هَشت حَرفی

آنقدر بالا و پایین میروی تا به قله برسی. این چکیده‌ی کوه‌پیمایی و کوهنوردی ست. موانع هستند که مشخص میکنند باید آماده‌ی چه شرایطی باشی. گاهی همان پوتین ها و باتوم هایت کافی هستند و گاهی علاوه بر  پوتین و باتوم، به کرامپون، طناب، کارابین، کلاه فنی، هارنس، قرقره، کلنگ، تبر، گتر و خیلی چیزهای دیگر هم نیاز داری. خیلی وقت ها هم اتفاق می افتد که هیچکدام از این تجهیزات به کمکت نمی آیند و آن موقع تویی و توان بدنی و روحیه‌ی جنگندگی‌ات. بسته به شرایط منطقی و حساب شده، سه راه پیش رو داری. اول آنکه ادامه بدهی و تسلیم نشوی تا به قله برسی، دوم آنکه برگشتن از نیمه ی راه عین پیروزی باشد و تو یک عقب نشینی تاکتیکی را انتخاب کنی. سوم آنکه راهت را دورتر کنی و با نقشه های ناوبری مسیر راحت‌تری را پیدا کنی اما بالاخره به مقصد برسی. این سه راه هیچکدامشان بر دیگری برتری ندارند همیشه راهی هست برای اینکه از مهلکه جان سالم به در ببری. 


موقع گرفتن این عکس حسی ما بین خستگی و خوشحالی داشتم و شارژ باتری دوربین رو به اتمام بود :)

روح القدس بر فراز این قله  پرواز میکند. بال هایش را میگشاید و رایحه ای خوش را به عمق وجودتان میفرستد. لختی همنشینی با عطرش عمری را کافی نیست؟ می آیی پایین با من کمی چای با لیموی تازه بنوشی؟

کوه زندگی را نشان میدهد و به زور واقعیت هایش را به خوردتان میدهد و عاشق تر میکند و جسورتر. هر بار خطر مرگ را پذیرفته‌اید و از صخره‌های سخت تحقیرکننده بالا رفته‌اید و حالا وقتی پایتان به دشت وسیع پای کوه باز رسد؛ معجزه‌ای رخ داده هرچند ذره‌ای از غرور و سربلندی کوه کم نشده است. شانسِ «دوباره مثلِ همه زندگی کردن» را یافته‌اید. آیا این زیباترین موهبت الهی نیست؟ زندگی را به آغوش میکشید بدون وابستگی به شیء و جسم و با دل بستگی بیشتر به روح‌ها.

نمیدانم پرنده‌ام کجا نشسته و آیینش مرتاضی ست یا مثل گنجشک های روی کابل برق با دیدن پروانه‌ای هوایی میشود... 

بنزین، شارژ نت، کتاب، هفته نامه و ماهنامه و فصلنامه، پول زور باشگاه، قبض موبایل و چندتا قوطی آبجو و چندتا بسته بیسکوئیت، خرج های روتین یک ماه منه که رسما همینا کمرم رو شکونده. بعد با همه‌ی این احوال یه مقداری هم طی یک سال پس انداز کردم که با تعویض لوازم کوهنوردی و خرید یک سری تجهیزات جدید و عوض کردن گوشی، پولی که فکر میکردم باهاش بهتره یه لپ تاپ جدید بخرم رو طی یک هفته دودش کردم و فرستادمش بین ابرهایی که از بوشهر و یزد تا دل کویر و شمال و شمال غرب میبارن ولی زورشون میاد چندتا قطره هم بریزن رو سر اصفهان. 

اینکه هزینه‌های من بالاست یا پایینه رو نمیدونم؛ اما، میدونم که به همین راحتی‌ها نمیتونم یک عدد ساندویچ نَوَد هزار ریالی بخورم و بعد آخر ماه نگم عجب غلطی کردم و کاش کوفت میخوردم جاش مثلا.  قضیه‌ی تصویر بالا هم اینه که یه دوستی ، کامنت خصوصی داده بود که ریش پروفسوری چیز بدی ست. البته نه به این ملاطفتی که خودم دارم میگم! یک مقداری پیازداغش زیادتر بود و نهایتا خوشمزه‌تر هم شده بود. 

