اتفاقی بیفته؟» و منتظر بودم که بگوید چه خوب و آیا دلیل موجهی برای مخالفتت داری؟ و یا اینکه عصبانی بشود و مثلا بگوید بنشین سرجایت ببینم بچه پررو! اما، او آرام به چشم هایم نگاه کرد و بیخیال گفت:«طبیعیه. اختلاف نظر داریم و طبیعیه». آب سردی بود بر آتش و تندی آن موقعم و گفتم ای موسی دهانم دوختی، وز پشیمانی تو جانم سوختی، جامه را بدریدم و آهی کردم تفت، سر نهادم اندر بیابانی و رفت (لکن مولانا جوری شعر نگوید که نشود "رفت" را "رفتم" کرد). نشستم و برعکس همیشه که همه ی حضار با مشابه این اتفاق میزدند زیر خنده و مسخره بازی در می آوردند، همه ساکت شده بودند. همه غوطه ور در اختلاف نظرهایشان.

قرار بود تاریخ اسلامی درس بدهد. همان ابتدا آمد و گفت که من هرچه کردم دانشگاه اجازه نداد وارد فلان مبحث شوم؛ در نتیجه من هم با دانشگاه کاری ندارم و همان کار دلخواهم را با شما شروع میکنم. منظور از «فلان مبحث»، شبهه بود. بیست دقیقه تاریخ درس میداد و بقیه‌اش را مینشست و خیلی دقیق و حساب شده در دین شبهه می‌انداخت. شبهه‌هایی که نهایتا وقتی از کلاس بیرون میرفت، برمیگشت و میگفت:«نمازاتون رو بخونید! همه اینا جواب داره». خوب می‌دانست برجک کدام اعتقاد را زده. یا میگفت:«قرآن خوندن هر روزتون فراموش نشه! همه اینا جواب داره». منظورش از «اینا»، شبهه‌های وحشتناک و بی رحمانه‌اش بود. بی‌انصاف جواب‌ها را هم نمیداد. یک پسر بچه‌ی نوزده ساله و این همه شبهه‌ی نابود کننده؟ باید چند شبانه روز نمی‌خوابیدم تا به جواب شبهه برسم. این شب بیداری‌های این روزهای من، ره آورد همان موقع‌هاست. یادش گرفتم. تکلیفم هم با خودم روشن بود. حجت تمام شده بود که اگر شبهه برایت ماند، این «او» نبوده که نتوانسته برطرفش کند، این تو بودی که درکش را نداشتی. همین مرا دیوانه میکرد. از درون میسوزاند. 

حالا «تو» همان کار را میکنی. به جانم شبهه می اندازی. روی تک تک واژه‌هایت  و تک تک کارهایت  حساب ویژه باز میکنم. چون «تو» ، «تو»یی و «تو» از تمامش برایم مهم‌تری و اصلا به همین خاطر است که نیازی نمیبینم «تو»های این نوشته را کم کنم. از همان اول که خواستیم درباره‌ی یک مساله‌ی اجتماعی حرف بزنیم این اتفاق افتاد و بعدترش مفهوم «مرد» به کلی برایم عوض شد. میدانم که یادت هست که گفتم: «کنت و مارکس و دورکیم و وبر و ال برگر رو بیخیال، بگو ببینم نظر تو چیه؟» و این اصلا شوخی نبود. سعی کردم لحنم هم اصلا شبیه شوخی نباشد و دوبار هم تکرارش کردم. تو برای همراهی، تو برای فکر کردن، تو برای به چالش کشیدن تمام من، تو برای آزاد کردن فکرم، تو برای باز کردن تمام پنجره‌هایی که هیچوقت به تنهایی امکان ندارد حتی ببینمشان. تو برای عاشقانه‌هایی از جنس مولانا و شهریار و سهراب و ماث و فرهاد و سیاوش و یراحی.

بچه که بودم هربار که میخواستم عصرها از مدرسه به خانه برگردم، یک سگ ولگرد احمق محض تفریحِ عصرگاهی مسیری را به وحشیانه‌ترین شکل ممکن دنبالم میدوید. مسیر خاکی بود و از وسط زمین‌های کشاورزی رد میشد. تا آخرین نقطه ی حوزه استحفاظیش دنبالم میکرد. پنج ماه، یک هفته در میان کارم این بود که از دستش در بروم. نوشتنش هم برایم راحت نیست. چقدر وحشتناک بود. 

تا اینکه یک روز تصمیم دیگری گرفتم. ظهر که به مدرسه میرفتم، چوب بزرگی را قبل از آن جایی که به سگ میرسیدم پنهان کردم و عصر پیدایش کردم. سنگین بود. مجبور میشدم دو دستی، سفت و محکم بگیرمش. به سگ نزدیک شدم و او هم به من و وفتی شروع  به دویدن کردن، ایستادم و جم نخوردم. از ته دل وحشت کرده بودم. کار احمقانه ای بود. نزدیک تر که شد، شروع کردم به فریاد کشیدن، از ته دل فریاد میزدم و ترسم را بیرون میریختم و کم کم ترس به خشم بدل شد. اگر کسی آن لحظه مرا میدید یقینا آتشی که از چشمانم خارج میشد را هم خوب میدید. زل زده بودم به چشمانش. چوب را محکم تکان میدادم و فریاد میکشیدم. سگ ایستاد، نگاهم کرد، دستانش را به جلو کشید و چند متر آن طرف تر نشست. باز حمله ور شدم به سمتش، سریع بلند شد و فرار کرد.

تاریخ تکرار میشود. نقش ها عوض میشوند. حالا من بزرگتر و قوی تر شده ام. دشت به بیابانی خشک تبدیل شده. بیشتر از آن موقع یکه و تنها ایستاده ام و جم نمیخورم.

و یک گله گرگ. سگ اگر تنهایی می آمد ، گرگ ها گروهی می آیند.

حالا که تمام تنم کبود است و صدایم از درد میلرزد. حالا که نمیفهمم چه میشود و چندمین بار است که سوئیچ را در آورده ام و گذاشته ام داخل جیبم. حالا که پنجره باز میشود که در باز میشود و آنقدر باز شدنش احمقانه تکرار میشود که فکر میکنم در خوابم و گرگ ها بازآمدند و اما واقعا آمدند. حالا که پشت فرمان نشسته‌ام و یک بیلبورد، تبلیغات شرکتی را به نمایش گذاشته که یک روز قرار بود شرکت ما باشد. حالا که اعتماد کردند و گفتند تو مسئولش باش. حالا که از عرش به فرش افتادم. 

تاریخ که گذشته ای دور است و هیچ. همین چند دقیقه ی پیش هم میشود صدبار دیگر به همین شکل تکرار شود و من انگار بیماری روانی ام که زمان یقه ام را گرفته و تکانم میدهد. 

