هَشت حَرفی

این عکس منتشر شده در دیلی میل، اوباما را نشان میدهد.

 او هشت سال  چهل و چهارمین پرزیدنت ایالات متحده ی آمریکا بود. محبوبیت نسبتا خوبی هم بین آمریکایی‌ها داشت. نوجوان که بودم فکر میکردم نسبت به جمهوری‌خواهان و بقیه‌ی دموکرات‌ها بهتر باشد. او خودش را خوب نشان میداد، به گونه ای که خیلی ها فکر میکردند او، با ماست. اما این خیلی‌ها مثل گله‌ی گوسفندان بودند و اوباما گرگی در لباس میش. او نسبت به بوش در زمینه‌های مختلف، بسیار خطرناک‌تر و وحشی‌تر بود. 

پایگاه‌های نظامی آمریکا را در بیش از 60 کشور دنیا  توسعه داد. در سال 2016 بالغ بر 26171 بمب  روی هفت کشور دنیا ریخت. 300 میلیارد دلار به کشورهای مختلف خصوصا عربستان اسلحه فروخت(دوبرابر بوش). دستور یورش‌های نظامی به هفت کشور افغانستان، عراق، سوریه، لیبی، یمن، سومالی و پاکستان را صادر کرد و غیرنظامی‌های بسیاری را به کام مرگ فرستاد. 2400 نفر را با بیش از 390 حمله توسط پهپادهایش در پاکستان، یمن و سومالی که بیش از 200 نفرشان غیرنظامی بوده‌اند را کشت که این تعداد کشته شش برابر دوران بوش بود.

حالا این سیاستمدارِ جانیِ باهوش در تعطیلات پس از ریاست جمهوریش گلف بازی میکند و مردم افغانستان و یمن و عراق و سوریه در آتش اسلحه هایش و تخریب فرهنگی و سیاسیش میسوزند. این حقوق بشری‌ست که مبنای سکولار دارد و این جایزه ی صلح نوبلی ست که داده میشود. ایران را به خاطر نقض این حقوق بشر تحریم میکنند و به شیرین عبادی هم همان جایزه ی صلح نوبل را میدهند.

مقاله‌ای از "سیمور هرش" ژورنالیست آمریکایی و برنده ی جایزه ی پولیتزر در سایت London Review of Books منتشر شده که آخرش نوشته است:

High-level lying nevertheless remains the modus operandi of US policy, along with secret prisons, drone attacks, Special Forces night raids, bypassing the chain of command and cutting out those who might say no.

دروغگویی در سطح بالا، در کنار روش  هایی مانند زندان‌های مخفی، حملات هواپیماهای بدون سرنشین(پهپادها)، نیروهای ویژه‌ی عملیات‌های شبانه، دور زدن سلسله مراتب(فکر کنم سلسله مراتب قانونی و بین المللی رو میگه. درست نفهمیدم این قسمت منظورش چیه. شما میدونید؟) و حذف مخالفان، یکی از شگردهای سیاست آمریکاست.

میخوانیم که میگویند با پلاسکو تسویه حساب سیاسی نکنید. در دورهمی کوچکی که داشتیم هم تاکید روی همین بود و حاج آقا اجازه‌ی سخن گفتن نداد. جنابان چرا تسویه حساب سیاسی نکنیم؟ اصلا مگر به زبان آوردن حماقت های مسئولان تسویه حساب است؟ مگر به رخ کشیدن چنین اشتباه احمقانه‌ای از یک فرد نظامی، که سودای ریاست‌جمهوری (که هیچ ربطی به نظامی‌گری ندارد) را سال‌هاست به سر دارد، تسویه حساب است؟  چرا باید همه خفه شوند؟

سال‌ها پیش وقتی یک نفر به تایید دایی گرامیش که از مسئولان انتظامی تهران بود از خوبی‌ها و پاک بودن های(!) شهردار تهران میگفت؛ با پوزخندی که از آن فاصله نمیدید گفتم که مطمئن باشد روزی آن روی سکه‌اش روی زمین می‌افتد و قطعا آن موقع دایی گرامیش هم مقصر است. شهردار تهران  از آن حاجی گرینوف هایی‌ست که به وقتش اجبارا خودشان را نشان میدهند. این اولینش نیست، از ماجرای کارمندهای شهرداری و کاغذ بازی‌هایشان، واگذاری زمین‌ها و پرروبازی‌های بعدش، نصب تابلوها و عکس نوشته‌های مضحکِ بی‌ربط  و این آخرها، قضیه‌ی پلاسکو تنها بخشی از اقداماتشان است. اقدامات جهادگرانه و سرفرازانه شان البته! چرا تسویه حساب سیاسی نکنیم وقتی که جان ملت در خطر است؟ چرا بگذاریم همیشه آن‌ها حسابشان را تسویه کنند و ما ساکت باشیم؟