قرار بود برای اولین بار یک سخنرانی رسمی داشته باشم. آن هم جلوی آدم‌هایی که خودشان عمری سخنران سیاسی بودند و حالا که مو سپید کرده بودند، هر چند بی‌علاقه و مأیوس از جوان؛ اما، خواسته بودند و دوست داشتند که چند جوان هم پا به عرصه بگذارند و این فرصت فوق‌العاده آن روز نصیبم شده بود. 

دو ساعت طول کشید تا متن سخنرانی را آماده کنم. دو ساعت هم طول کشید تا اصلاحش کنم. نمیدانم چقدر طول کشید تا بفهمم تپق هایم کجا هستند و چه واژه هایی را اصطلاحا میخورم. دور تپق هایم خط کشیدم و یک T بالایشان نوشتم. خوردنی ها را هم با یک مربع دورشان و یک علامت تعجب(!) کنارشان مشخص کردم. کمی متن را جابجا کردم تا ابتدای سخنرانی را جذاب تر کنم و واژه ها را هم سبک تر کردم تا از آن ده دقیقه ی ابتدایی که بالاترین سطح استرس را به وجود می آورد، خوب بگذرم. سخت ترین واژه هایی که میخواستم به کار ببرم را وسط گذاشتم؛ همان جا که هم اشتباهات جلب توجه کمتری دارند و هم اینکه سطح استرس به حداقل میرسد. در نهایت باز پاراگراف آخرش را سبک‌تر کردم تا از استرس انتهای سخنرانی هم بگذرم.

 چند بار دیگر بدون تپق و خوردن واژه‌ها تمرین کردم و متوجه شدم حداقل ده دقیقه کم می‌آورم. پنج دقیقه را برای اتفاقات غیرمترقبه(!) کنار گذاشتم و مانده بودم  آن پنج دقیقه‌ی دیگر را چه کنم که یاد کتابی افتادم که وقتی پیش‌دانشگاهی بودم و قرار بود جلوی رئیس آموزش‌و‌پرورش منطقه از طرف بچه‌های خوارزمی صحبت کنم، خوانده بودم. نوشته بود بهتر است برای جذابیت سخنرانی در شروعش از داستان استفاده کنید. خب حقیقتا هیچ داستانی نبود که بتوانم آنجا جا بدهم. الان خودم هم باور نمیکنم که حتی کتاب قصه‌ی ما مثل شد را هم گشتم.

در رابطه با صلح در روابط دیپلماتیک چه داستانی وجود داشت که هم کوتاه باشد و هم کودکانه نباشد؟ بین جست و جوهایم، چشمم به عکس شهید چمران خورد. همین کافی بود تا تئاتر «تکه های سنگین سرب» را به یاد بیاورم و آن چند جمله‌ای که چمران به زبان آورد. تا آنجایی که یادم مانده بود او میگفت:«پادشاه آلمان در جنگ جهانی اول ویلهلم دوم بود. پادشاه انگلستان هم جرج پنجم بود که این جرج پنجم پسر دایی ویلیهلم دوم بود. همسر تزار روسیه(نیکولای دوم) هم دختر خاله‌ی همون ویلهلم خان دوم بود.» و این خانواده همگی مخل صلح جهانی شدند. همین را کمی شاخ و برگ دادم و اضافه کردم.

و چند بار تمرین کرم و مطمئن شدم متن را خوب فهمیده ام و خوب هم حفظش کرده ام. بعد با اعتماد به نفس بسیااااار بالا جلوی آینه‌ی قدی رفتم و چند دقیقه‌ای خودم را تماشا کردم. تصمیم گرفتم ریشم را پروفسوری مرتب کنم و قهوه‌ای شکلاتی بپوشم.  

