هَشت حَرفی

تحمیل قیمت به این معناست که مثلا در شهر شما زلزله می‌آید و آن وقت برای خرید یک کنسرو، ده برابر قیمت اصلی مجبورید که بپردازید؛ یا مثلا برای اینکه آوار برداری کنید باید یک هزینه‌ی گزافی را متحمل شوید. این از خاصیت‌های بازار آزاد است. موافقانش می گویند که این افزایش قیمت باعث سرازیر شدن امکانات به آن منطقه می‌شود چرا که تولیدکنندگان برای سود بیشتر تولید بیشتری میکنند و به منطقه‌ی آسیب‌دیده میفرستند. مخالفانش (یا موافقان قانون مبارزه با تحمیل قیمت) معتقدند که فرضا این اتفاق باعث شد که فراوانی محصول به وجود بیاید، اویی که توان خرید همان قیمت اصلی را ندارد، یا اویی که توان اجاره‌ی یک سرپناه امن حتی با همان قیمت قبل را ندارد چه باید بکند؟ اینطور مجبور میشود به همان ناامنی برگردد و بی خانمان زیاد میشود و مشکلات عدیده ی اخلاقی و بهداشتی و... بعدش پیش می‌آید.

بنده با مخالفان این بی عدالتی موافقم.ماجرایی که کوتاه درباره‌اش نوشتم برمیگردد به تابستان سال دوهزاروچهار میلادی در امریکا و مجادلاتی که آن موقع پس از طوفان در فلوریدا پیش آمده. دادستان فلوریدا گفته بود:« میزان حرص و طمع فردی که حاضر میشود از نَمَدِ درد و رنج دیگران در آستانه‌ی طوفان برای خود کلاهی بدوزد بسیار شگفت انگیز است.»1

حالا اصلا چرا همچین رخ دادی را مطرح کردم؟ به علت وجود بازار آزادی که در ایران غوغا کرده و خیانت میکند. تا حدی که کاسبان این بازار، رتبه ی دوم یا سوم از نظر میزان درآمد را در کشورمان دارند. از مسئولان که میپرسی میگویند از لابی‌هایشان بی‌خبرند، در صورتی که پر واضح است قطعا اتفاقاتی می افتد که هر روز بدتر از دیروز می‌شود. مدرسان کنکور کارشناسی و حتی کارشناسی ارشد درآمدشان دیوانه‌وار است و تقریبا هیچ فعالیت خاصی هم ندارند. به این دسته باید مشاورها و آکادمی‌های مضحکشان، مدرسه ها و آموزشگاه های خاص غیردولتی و حتی دولتی، انتشارات خاص کتاب و دی وی دی و اکثر برگزار کننده‌های آزمون‌های آزمایشی را نیز اضافه کرد. این بی عدالتی بسیار شبیه همان طوفان است که از قضا همانطور که موافقان تحمیل درآمد در فلوریدا از افزایش دسترسی به امکانات میگفتند، این‌ها هم به بهانه‌ی عدالت آموزشی به فعالیتشان(خیانتشان) ادامه میدهند. این همان طوفانی ست که از پایه‌های ابتدایی گریبان دانش آموزان را میگیرد و موقع ورود به دانشگاه سرعتش به سیصد کیلومتر در ساعت میرسد. 

آیا واقعا این بی‌عدالتی نیست؟ چرا ما یک نفر یا یک گروهی مثل دادستان فلوریدا نداریم که مقابل این همه نمدبافی‌ها بایستد؟ آیا واقعا همیشه باید روی موجی که آدم‌های نابکار برایمان میسازند سوار شویم و به هر نحوی فقط خودمان را به ساحل برسانیم؟ خودمان و هم نسل هایمان هیچ، فرزندانمان هم باید به بدتر از روزگار ما دچار شوند؟ 

خواهش میکنم، اگر موافقید، چند خطی متنم را ادامه بدهید و به صورت عمومی، خصوصی، ناشناس و هرطور دیگری که دوست دارید برایم بفرسیتد! 

1.Justice: What's the Right Thing to Do?' micheal J. Sandel [McCarthy, "After Storm Come the Vultures": Treaster, "With Storm Gone, Floridians Are Hit with Price Gouging":Crist quoted in JeffJacoby, "Bring on the 'Price Gougers", "Boston Globe, August 22, 2004, p. F11.]

حسین که بود؟ حسین پسر درشت هیکلی بود که سال سوم دبیرستان، هم کلاس شدیم. نمیدانم چه شده بود که او از من بدش می‌آمد. چه گفته بودم یا چه حرکتی کرده بودم که اینطور سرناسازگاری داشت، نمیدانستم. هیچوقت آدمی نبودم که با کسی چپ بیفتم یا عصبانی باشم از دستش یا قهر کنم یا کینه به دل بگیرم، به همین خاطر هم نمیتوانستم تحمل نگاه های بد را داشته باشم. تازه وقتی نمیدانی چه شده اوضاع برایت بدتر میشود. 

زنگ ورزش وقتی خسته و کوفته، سرخ و خیس از زمین آسفالت فوتبال شماره یک آمده بودم و داشتم هرچه آب در لوله بود را میبلعیدم، حسین را باز دیدم که از سمت میز تنیس ها می آید. سه دقیقه ای طول کشید تا برسد. نگاهش همان طور بود. به من رسید و یک متری رد شد، به فامیل صدایش کردم. برگشت سمتم و نگاهم کرد. رفتم سمتش و گفتم : چیه؟ عصبی نگاهم کرد و گفت :«چیه؟» گفتم: شما چرا اینجوری نگاه میکنی منو؟ کاری کردم بهت برخورده؟ حرف ناجوری زدم؟ قضیه چیه خب؟ من که کاری باهات نداشتم. اگر کاری کردم بگو تا یه دلیلی بیارم عذری بخوام دیگه. چرا هِی نگاه بد میکنی؟ کمی نگاهم کرد و حالت چهره اش عوض شد. گفت:«نه، من که کاری ندارم.» و بعدش رفت بدون اینکه چیزی بگوید (همین جا بود که فهمیدم وقتی خسته و کوفته باشم، حرف هایم را راحت‌تر میزنم). از فردا صبحش آن حسین، دیگر حسین قبلی نبود. فرقش از زمین بود تا آسمان. دیگر نگاهش نه تنها بد نبود که لبخند میزد و خوشحال هم میشد. آن سال و سال بعدش با جنابش همکلاسی بودم و مثل رابطه‌ام با بقیه‌ی بچه‌ها، دوست بودیم. هیچوقت هم پیگیر نشدم که آن موقع چه شده بود که نگاهش چپ بود.

پیرمرد کنارم نشسته بود. میدانستم آدم حسابی ست. پرسید:«کتابه چیه؟» گفتم: عدالته، از مایکل سندل. گفت:«از آثار کلاسیک سیاست چی خوندی؟» یکی یکی با غرور و ژست "ببین من چه معرکه هستم"، برایش نام بردم. گفت:« میدونی اولین بار که میخواستم این آخری رو که بخونم چقدر سخت بود؟ راحت اومده رسیده دستتون. اول دیدم اصلش یونانیه. رفتم یونانیش رو پیدا کنم و تصمیم گرفتم زبونشون رو هم یاد بگیرم. بعد دیدم عه! ترجمه انگلیسیشم هست. اون رو گرفتم و یک سال خوندم و خوب متوجه نشدم. بعد رفتم فرانسویش رو هم گرفتم و یه ترجمه ی متفاوت انگلیسیشم گرفتم.  سه تارو باهم میخوندم. مترجم کتابی که خوندی دوستم بود. ما با هم بودیم و اون هم زودتر شروع کرد و سنش هم بیشتر بود و هم تصمیم به ترجمه گرفت و من اهل ترجمه نبودم. ترجمه ی خوبی کرده. کاش میشد ببرمت پیشش یه بار ببینیش». بعدش دیگر ساکت بودم. یادم نمی‌آید هیچوقت در جمع تا به این اندازه ساکت باشم. سرم را کوبید به سقف.