این فاجعه نه توطئه بود برای فراموش شدن بقیه‌ی چیزها و نه عمدی در کار بود. پلاسکو فقط سند محکمی بود بر بی‌کفایتیِ محضِ نظامیِ کوچکی که با حملات ناشیانه‌اش به دولت برای جناح و قشر خاصی خوش رقصی میکرد. مطمئن باشید کسی هم این بین بازخواست نخواهد شد. آخرش میگویند یک نفر سیگاری به گوشه‌ای پرتاب کرده و آتش به پا شده، به دنبال آن سیگاری هستیم تا انشاءالله مجازات شود و ما مردم هم بر طبل شادانه میکوبیم و یک صدا فریاد میزنیم: «هیپ هیپ هورا! هیپ هیپ هورا! حق مظلوم از ظالم سیگار کش گرفته شد!»

آقاجان، مردم هستند که باید این‌ها را خانه نشین کنند تا بروند و قالیشان را ببافند. ماییم که باید سرشان داد بکشیم. آن ها خدمتگزاران ما هستند. ما زیر دستانشان نیستیم که به همین راحتی با جانمان بازی کنند. هر روز یک اتفاق وحشتناک که باعث میشود قبلی‌ها را فراموش کنیم. ماجرای قطار با یک استعفای زوری ختم به ناکجاآباد شد. از وزیر راه یک بار درست و حسابی سوال نکردند که مردک این همان راه آهن مدرن و ایمنی‌ست که گفته بودی؟ با آن همه بودجه چه کرده‌ای؟ یک نفر بلند نشد سرش داد بزند که آقا سیستم ‌راه‌آهنت را چه کسی اداره میکرد و آن تجهیزات جدیدی که گفته بودید را چه کسی و کجا راه انداخته که جواب نداده است و انداخته‌اید گردن سوزن‌بان و چمیدانم یک بدبختی از همین مردم؟ حالا هم با دست تکان دادن در آن هواپیمای مرجوعی و شادی عجیبتان، حیثیت ملیمان را به باد میدهید در حالی که عربستان خودش هواپیما میسازد.

کلاهی که سر ملت میگذارید برایشان گشاد است، دیری نپاید که متوجه گشادیش شوند و کلاه را با خشم به صورتتان پرتاب کنند.

فرض کنید شتر وحشت زده ای یک آن وارد مغازه‌ی آینه و شمعدون فروشیتون  میشه و اون وسط می ایسته. کافیه شما کوچک ترین حرکت حساب نشده ای از خودتون به نمایش بذارید تا باعث بشید که رم کنه. این دقیقا ماموریت امروز من بود.

اولش نمیدونستم؛ ولی، وقتی وارد شرکت شدم متوجه شدم. تازه فهمیدم که احتمالا رفتارم با اون خانمی که دیروز زنگ زده بود میتونسته بد بوده باشه. در این صورت قدم اول رو احمقانه برداشته بودم. تو همین فکر ها بودم که دیدم یکی از دوستان نشسته و فیلم های پخش شده از پلاسکو رو با گریه تماشا میکنه. این روزها یاد دوست آتشنشانم میفتم و اینکه نکنه شاید یه روز... بگذریم :) 

برخلاف تصورم که فکر میکردم با یک خانم میانسال طرفم، مدارکشون که به دستم رسید، پی بردم که بیست سال بیشتر ندارن و این کارم رو سخت تر میکرد. اصلا واسم جالب بود که یک دختر بیست ساله میخواد صد میلیون سرمایه گذاری کنه. حالا اصلا چرا من بدبخت رو به عنوان مشاور انتخاب کرده با این سرمایه؟ اصلا آخه کدوم آدم عاقلی با تجربه‌ی کم این همه سرمایه گذاری میکنه؟ خلاصه اومد و شروع کرد به تعریف که نت‌ورک مارکتینگ هم بوده یک زمانی و جزو اون آدمایی شده که نتونستن به سود برسن(طبق آمار فکر کنم نود و هفت درصد به سود نمیرسن اصلا). هرچند هرچی گفت به من ربطی نداشت و به دردم نمیخورد ولی متوجه شدم که اگه دست از پا خطا کنم و یه تحلیل اشتباه از سرمایه، نحوه‌ی تقسیمش، تحلیلش و قس علی هذا داشته باشم، شتر رَم خواهد کرد و آینه و شمعدونی واسم باقی نمیمونه. مخصوصا اینکه تاکید داشت هرچند این پول خرد باباشه اما اون بهش اعتماد کرده و نباید از دستش بده!

شانس بهم رو کرده اما. همین که بهم اعتماد کردن و گذاشتن مشاور این بَشَر باشم خودش کلیه! 