یکی دو ساعتی مانده بود تا اسمم را بخوانند که استرس مسخره‌ای گرفتم. هرچقدر نفس عمیق  میکشیدم تاثیری نداشت. نگاه کردن به چهره‌ی ملت هم بر بار استرس اضافه میکرد. حتی آب نوشیدن و شکلات خوردن و آدامس جویدن هم تاثیری نداشت. تمام راه‌های دیگری هم که برای آرام شدنم میشناختم هم عملا غیر ممکن بودند. آن موقع تصمیم گرفتم تنها راهی که مانده بود و دیگر مطمئن بودم جواب میدهد را انتخاب کنم. سریع چند بیت از مولانا را تایپ کردم و فرستادم. بعدش که جواب نیامد یک «باشه؟» فرستادم و بلافاصله بعد که پاسخ آمد مثل آن وقت که کارنامه‌ی آخر سال را میگیری و خیالت راحت میشود که خوب تمام شد، هرچه استرس بود همان موقع تمام شد. بی دلیل و بی منطق به هرحال!

وقتی در راهپیمایی‌ها پرچم آمریکا و اسرائیل را میسوزانند، احساستان و بعد فکرتان (منظورم منطقتان است) در این رابطه چه میگوید؟

چرا باورمان نمیشود که پشت این ال‌سی‌دی‌ها پر از سوء تفاهم است؟ آن از دعواهای وبلاگی که هنوز هم ادامه دارند. آن از فیس‌بوک که لایک و دیسلایکش داستان بود. این از اینستاگرام و تلگرام که پر از بدترین توهین‌ها به همه‌کس و همه‌جاست و منشا دعواهای بزرگ میلیونی و اردوکشی‌های کامنتی(!) و حکایت‌هایی دیگر. هرچه ما پیشرفت میکنیم، بیشتر سرهم داد میزنیم. هرچه از دور، نزدیک میشویم بیشتر خود واقعیمان را نشان میدهیم.

حداقل بیایید حالا که وبلاگ‌نویسی انقدر مهجور مانده از هم دلخور نشوید و نگذارید اندک نفس‌کش‌های این فضا، بروند برای همیشه که مثلا(!) به زندگیشان سر و سامان بدهند. انگار تنها چیزی که سد راهشان شده تا به پای «استیوجابز» و «برایان تریسی» برسند تایپ چهار جمله برای خواننده‌هاست و جواب دادن تعدادی کامنت که خیلی بخواهد این روزها برای پر بازدیدها زیاد باشد پنجاه تاست. زورشان فقط به واژه‌های بیچاره میرسد. یتیمشان میکنند و با «خیلی خوش گذشت، دوستتون دارم، فراموشتون نمیکنم، مخصوصا تو رو فلانی.» به علاوه ی میزان معتنابهی عشوه و ادا میروند و بعد از مدتی برمیگردند که:«هنوزم کسی این جا رو میخونه؟» تو چه؟ هنوز هم آن «فلانی» را به یاد داری؟ این نهایت بی‌لیاقتی آدمی‌ست!

نه تنها خواننده‌هایش که واج واج وبلاگش هم دچار  تضاد میشوند. شاید به یکدیگر میگویند:«مگر ما یتیم نبودیم؟ مگر گوشه‌ای پرتابمان نکرده بود؟ چطور زنده شد؟ چرا اصلا آمد؟ چرا باز داغمان را تازه کرد؟ دشمنیش با ما درمانده‌ها از کجاست؟»

اگر جنبه‌ی نوشتن ندارید، نیایید و ننویسید! هیچکس محتاج واژ‌ه‌هایتان و نوشتنتان نیست که آخرش ناز کنید. این مملکت پر از بهترین نویسنده ها بوده و هست که کتاب هایشان گوشه ای خاک میخورند. وارد زندگی ملت نشوید و بعد بروید که رفته باشید برای خودتان و «مارک زاکربرگ» شدنتان! آدم ها، احساساتشان و نوشته هایشان، بازیچه‌ی شما نیستند.