جلوی در مدرسه ایستاده بودم. سرد بود، خیلی سرد. هرچقدر هم لباس پوشیده بودم افاقه نکرده بود. هر روز بساطم همین بود. بعدا که درِ مدرسه را باز می‌کردند، با سرایدار به دفتر مدیر می‌رفتم و او مرا روی بخاری می‌گذاشت تا یخم آب شود. سال‌ها از آن روزها گذشته. پانزده سال بیشتر.

برف می‌بارید. همان جا جلوی در کمی برف‌ها را با پا جابجا کردم، به گِل رسیدم. گِل خوب بود. لیز نبود و میشد خودت را رویش گرم کنی. شروع کردم به در جا زدن. این مهارت‌ها، مثل در جا زدن، روی لبه‌ی جدول راه رفتن و از کمد دیواری بالا رفتن از دو سه سالگی می آیند سراغ آدم‌ها. آدم از همین موقع جنگیدن با خودش را هم یاد می‌گیرد.

کلاغ سیاهی آن بالا روی کابل برق، قار قار میکرد و من هر روز صبح همین جا تعدادیشان را می‌دیدم. آن روز فقط همان یکی آمده بود. نمی‌دانستم اولین بار است که اینجا آمده یا از همان‌هایی ست که گروهی می آیند، روی کابل‌ها کمی استراحت می‌کنند و می‌روند. نمیدانستم او هم هر روز صبح مرا میبیند یا نه. درجا که میزدم، تماشایش میکردم و عجیب بود که چرا کلاغ‌ها با اینکه هیچ چیز نمیپوشند و برف صاف می آید مینشیند روی سرشان، سردشان نمیشود؟ به این نتیجه رسیدم که سردشان میشود و مثل من نمی‌توانند در جا بزنند و برای همین پرواز میکنند تا گرم بشوند، شما نگاه کن کلاغ های کارتون ها را! حداقل یک کلاه منگوله‌دار که به سر دارند؟ اینطور نیست؟ یا همین کلاغ کتاب داستان، حتی یک کاپشن زرد هم به تن داشت. این‌ها کلاغ‌های فقیرند که ما در شهرمان داریم. اصلا اگر فقیر نبودند در شهر ما هم نبودند. شهر ما فقیر است و مردمش فقیرند. کلاغ ها هم در شهر ما زندگی میکنند. پس کلاغ ها هم فقیرند. منطقی نیست؟

صدای ترقه آمد. از همان ترقه‌هایی که سرایدار در بوفه‌ی مدرسه می‌فروخت و پدرم سفارش کرده بود که هروقت این بزغاله آمد که ترقه بخرد ابدا یک دانه هم نده. او هم برای اینکه دلم نشکند گفته بود ‌دانه‌ای نه، بسته ای میفروشم و بسته ای هزار تومان است، داری؟ کدام بچه آن موقع هزار تومان پول داشت؟ معلوم بود که نداشتم. من هم برای اینکه عاشق ترقه بودم از آبان ماه تا اسفند ماه، ده تومان ده تومان جمع کردم تا شد هزار تا تومان و بعد با شور و شعف وصف ناپذیر خرامان به سوی بوفه شدم و خواستم بخرم که اندکی سکه‌ها و اسکناس‌هایم را که داخل یک پلاستیک فریزر ریخته بودم نگاه کرد و بعد زُل زد به تخم چشم‌هایم و گفت که ترقه تمام شده و ندارم. هر چه گفتم بسته‌اش اینجاست ، سرجای همیشگی روی قفسه، همان است که گفتی هزار تومان. آخرش هم زیر بار نرفت که آن بسته همان است که من ماه هاست برایش از ژله‌ی بعد از مدرسه می‌گذرم. دیگر هیچگاه دوستش نداشتم آن پدرجدِ پدربزرگ مدرسه را.

چه میگفتم؟ آهان صدای ترقه آمد و بعدش یک چیز سیاه از آن بالا پایین افتاد. ماتم برده بود و ماتم مرا برد. کلاغ سقوط کرده بود و هیچ تکان نمیخورد. با قدم‌های آهسته نزدیکش شدم. یک نقطه ی سیاه وسط نیم متر برف. هبوط کلاغ سیاه وسط بهشت یخی برف ها. آرام، در خوابی هزار ساله. انگار که هیچوقت قار قار نکرده بود و از ازل آنجا خوابیده بود. کابل؟ کابل، همان بالا بی‌تفاوت از مرگی که مسببش بود با موج جریان داخلش همراهی می‌کرد، مبادا عقب بیفتد و عوضش کنند.

شاید هم کابل دوست کلاغ بود. شاید کلاغ گفته بود:«ببین برادر! من دیگه توانشو ندارم. جرقه رو بزن کوپ کنیم بره، تموم شه این لاکردار.» شاید همان کابل، طناب اعدام کلاغ بود و بقیه ی کلاغ‌ها برای تماشای اعدام هم نوعشان نیامده بودند. شاید یک جنایت بود و دست پرنده‌ای یا پرنده‌هایی جانی در کار بود و کلاغ حالا طعمه‌ی جدید قتل‌های زنجیره‌ایشان بود. شاید هم دوستانش که نبودند خیانت کرده بودند یا یادشان رفته بود بگویند، فردا ما نمی‌آییم، ته دلمان خوش بین نیست به فردا و آن کابل. شاید پنیرش را سر صبح با مواد مخدر روباه تاخت زده بود و فوقع ماوقع شد. شاید هم همه چیز یک اتفاق بود و در اعلامیه ی کلاغ نوشتند:


از کلاغ آموز پیش از صبحدم برخاستن/ کز حریصی همچو خوکی تندرست و ناتوان‌
مرگ نابهنگام کلاغ سیاه زحمت‌کش جوان، فرزند وطن هشت‌حرفی، که صبح داشت خستگی شب کاری دیشبش را روی کابل برق در میکرد را به اطلاع میرسانیم.
«عاش سعیدا و مات سعیدا» به هر حال.

وَ لا یَتَجَدَّدُ لَهُ جَدِیدٌ إِلّا بَعدَ أَن یَخلَقَ لَهُ جَدِیدٌ؛ وَ لا تَقُومُ لَهُ نابِتَةٌ إِلّا وَ تَسقُطُ مِنهُ مَحصُودَةٌ. وَ قَد مَضَت أُصُولٌ نَحنُ فُرُوعَها ، فَما بَقاءُ فَرعٍ بَعدَ ذَهابِ أصلِهِ. 