عرض کردم:

در وهله ی اول با پنج تا ده درصد سود خوبه شروع کنیم. این کم نیست که؟

فرمودن:

چرا خیلی کمه!

فرمودم:

سرمایه ی شماست و مختارید. اگه کمه میتونید همین الان منصرف بشید و این ریسک رو نکنید. البته اگر شما به بانک برید و پولتون رو اونجا سرمایه گذاری بلند مدت کنید سود پانزده درصدی و گاهی بیشتر میدن و اولش خیلی خوبه اما این سود ثابته و شما تو زیانش شریک نیستید. به نظر من اصلا خوب نیست. بهتره خودتون پولتون رو مدیریت کنید تا بقیه واسش تصمیم بگیرن و سودش رو بدن به شما. اگه خودتون امپراتور باشید بهتر نیست؟ البته که میتونید باز به نت ورک برگردید، یا جزو نود وهفت درصد بشید یا جزو اون سه درصد. سه درصد شانسه دیگه! البته چند ماه طول میکشه تا اون سه درصدیه بشید و شما قبلا تجربه ی شکست داشتید. لیدر و این حرف هام هست که هِی آدرس کتاب روانشناسی بهتون میده. شاید کار عاقلانه ای نباشه. خیلی انتخاب ها دارید. حتی میتونید پوشاک وارد کنید! واسه فروششم یا خودتون بساط کنید و بفروشید یا با واسطه بفروشید... 

با قطع کردن حرفم عرض کردن:

خیر متوجه شدم! ادامه بدیم.

این یعنی شتر فعلا خوابیده.

پ.ن: کامنت بعضی پست‌ها رو باز میذارم یعنی حتما بخونید و حتما کامنت بذارید تا نظرات گران بها تون رو بخونم و بعضی پست هارو میبندم که اگر دوست داشتید بخونید فقط.  :) مثلا این پست بازه و لینکش اون بالا قابل رویته. باتشکر!

تا صبح خوابم نبرد. بعد از صبحونه، مسیج دادم که دوستان من نمیام دیگه خودتون راست و ریستش کنید. بعدم تصمیم گرفتم با شعرهای سهراب سپهری و صدای خسرو شکیبایی دیگه واقعا بخوابم. هیچوقتم که رو تختم جز ظهر ها آسایش ندارم. زمستون ها از پنجره ی سمت چپ باد سرد میاد که هرچقدرم با درزگیر مایع و چسب آکواریوم عایق کردم(مثلا!) فایده نداشت. تابستونا هم که کولر از سمت راست همون بلای زمستون رو میاره سرم. از شر هیچکدوم هم هیچوقت نتونستم خلاص بشم. رو زمینم که میخوابم یا زمین از بس سرده احساس یخ زدن کلیه م رو میکنم یا از بس گرمه نفسم بالا نمیاد. میرم بیرونم که بخوابم، یه مقدار که زیاد بشه حاج خانم (مادرم) یا صدای تلویزیون رو میبره بالا یا انواع بی لیاقتی هایی که سراغ داره رو بهم نسبت میده و از روزگار شکایت میکنه که همچین فرزند بی‌خیالی داره.

خواب بعد از صبحونه یه لذت عجیبی داره. مخصوصا اگر تا شام طول بکشه. این وسط نماز ظهر و عصر رو از دست میدی که خب به قول خاله‌م خواب که بمونی دیگه فقط باید قضاش رو بخونی! کلاهه دیگه باید سر خودمون بذاریم که وجدان راحت بشه. البته تا حالا همچین خواب حلاوت انگیزی(!) رو تجربه نکردم ولی میدونم عمو  خیلی تجربه ش کرده. اصلا همون بود که از حلاوت‌ناک بودنش واسم تعریف کرد. همیشه از دوتا چیز بدم میومده. یکیش خواب بود و یکیشم اجازه گرفتن زیاد از پدر و مادر. البته خب دومی رو از وقتی به دنیا اومدم که نداشتم، خود پدر و مادرم بِهم یاد دادن.

خب آخرشم نشد که من از صبح تا ظهر حداقل بخوابم. یه خانمی زنگ زد و گفت که درخواست مشاور کردم و اونها شماره‌ی شمارو بهم دادن. باهاش قرار گذاشتم تو شرکت. تعجب کرد فکر کنم! نمیدونم انتظار چی داشت. :)) البته مطمئن نیستم ساعت قرار رو یادم مونده باشه. باید از صبح زود برم بست بشینم و با دوستان گلواژه(!) رد و بدل کنم تا بیاد. 

پست رو هم میذارم در آینده منتشر بشه. مثلا ساعت پنج و دوازده دقیقه ی فردا.