با هم دعوا نکنید اینجا، لطفا! کسی که یاد گرفته بنویسد اساسا نباید دعوا کند. نباید! او مینویسد. نوشتن را برای توسعه‌ی زندگی آدم‌ها ساختند نه برای حماقت و عقب گردشان.

پ.ن: بی مخاطب بود. هیچکس را چه از الان و چه از قبل‌ترها در ذهن نداشتم. هیچوقت هم یادم نمی آید از رفتن کسی ناراحت شده باشم. در این مواقع حتی برایش کامنت هم نمیگذارم. فقط همه‌ی آنچه بود که باید گفته میشد.

اگر شبی به وانفسا بودن روز بعد فکر کنی، همان وانفسایی که همیشه برای مبالغه میگفتی :«نبودی که ببینی چه وانفسایی بود!»؛ تازه متوجه میشوی چقدر در مورد «وانفسا» گزافه گفته‌ای. چقدر حرمت واژه را نگه نداشته‌ای. کیسه خوابم را کف چادر پهن میکردم و لباس‌هایم را انتهایش میگذاشتم تا بارانشان خشک شود، به این فکر میکردم که چکار میشود کرد؟ نکند بمانیم و دیگر نشود که بگویم تو تمام آن بودی که فکرش را میکردم؟ تو یا شما؟ فرقی هم نمیکرد در آن  شبِ پرستاره‌ی روز وانفسایی که انتظارش را داشتم. میدانی چه میگویم؟ اصلا جان میداد برای اینکه یک تلسکوپ داشتی و تمام ستاره‌ها را از نزدیک میدیدی. ستاره‌ای برای خودت در آسمان داری که نگاهش کنی؟ ناوبر بودن کار خوب مزخرفی ست؛ ولی، خوشم می آید از اسمش، ناوبر!

دنبال ذات‌الکرسی گشتم تا قطبی را پیدا کنم، نشد. دب اکبر را هرچه کردم نتوانستم ببینم. آن هم منی که تا سرم را بالا میکردم از بین ابر ها صور فلکی را پیدا میکردم و با سر انگشتم برای بقیه میکشیدمشان. دب اصغر ولی تابلوترین صورت فلکی ست که به همه چشمک میزند. دیدمش... سخت دیدمش.  دنبالش را گرفتم و ستاره ی قطبی را دیدم. درست آمده ایم. حداقل گم نشده ایم. کارم بد نبوده. کمی مطمئن شدم هنوز مغزم کار میکند و بعد با قطب نما هم نتیجه ی ساده ترین کاری که حالا نشدنی ترین بود را چک کردم. شمال همانجاست که خزر دارد که دوستش داری. که مجوش میشوی. که امانت میدهد. که امانت دارش میشوی و آن عکس جلوی چشمانم... همین نزدیکی ها بود که گفته بودی آن عکس میخواست نشانت دهد  چطور دریا به سوی خودش میکشاندت. چقدر آن عکس خوب است که قبل اینکه خودت بگویی، فهمیدم.

چشمانم از پشت عینک دقیقه ها به عقربه ای خیره بود که شمال را نشان میداد. 

هر دو پایم کامل در برف بود. اصل کی پوتین هایم را در آوردم؟

 در آن ارتفاع اگر کمی به خودم مسلط نمیشدم فقط جان خودم به خطر نمی افتاد. کوهستان وحشی‌ست. جاندار و بی‌جان سرش نمیشود. اگر در حال خودم بودم سوزش برف امانم را میبرید؛ ولی، حسش نمیکردم. به خودم مسلط نبودم. آنقدر نبودم که پوتین‌هایم هم نخواستند باشند. آخر پوتین‌ها منطقی‌ترین ابزارم هستند و سرسخت ترینشان و مسلط ترینشان. مسلط نبودم...

عمیق ترین نفس های عمرم را کشیدم...