ما دهه هفتادی ها بی تربیتیم. پر ادعاییم. بی دلیل مغروریم. ته کتاب خواندنمان چند رمان معروف پرتیراژ است. بی‌سوادیم. جوگیریم. بداخلاقیم. خشمگینیم. بددهن و فحّاش و ورّاجیم. بد لباس و بد شکلیم. بیخیال و بی مسئولیتیم. الکی ناراحت و الکی خوشیم. آرزوهایمان بی ارزشند، خواسته هایمان بی ارزش‌تر. ایده ای نداریم و فعالیتی نمیکنیم. در کارهای اجرایی به شدت ضعیفیم، در مدیریت هم فاجعه ایم. باهوش نیستیم و در عوض به وقت کنکور تا سر حد مرگ ممکن است درس(!) بخوانیم. از عاشق شدن میترسیم. از عاشق نشدن هم میترسیم. پیر شده ایم و خسته ایم. عشق و ازدواج برایمان حکم یک قمار را دارد که تا باختیم فرار میکنیم که بقیه را نبازیم، مثل تمام عرصه های زندگیمان. متاسفانه قمار بازهای ماهری هم نیستیم. آدم های خوب اطرافمان را اذیت میکنیم و سرگرم آدم های بی ارزش گذشته و حالیم. سلطه پذیریم. مثل مرغ های قلعه حیوانات(جورج اورول) بهترین گزینه های بهره کشی هستیم. دردهایمان مسخره اند. خوشی هایمان مسخره ترند. امیدهایمان احمقانه اند. به وقت خود محوری، جامعه محوریم و به وقت جامعه محوری، خود محوریم. ترسو بار آمده ایم و شجاعت و شهامت را در فیلم های مبتذل سیمای ایران و هالیوود و بالیوود میجوییم. سرگرمی هایمان، سردرگممان میکنند. والدینمان زیادی پررویمان میکنند. احساس پرنس و پرنسس بودن یک لحظه از ما دور نمیشود. دچار خود کم بینی هم هستیم. تفریحمان شده سیگار و قلیان و ورق و عرق و ارتباط های بی‌معنای بی‌دلیل در ملاعام و پنهانی. شوآف را خوب میدانیم. سالن مدمان دسته های عزاداری ست. قرارهای عاشقانه‌مان جای سادگی و صمیمیت، پر از کلیشه‌های اینستاگرامی و سلفی‌ها و عکس‌هایی ست که قرار است یک روز با اشک پاک شوند یا با حماقت، صدبار مرور شوند. در خودزنی هم مهارت داریم. پر از فرار کردن از خودمانیم. پر از دشمنی با هر اندیشه‌ای هستیم که خلاف ما باشد. واژه‌هایمان همه شبیه همند. تعریفمان از اکثر واژه ها اشتباه است.  شخصیت نداریم. ما جداً پر از تناقضیم.

ما دهه هفتادی ها اصلا آدم های محترمی نیستیم.

ما دهه هفتادی ها واقعا آدم حسابی نیستیم.

یکی از چند عملی که باید صورت بدهید و سخت مراقبش باشید تا مثل روسیه و آلمان نازی گرفتار الیگارشی و استبداد نشوید این است که با زبانتان مهربان باشید. منظورم این نیست که مثل شاهنامه حرف بزنید و  همیشه ابیات حافظ و مولا نا را در گفتار روزمره‌تان استفاده کنید؛ فقط کافی ست کمی از اینترنت فاصله بگیرید و کتاب را جایگزین کنید. با 1984 (جورج اوروِل) و بار هستی (میلان کوندرا) شروع کنید. اینطور شیوه‌ی خاص حرف زدن خودتان را پیدا میکنید. آنچه همه میگویند را به زبان نمی‌آورید. مثلا به "تازه به دوران رسیده‌های بیسواد پر ادعا" نمیگویید: «سلبریتی»، یا مثل همه از واژه های سخیف رایج استفاده نمیکنید. چرچیل‌ها، خلاف جهت رودخانه شنا میکنند تا در اوج تسلیم و ناامیدی بشریت مقابل نازی‌ها بایستند و مقاومت کنند و پیروز شوند.

و اما چرا اول با 1984؟ آنجا متوجه تاکیدم روی زبان می شوید. چرا که در آن رمان، حکومت، کتاب ها را توقیف و تلویزیون دوسویه را جایگزینشان میکند. زبان مردم محدود به واژه های آن رسانه میشود و قدرت تفکر و به یاد آوردن گذشته و آینده را از مردم میگیرد. میتوانید نمونه‌اش را امروز ببینید؟ بله! ترامپ، نمونه‌ی بارزی ست که دقیقا قصدش مثل هیتلر ایجاد یک دیکتاتوری بزرگ است(البته که دلایل متعدد دیگری هم برای اثبات این شباهت وجود دارد). مردم امریکا اگر حواسشان را جمع نکنند احتمالا انتخابات 2016 آخرین انتخابات آزادشان بوده. 

ما هم باید حواسمان را سخت جمع کنیم. قرن بیستم بارها ثابت کرده که همیشه دموکراسی‌ها در خطر تبدیل به بزرگ‌ترین دیکتاتوری‌ها هستند. از تاریخ درس بگیریم، چرا که تاریخ الزاما قرار نیست تکرار شود، اگر ما درس‌هایمان را خوب بدانیم، گرفتار رسانه ها نشویم و مراقب حرف زدنمان باشیم.

+ بعدنوشت خودمونی: قطعا به کلی حذف کردن یک رسانه از زندگیمون خیلی بهتر از اینه که زیر سلطه‌های وحشتناک و مختلف باشیم و روزی به خودمون بیایم که مثل 1984 دیگه کاری از دستمون برنیاد و نتونیم که بتونیم.

دومین نفری بودم که جدول ضرب را از بین حدود پنجاه دانش آموز حفظ میشدم. یک شبه حفظ کردم. بعد از آن، بچه ها یکی یکی حفظ میکردند و جایزه میگرفتند. در کلاسمان از حدود بیست و پنج نفر، دو نفر هنوز ضرب را نمیدانستند. معلممان محمدباقر را به من سپرد. دانش آموز شیطان و درس نخوانی بود. با او در آخرین نیمکت کلاس نشستیم و هر روز جدول را کار میکردیم. اوایل اصلا علاقه‌ای هم نشان نمیداد. چقدر شاکی بودم از دستش! تا قبل از عید تقریبا یاد گرفت. ضرب های سختی مثل «شیش هفتا» را البته فکر نمیکنم هنوز هم بلد باشد.

سال دوم راهنمایی باز با محمدباقر هم کلاس بودیم. دبیر علوم، گروه‌بندی‌های چهارنفره کرده بود و هر دو هفته یک بار هم امتحان گروهی میگرفت. هر نمره‌ای هم که گروه میگرفت، جلوی اسم تک تک بچه‌های  آن گروه می‌گذاشت. گروه من تشکیل شده بود از خودم که سرگروه بودم، یکی دیگر که درسش متوسط بود و یکی که ضعیف بود و یکی دیگر که چیزی هم به ضعیف بدهکار بود. دبیرمان این وسط اشتباه محاسباتی کرده بود. محمدباقر را کلا جزو هیچ گروهی قرار نداده بود. به همین جهت از خودش پرسید که دوست داری با کدام گروه باشی؟ انگشت اشاره‌اش را به سمت ما گرفت و نامم از حنجره اش بیرون پرید.