نیامده ام که موی سپید کنم و بعد بروم. خودت هم خوب میدانی بزرگ ترین، میدانی که سودا بسیار است. میدانی که به دلم می اندازی وقت و بی وقت. شاید آنقدر بدوم و به هیچ نرسم. شاید به همه چیز برسم و باز به پوچ برسم. شاید نه بدوم و نه برسم. شاید هم برسم و بروم... هربار که گفتیم، گفتند خورشید پشت ابر است. استفاده کنید از اشعه هایش. نمیدانستند خودش هم باشد ما سر نمی نهیم. حالا که نمیبینیمش چه کنیم؟ به کدام ریسمان چنگ بزنیم وقتی قلبمان نمیبیند اویی که ریسمان را گرفته؟ حجت بر ما تمام شده؟ نه نشده... چرا حجت را بر ما تمام نمیکنی؟ چرا این بی لیاقتی باید انقدر ادامه یابد؟ چه هستیم مگر؟ چه میکنیم مگر؟ دلمان میشکند وقتی نیست. دلمان میشکند که ابوذر داشت، عمار داشت، تمار داشت، مختار داشت و ما نداشتیم. مگر چه کردند که ما نمیکنیم؟ این چه تحقیری ست که تمام نمیشود؟ این چه سردرگمی عجیبی ست آخر...؟

همین دیروز بود. مسخ شده نشسته بودم به تماشای تکه ابری که دورتر از من روی قله ای نشسته بود. من قبلا آن قله را درنوردیدم. شاید هم سمت راستیش را. به هرحال مهم نیست. ابر آنی ست که مرا گرفته. همین دیروز بود. باز سقوط کردم. 

یک بار از معلم دین و زندگی که در دانشگاه منطق درس میداد درباره ی مسخ پرسید و یک بار دیگر هم و چندبار دیگر هم. تا بالاخره عصبانیش کردم. در مورد ارتداد هم بارها پرسیدم. عصبانی نشد. خدا لعنت نکند الوات کبیر ته کلاس را که نگذاشتند مسخ را بهتر بفهمم. دیگر هیچوقت از او هیچ چیز نپرسیدم.

وحالا گویی در خود نیستم و سقوط میکنم. همین دیروز.

تانکر آب، جوی های شهر را پر از آب میکرد

درختان توت را سم میزدند و ما که نمیدانستیم، از طعم توت های سفید متعجب بودیم. مزه ی سم میدادند و ما سم میخوردیم. او دیوانه ی توت بود و یک بارهم از کیوسک تلفن بالا رفتم تا توت قیچی برایش بچینم که زنبور نیشم زد و اون آن پایین میخندید. خنده هایش را خوب به یاد دارم. از بالای کیوسک سقوط کردم. 

بی خود بودم و سقوط کردم. نفسم بالا نمی آمد. سینه ام فشرده شده بود. خیسی گرم خون را حس میکردم. انگار تمام استخوان هایم شکسته. مزه ی خون حالم را بدتر میکرد. از سرم فواره ی خون بیرون زده بود. خودم را از آن بالا میدیدم. لعنتی، کاش هیچوقت به هندسه علاقه ای نداشتم. خون بیشتر میشد و نفسم کم کم بالا می آمد. نشستم. فواره ای نبود. بدنم درد میکرد اما یقینا شکستگی نبود. خون از بینیم بود و بیشتر میشد. تمامی هم نداشت

از آن روز انگار سرم را با خون پر کرده اند و هر لحظه منتظر اشاره ایست تا از هم بپاشد و فواره اش را ناگزیر نشانم بدهد.

فقط در یک صورت است که میتوان دیدگاه آدم‌ها را محترم شمرد. آن هم وقتی ست که دلیلی بر پایه‌ی منطق و توجیهی پذیرفتنی داشته باشند. اگر فرد مقابلم عقیده ای داشته باشد که صرفا دلیل موجهش این است که به آن ایمان دارد و حتی همین را هم بر زبان نمی آورد، نه تنها برای من محترم نیست که به شدید ترین و بی رحم ترین شکل ممکن به آن میتازم و بعد از آن فرصت اولیه دیگر زمانی نمیگذارم که بیشتر توجیه کند. نمیدانم من مثل ریچارد داوکینز فکر میکنم یا داوکینز مثل من.  می دانم فرق من با او بسیار است. اساسا داوکینز را نمیپستدم؛ اما، به یک نتیجه رسیده ایم و این یعنی ما تجربه های مشابهی داشتیم.

پذیرفته ام که نمیتوان نزد همه محبوب بود. هیچگاه آدم صلح طلبی نبوده ام و به همین دلیل هیچگاه هم در گیر و دار این نبوده ام که آیا کسی هست که مرا دوست داشته باشد یا نه؟ چه کسی از من بدش می آید؟ من شاید یک آلوسیاه وحشی درجه یکم که گوشت سبز رنگی دارم و یقینا هست کسی که از آلو سیاه وحشی سبز رنگ درجه یک متنفر باشد. حالا تو میتوانی موز باشی تا دوستت داشته باشد؛ اما، تو همیشه موز درجه دو خواهی بود. مثال آلو ی آبدار شیرین و موز را لئو بوسکالیایی که زنده نیست، میزند؛ اما، من قبل از اینکه لئو را بخوانم به این نتیجه رسیده بودم و یعنی ما تجربیات مشترکی داشته ایم. 

باری استاد، مقابل دانشکده، متنی در جوابم در دعوت به جامعه شناسیش نوشت که بارها خواندمش: «نگذار هر کس که آمد و ماندنی نشد، تو را، دلت را، صداقتت را، با خودش یدک بکشد! نگذار دوست داشتنت را قیمت بگذارد! که هر وقت از سر بی حوصلگی، از سر نبودن آرامشی، آمد و سراغت را گرفت، حالت را پرسید، دلت را قلقلک داد و باز رفت، تو بمانی و دنیایی از اشک، تو بمانی و چرا و اما و اگر...! آنکه میرود باید میرفت. تو هم برو! تو هم، خودت را از لحظه هایش که هیچ، از فکرش هم بگیر. تو باید تمامت بماند برای آنکه تمامش تنها و تنها... تنهاااااا و تنهاااااا برای توست....! تنها!» حماقت وحشتناکی را که استاد از آن نوشت و بر حذر داشت، آن موقع درک نکردم. اصلا ربطش را هم به سوالم ندانستم و هر بار سوال را مطرح کردم ، باز همین را تحویلم داد. تا به امروز که دیگر او را نمیبینم؛ اما، دیگر هم سوالم را نمیپرسم. 

فکر نمیکنم نیاز باشد برای نتیجه،  این سه پاراگراف را به هم مرتبط کنم. ارتباطشان مشهود است.

تو ای عبد ضعیف زورت به خودت هم نخواهد رسید. شفقت را به یاد بسپار و بدان راه شفقت این چیزها نیست. عشق را نمیشود تا شفقت پایین کشید. کمی به دور و برت نگاه کن! این همه شاعر، هیچکدامشان از کار هم راضی نبوده اند. هرکدامشان هزاران بار از عشق نوشته اند و همه شان معتقدند هیچوقت نه خودشان نه بقیه نتوانستند عشق را به واژه ها بخورانند و هزاران بیت باز سرودند و نشد و نشد و نشد. آن ها که دیگر شاعد بودند، امروزی ها که یک نفرشان هم توان شعر گفتن ندارد و سراسر اراجیف ابلهانه ی مضحکی را نشخوار میکنند. این سبک ادبی قرار است آیندگان را بسیار بخنداند. آری، واژه خود حرمتی دارد و عشق حرمتی به اندازه‌ی باری تعالی. واژه کجا و او کجا؟ حرمت عشق را آنقدر پایین آوردند که من یک لا قبا هم از آن حرف میزنم.