مثلا یه شبایی که بخوام اونو یادم بره که چیکار باهام کرده ؛ میشینم تئاتر تماشا میکنم. درسته خودم هم خیلی علاقه دارم ولی الان فقط واسه اینه که از زیر بار این فشار روانی خلاص بشم. از اینکه به کاراش فکر کنم،  فرار میکنم. همین! شما هم اگه خواستید برید اَپ فیلیمو رو نصب کنید و تئاترهاش رو ببینید. مخصوصا اون هایی که چهار ستاره هستن.

با اینکه با گوشی عکس گذاشتن واقعا سخته ولی اسکرینشم میذارم که جالب انگیزتر باشه. :)

داشتم یه متنی رو تو گاردین میخوندم که وسطش یه جمله آورده بود از "جرج برنارد شا" که:

. I have to live for others and not for myself: That is middle class morality

یاد یکی از دوستان دوران بچگیم افتادم که از اول به حرف بقیه رفت و الانم به حرف بقیه میره. اما من دقیقا نقطه ی مقابلش بودم. چه اون زمان که بچه بودیم و چه الان سرکش بودنم فروکش نکرده و به این راحتیا تسلیم حرف بقیه نمیشم، حتی اگر تهدید بشم که دیگه دوستم ندارن! با این حال جفتمون جزو همون طبقه ی متوسطیم. هرچند من به طبقه بندی و این اراجیف اهمیتی نمیدم اما خب جرج برنارد شای پیرمرد انگار زیاد اهمیت میداده.

حالا باید بشینم و ببینم اون  سرنوشتش چی میشه و من به کجا میرسم. اون موقع احتمالا بتونم ازدواج کنم و به پسرم یا دخترم بگم که:

تو باید خودت باشی و برای خودت تصمیم بگیری نه اینکه منتظر باشی یکی بهت بگه چکار کنی. شاید از تو باتجربه تر باشن ولی هیچوقت جای تو نیستن و هیچوقت هم مسئولیتی رو به گردن نمیگیرن. حتی من که پدرت هستم هم مسئولیتی رو به گردن نمیگیرم چه برسه که مثلا یکی مثل مادرت باشه؛ به هرحال اون بسیار خودخواهه و تو رو هم مال خودش میدونه. بی نهایت زن خوبیه. خیلی آدم بهتریه نسبت به من. اون با تو صادق تر از منه و من با سیاست باهات برخورد میکنم. همیشه مادرت رو به من ترجیح بده!

و اینکه بذار همه نصیحتت کنن و همه حرفشون رو بهت بزنن و یا حتی از اینکه به حرفشون گوش ندادی ناراحت بشن؛ اما تصمیم های شخصیت که تاثیرش فقط واسه زندگی خودت و رستگاریته رو خودت تنهایی بگیر! با هرکسی هم مشورت نکن و اول عیارشون رو بسنج و بعد کمک بگیر! عیار هرکسی رو هم میتونی از درجه ی آرامشش، حرفایی که میزنه، نوع نگاهش و نوشته هاش بسنجی. کتاب بهترین مشاورته.

در عین حال مسئولیت پذیر باش! مسئولیت تصمیم هات رو به گردن بگیر و بجنگ تا تمومش کنی. نذار تصمیمت اثر سوء روی جامعه ت بذاره! تو نمیتونی این همه بار رو یه تنه به دوش بکشی. حق مردم سنگینه، نذار رو دوشت بیفته که قطعا میشکنی.

  • کاش مثلا یه روز برسه که بتونم این حرفارو بهش بزنم؛ اما، اگر نتونم پس قطعا پسر و دختریم ندارم . پس  محکومم به تونستن...

آقای علیزاده (کلیک کنید) پیرمرد انقلابی‌ست که اطلاعات زیادی هم از آن دوران دارد و در برهه‌های متفاوت مسئولیت‌های مهمی داشته‌است. پرسیدمش که چه کسی میخواهد جلوی حسن عباسی را بگیرد؟ بس نیست این همه تهمت و دروغ‌بافی و هوچی‌گری؟ برای چندمین بار بود که میپرسیدم و این دفعه دیگر واقعا کلافه بودم.

بی مقدمه اطلاعاتی داد که هم شاخ در آوردم و هم منطقا درست بودند. قطعا اگر روزی باز حسن عباسی را از نزدیک ببینم آنچه که باید بقیه بفهمند را نشانش میدهم  تا فکر نکند میتواند هر حرف مفت صد من یک غازی را به انقلاب و انقلابی‌ها بچسباند. باید بداند که اینجا نفوذی ها جایگاهی ندارند.