حالا گروهم یک نفر دیگر که چیزی به اویی که به ضعیف‌ بدهکار بود، بدهکار بود هم داشت که هیچ، تعدادمان هم بیشتر شده بود نسبت به بقیه. اولین امتحان را که میخواستیم بدهیم، کل منبع را پنج قسمت کردم و به هر نفر صفحاتی را دادم که بخواند. خودم تمامش را خواندم، چون اصل همیشه بر بی اعتمادی به فردهاست. همان طور که انتظارش را داشتم(همین جاها بود که یاد گرفتم انتظار هر چیزی را داشته باشم)، سر جلسه متوجه شدم حتی آن یک نفر متوسط هم آن صفحه‌ها را خوب نخوانده. آن دو نفر که کلا سرکارمان گذاشته بودند و کمی هم که خوانده بودند چپکی بود و محمدباقر اساسا آمده بود که گپی بزند و برود. به هرحال نمره ی بیست گرفتند و از این بابت خوشحال بودند و اگر من جایشان بودم شرمنده هم میشدم.

تصمیم گرفتم جور دیگری عمل کنم. دفعه‌ی بعد با توجه به اهمیت مباحث، به محمدباقر نصف یک صفحه را دادم، به دو نفر یک صفحه و نفر باقی مانده که متوسط بود هم دو صفحه و باز بر همان اصل مذکور، خودم کل صفحات را خوب خواندم. نتیجه جالب بود. علاوه بر اینکه آن ها صفحه هایشان را به خوبی یاد گرفته بودند، محمدباقر هم نصف صفحه اش را خوب بلد بود. چون که قبلش اهمیت سنجی هم کرده بودم، از آن نصف صفحه ی محمدباقر یک سوال یک نمره ای آمده بود و جوابش را هم خودش داد.

بعد از آن بودجه‌بندی‌هایشان را برای هر امتحان بیشتر میکردم و چون میدانستم امتحان بعدی تقریبا تا کجاست، بین دو هفته بهشان میگفتم که برای امتحان بعد کجاها مال آن هاست و خودم پایبند به آن اصل مذکور میماندم. اصلا پایبندی‌ام هم باعث میشد آن‌ها پشتوانه‌ای داشته باشند که اگر یادشان نماند هم بالاخره من جواب را میدانم و این از استرسشان حکما کم میکرد. این اتفاق تا آخر سال تحصیلی تا آنجایی پیش رفت که محمدباقر فقط درس علومش را بالای هیجده گرفته بود و بقیه به دوازده هم نمیرسید.

محمدباقر امروز آپاراتی دارد. روغن و ضدیخ و فیلترهای ماشینم را عوض میکند و باد لاستیک ها را تنظیم. یک شاگرد هم دارد. یک دفترچه هم داده و زمان تمام این تعویض ها را برایم نوشته. روغن مخصوص هم برایم می‌آورد. [ما هر دو معتقدیم روغن های ایرانی بهتر از این فرانسوی هاست. گران تر هم هستند. مثلا در مورد روغن موتور، بازدهی را چند برابر میکنند و نِهرو(نام خودروی بنده این است) چون یک شیر خشمگین و گرسنه میتازد.] هر وقت میروم پیشش، بلند بلند داد میزند که:«بِچه باد بیگیرون رو کاپوتی مهندس(مجاز از کاپوت خودروی مهندس!) آ گَرت و خاکاشا بیگیر تا خودم بیام آ مخصوصی مخصوص کارِشا را بندازم» بیست هزار بار هم گفتم من مهندس نیستم، باز میگوید :«بیبین مهندس، اِز نِظِری مَ مهندسی. اصش بایِدم مهندس میشدی. اصِش چرا مهندس نیستی؟ خُبَم هستی.»

در مصاحبه از خانم عفت مرعشی، همسر مرحوم رفسنجانی، پرسیدند:

شما در این موارد با آقای هاشمی مشورت میکنید؟ یعنی مشورت کردید که این مهمانی را بروید یا نه؟

نه، مشورتی نبود.

یعنی همان جا تصمیم گرفتید؟ تلفن نزدید تهران به اصطلاح اجازه بگیرید؟

نه، ما هیچ چیزی را از آقای هاشمی اجازه نمی‌گیریم.

یعنی بدون مشورت رفتید؟

کاری را که اجازه بخواهد انجام نمی‌دهیم.

* رابطه‌ی عاشقانه برپایه‌ی اعتماد و احترام تمام و کمال طرفین به هم. مصاحبه‌گر انگار باورش نمیشود. به شکل‌های مختلف یک سوال را میپرسد تا مطمئن شود که منظورش را درست فهمیده‌اند و جواب هم درست است. دیده‌ بودید در اتفاقات گوناگون، چطور پشت همسرش در می‌آمد و خودش را به خطر می‌انداخت؟ حتی حالا که نیست هم همان طور از هاشمی جانانه دفاع میکند.

اعتراضات گسترده‌ی صنفی کارگران (طبقه کارگر)، اعتراضات سال هشتادوهشت(طبقه متوسط شهری) و اعتراضات دی‌ماه نودوشش(طبقه تهی دست شهری یا طبقه‌ی متوسط رو به پایین). این ها مهم ترین اعتراضات پس از انقلابند. 

در مورد اعتراضات اخیر میشود چندین تئوری توطئه مطرح کرد. از آمریکایی بودنش تا راهی برای کنار زدن و بستن احمدی نژاد؛ اما، نباید از اصل ماجرا غافل ماند. در اعتراضات اخیر دو قشر معترض قبلی، یعنی کارگران و طبقه‌ی متوسط شهری، وارد نشدند. این دو طبقه موثرترین‌ها در صحنه‌ی سیاست ایرانند. کارگران با اعتصاب‌هایشان با از کار انداختن چرخ اقتصاد و صنعت، در انقلاب اسلامی نقش مهمی داشتند و امروز هم بیشترین اعتراضات سازمان‌دهی‌شده و صریح از سمت همین قشر است. طبقه‌ی متوسط هم در انقلاب، هم به هنگام جنگ، هم در دوم خرداد و شروع اصلاح‌طلبی، هم در سال هشتاد و هشتاد و اعتراضاتشان و هم در سال نودودو و نودوشش، نقش موثر، مستمر و مفیدی داشتند. هرچه این نقش و این پیوند از نظر زمانی پیشرفت کرد، عقلانی‌تر و حساب‌شده‌تر شد. این عقلانیت را میتوان از رای اصلاح‌طلبان و بخشی از اصول‌گرایان به اعتدال‌گرایان، صرفا به خاطر مصالح کشور، متوجه شد. 

علت مخالفت نگارنده‌ی وبلاگ با اعتراضات اخیر به همین خاطر بود. طبقه ی تاثیر گذار سیاست ایران که عمدتا از خانواده‌های انقلابی در سال پنجاه و هفت و صدمه دیده از جنگ هشت ساله هستند، به عقلانیت رسیده‌اند و امروز راه پیشرفت و ترقی را نه در کف خیابان که موجب شکست سال هشتادوهشت شود، نه در انقلابی دوباره که به روز کشورهای عربی بیفتند، بلکه در گفت‌وگو میبینند؛ مثل گفت‌و‌گوی بیش از پیش بین ملت و دولت و یا گفت‌وگو بین اصلاح‌طلبان و اصول‌گرایان که تازه قصد جان گرفتن دارد. 

این اعتراضات خشمگین بدون پشتوانه‌ی فکری و سرکوب و ساکت شدن بعدش، صرفا راه گفت‌وگو را تا مدتی مسدود کرده و اما نکته‌ی مثبتش این است که اهمیت گفت‌وگو را بیشتر میکند. به عنوان مثال این اولین بار بود که بودجه این طور صاف و پوست کنده در اختیار مردم قرار گرفت و ما اعتراضاتی داشتیم نسبت به آن. درخواست‌هایی داشتیم برای اصلاحش. بین مردم بحث بسیار بود بر سر آنچه برای بیت‌المال اتفاق می‌افتد تا این اعتراضات کور شروع شد و حالا دیگر کسی حتی به بودجه فکر هم نمیکند. به واقع جرات اعتراض‌های قانونی هم گرفته شده.

تاکید میکنم که راه حل دراز مدت و موثر برای پیشرفت در تمام جنبه های سیاسی، اقتصادی، فرهنگی و اجتماعی گفت‌وگوی سازنده در محیطی دموکراتیک است. 