اما عشق جز درد و رنج نیست. درد و رنج بردن از درد و رنج دیگری، سه مرتبه بالاتر از درد و رنجی ست که محقق شود. دغدغه یعنی  از درد و رنج دیگران درد و رنج کشیدن. من لعنتی در تمام متن هایم از این مینویسم که از درد و رنج دیگران دردی نمیکشم. سراسر دروغ گفته ام. باز دروغ گفته‌ام. این دروغ گفتن ها نهایت ظلمی ست که به خود واقعیم میکنم. نمیتوانم موز بسازم. 

تمام این پاراگراف ها به هم ربط دارند؟ ربط دارند. 

یکی از دوستان دوران کودکیم، خلافکار حرفه‌ای ست. یک روز خانه است و یک روز یک جای دیگر. آن وقت‌ها هم آدم خطرناکی بود؛ ولی، خب برای آن‌هایی که خودشان هم خطرناک بودند، خطرناک بود. از آن‌هایی ست که عکس و آدرس میگیرد و میپرسد که خب تا چه حد؟ یک روز بیمارستان، دو روز، سه روز، یک هفته؟ سپس میرود و دقیق کارش را میکند و برمیگردد. فرقی هم ندارد که هدف کجای مملکت باشد. پولش را میگیرد و میرود. ما هم یک بار از بد روزگار سر و کارمان به جنابش افتاد و درخواستی را برایش مطرح کردیم. دستش درست، کارش را صحیح صورت داد، زنگ زد، اطلاع داد و تمام. هرچه هم اصرار کردم که آقا هزینه ای چیزی؟ که هیچ.

خوشحالم از بودن محمدجواد. 

این بخشی از مکالمه ی بنده با دوستی ست که دکترای روان شناسی داشت و دارد و به تازگی از فرنگ آمده بود. ضبطش کردم و امروز بعد یک سال پیاده شد. بقیه اش هم برای نوبت های یعدی در صورت وجود حوصله در مغز. خواندنش هیچ ارزشی ندارد و وقت تلف کنی محض است(مثلا حالا بقیه ی نوشته ها با ارزشن). فقط محض اینکه اینجا وبلاگ خودم است ثبتش میکنم.

- من عادت دارم. عادت دارم به اینکه دوست داشته نشوم. عادت دارم به اینکه نفر اول هیچکس نباشم. از اول هم عادت داشتم. همین باعث میشد حساسیت هایی که هم سن هایم داشتند را نداشته باشم.
- حساسیت؟
- بله بله. همین که بچه ها و دوستانم تا یکی میگفت دیگر دوستت ندارم دست از خرابکاری برمیداشتند.
- عکس العملت مگر چه بود؟
- تمام تلاشم را میکردم که نشان دهم تو اساسا لیاقت دوست داشتن را نداری حالا که نمیخواهی دوستم داشته باشی. کشکت را بساب!
- در مورد پدر و مادرت هم؟
- آن ها مرا میشناختند. میدانستند این قرتی بازی ها اثری ندارد. بیشتر به زور متوسل میشدند که آن هم کم کم اثرش را از دست داد و بعد فهمیدند که باید مثل آدم بزرگ ها برخورد کنند تا بپذیرم و همین طور هم شد. چقدر سر اینکه بزرگترها میگفتند دیگر دوستت نداریم و یارو پا پس میکشید حرص خوردم. در اکثر عملیات های انتحاریم به همین سبب تنها بودم. 
- عجب. توضیح بیشتری بده!
- همیشه در حال اثبات این بودم که من بزرگم. آقا جان در هفت سالگی مینشستم با فامیل بحث سیاسی میکردم. چه انتظاری داشتند که خب؟ حالا که فکرش را میکنم، چقدر هم میخندیدند دوستان. در همان جمع های کودکانه هم حکم رهبر عظمی را داشتم. دلم میسوزد برای آن هایی که از طرف اطرافیان دوست تر داشته میشدند و من در بازی هایمان دمار از روزگارشان در می آوردم. چند وقت پیش دختر عمه ی پدرم میگفت تو که وارد جمع بچه ها میشدی همه شان ساکت میشدند. یک بار هم سر همین آرام نگرفتن، پسرِ پسر دایی مادرم را به قصد ارشاد و نه کشت، کتک زدم.
- چرا آن هایی که بیشتر دوست داشته میشدند را دمارکش میکردی؟
- این برای خودش قضیه ای مفصل دارد که برمیگردد به همان عادت هایی که گفتم. در زندگیم هر وقت بحث دوست داشتن و احساس و فلان میشد، من انتخاب دوم آدم ها بودم. رد خور هم نداشت. یعنی نشد هیچوقت هیچکس بیاید بگوید تو کنار، همه ی عالم هم کنار. شاید مثلا یک مقداری هم برمیگردد به چهره ام که غد بودن از آن میبارد؛ اما، به هرحال درصدش پایین است. به قول مظفر:«باور کن ترسید بهت بگه دوستت داره». در بازی هایمان انتقام تمام بچه هایی که مثل من بودند را میگرفتم.  
- کی دوستت داشته؟ قضیه چی بود؟
- آن قضیه که خصوصی ست. ولی ببین مثلا من برای یک نفر کاری میکنم. حتی قبلش به این فکر هم نکرده بودم که چقدر وقتم تلف شده و اذیت شده ام تا اینکه میبینم یک یاروی کلنگی که یک هزارم من هم نبوده کارش و خود دو قرانی اش، مورد چه تقدیرها که قرار نمیگیرد. قسمت احمقانه اش آن جاست که دفعه ی بعد باز فراموش میکنم و بازهم با همان میزان خریت کمکش میکنم یا به قول خودشان لطف ! میکنم. حالا اینکه لطف بقیه چیز است و لطف ما چیز نیست نمیدانم از کجا آب میخورد. فلذا لطف ما را وظیفه میدانند.
 - ربطش چه بود؟
- ربطش را گفتم که. بقیه انگار دو زرده میکردند لامروت ها. زمان همه چیز را حل کرد. بی‌رحم شدم. ما یک چیزی در مملکتمان داریم به اسم دوستی و رفاقت که این غربی ها کمتر دارند و نمیدانم اعتراضی دارند یانه. اما به هر حال زمان باعث شد بفهمم غربی ها فهمیده اند انسان تنها به دنیا آمده و تنها خواهد رفت و این بین دوستی های کمی هستند که مفیدند.
- یعنی دوست های زیادی نداری؟
- نه اتفاقا برعکس. خیلی زیاد. دوست از هر فکر و تیپی هم دارم. با همه شان  هم میچرخم. دوستی دارم که مذهبی ست شدیدا و دوستی دارم که سکولار است. دوستی دارم که فلان کار را میکند و دوستی دارم که اگر او را ببیند که فلان کار را میکند، خرخره اش را میجود. هر دو قطب هم میدانند باید فاصله شان را با من حفظ کنند. دقیقا معلوم نیست با کدامشان هستم. فلان کار کننده یا جونده؟ معلوم نیست. شاید شبیه نفاق باشد حتی، اما خب نفاق نیست. من این بین تاثیر میپذیرم و تاثیر میگذارم. تعادلم را حفظ میکنم.
- اوهوم. که اینطور. چطور شد انصراف دادی؟
- دغدغه ام آنی نبود که فرو میکردند در مغزم. چرا باید بپذیرم دو به علاوه ی دو حتما باید بشود چهار؟ قبلا برایت مفصل توضیح دادم دیگر. نپرس! 
- صبر میکردی تمام میشد...
- ببین الان  داده ام و تمام شده. خیلی هم گذشته. در این مورد جواب هیچکس را نمیدهم. تو هم چون میدانستی این اتفاق افتاده، قبلا جواب دادم وگرنه حتی اینکه من زمانی بوده ام و حالا انصراف داده ام را مادرم هم نمیداند فکر میکند از اساس بسط نشسته ام.
- برای همین همان اول انتقالی گرفتی اصفهان؟
- بله. طی یکی دو ماه فهمیدم شکر خورده ام و راهش را در این دیدم.