بهمن ماه من را یاد جشن‌های آن موقع دهه‌ی فجر در مدرسه می اندازد. یاد تئاترهایی که کلاس پنجمی‌ها آماده میکردند یا سرودهایی که کلاس اولی‌ها اجرا میکردند. یاد گذشتن از امتحانات نیم سال اول و شادی بعد از آن و یا کارتون‌ها و برنامه کودک های شادی که  نقاشی‌های بچه ها را از ورود امام و راهپیمایی نشان میدادند.  برف‌هایی که حالا تازه مناسب سرسره بازی شده بودند. کتک کاری‌هایی که به خونریزی بینی ختم میشد.  معلم پرورشی سال اول دبیرستان که اکثر عقایدش مخالف الان من بود اما دوستش داشتم و دارم.

بهمن ماه مرا یاد تعطیلی‌های  برفی می‌اندازد. یاد سرمای دلنشین و درد لگن حاصل از لیز خوردن و گوله برفی های سنگ دار.  بینی های قرمز شده و کلاه های کماندویی نقاب دار. یاد جای پای گاوها، الاغ ها، سگها و گریه ها روی برف و گِل.  آژانسی که میرفت سر خیابان می ایستاد و میگفت شما بیایید اینجا و ما با رفتنمان در حقیقت نصف راه را طی میکردیم. یاد خراب شدن پیکان آبی آسمانیمان و لامپ صدی که زیرش روشن میکردیم.

بهمن ماه نوید بخش اسفندی ست که به عید نوروز ختم میشود. یاد عیدی ها و صفا و صمیمیت ها هم بخیر و خدا بیامرزدشان به هرحال! اصلا حوصله‌ی دوباره نوروز شدن و تماشای چهره‌ی طلبکار این‌ها را ندارم.

خونسردم. خونسرد و کم حرف. گاهی نه که در اکثر مواقع خام، پررو و مغرورم. نه که غرور سالم که غرور کاذب دارم. بارها غرورم لگد مال شده اما هیچوقت دست از سرم برنمیدارد. نبودم این شکلی. شرایط به گونه‌ای بود که کم کم به این شکل در آمدم. چه میشود کرد؟ 

پ.ن: مزخرف‌ترین مسئله‌ای که بیان داره اینه که عنوان رو میخواد از آدم. بابا دست بردار دیگه! عنوان چیه؟ عنوان نداره آقا! حتما باید واسه یه یادداشت کوچیک عنوان گذاشت؟ 

از اینکه با سرچ اسم و فامیل بتونن پیدام کنن؛ از اینکه فضای مجازی تا این حد به واقعیت نزدیک بشه؛ از اینکه اسب تنهاییم رَم کنه و مهارشم دستم نباشه و هر ثانیه ازم دورتر بشه؛ از اینکه دوستان قدیمیم رو اتفاقی اونجا ببینم و اونا تا کامنتم رو زیر پستشون دیدن، بلاکم کنن که نکنه ببینه با فلان کس اینجا رابطه دارم؛ متنفرم! زیبا کلام که  میگه:«من با تک تک سلول هام لیبرالم.»، منم با تک تک سلول هام از این موارد مذکور متنفرم.

از فیس بوک خوشم نمیومد همونطور که از برادرش اینستاگرام خوشم نمیاد. 

حالا که هیچوقت اکانت فیس بوک نداشتم و حالا که مدتیه اینستاگرامم رو حذف کردم؛ حس میکنم افسار اسب تنهاییم رو محکم گرفتم و انقدر کشیدم تا لبش زخم شد و حالا رام شده و سرش رو برده پایین و داره یه چیزی که نمیدونم چیه میخوره. تمایل دارم  بذارم به حال خودش باشه. یه سطل قند هم واسش میذارم اون اطراف تا گاهی وصول کنه، خوش بشه. خودم هم میرم تا تو اون جعبه ی کوچیکی که گوشه ش شکسته، جسمم رو جا کنم و ادامه ی ماجرا رو «مشاهده» کنم و از احوال لحظه ایش با خبر باشم. یاد سعدی به خیر که یه روز نشسته بود جلوی آتیش و بهم میگفت:

« تـا خـبـر دارم از او بـی خـبـر از خـویـشـتـنـم » 

ایمانی زنگ زد که برادر کجایی؟ گفتم مسجدم و نمیتوانم خیلی صحبت کنم. گفت ده دقیقه ی پیش آیت الله فوت کردند.

از عصر خبرهایی را جسته و گریخته رسانده بودند و نگران بودم. سریع همان جا سایت ها و کانال ها را زیر و رو کردم اما خبری نبود و فکر کردم شاید اشتباهی رخ داده. اما ده دقیقه ی بعد تمام سایت ها خبر را تایید کردند و من هم پستش را گذاشتم... خدایش بیامرزاد این بزرگ مردِ چریکِ انقلاب را...!