+ بخوانید: هشتادوهشت، رسانه، امروز

+ بخوانید: امیرکبیر و مصدق از زاویه‌ای دیگر 

[سال هزاروسیصدونودویک]

نیمکت پشتی ام مینشست. یک روز وقتی که دبیر استراحت داده بود گفت:«میدونی آدِم یه وَقتای میخواد به یه دختِری بِگِد دوستِت میدارم، نه؟» گفتم چیطو؟! گفت:« هیچ طو! همی دیگه. بِگِد عزیزم و ای احساساتشو بروز بِدِد. ای حسو تو وَم داری؟» گفتم: حالا فعلا ندارم. آما شایِد بعدا داشته باشم. گفت:«الان حست چی چیِس اووَخ؟» گفتم: حسی انزجار نسبت به دبیری فیزیکی اِز خود راضیمون. گفت:«خُبِس که!» گفتم: آررره خیـــلی خُبِس! خیلی!

[سال هزاروسیصدونودوسه]

داشتم از ماشین پیاده میشدم تا کیک و آبمیوه ای تهیه نموده و از گرسنگی عصرانه نجات یابم. از آن طرف با دوچرخه رسید به من. بعد از احوال پرسی، گفتم: مبارک باشِد. خُب یواشَکی میری قاطی متاهلا، آ محل نیمدِی. چه خَبِرا؟ اوضاع چیطوره؟ گفت:«در این حد بوگَم که پیشنهادی مَ اینِس کا زن بِسونی. خیلی خُبِس. راضی راضی!»

[سال هزاروسیصدونودوپنج]

وقتی پیاده شدم بروم این دفعه کیک و شیر بخرم، باز در همان خیابان دیدمش. این دفعه اما بچه به بغل. یادم آمد که احساساتش را میخواست بروز بدهد و حالا بروز داده. پسر تپلی که از دبستان جدی ترین رقیبم در مسابقات قرائت قرآن بود و سال های دبیرستان دیگر عقب نشینی کرده بود.

قبل از انتخابات:

سال هشتادوهشت من پسرکی بودم که تازه سوم راهنمایی ام تمام میشد. درگیر آن امتحانات هماهنگ استانی رعب آور(!) بودم. همزمان با آن قضایا با پدرم به جلسات و همایش ها و تجمعات سیاسی هم میرفتم. یادم است که پر شور و شوق ترینشان وقتی بود که سیدمحمد خاتمی به اصفهان آمده بود. میدان امام مملو از جمعیت بود. یک پلاکارد بزرگ از تصویر میرحسین موسوی از یک جوان سبز پوش عینکی گرفتم. حالا که فکرش را میکنم چقدر چهره اش به چهره ی امروز من شباهت داشت.

در آن ایام کودکی پیش خودم فکر میکردم حکما اگر یکی از طرفداران محمود احمدی نژاد بین آن جمعیت باشد، با واکنشی سخت رو به رو خواهد شد. این اتفاق افتاد، با یک تفاوت اساسی، یعنی جوانی که سرتا پایش پرچم ایران بود با چند عکس از محمود احمدی نژاد آمد و بین آن همه جمعیت سبز پوش عبور کرد و شعارهای خودش را داد؛ اما، آن همه پیر و جوان پرشور حتی سمتش هم نرفتند و از کنارش گذشتند. فقط عجیب بود برایشان. نگاهش میکردند آن هم نه با عصبانیت و خشم. جو، جوِ مدارا بود. آن روز بازهم این اتفاق افتاد. همه چیز برای من جالب و شیرین بود. یک بار حتی به خاطر اینکه گفتم:«عکس این بزغاله چیه زدید پشت ماشینتون؟» دبیر قرآنم که از دوست داشتنی ترین آدم های زندگیم بود و هست، با خنده در حیاط مدرسه دنبالم کرد.

بعد از انتخابات:

موسوی خلاف آنچه که باید، تحت تاثیر آدم های بی خرد، اعلام پیروزی میکند. نهادهایی که نباید قبل از اینکه اتفاق خاصی بیفتد وارد عمل میشوند و واکنش های شدیدی دارند. منتخب که فرد نادرستی بود، هم قبل انتخابات و هم بعدش و حتی همین حالا، هیزم به آتش میریخت و میریزد. پای تمام اصلاح طلبان را وسط میکشند. بی گناه و گناهکار محاکمه میشوند و مجازات هم. عده ای از دو طرف کشته میشوند. به آن اعتراضات آرام، به سکوت، به یاحسین، نخاله های آشوبگر اضافه میشوند. اوضاع از دست معترضان خارج میشود. عقلای دو طرف هیچکدام واکنش صحیحی ندارند. هاشمی رفسنجانی دو طرف را به آرامش دعوت میکند. آن موقع قدر هاشمی، دعوتش و موضعش را ندانستند. دبیر قرآنمان در آن حوادث چاقو خورد.

و در دنباله ی همه ی آن ماجراها اما هنوز هشتادوهشت سربسته مانده. بسیاری از مشکلات اقتصادی، سیاسی و اجتماعی امروزِ ما هم از سربسته ماندن همان اتفاقات است. در دام آن شومی‌ها سال‌هاست که گرفتاریم و با خط قرمز شدنش، اوضاع آشفته‌تر شد.

این مقدمه‌ی طولانی برای رسیدن به اینجا بود. اینجا که رسانه‌ها نقش مخربی را همیشه ایفا کردند. کسی که بخواهد کمی درباره ی رسانه بداند، همان اول که وارد کارگاه میشود، همان اول که صفحات اول کتاب را ورق میزند، متوجه میشود که «هیچ» رسانه ای بدون سوگیری مخابره نمیکند. او متوجه میشود که واقعیت به اندازه ی کره ی زمین میتواند وسیع باشد اما آن خبر فقط نقطه ای به اندازه ی یک باغچه با یک درخت را پوشش میدهد. یکی از نمونه هایی که همان سال هشتادوهشت برای خودم اتفاق افتاد، احساسات مرا چنان برانگیخت که با آن سن کم، دل در دلم نبود که بروم و درخیابان های شهر به آن فریادها بپیوندم. این عکس را ببینید : کلیک کنید

عکسی بود که قسمتی از شور و شر مرا به بازی گرفت. دروغی بود که پخش شد. که تامدت ها هم ماند و شده بود سند. تابعدتر  مستند برادران از مهدی نقویان را دیدم. دیدن مستند همان و چند روز شوک ماندن همان. بعد از این بود که تصمیم گرفتم چیزی از رسانه بدانم. 

القصه  این روزها اگر علاقه مندید اخبار را دنبال کنید، تمام منابع را بدون سوگیری ببینید. از صدا و سیما و بی بی سی و یورو نیوز تا فارس و تسنیم. به یک منبع اکتفا نکنید و همچنین نگذارید رسانه ها شما را جیره‌خوار خودشان کنند و جامعه ی هدف بسترشان شوید. البته در این رابطه پیشنهادم با سوگیری خاص خودم این است که سلطنت‌طلب‌های توتالیتر مبتذل «من‌وتو» را به کلی کنار بگذارید و اگر نشانه ای از «آمدنیوز» که چیزی جز هرزنامه نیست، دارید به کلی بی‌نشانش کنید (حتی اگر ماجرای خاصی هم وجود نداشت مایه‌ی شرمساری بود که این دو رسانه تا به این حد مخاطب دارند).

به طور کلی سیر دنبال کردن رسانه هایتان این طور باشد:

اول. به یک منبع اکتفا نکنید.
دوم. ببینید چه کسی و با چه سابقه ای این خبر را میدهد. (سردبیرهای خبری چه کسانی هستند؟ نویسنده کیست؟ و...)
سوم. مطالب قبل و بعد از آن خبر را حتما ببینید و بخوانید.
چهارم. تاریخ ارائه‌ی آن پیام را به دقت زیر نظر بگیرید.
پنجم. سوگیری و تعصبات خود و سو گیری و تعصبات رسانه ای که دنبال کردید را تشخیص داده و مدنظر داشته باشید.
ششم. از آدم هایی که در این امور سررشته ی علمی یا تجربی دارند سوال کنید و نظرشان را بخواهید.