     اینجا شب ها گرگ هم دارد؟ - گرگ؟ پسرجان تو که نمی‌دانی چه خبر است، چطور تنها به اینجا آمدی؟ آدم های اینجا از گرگ هم بدترند. - تنها نیستم. گرگ چه؟ خود گرگ را دارد؟ - خرس هم دارد. - نه. گرگ! گرگ دارد یا نه؟ - بله گرگ دارد. وقتی میگویم خرس هم دارد یعنی گرگ سهل است. - چطور میتوانم ببینمشان؟ همه را با هم یک جا. - دیوانه ای؟ - میشود اصلا یک جا دیدشان؟ - نه همه را ولی چرا شاید چند گروهشان را بشود. - مگر چقدر هستند؟ - زیادند. اینجا گرگ زیاد دارد. - کجا؟ - کجا چی؟ - کجا میشود چندتا را هم زمان دید؟ - نمیخواهی که بروی آن جا؟ - مگر شما رفته اید؟ - جوان که بودم ناچار با تعدادی دیگر از اهالی روستا رفته ام - خب؟ اگر نمی خواهی بگویی کجاست از کس دیگری بپرسم. - این راه را که بروی به کوهی میرسی. در دل کوه غاری ست که از قدیم گفته اند انتهایش به شیراز میرسد و هرکه واردش شد بیرون نیامد. پشت این کوه دره ایست. شب ها گرگ آنجا فراوان است.

     مردم ما عاشق ساختن این داستان‌ها هستند. همین داستان های غار و شیراز. خود من هم که از مردمم و میتوانم بسازم. ازقضا بِه از بقیه‌ی مردم نباشم اهن و تلمب کثیری هم دارم. مثلا روستایی به نام «خمسلو» نزدیک فریدن اصفهان بود. حالا با روستای «سنگ باران» یکی شده و اسمش شده شهر «برف انبار»(نامردها اصالت جغرافیایمان را برای بار دوم به فنا دادند. جد اندر جد، قربانی سیاست های صدمن یک غاز حاکمان عصر). حالا چرا خمسلو ؟ خمسه + لو، چون پنج پشته یا تپه آنجاست. خمسه که پنج و «لو» هم که تپه است. حالا آن جغوربغوری را که خودم ساختم جهت تحریف تاریخ، بگویم برایتان که کیفور و کچول سر بر بیابان بگذارید. سال ها پیش لویی‌های فرانسه هر کدامشان که میخواست به سفر دور دنیا برود از این محل رد میشد. منابع  موسغ (موثق!) محلی، بیان داشته‌اند دقیقا پنج لویی بودند که آمدند و در زمان های متفاوت رد شدند و رفتند. از آن موقع شد خمسه لویی و بعد شد خمسه لو و بعد که از کاروان سرا به روستا بدل شد خمسلو و حالا هم که هیچ شد و تبدیل به شهری زهوار در رفته شده است. به همین راحتی میشود جفنگ سرهم کرد و زرت تاریخ را قمصور کرد.

     اما این داستان های زلم زیمبو همه هیچ. روایت جالب و واقعی دارم، که فی الواقع هم‌چون عسل خوانسار مطبوع است. این را از سایت تاریخ ایرانی ببنید: کلیک

     در خمسلو سر اینکه چه کسی متاع کدخدایی، این حلیة‌الذهب، را به چنگ بگیرد، بین دو گروه جدلی می‌افتد تا حدی که به شلنگ تخته اندازی و زد و خورد میرسد. پایینی‌ها و جوان‌ترهای دیوان‌هوشِ گاوریش، بالایی‌ها و پیرترهای کم‌خِرد را تیر میکنند که این اروس حق ماست و نه دیگری. برای هم قشون کشی میکنند و جنگولک بازی درمی‌آورند (محمدرضا پهلوی هم سفر فرنگش را میرفته و فکر باج دادنش بوده، پدر نامرد). القصه هرکس بامبولی سوار میکرده تا خودش پیله بزند به ریش سفید جماعت شدن. یکی از کاندیداهای کدخدایی هم همسر همین گلنار خانم، عموزاده‌ی پدربزرگم، بوده. روزی از نظمیه می آیند سراغ مردم ده تا ببینند این شلم شوربا بهر چیست؟ که اهالی هوچی‌گر و عربده‌کش، هرکدام به سوراخی تنگ میخزند. ولیکن گلنار خانم سی‌وپنج‌ساله که زنی زرنگ و زیرک بوده، میفرستد پی ماموران حکومتی و برای عالی جنابان جولَق، مرغی بریان میکند و همان طور که حکیم فرمودند : ز تو چشم آهرمنان دور باد/دل و جان تو خانه‌ی سور باد، دل و جان پیاده سازان منویات حکومت اعلی حضرتشان را خانه‌ی سور میسازد. آن‌ها هم سیر می‌لمبانند و از گلنار، اسم و رسمش را میپرسند و میروند. هفته‌ی بعد عده‌ای با اتول می‌آیند که گویی از خود دربار پهلوی بودند و گلنار را کدخدای ده میکنند و با خودشان برش میدارند و میبرند به پایتخت، نزد شه بانو. لباس‌نویی و هم‌نشینی با بزرگان قرم‌دنگ زمان و بعد هم برمیگردند و این طور  رضاقورتکی یک جنجال دوسر باخت به پایان میرسد. 