البته که بنده با برخى سیاست های آیت الله موافق نبودم؛ اما، در هر صورت سخت است دیدن تیتر کثیف و وقیح رجانیوز و کلیپی که رسایی(لعـ...) همان موقع که خبر را به گوشش رساندند در کانالش منتشر کرد. نمونه ی قابل تدریس از سیاست بازی و به زبان خودمان پدرسوخته بازی در سیاست.

و در آخر اینکه جهان تا به حال مرگ بزرگان بسیاری را دیده و آخ هم نگفته. چقدر رمان میشود از  نقطه به نقطه‌ی این سرنوشت‌ها نوشت.

خداوند آقا و قائدمان آیت الله خامنه ای را حفظ کند انشاءالله و رهبریشان را به ظهور منجی عالم متصل کند!

آیت الله دعوت حق را لبیک گفت.،.

قرار بر این شد که به آلمان بروم. ترجمه و ایمیل فرستادن و هر کار دیگرى که لازم بود را شوهر عمه ام به عهده گرفته بود. قرار بود فقط در آخرین مسابقه ی دانشگاه امیرکبیر شرکت کنم و اگر آن هم به رزومه ام اضافه شد همه را با هم بفرستند تا آن ها مرا بپذیرند و  بعد بتوانم به آرزویم که تحصیل در آلمان بود برسم؛ آلمان هم زندگى کنم و تازه بازى هاى بایرن را از نزدیک تماشا کنم. بایرن رویایى! بایرن اسطوره اى و مثلا یک مهندس پولدار که چون خارج درسش را خوانده پس خیلى سرش میشود(!). در عالم نوجوانى سوداهایى پوچ به سر داشتم که از خود بیخودم میکردند. قرار بود بعد از پیش دانشگاهى و کنکور سریع همه چیز فراهم شود تا به رویایم جامه ى عمل بپوشانم؛اما، یک دیوار نوشته مسیر زندگى ام را عوض کرد.  من دیگر هیچوقت فیزیک و شیمى را دوست نداشتم و نمیخواستم سال ها برنامه نویسى کنم و با ریاضیات گسسته سروکار داشته باشم. نمیخواستم بین کدها و دستورها خودم را گم و گور کنم. برگشتم به سال ها قبل وقتى که سیاست و مناسبتها و آدم هایش را دوست داشتم بدون اینکه خیلى هم بفهمم چه خبر است و با کدام گروه و تفکرشان باید سر ناسازگارى و جنگ و جدل داشته باشم.

خدا مملکت و دین را از دست ائمه ى جمعه نجات دهد انشاءالله!

به یک سفر طولانی میرم :)

دوستم را بعد از دو سال دیدم. گفت:

نشستم حساب کردم که اگر دو سال پیش به حرفی که زده بودی عمل میکردم الان تقریبا چهار برابر سرمایه‌ای که دارم، داشتم. الان میخوام باز برگردم و با همون رویه‌ جلو برم تا ضرری که کردم جبران بشه.

هرچند مغز اقتصادی خوبی دارم اما هیچوقت خودم نفعش را نبردم. پیشنهادم را به دیگران داده‌ام که استفاده کرده یا نکرده‌اند و یا خودم پشت پرده بوده‌ام و کس دیگری وارد گود شده؛ خودم هم این ته مَه ها یک چیزهایی نصیبم شده. حالا آن‌ها که مثلا گاهی سودهای خوبی کرده‌اند بعضی‌هایشان تشکر کردند و یک نفرشان هدیه‌ای هم داد اما هیچوقت تعارف هم نزدند که:

بیا باهم بخوریم بقیه‌ش رو! 