جامعه شناسی علمیه که شما همزمان هم باید خودش رو خوب بدونید، هم باید علم سیاست رو خوب بدونید و هم علم اقتصاد.

بی مقدمه با یک کتاب کوچیک شروع میکنیم که گام اوله. کتاب جامعه شناسی، نوشته ی استیو بروس و ترجمه ی بهرنگ صدیقی از مجموعه ی «مختصر مفید» نشر ماهی. این مجموعه که واقعا هم مختصر و مفید هم هست تو موضوعات مختلف علوم انسانی کتاب های جذاب و جالبی داره واسه کسی که میخواد در سطح پایین صرفا بدونه تاریخ، باستان شناسی، سیاست، فلسفه ی سیاسی، جامعه شناسی، انسان شناسی، سرمایه داری، فاشیسم،  منطق، هنر، اقتصاد و موضوعات دیگه چی میخوان بگن و کلا قضیه شون چیه. پیشنهادم واسه شروع مطالعه این کتاب جیبی صدوپنجاه صفحه ایه.

شخصا به سیر مطالعاتی ای که یک نفر دیگه واسه م روشن کنه معتقد نیستم. به همین خاطر یه روشی رو واسه این که خودم سیر مطالعاتیم رو بشناسم و نقشه ش رو بکشم به مرور یاد گرفتم. اینجوری که اول یک کتاب ساده درباره ی اون علم وسیع بخونم، بعد درباره ی سرفصل ها کتاب های پربارتر و جدیدتر بخونم، بعد کم کم دستم میومد که چی میخوام و باید تو کدوم زمینه بیشتر مطالعه کنم و تاحدودی جمع ببندمش. در مورد جامعه شناسی، سیاست، اقتصاد، تاریخ و منطق، این سیر رو هفت ساله دارم طی میکنم. درسته وقتی هیچی نمیدونی، وقتی مثل من یه بچه ی پونزده ساله بودی سردرگم و پرتی و سست میشی؛ ولی، کافیه بیخیال نشی تا کم کم دستت بیاد. مثلا تو زمینه ی سیاست، علاقه ای به خوندن دموکراسی نداشتم بعد اینکه کمی درباره‌ش فهمیدم. واسه همین به دو تا کتاب تخصصی کوچیک اکتفا کردم. از اون طرف بسیار علاقه داشتم به مبحث ایدئولوژی ها که هنوز هم بعد سه سال نتونستم جمع بندی کاملی کنم چون مثل یه رودخونه ست که همیشه داره بهش اضافه میشه و میریزه به دریا.

با این احوال معتقدم بعد خوندن اون کتاب مختصر مفید، متوجه میشید که جامعه شناسی حرف حسابش چیه. بعد از اون اگر دوست داشتید برید سراغ کتاب های دیگه که ترتیبش میتونه اینجوری باشه: (جای شما بودم ترتیبش رو خودم مشخص میکردم، زیر بار حرف آدمی که فکر میکنه بلده و میتونه ترتیب بده هم نمیرفتم. اونجوری که خودم میخواستم میخوندم.)

1. دعوت به جامعه شناسی، نوشته پیتر ال برگر(یکی از خبرهای بد سال 2017 فوت ایشون بود) و ترجمه رضا فاضل، نشر ثالث
2. جامعه شناسی گام اول، نوشته ریچارد آزبورن و ترجمه رامین کریمیان، انتشارات شیرازه
3. کشاکش آرا در جامعه شناسی، نوشته استیون سیدمن و ترجمه هادی جلیلی، نشر نی
4. ده پرسش از دیدگاه جامعه شناسی، نوشته جوئل شارون و ترجمه منوچهر صبوری(یکی از خبرهای بد سال 1396 فوت ایشون بود)، نشر نی
5. زندگی و اندیشه‌ بزرگان جامعه شناسی، نوشته لوئیس کروز و ترجمه محسن ثلاثی، انتشارات علمی
6. بینش جامعه شناختی، نوشته سی رایت میلز و ترجمه عبدالمعبود انصاری، شرکت ناشر
7. فلسفه امروزین علوم اجتماعی، نوشته برایان فی و ترجمه خشایار دیهیمی،انتشارات طرح نو
8. مراحل سیر اندیشه در جامعه شناسی، نوشته ریمون آرون، انتشارات علمی فرهنگی
9. جامعه شناسی، نوشته آنتونی گیدنز و ترجمه منوچهر صبوری، نشر نی (اون کتاب سفیده مد نظرمه)

تا اینجای کار شما ده تا کتاب درجه یک جامعه شناسی رو خوندید. بعضی کتاب های جامعه شناسی هم زردن و با این حال پرفروشم هستن که طبیعیه فکر میکنم. اسمی ازشون نمیارم چون نویسنده هاشون استادن و زشته که من این کار رو بکنم. اصلا شاید چندسال دیگه معتقد باشم که هیچم زرد نبودن و من بودم که زرد فکر میکردم. خب داشتم میگفتم. ده تا خوندید. اساتید جامعه شناسی معتقدن که آدمی که ده تا کتاب خوب تو زمینه ی جامعه شناسی خونده باشه، قطعا حداقل از یه لیسانسه ی جامعه شناسی بیشتر میدونه. بعد این ده تا، برای اینکه تخصصی تر کنید مطالعاتتون رو ، همونجور که قبلا با اون کتاب نشرماهی شروع کردید حالا با این کتاب شروع کنید که جزو منابع فوق لیسانس جامعه شناسیم هست:

نظریه جامعه شناسی، نوشته جورج ریترز، ترجمه هوشنگ نایبی، نشر نی

بعد از این میتونید برید سراغ کتاب های ریز تر و تخصصی تر. یادتون باشه کناز این مطالعات، اگر مطالعه ی سیاسی و اقتصادی و تاریخی هم داشته باشید عالی تر میشه. مثلا تو زمینه ی سیاست کتاب اندرو هیوود از نشر نی رو بخونید. یا واسه اقتصاد سراغ کتاب های منکیو از نشر نی  برید. یا تاریخ سراغ تاریخ جهان کریس هارمن از نشر نگاه یا ارنست گامبریج از نشر نی یا کتاب های تاریخ ایران یرواند آبراهامیان از نشر نی  برید. منطق رو میتونید با کتاب سیدمحمد حکاک یاد بگیرید و از منطق مختصر مفید هم میتونید استفاده کنید. میتونید سنجشگرانه اندیشی رو با این مجموعه ی راهنمای اندیشه ورزان نشر نو  یاد بگیرید. 

این هم لیست جمع و جور سایت هایی که خودم ازشون خیلی راضیم و استفاده میکنم:

ترجمان
aeon
New Republic
Verso
guardian

+ اگه پست رو دوستش داشتید، معرفی کنید بقیه هم بخوننش لطفا :)

به خواندن جامعه‌شناسی به عنوان یک علم جدید و بسیار پیچیده و وسیع ، به طوری که بتوانید با دانستنش گلیم خودتان را از آب بکشید بیرون و نه اینکه جامعه‌شناس بشوید علاقه مندید؟ وقت بگذاریم یک پست کوچک و جمع و جور با معرفی سایت و کتاب  و سیر مطالعاتی ارائه بدهیم؟

ملتی که گوشش به دلقک هایی مثل ترامپ، بن سلمان، مریم قجر عضدانلو، فرح و حتی یک مجری مثل حسینی بدهکار است؟ یا ملتی که راه اعتراض را هیچوقت بلد نبود؟ یا ملتی که همه راهکارهایش برای حل هر مشکلی مربوط میشود به قرون وسطی؟ یا ملتی که زورش به اموال عمومی میرسد؟ یا ملتی که نه اندیشه ای دارد نه ایدئولوژی؟ ما که دیده ایم فضاهایی مثل اینستاگرام را، ما که مشت نمونه ی خروارشان را دیده ایم.