     چرا دوسرباخت؟ از آن جهت که  اگر حتی مته هم به خشخاش نگذاریم این یک تراژدی‌ست. به این خاطر که هنوز هم من نتوانستم از زیر زبان پدربزرگم بکشم که مردان اسمی ده بعد از آن چه قدر به قبر پدر خودشان لعنت میفرستادند که جای نشستن پای میز مذاکره و معامله ی برد-برد، قرشمال بازیشان گرفته بوده و این چنین کدخدایی را برای اولین بار در تاریخِ نه آن ولایت که این مملکت به دست... ای آقا! متهم میشویم به ضد نهضت وزین و ثقیل و گران‌مایه‌ی زن گرایی(فمینیسم) بودن و بعدش هم عقده‌ای بودن و فلان. اصلا مردان دِه اگر مرد بودند که از این قرمپوف بازی ها در نمی‌آوردند. همین گلنار خانم از همه مردتر بوده. بالاخره ایشان هم از عموزاده‌های ماست.

     زرشک! آمدم درباره‌ی دیدارم با گرگ‌ها بنویسم. رسیدم به بحث‌های فمینیستی و این قر و غربیله‌ها. بد روزگاری‌ست. یاللعجب!

     بارها تکرار می‌شود و صدایی هربار مرا به وسعتِ تاریخ به عقب باز می‌گرداند. صدا آشناست. انگار که از اول شنیده‌ام َش. انگار که از ازل، از بی‌آغاز، از الست هر ثانیه تکرار میشود و هربار به همان سان اول و دمی خسته نمی‌شود.

«اَلَستُ بِرَبّکُم؟»

     مرثیه بارها تکرار می‌شود.

     جز در کودکی که از پدرم میترسیدم و حساب می‌بردم دیگر هیچ‌وقت از هیچ‌کس نترسیدم حساب هم که هیچ. کودکیم یکُم آبان سال هزار و سیصد و نود تمام شد. هم این بود که وقتی کسی خواست اعتراضی بکند مرا با خودش برد. چه کسی جرات داشت با ناظم بداخلاقی که همیشه آدامس می‌جَوید آن طور در بیفتد که بشنود «ادامه بدهی میفرستمیت صفر مرزی»؟ مردک مزخرف نمی‌دانست از سربازی معافم. میگفت به تو چه مربوط که سر فلانی چه می‌آید؟ کلاه خودت را بچسب باد نبرد. چه کسی بین آن جمع صد نفره در نظام وظیفه حاضر شد فریاد بکشد سر سرگرد که پنج ساعت است یک عده را علاف کرده‌ای وقتی خودش فقط آمده بود که یک اطلاعیه را بخواند و برود؟ 

     از مرثیه فقط یار َش را می‌فهمم. عزیز َش را می‌فهمم. صدایی مرا به وسعتِ تاریخ به عقب باز می‌گرداند.

     می‌گویند دوست نزدیک یکی از اجدادم یک جایی عمرش را می‌دهد به خواننده‌ی این متن. خدمتکارانش به تاخت می‌آیند که آقا اسبتان را زین کرده آورده‌ایم تا با هم راهی شویم. می‌گوید شما بروید ، من می‌آیم. راست و دروغش با خودشان و ناقل، بعدترها گفته‌اند ما یک لحظه اسب‌ها را امان ندادیم و تا مقصد دواندیم. زبانمان لال شود پیش خود گفتیم رسم مردانگی و لوطی‌گری نیست که آقا دیر برسند به کفن و دفن رفیقشان. رسیدیم که به منزل متوفی آقا بر تختی بالای مجلس نشسته بودند و اوامر تدارک مجلس را می‌دادند.

    از مرثیه شاید صدای نِی َش همیشه در ذهنم بماند. «که ندادند جز این تحفه به ما روز الست»

اوایل زمستان

آدمها در بارانِ روی شیشه غرق می‌شدند و فقط تماشایشان می‌کردم. نورها پخش می‌شدند. نورها پخش می‌شوند. از پشت ابر، از پشت کوه، از ماه از قطره‌ی باران روی شیشه‌ی تاکسی، از همه جا. نور همیشه هست.  همیشه هم پخش می‌شود. پخش میشوند و من فقط نگاهشان میکنم.

اذان مغرب موقع باران درک عجیبی دارد. جایی که نمیشناختم بدون اینکه بخواهم، پیاده شدم. پسرکی هم پیاده شد. هندزفری در گوشهایش از شدت بلندی صدا تلو تلو می‌خورد و می‌خواست بیفتد انگار. می‌خواست از آن بالا خودش را پرتاب کند پایین. سقوط را تجربه کند. هبوط را حس کند. تا جایی که بشود پایین‌تر. ابوالبشر. ابوالوری. صفی الله. خلیفة الله. ابو المحمد. اللهم صل علی محمد و آل محمد.

نور سبز مسجد می‌کشاند. حداقل برای فرار از خیس شدن که خوب است سقف دارد. آب باران زده ی حوض وسط مسجد، آستینهای بالازدهی پیراهن سفیدم و من که ناچار آمدم و نمک‌گیر شدم.

باز پیرمردی کنارم نشست. عطرش از چای و گل رُز بود.

به وقت قنوت میبینی چطور بانگی بالا میرود؟ - بله، اکثر مواقع موقع قنوت جوهر به صدایشان برمیگردد. - اما تو جوان، صدایت به گوش خودت هم نمیرسید. - فقط می‌دانستم که صدای بیجوهرم را اگر سکوت بود می‌شنیدم. - موقع قنوت آدم را گُر میگیرد و صدایش بلندتر می‌شود. از چند وجبیش هم می‌شود شنید چه می‌خواهد. گویی فریاد می‌کشد بر سر خالق. با قلدری طلب میکند. تو همین طور که هستی بمان! نگذار کسی صدایت را موقع قنوت بشنود. هنوز گِل وجودت شکل نگرفته. کوزه‌گر خوبی باش. بگذار بین تو و خالقت باشد هرآنچه که باید باشد. عارف، بیصدایی ست، بیخبری ست. یعنی من اندازه‌ای نیستم که با صدای بلند چیزی را بخواهم، چون هیچ نمیدانم که چه می‌خواهم. طلب کار نباش! قنوتت را داد نزن! نگذار بشنود کسی جز خالقت! مخلوق جوان خدا، جوان بمان! سرانگشتهایت را به منبع لایزال برسان و آرام بخواه که بخواهد برایت. بخواه! نه با جوهر صدا که با جوهر دل. با جوهر دل بدان که اگر فرصت وصل داری نُه مره «شکراً لله» دارد یک مره «شکراً لِلمُجیب».