همان طور که نمی‌توان با عقل، مهر مادری، اینترنت، یا مفهوم "خیر" مخالفت کرد، با "واقع گرا بودن" نیز نمی‌توان مخالفت کرد. توصیف مقدماتی و طرح‌گونه‌ی آن را می‌توان از طریق مقایسه‌اش با دو نگرش بانفوذ معاصر قدری بیشتر توضیح داد؛ دو نگرشی که تقریبا درست در نقطه‌ی مقابل "واقع‌گرایی" -آن‌طور که من از این واژه میفهمم- قرار میگیرند. یک شیوه‌ی مرسوم عدول از واقع‌گرایی تلاش برای ساختن جامعه‌ای در مسیر یک نظام قانونی آرمانی بر محور یک سلسله حقوق است. شیوه‌ی دیگر این است که با تکیه بر یک فضیلت سیاسی ادعایی از میان فضیلت‌های متکثر انسانی و آن وجوهی از سیاست و جامعه که قابل تحسین‌اند به تدوین یک نظریه‌ی سیاسی تمام عیار اقدام کنیم. در این‌گونه نظریه‌های سیاسی، نظریه‌پرداز بدون توجه به زمینه‌های اجتماعی که این فضیلت در آن ریشه دارد، یا بدون توجه به تاریخ جامعه، تلاش میکند  یک " تحلیل مفهومی" درباره‌ی درک "ما" از آن فضیلت ارائه دهد و بعد نظریه‌ای آرمان‌گرایانه بسازد مبنی بر اینکه اگر قرار باشد جامعه‌ای کاملا بر پایه‌ی این فضیلت ساخته شود ، چگونه جامعه‌ای خواهد بود. نظریه‌ی سیاسی "واقع گرایانه" به معنایی که من آن را به کار میبرم ، برخلاف این شیوه‌ها، از مبدا انگیزه‌های ما و نهادهای سیاسی و اجتماعی موجود ما(نه از مبدا "حقوق" انتزاعی ما یا از شهودهای ما) آغاز می‌کند. توصیف کامل و روشن‌گر این نهادها و کردارها نیازمند بهره‌گیری از یک واژگان معطوف به ارزیابی با یک تاریخ معین است. آنگاه می‌توان از این‌جا راه را ادامه داد و جلو رفت. دو نمونه‌ای که در بالا به عنوان نمونه‌های رویکرد غیرواقع‌گرایانه از آنها یاد شد تنها به عنوان نمونه ذکر شدند و مقصود این نبود که درباره‌ی چگونگی راه‌های ممکنی که یک نظریه ممکن است به درستی واقع‌گرایانه نباشد به‌طور همه جانبه بحث شود. دو نمونه‌ی یاد شده غیرواقع‌گرایانه هستند، چون افزون بر چیزهای دیگر می‌کوشند تاریخ و جامعه‌شناسی و تمام خصوصیاتی را که جوهر هر صورت قابل تشخیص زندگی انسانی را می‌سازد نادیده انگارند یا پاک کنند. هر دو نظریه‌ی یاد شده درباره‌ی مفاهیم"ما" و "شهودهای(اخلاقی)ما" نگرشی نابازاندیشانه و غیرانتقادی دارند، و نتیجه‌اش بروز نواقص معرفتی جدی است.

کمتر میشود که با آب گرم دوش بگیرم و آب سرد را ترجیح میدهم.  غیر از آن هر وقت شیر آب آشپزخانه را باز میکنم و قبلش حاج خانم(مادرم) از آن استفاده کرده باشد، یک آن از شدت سوختن میخورم به سقف و برمیگردم. حالا همین مسئله حکایت امروز صبحم را اندوه بار و در آن واحد مضحک کرده بود.

از این قرار بود که امروز صبح را در معیت دوستان به حمام عمومی رفتم محض خاطر اینکه تجربه کنم که اگر فردا روزی فرزندمان پرسید حمام عمومی چیست بتوانم سرم را بالا بگیرم(!) و توضیحی مبسوط و تصویری ارائه بدهم. القصه که رفتیم نمره ای گرفتیم و آنگاه داخل شدیم. آخر قضیه را همین اولش بگویم که تا وقتی که جانم از دست این حمام آزاد شد زجر کشیدم. به کابوس وار ترین شکل ممکن آب حمام جوش(نه داغ) بود و به هیچ صراطی هم نمیشد کمی و فقط کمی متعادلش کرد. بنده هم در نهایت استیصال دیدم که نمیشود همین طور خشک خشک بروم بیرون و بعد این دوستان ناباب سوژه‌ام کنند؛ زین جهت آب دوش را مشت مشت میگرفتم، فوتش میکردم و به سر و صورتم میزدم. کف دستم کم کم آب پز میشد که دیدم خب بحمدلله مقدار قابل قبولی خیس شده‌ام. 

اما عجیب بود که دوستانم از همین آب با همان دمای مذکور دهشتناک مثل اسبی که جلویش قند گرفته باشی خوشحال بودند و چه لذت‌ها میبردند. طبق مشاهداتی که داشتم آنجا پوست انداخته بودند. شهری، دود اندود و نکبت وار داخل شدند؛ روستایی، لپ گلی و به به وار خارج.

در هر صورت اگر بخواهم بعدا برای فرزندم شرایط حمام عمومی را توضیح بدهم ، چون آبرو ریزی میشود ، یک نر و ماده ی دلچسب و آبدار به همراه چند پس گردنی و یک کف گرگی  به آن پدر سوخته میزنم و میگویم وارد حریم خصوصی پدر عظیم الشانش نشود که مسائل حمام مثل مسواک یک مسئله‌ی شخصی و صد البته سری ست.

طرف یه کاریکاتوریسته و نمایشگاه برپا کرده که"سگ فحش نیست". 