در انتخابات پیشین که ریاست جمهوری بود از اواسط فروردین فعالیت رسمی و جدی ما آغاز شد. طی چند جلسه تصمیم گرفتیم برای آگاهی سیاسی ملت در ساعتی از روز بحث آزاد بگذاریم. این ملت معترض، این ملت همیشه در صحنه، این هایی که عادت کرده اند به نژاد پرستی، این هایی که عادت کرده اند به نفرت پراکنی و وحشی‌گری، این‌هایی که بارها مایه‌ی شرمساری ایران، این شیر پیر زخمی، در فضای مجازی شده‌اند، این‌هایی که زبان فارسی را به لجن کشیده‌اند، حاضر نشدند یک بار در جلسات حاضر شوند و چندکلمه ای حرف بزنند. ما خودمان با خودمان بحث میکردیم. موافق هم بودیم. بحثمان جنبه ی آموزشی پیدا میکرد. کسی آمد از آن تریبون آزاد اعتراض کند؟ تریبونی که همیشه یک مسئول بلندپایه را داشت که بشنود و حداقل نگوید که ما نمیدانستیم.

اصلاح‌طلبان هرگز از این اغتشاشاتِ(ونه اعتراضات، چراکه اعتراض به این سبک مذموم و منسوخ است) کورِ "قابلِ پیش‌بینی" حمایت نخواهند کرد. ما نزدیک ترین آدم های زندگیمان را برای همین انقلاب از دست داده‌ایم. خون پدرهایمان پای این دگرگونی بزرگ ریخته شده. به تازگی رفقایمان خارج از مرزهای این مملکت جان دادند. نه میگذاریم نه میشود که لحظه ای به اصل این نظام کسی چپ نگاه کند.

پیشنهاد من این است که نه اخبارش را دنبال کنید و نه سر خودتان را با حرف زدن درباره اش درد آورید. 

[ترمینال رشت - شب هنگام]

پتو مسافرتی نارنجی و mp3 player را بیرون آوردم و کوله ام را به کمک راننده دادم که بگذارد آنجایی که له نشود بین چمدان ها. رفتم بالا  و روی یک صندلی تک نفره نشستم. چقدر گرسنه بودم. کاش اجازه میدادم مادرم برایم ساندویچ بگذارد. نمیفهمم این چه گارد عجبیبی ست که از شروع زندگیم مقابل محبت میگیرم. پرسیدم: کِی وامیسید واسه شام؟

«بیست دِیقه وقت دارید. شام، نماز، سرویس» پیاده شدم. چه سوزی می آمد. اطراف جاده برف بود. از این برف های یخ زده ای که با گِل قاطی شده اند. شبیه بستنی بیسکوئیتی های دومینو. زیپ کاپشنم را تا زیر چانه بالا کشیدم و کلاهش را هم روی سرم گذاشتم. دستانم را داخل جیب شلوار جینم کردم و فقط انگشت شستم بیرون ماند. از گرم ترین نقطه ی ریه  کمی هوا بیرون کشیدم و رها کردم سمت آسمان. آدم ها میتوانند در سرمای هوا، تندتند از این ابرهای کوچک بسازند تا یادشان برود که درحال قندیل بستن هستند.

نگاهی به رستوران کردم. مثل فیلم های دهه شصت بود، مثل سکانس های وضعیت سفید هم. سخت میشود اعتماد کرد. اعتماد نکردم. سرویسش هم  پولی بود.  بیخیالش شدم. دهه شصت احتمالا پولی نبوده. آدم به خاطر هرچیزی باید پول بدهد. آمدم بیرون. چقدر گرسنه بودم. چسبیده به رستوران چای خانه بود. ندیده بودمش. بوی آشنای مسخره ی سیگار می آمد. از اینکه گاهی سیگار میکشیدم متنفرتر شدم. اصلا از هرکاری که هیچ منطقی پشتش نیست متنفرتر شدم. دستشویی پولی مثلا هیچ منطقی ندارد.

چای خوردم. یک استکان. باید به صاحبش میگفتم که میتواند برای تمیزتر کردن این نعلبکی ها از وایتکس هم استفاده کند. نگفتم. ترجیح دادم به این فکر کنم که بی منطق تر از سیگار کشیدن، خوردن چای است وقتی که به پولی بودن دستشویی اعتراض مدنی کرده ام.

پیرزن کنار راننده نشسته بود و به لهجه ی شمالی وسط آواز شجریان، وِر میزد. سرم را خورد. چه اشتباهی کردم که برای خیره شدن به جاده، صندلی جلو نشستم. چقدر مگر یک پیرزن میتواند وِر بزند با یک پسر جوان؟ چرا پس تمامش نمی‌کنند؟ 

خوابم برد. میفهمیدم که خوابم برده و میفهمیدم پیرزن هنوز ور میزند.

دستی چندبار روی شانه ام زد. «بیدار شو داداش رسیدیم زنجان» پیش خودم گفتم چقدر آدم ها میتوانند بامزه باشند در هر شرایطی. نگاهش کردم. گفتم : چی؟ گفت:«این پیرزنه بود نشسته بود اینجا. آدرسم میداده. راننده هم نابلد. راه رو اشتباه اومده. الان فهمیدیم که رسیدیم زنجان.» پس آدم ها بامزه نیستند. هیچوقت  نخواسته بودم یک پیرزن را خفه کنم. کشتن پیرزن ها کار درستی نیست. آن ها را باید در جوانی سر به نیستشان کرد. بالاخره یک جایی عامل دردسر میشوند. حالا که پیرزنند دیگر چه فایده. تازه راحتشان میکنی. فحش دادن به راننده راه بهتری بود. پیاده شدم. نماز صبح را خواندم. کنار یک پسر دیگر، روی کارتنی که پهن کرده بود کف زمین. 

آب میوه خریدم. کیک هم خریدم. سوار شدم. دور زدیم و برگشتیم. به کاوه‌ی اصفهان که رسیدیم مردک کچل را باز دیدم. نشسته آنجا که مورد دارها را بردارد و ببرد و به قول خودش به سیخ بزند. میدانم میدانم استفاده از این واژه های احمقانه دون شان آدمی ست؛ ولی، درصد بزرگی از آدم ها هم استفاده میکنند. مثل خواندن نوشته های مبتذل هدایت است. یا تماشای فیلم های مبتذل ده‌نمکی و فرهادی. یا تماشای مسابقه‌های مبتذل استعدادیابی تلویزیون و ماهواره. یا گوش دادن آهنگ های مبتذل پاپِ تمامِ صدا قشنگ‌ها. مبارزه؟ مبارزه ته تهش محکومیت است. ته تهش از دست دادن چیزها و کس‌هاست. مبارزه تو را رنجور خواهد کرد و بعد زهرش را بیشتر هم میریزد. محکوم خواهی شد به فضولی و بی تخصصی، به عامل خفقان، به اسیر کردن و مخالف آزادی بودن، به ضد بشر بودن، به همه چیز. 

* اگر جای خواننده بودم هیچوقت این متن را نمیخواندم، حتی اگر کوتاه بود.

میدانید... همیشه در حال تلاش همه جانبه‌ام و نهایتش محکوم به کم کاری. حقیقتش این است که تا به حال کسی از من کاری نخواسته که برایش انجام بدهم و من بتوانم و نداده باشم. نشده که بدانم کسی اتفاقی برایش افتاده و خودم را به دردسر نیندازم برای رهاییش. نهایتش باز محکومم به اینکه کم گذاشته‌ام، که کاری نکرده‌ام، که خیلی که کاری کرده باشم وظیفه‌ام بوده و از این دست واژه‌ها و جمله‌های تحقیرآمیز. میفهمانند به من که باخته‌ام و من میگذرم و رد میشوم هربار. دردناک نیست؟ هست. بجنگم؟ خسته‌ام. چه کنم؟ نفس عمیق میکشم. 