سرم را که برگرداندم، نبود. همه جا را با نظر زیر و رو کردم، نبود. انگار که اصلا از اول هم، نبود. فردایش هم آمدم، هر روز هم آمدم، یک سال تمام غروب‌ها میآمدم تا آن مسجد بی‌زرق و برقی که بوی خدا می‌داد، تا پیرمرد را ببینم و بپرسم شهود ذات و اسم و صفت سرمدیش را چگونه باید پیمود؟ و اما، نبود.

از هرکه پرسیدم آشنا به طریقت، نبود

آقا شما تا به حال در این مسجد کهنمردی دیدهاید که عبای قهوهای شانههای بلندش را پوشانده باشد، جلیقهی مشکی و پیراهن سفید بپوشد، ریش و موی بلند سپید داشته باشد و ابروهایی پرپشت، کلاهی بر سر بگذارد و آرام حرف بزند که هیچکس نشنود؟ - فلانی نیست؟ - نه ایشان را دیده‌ام، نیست! او را چندماه پیش همین جا دیدم. امانتی نزد من دارد که باید بازگردانم - اگر فلانی نیست، نمیشناسمش. سال‌هاست که اینجا نماز می‌خوانم، احتمالا رهگذر بوده. امانتی را صدقه بده که بر گردنت نماند.


شمایل پشت به اتاق رو به لنز

برای همیشه قنوتهایم مخفی ماند و او، نبود. به لایزال، به بی‌زوال، به سرمد، به دائم، به جاوید، نرسیدم و او، نبود. عبای قهوه‌ای‌اش را به تن میکنم؛ پیراهن سفیدش را هم.  به خود آمدم که تا چه اندازه ناخودآگاه شبیه او می‌شوم و ما زال، مصداق «به گرد او نرسد پای جهد من هیهات/ولیک تا رمقی در تن است می‌پویم». تا وصال به «نیست پنهان آفتاب لایزال/ذره‌ای تو خویش را اقرار کن!»، تا به «هُوَ مَعَکُم، أینَما کُنتُم؟»، چند خدک دیگر را باید گذر کرد؟

رهگذر معبر فناء فی الله، قنوت یعنی امساک در کلام.

القانتین و القانتات، قنوت یعنی سکوت، یعنی خموش، یعنی «خمُش ور خمُشی تلخ بُود».

«نشیبت فراز و فرازت نشیب»، قنوت را قنوط نکن.

«ربّنا انّا ظلمنا نفسنا»

اصلاح‌طلب چپ نیست و اصول‌گرا راست نیست. اصلاح‌طلب ، اصلاح‌طلب است و اصول‌گرا، اصول‌گرا. چپ، چپ است و راست، راست. مثلا وقتی در دانشکده‌ی علوم اجتماعی همراه اباذری و غنی‌نژاد باشید، متوجه میشوید که چپ و راست قضیه‌شان با این‌ها کلا متفاوت است. آقا جان مسئله‌ی دیگر حزب است. عزیزان، ما در ایران قوانین حزب درست و حسابی نداریم. این اصول‌گرا و اصلاح‌طلب دو جریان فکریند که هر کدامشان هم هفتاد و دو ملت دارند. نه چهارچوب دقیقی دارند و نه فکر خاصی را میطلبند. خاتمی البته اصول موضوعه‌ای را برای اصلاح‌طلبی تعریف میکند؛ اما، نهایتا بحث به جایی نمیرسد که جامع و مانع باشد. هرکسی براساس منافع شخصیش یکی را انتخاب میکند و ممکن است همان شخص دو روز بعد وابسته به جریان مقابل باشد. اما چپ ها و راست ها روی مواضعشان ایستاده‌اند. حالا دعوای امروزِ روزِ چپ‌ها و راست هایی مثل اباذری و غنی نژاد چیست؟ چپ هامیگویند این راست ها (از رفسنجانی تا روحانی) آمده‌اند مملکت را به دست گرفته‌اند و خصوصا اقتصاد را نابود کرده‌اند و سرمایه را از مردم گرفته و به سرمایه‌داران داده‌اند، مثل همین طرح کارورزیشان که از قبل انقلاب استارتش را زدند.  راست ها دقیقا برعکسش، که آقا این چه حرفی ست؟ از اولش هم حکومت دست شما بوده. همین دو ریال پول یارانه که ماهیانه به حساب ملت میریزید مگر جز سیاست‌های چپ‌گرایانه‌تان است؟ همین طرح سلامت مگر سیاست چپ نیست؟ خلاصه هر کدامشان از یک سمت. چپ، از مهرنامه‌ای ها و ایران‌شهری‌ها ایراد میگیرد و راست از ترجمانی‌ها و پرسشی‌ها. بحث سوسیالیست و مارکسیست و نئولیبرال را هم پیش میکشند و اینجور میشود. 

سیاست چیزی فراتر از اصلاح طلب و اصول‌گراست. این دو از بین خواهند رفت ولی تفکرات چپ و راست از وقتی آمدند دیگر نرفتند. زیربنای خیلی از جریان ها هستند. اینطور هم نیست که بگوییم ای آقا این ها روابط پشت پرده ای دارند که ما نمیدانیم و فلان. خیر آقا خیر! نمیشود در سیاست چیزی پنهان بماند. بالاخره یک جایی درز میکند. اهلش میفهمند.

ساعت دو یا سه یا چهار بود. دیگر نمیتوانستم. هرچه میدیدم و میخواندم را نمیفهمیدم. خواب؟ این موقع شب؟ چرا؟ پاکت سیکار را برداشتم. جین، پلیور زرشکی و پالتوی مشکی. پاکت را گذاشتم روی سیته ام. جیب داخلی. این جیب یکی از آرزوهای کودکیم بود. یک جیب مخفی که هیچ دزدی به آن دسترسی ندارد جای خودکار و دفترچه و یک عالم کاغذ و فیش برداری. جای پاکت سیگار و کیف پول. اینحا سرد است. سرد به اندازه ی همان بار که صورتش را لمس کردم و از سرمایش وحشت زده شدم. نرم و سرد. صدای به هم خوردن استخوان های نازک سینه ام گوشم را آزار میداد. سکوت نیمه شب میتواند این چنین مردم زار باشد؟

مردی کنار در ورودی حوزه به سجده رفته است. عبایی مشکی دارد. مبهوت. از سجده سر بر نمیدارد.

مرد گوژ پشتی آن طرف خیابان با دندان های نصفه نیمه قهقهه میزند و گربه سیاهی با چشمانی که از سوی جراغ بالا سرشان برق میزند دنبالش میدود. سطل آشغال ها و جوب های لجنی را زیر و رو میکند. سگی لاغر، لرزان آن طرف خیابان به گربه خیره شده است. گربه لذیذ نیست. گربه ، دنبال یک آشعال جمع کن میدود. گربه آشغال میخورد. سگ این ها را نمیفهمد. سگ گربه را می پاید. 