اولا که سگ اتفاقا بدفحشیم هست. سگ فحش نیست چیه این وسط؟ به یکی سگ صفتی رو نسبت بدی خودش هزارتا فحش که هست هیچی ربطیم به حقوق حیوانات نداره. نه آدما دست از سر آزار این حیوونا برمیدارن نه اونا میان از ما تشکر میکنن که از سگ به عنوان فحش استفاده نمیکنیم. یه سریم که واسه نشون دادن خودشون تند تند پاشدن رفتن اونجا و از فحش نبودن سگ حمایت کردن. ثانیا پس چرا حقوق الاغ و میمون و شتر و خر و قاطر و اسب و راسو و دیگر حیوانات محترم رو در نظر نمیگیرید؟! ما اینارو هم به عنوان فحش استفاده میکنیما!

حالا از همه‌ی اینا گذشته ، اومده پست گذاشته تو اینستاگرامش با این مقدمه که نباید سطحی فکر کرد، احساساتی شد، نظر بی دانش داد؛ و در ادامه‌ش نظرش رو که کاملا با دانش روز دنیا مطابقت میکنه و اصلا سطحی نیست(؟) رو ارائه داده که بردارید ملتی که بدبختن و فقیرن و تو قبر میخوابن رو عقیم سازی کنید. حالا کدوم دانش روز؟ براساس علم دامپزشکی که دارن سگ ها و گربه هارو عقیمشون میکنن. بگیرن اینارو به زور تو همون قبر و زیر پل عقیم کنن که مشکلاتشون ریشه‌ای حل بشه و یک مدال افتخار هم رو سینه‌ی این مرد بزرگ بزنن که مشکل رو نه تنها از بیخ و بن ریشه‌کن کرده بلکه الگویی شده واسه کشورهای پیشرفته که جامعه‌شون رو اصلاح کنن. به عنوان مستشار میتونیم بفرستیمش اروپا و هند و آفریقا!

آخه برادر من تو فقط یک عدد کارتونیستی(رجوع بشه به عنوان)! به تو چه ربطی داره این قضایایی که توشون دخالت میکنی و نظرات کارشناسانه‌ت رو که مختص حیواناته رو میخوای رو آدما پیاده کنی؟

روی کیسینجر حسن عباسی، این عالم سیاست شناس، جامعه شناس، فلسفه دان، اقتصاد دان و در کل بزرگوار (؟) رو که اخیرا باز عربده کشی کردن و بیش از پیش ذات خودشون رو عیان کردن؛ بعضیا با دخالت کردن تو اموری که نه بهشون‌ مربوطه نه چیزی ازش میفهمن و نه سوادش رو دارن سفید کردن. 

گاهی انقدر موقع خواب هشیار میشم که عنان کار رو میگیرم دستم‌. هر کاری اراده کنم سریع به اجرا میذارم. پرواز میکنم، تو عمق اقیانوس شنا میکنم، به خونه های قدیمیمون سر میزنم و آرزوهایی که نه تنها برای من که بعضیاشون برای بشر غیر ممکنه رو به وقوع میپیوندونم. تا امروز نمیدونستم این حالت رو دارن روش تحقیق میکنن و بعضیا دنبال اینن که هر شب این شکلی بشن. اونا بهش میگن"خواب شفاف" ولی من بهش میگم "عنان گیری". حالا چرا عنان گیری؟ چون از واژه ی عنان خوشم میاد.

این وضعیت همون وضعیه که حتما شما هم تجربه ش کردید. همون موقعی که تلاش میکنید بین خواب و بیداری نمونید و سعی میکنید چشماتون رو باز کنید تا زودتر بیدار بشید و از عذاب راحت بشید. این بار سعی کنید راحت باشید و ریلکس همون حالت رو ادامه بدید! تجربه ی فوق العاده ایه. الان من آدمیم که واقعا پرواز رو تجربه کردم و شوری آب عمق اقیانوس رو چشیدم. مطمئنم از این بابت!

ببین یه سریا نامه مینویسن به ترامپ که توشون جامعه شناسِ رزمنده‌ی جانبازِ حوزه رفته هست. خب اینا که تو بلاهتشون شکی نیست. اما مترادفش هم منتشر کردن سخنان وزیر خارجه‌ی کشور تو یه جلسه‌ی امنیتیه. اونا که اون ورن و نمیشه دستگیرشون کرد و بهشون فهموند اقدام علیه کشور چه مزه‌ای داره؛ اما، اینا که سر سفره‌ی مجلس نشستن، لقمه‌های چرب‌ میگیرن، مفت میخورن و چُرت میزنن چطور دارن تو پایتخت این مملکت دور دور میکنن؟ این چه سیاست داخلی کثیفیه که هر روزم داره بدتر میشه؟ چرا صاحبش نمیاد که از شر اینا خلاص بشیم آخه؟