مدیر مدرسه‌مان دوست پدرم بود. قبل اینکه از صبحگاه به کلاس برویم، مرا به دفترش کشاند و درِ کشوییِ شیشه‌ای را بست. نشست پشت میزش و اشاره کرد که بنشین روی مبل. نه کاخ شاه به اندازه‌ی مدرسه‌ی ما بزرگ بود و دار و درخت و باغ داشت، نه اتاق کار محمدرضا پهلوی به این اندازه مجلل. نگاهش کردم و با بی‌تفاوتی نشستم. انگار که قرار است چند ساعت ساکت بنشینیم و منتظر باشیم تا زنگ خانه را بزنند. نگاهش کردم. سرش پایین بود. گفت:«این چه وضعیه؟ تو بهترین شاگرد ما بودی. دبیر دیفرانسیلت میگه تو و فلانی فقط میتونید دانشگاه هایی مثل شریف و پلی تکنیک و تهران رو بیارید. این چه وضع درس خوندنه اونم قبل امتحانات دی ماه؟» بی‌توجه نگاهش کردم و صدجای دیگر بودم. واکنشی که نداشتم گفت:« زن میخوای؟ تو فامیلتون کسی رو دیدی؟ بگو تا به مامانت بگم.» این سه جمله‌اش خونم را به جوش آورد. تابستان دو سال قبل رفته بودم دفترش و شاکی بودم از وضع دبیرهایی که برایمان گذاشته‌اند. آن هم سالی که امتحان نهایی داشتیم. آنقدر بحث طول کشید و آنقدر دروغ گفت که صدایم بالا رفت و از دفترش بیرونم کرد. من و دوستانم را البته. آن ها لال بودند. صدایشان در نیامد. 

میگفتم. خونم را به جوش آورد. بچه بودم. برای تلافی گفتم: میدونید هفته ی پیش که زنگ زدید خونه مون و با عموم حرف زدید چی شد؟ شروع کرد که بگوید من دلم میسوزد و میخواستم که عمویت بداند و کمکت کند که وسط حرف هایش با صدای بلند گفتم: اونی که باهاش حرف زدید خودم بودم. میدانم که تلافی احمقانه‌ای بود؛ ولی، بد هم نبود، تاثیرش را گذاشت.

خواست که بی تفاوت باشد به حرفم. سکوت کرد. دوام نیاورد. شروع کرد از وضعیت انضباطیم انتقاد کند. انتقاد که نه، تخریب کند. تا آنجایی پیش رفت که:« هیچ کس جرات جین پوشیدن نداره ولی تو جین نوک مدادی میپوشی که سنگ شور هم داره و فکر کردی ما نمیفهمیم. تو پسر اون پدری؟ اون همه جبهه و حزب اللهی بودن و معلمی باید جوابش این باشه؟ به خودت بیا!»

گفت:«میتونی بری.» رفتم؟ نه نرفتم. ایستادم و گفتم: پسری که باباش میره، اولش نمیفهمه چی شده. همه میان شاخ تو جیبش میذارن که تو مردی فلانی بهمانی بهترینی. اونم با این خیالات سر میکنه و نمیفهمه چی میشه. همین که فروکشید و هرکی رفت پی زندگیش تازه میفهمه این داغ فقط واسه اونه که قراره تا آخر عمر داغ بمونه و بچسبه تنگ دلش. اینو من نمیگم. اینو قبلا از یه نویسنده خوندم. نویسنده هم راست میگه. من هیچکدوم از شما مدعی ها رو نمیبخشم. شما و کادرتون نذاشتید من به اونی که میخوام برسم با تهدیدهاتون و ترسوندن خانواده م. چی میخواید الان ازم؟ بذارید راحت باشم. نمیخوام درس بخونم.  و بعد رفتم. این پاسخ کودکانه ی یک پسربچه‌ی هیجده ساله بود که دیگر نتوانست دهانش را ببندد.

دو ماه بعد؟ نه کمتر از یک ماه بعد پدر مدیرمان فوت کرد. خدا بیامرزدش. چهره‌ی مهربانی داشت.

تنها کسی که از دانش آموزان آن مدرسه‌ی چهارصد نفره، رفت و همان جا سر صف صبحگاه تسلیت گفت، من بودم. اگر هم تنها نبودم، اولین نفر بودم. 

یک ماه که گذشت یک روز مدیرمان را از مزار پدرم از دور دیدم. تعقیبش کردم تا به خاک و پارچه مشکی پدرش رسیدم. خانواده‌اش هم بودند. جلو رفتم و تسلیت گفتم باز. دستم را گرفت و به کناری کشید. دست روی شانه‌ام گذاشت و چشم هایش پر اشک از پشت عینک معلوم بودند. نگاهم کرد و گفت:« اون روز تو دفتر راست میگفتی. حالا میفهمم چی میگفتی. خیلی سخته. خیلی.»

دنیا پر از شاهدهای عینی ست که روزی به حرف شاهدهای عینی دیگر رسیده‌اند که دیگر دیر شده.

میدانم میدانم. این روزها حال همه تان خراب است. اصلا همین که دوستانم این روزها زیاد سراغم را میگیرند متوجه میشوم که حالشان خوب نیست. حتما راز شادکامی میخوانید. حتما کلیپ انگیزشی تماشا میکنید و سعی میکنید شاد باشید. سعی میکنید انرژی های مثبت به خودتان تزریق کنید. از روان شناسی و مشاوره کمک میخواهید. از بی دلیل بد بودنتان متعجبید. از ناراحتیتان شگفت زده اید. اما عجیب نیست. همه ی ما این روزها همین است حالمان. چرا انقدر روی این روزهایش تاکید میکنم؟ چون این روزها از همیشه حالمان بدتر است. همیشه استرس زلزله داریم، هوایمان پر از سرب و گردوخاک است، هرچه میخوریم مضر است، نه حال سیاستمان خوب است، نه حال جامعه مان و نه اقتصادمان. ما این روزها  حالمان خوب نیست. همین که باران و برفی هم نمیبینیم بدترمان میکند. فکر نکنید تنهایید. ما همه باهمیم و همه با هم حال خوشی نداریم. مگر شما هم کانال ها، گروه ها، پیج های اینستاگرام، وبلاگ ها و سایت ها را زیر و رو نمیکنید برای اندکی شادی واقعی؟ چه میبینید جز زلزله، آلودگی، حقوق زن و مرد، کرملین، کُشتی، امریکا، اسرائیل، حقوق عقب افتاده ی بازنشستگان، دولت بهار و نوچه هایش و لاریجانی ها، تعدیل کارخانه ها، سلبریتی های الکی خوش، نوکیسه های مشکی پوش و سفید پوش و سرخ پوش و طلایی پوش، حسین هدایتی و پرسپولیس، طاهری و علی دایی و فردوسی پور، تاج و علی کریمی و ساکت و شاخ و شانه های کیهان و حسین شریعتمداری؟ فکر کرده اید بقیه ی دنیا از ما بهترند؟ نه آن ها گاهی از ماهم حالشان بدتر میشود. ما تازه جزو خوب های همین خاورمیانه ی خودمان هستیم که روسیه و امریکا چیزی از آن باقی نگذاشتند.

شما حق دارید که حالتان بد باشد. حق دارید زودرنج شوید. حق دارید به عالم و آدم فحش بدهید اصلا. 

اما حق ندارید دست روی دست بگذارید. شاید باید از این راهکارهای فرد محور روان شناسانه، خودمان را بِکَنیم و کار دیگری بکنیم. مثلا ما باید چند نفر آدم حسابی پیدا کنیم تا روان شناسی و جامعه شناسی را به هم پیوند بزنند. کارمان تمام است اگر بخواهیم در همین مرحله از ناامیدی بمانیم.