تنی لاغر، لرزان نزدیک میشود. به سمت در ورودی حوزه سر برمیگردانم. مردی کنار در ورودی حوزه به سجده رفته است. عبایی مشکی دارد. مبهوت. از سجده سر بر نمیدارد.

تنی لاغر، لرزان از من کبریت میخواهد. چقدر شبیه هم کلاسیم است. دور میشود. گربه ای به دنبالش میدود. گربه سیاه. سگی پی آن دو. 

زمستانی که نبودی، یک قرن، یک نسل... 

زمستانی که نبودی، یک قرن، یک نسل...

اتللو و دزدمونا، رمئو و ژولیت، هیتلر و اوا براون، بتهوون و الیزا، موسولینی و کلارا پتاچی، لویی شانزدهم و مادام پمپادور، ناپلئون و دزیره. «نقطه ی تسلیم محضم نقطه ی آرامشم بود، اسمتو زمزمه کردم این تمام شورشم بود، تو هوای تو که باشم صاحب کل زمینم، من همه دنیامو دادم زیر چتر تو بشینم، شوق تسلیم تو بودن...»

زمستانی که نبودی، یک قرن، یک نسل... 

خسرو و شیرین، شیرین و فرهاد، مجنون و لیلی. مجنونِ لیلی، لیلیِ مجنون... بیدِ مجنون، بیدِ لیلی... بیدی که ریشه اش کاغذهای دفتری کوچک، پر از نام تو ست.

شوق تسلیم تو بودن...

بیژن و منیژه، وامق و عذرا، ویس و رامین، امیرارسلان و فرخ لقا. من پسرک سوار کار «ارسلان» نام، سده ها قبل از مشروطه، با طایفه ای اسلحه به دست، آمده ام تا عطر یاس دخترکی که تا خورشید میرسد.

شوق تسلیم تو بودن...

امیر ارسلان و فرخ لقا، بهرام و گل اندام، رستم و تهمینه، همای و همایون. پرنده ای کوچک درونت نشسته و تو دلت ریش میشود وقتی میروی و میبینی. دلت ریش میشود. دلم از ریشه میتپد. از پی هایش میلرزد. «تنها بنایی که اگر بلرزد، محکم تر میشود، دل است! دل آدمی زاد.» 

شوق تسلیم تو بودن...

ورقه و گل شاه، زهره و منوچهر، رستم و تهمینه، زال و رودابه. مرد گوژ پشتی آن طرف خیابان با دندان های نصفه نیمه قهقهه میزند و گربه سیاهی با چشمانی که از سوی چراغ بالا سرشان برق میزند دنبالش میدود. سطل آشغال ها و جوب های لجنی را زیر و رو میکند. سگی لاغر، لرزان آن طرف خیابان به گربه خیره شده است. گربه لذیذ نیست. گربه ، دنبال یک آشعال جمع کن میدود. گربه آشغال میخورد. سگ این ها را نمیفهمد. سگ گربه را می پاید. 

شوق تسلیم تو بودن...

دستانت را بگیرم و به وسعت یک تاریخ به عقب بازگردیم.  عطر یاست تمام تاریخ را در نوردد. یک جایی از تاریخ همه اش جمع شود در منِ تو.

اینکه اینجا از "من" مینویسم، به این خاطر است که تنها جایی ست که اجازه دارم به خودم فکر کنم. من واژه ی دوست داشتنی و عجیبی ست جز وقتی که در دین و زندگی جواب سوالی بود که در مورد "من واقعی" میپرسید. بدیهی ست که دین و زندگی روی اعصاب تمام آدم هایی بوده که دبیرستانی بوده اند(؟).

القصه اینکه اگر اینجا از من مینویسم جنبه ی تبیین و بعد تر نقد خودم را دارد و نه به رخ کشیدن که هرآینه چیزی هم برای به رخ کشیدن ندارم.

و اما بعد...

شخص برایم هیچ اهمیتی ندارد. "من" جمع را دوست دارم و باز همزمان جمع را دوست ندارماجتماع را دوست دارم و مطالعه اش میکنم و اجتماع را دوست ندارم چون هیچگاه به جنبه های خوبش فکر نمیکنم و بدترین جنبه ها و ناخوشایندترین هایش را میبینم و نه اینکه نقد کنم و دنبال راه حل باشم که برای اطرافیان، همفکران و آن هایی که افکار متفاوتی دارند یا به طور کلی افرادی که خریدار باشند، آشکار میکنم. نقش من تبیین است. برایم مهم نیست که در ایران باشد یا جای دیگری از جهان. دور افتاده ترین نقطه ی آمریکای جنوبی هم برایم ارزشی بالا دارد؛ اما، به هرحال ایران جایی ست که بسیار به من نزدیک است و میفهممش

به همین جهت فرصت فکر کردن به شخصی که به من خیانت کرده، شخصی که بسیار ارادت دارد، شخصی که مستقیم و غیرمستقیم اثر میگذارد بر زندگیم و یا شخصی که اصلا مرا نمیشناسد ندارم و این یعنی علاقه ای به ارتباط صمیمانه و خصمانه ندارم. وانگهی با همه ارتباط دارم. با همه قشری رابطه برقرار میکنم و سعی میکنم خودم را به کله شقی ای به نام نسبیت گرایی که در پست های قبل درباره اش حرف زدم نزدیک کنم تا گرفتار تعصب نشوم. متعصب اما کیست؟ متعصب هم اویی ست که هر انتقادی را برخاسته از علایق و سلیقه ی شخصی میداند و خودش و تفکرش را برتر دانسته و این یقینا کله شقی بزرگ تری نسبت به نسبیت باوری ست. من ترجیح میدهم نسبی ببینم تا متعصبانه.

پس با این توضیحات برای جلوگیری از گرفتار شدن به آفت های نسبی بودن، سه درون مایه ی مهم دیگر را هم در نظر میگیرم. اول آشکار کردن، دوم توجه به ناخوشایندی های جامعه و سوم جهانْ میهنی.

عزیزانی که کامنتشون تایید نشده، کامنت خصوصی دادن و لطف داشتن و یا سوال کردن و جواب ندادم، خواستن که تو زمینه ای کتاب معرفی کنم و نکردم، اولا ازشون خیلی معذرت میخوام؛ ثانیا دلیلش این بوده که مودم مبین نت که همیشه همراهم بوده بازی درآورده و باید عوضش کنم و هنوز وقت نکردم. به محض اینکه حل بشه همه ی فوق الذکری ها صورت میپذیرن. 

باتشکر :)

خروج ماموران امنیتی، دادگاه علنی. آنقدر دست روی دست گذاشتند تا خودش دست به کار شد. حیف که جوانیم و دستمان هم به جایی بند نیست. اینجا قرار بود جمهوری اسلامی باشد.