هیچ‌وقت به زن‌ها نباید گفت  مثلا سرم درد میکند (یا هرجای دیگری که ممکن است درد بگیرد). چرا؟ چون جز اینکه نمک بپاشند روی زخم، کار دیگری نمی‌کنند. اصلا ممکن است به خاطر همان درد، شما را بازخواست کرده و بعد بدون هیچ حق اعتراضی مجازات کنند. دلیلش هم این است که درد زیاد کشیده‌اند. از همان اول های زندگیشان، همان موقعی که ما ته دردهایمان لگد همکلاسیمان به ساق پایمان بود موقع فوتبال بازی کردن، دردهای غیرقابل تحمل (برای ما مردها) را به طرز شگفتی آوری (باز برای ما مردها) تحمل کرده‌اند و همزمان استرس‌ها و نگرانی‌های مختلف ناشی از دردها یا هر اتفاق دیگری هم همراهشان بوده را هم باز تحمل کرده‌اند. 

ما مردها اما مقابل درد کم تحملیم. فرو رفتن یک تیغ در انگشت میتواند دنیا را برایمان تیره و تار کند. اصلا به اندازه‌ی یک نوزاد تحملمان کم میشود. نیاز به توجه پیدا میکنیم. نیاز پیدا میکنیم که هی احوالمان پرسیده شود، هی به ما برسند، هی دلسوزی کنند و قربان صدقه‌مان بروند و ما خودمان را بگیریم و بگوییم:«هه! بیخیال! چیزی نشده که، من قوی تر از این حرفام» و مطمئن شویم که آن ها بدانند ما آدم کلفتی هستیم و باز به سبب محبت دست از کارهایشان نکشند و ما یواشکی ذوق کنیم و ظاهرا اخم کنیم. این چیزها را به خاطر غرورمان هیچوقت بروز نمیدهیم، ولی، همه همین شکلی هستیم. امان از وقتی که کسی توجهی نکند یا مجبور باشیم هیچ چیز نگوییم. عقده‌ای می‌شود که دیگر نمیشود درمانش کرد.

یکی از خیانت های ایدئولوژی‌ فمینیستی، پوشاندن همین تفاوت هایی ست که فهمیدنش به نفع آدم‌ها بود. تا یک موقعی درکش را نداشتیم و حالا که درکش را داریم اینطوری فراموش میشود.

حمله‌هایی که امروز به سیدمحمدخاتمی می‌شود، ادامه‌ی همان دسیسه‌هایی‌ست که خودش هشدارش را داده. عوام و خواصی که سواد رسانه‌ای ندارند هر لحظه در دامی گرفتارند. یک بار تکرار می‌کنند، یک بار پشیمان می‌شوند، یک بار حمله می‌کنند و هیچ بار نمی‌فهمند چه می‌کنند.

همین پنجشنبه‌ی دو هفته پیش، گفتم که خب حالا که میگن هوای اصفهان اونقدری آلوده ست که باید اصلا شهر تخلیه بشه، پس من با دوچرخه برم بیرون امروز و خیلی بافرهنگ باشم مثلا. سوار دوچرخه که میشم یه حس شوماخری عجیبی دارم. سوار ماشینم که هستم همینه، با این تفاوت که یکم عاقلانه تر عمل میکنم به خاطر جون مردم حداقل. دوچرخه دیگه فقط خودمم و لاکچری ترین تفریح زندگیمم بوده همیشه. خلاصه که به هر روشی که بگید این دوچرخه رو گازشو تخته میکنم. هر هنری هم که بخواید میتونم مسلط روش پیاده کنم.

القصه، سر یه چهارراهی اومدم بپیچم که یه یارویی با پژو داشته خلاف میومده و حواسم به ماشینی که از یه طرف دیگه داشت میومد بود. چی شدم؟ رفتم تو کاپوت اون مردکی که خلاف میومد. بعدش چی شدم؟ با سینه خوردم زمین. با سینه خوردید زمین تا حالا؟  یکی از عاداتم تو بچگی اینجوری زمین خوردن بود. چند ثانیه اصلا نمیتونستم نفس بکشم حتی. نفسم که بالا اومد یه نگاهی انداختم دیدم فقط خاکی شدم اما دستم درد میکنه. دستم رو که نگا کردم دیدم عه! انگشت شستم برعکس شده و یه شکل عجیبی داره. راننده رفت جلوتر پیاده شد. اومد انگشتم رو که در رفته بود برگردوند به حالت اولش و انقدر این دردناک بود که تصمیم گرفتم در گوشش فریاد بزنم. بعدم سوار شد رفت.  کل ماجرا واسه‌م چند ثانیه بود. همینایی بود که تعریف کردم و دیگه چیزی یادم نمیاد. بعدشم پیاده رفتم خونه با چرخ له شده‌ی دوچرخه.

امروز عصر که رفتم همونجا تا از چاپخونه بنر تحویل بگیرم، آقای فلانی واسه‌م تعریف کرد چه اتفاقی افتاده و زمانش یه ساعت بیشتر بوده، نه چند ثانیه. قضیه چی بود؟ اول اینکه سپر اون پژو افتاده، کاپوتش تو رفته، راننده تا سکته پیش رفته، اونی که انگشتمو جا انداخته همین آقای فلانی بوده، اونقدر بد رو زانوهام سقوط کردم که زنگ زدن آمبولانس و آمبولانس اومده گفته چیزیش نیست، پلیس اومده یاروی خلاف آمد عادت رو شماتت کرده و انگار سرم خورده تو شیشه و کلا گیج بودم. از همه مهم تر، ازم پرسیدن به کی زنگ بزنیم؟ اسم تورو آوردم، بعد گوشیمو خواستن که زنگ بزنن و گفتم نه نمیدم!

ما باورهایی داریم، آن ها متعصبند. ما برنامه ریزی داریم، آنها دسیسه چینی میکنند. ما زرنگیم و آن‌ها موذی. ما استراتژی داریم و آن‌ها توطئه‌گرند. ما به تاریخ، فرهنگ و مردممان مغروریم و آن ها لجوجند. ما سربلندیم و آن ها لاف‌زن. ما صلح‌طلبیم و میانجی‌گری میکنیم و آن ها استعمارگرند و مداخله میکنند. ما اسلحه را برای دفاع از خود میسازیم و آن‌ها میسازند که ما را تهدید کنند. ما برای آزادی بشر میجنگیم و آن ها تروریستند.  ما عهدنامه را وقتی نقض میکنیم که منسوخ شده باشد، آن ها عهدنامه را نقض میکنند چون مسئولیت ناپذیر، غیرقابل‌اعتماد و غیراخلاقی اند.

این روند رسانه هایمان در برخورد با تمام دنیاست. 

چطور حامیان شعار تقلیدی چهار درصدی و نودوشش درصدی (خبرگزاری های فارس و تسنیم) امروز غم آن چهار درصدی‌هایی را میخورند که به خارج از کشور سفر میکنند؟ مگر همین‌ها نبودند که سفر به آنتالیا را محکوم کردند و همان سال‌ها(احتمالا هشتادوچهار بود) کاری کردند که اصلا بلیط ترکیه گیر نیاید؟ همین سال نود و پنج، نُه میلیون نفر از این هشتاد میلیون نفر، سفر خارجی داشته اند که از قضا تعداد کثیری از آن‌ها چهاردرصدی هایی هستند که قرار بود دولت برای آن‌ها و خوش‌گذرانی‌هایشان باشد؛ وگرنه ما قشر متوسط ته تهش بتوانیم خیلی به مرز نزدیک شویم و همزمان لاکچری هم باشیم، میرویم مشهد و دو سه شب هتل میمانیم. مسئله این نیست که این ها غم عوارض و مردم را بخورند، این ها به هر طریقی میخواهند اذهان را مشوش کنند. میخواستند هشتگ های "پشیمانم" را راه بیندازند که نه تنها موفق شدند که از قضا بعضی نخبگان (نخبه در فرهنگ سیاسی معنایش  قدرت و نفوذ است) جربان اصلاحات هم به دام بازی رسانه‌ایشان افتادند.