میدانی؟ بعد از چند نفس عمیق ذهن پرواز میکند. فکرت دست خودت نیست و هرکاری بخواهد میکند. اصلا ارسطو هم با اینکه کاشف «منطق» است این را میپذیرد. فکر دست من نیست، میرود... هرجاکه بخواهد و هروقت که دوست داشته باشد. در دلِ آن صخره‌های بزرگ پوشیده از برف و یخ، هیچگاه  مسئله این نبود که ترسیده باشم، یا نا امید باشم یا اصلا نمیدانستم و یک درصد هم احتمالش را نمیدادم نگرانم شوی که اضطرابم بیشتر شود که چه غلطی کرده‌ام باز. هیچ چیز آزارم نمیداد و از همیشه به مرگ نزدیک‌تر بودم. این جراتم را بیشتر میکرد. بال و پر ذهنم را قوی‌تر میکرد. 

نفهمیدم.

هنوز هم نفهمیده‌ام که چقدر گذشت که به خودم آمدم. انگار فکر میکردم همه‌اش را. به اینکه آن همه سادگی‌هایت، مهربانی‌هایت، وفاداری‌هایت... چگونه ممکن‌اند؟ به اینکه چطور آن حجم از خوبی را جای داده‌ای و اگر متبلور بشود چه از «پادشَه خوبانِ» حافظ میماند و به اینکه تو دقیقا از «فرهاد» چه چیزی بیرون میکشی و چرا شریک طعم قهوه‌ات میشود و به اینکه در کجای خاطره‌هایت مانده‌ای و به اینکه چرا آن دَمِ روحبخشِ به خنکای نسیمِ ساحل گره خورده ات را به تنباکو عادت میدهی و به اینکه حالا چه میکنی و کجایی و چه چیز را نگاه میکنی و چه چیز را تماشا میکنی...

حالا که به خود آمده بودم، نه از روی آن همه فکر که به خاطر بی حس شدن ذره به ذره‌ی سلول‌هایم دیگر قدمی نداشتم. حالا دیگر این ذهنم نبود که پرواز میکرد. خودم را بالاتر از سطح زمین حس میکردم. قدرت ذهن عجیب است... ارسطو دیگر این را نمیگوید. این را هرکه تجربه‌اش کند میداند. قدم برمیداشتم،جلو میرفتم، اما قدم نداشتم و پرواز میکردم. این عجیب‌ترین معادله‌ی فیزیکی بود که حلش از دست هیچ فیزیک‌دانی ساخته نیست، حتی  آلبرت اینشتین...

«وانفسا» اما روزی ست که هرکس به فکر خویشتن است. چگونه وانفسایی بود که از من هرآنچه به تو می‌اندیشید مانده بود؟ نمیدانم. تو هم نمیدانی. منطق سرش نمیشود. منطق که سرش نشود، هیچکس نمیداند.

هرچه فکر بد را پیشت گذاشتم و هرچه فکر خوب بود را برای خودم برده بودم. این ناجوان مردانه‌ترین کاری‌ست که تا به حال از من سر زده. اشتباهم را ببخش... جسارتم را هم...! بایدها و نبایدها نداشته ام، ندارم... همین است که مجبور به نوشتن نبوده ام و حالا که نوشته ام میدانم که میدانى با همه ى صداقتم قلم را دست گرفتم.

گریه‌ات را اشک ریختنت را تا به حال ندیده‌ام، کاش هم نبینم؛ اما، خنده‎ات را لب خندت را از مایل‌ها آنطرف‌تر دیده‌ام. سردار ایران باستان، آدرین، را بگذار در گرمای لذت بخش نگرانیت آرام در رویایش غوطه‌ور باشد و تو حالا لب خند بزن! لطفا :) 

چارلز دیکنز میگه که :

We are so very 'umble.

ما خیلی خیلی متواضعیم.

حالا این دوست انگلیسی بزرگوارمون چقدر سختی کشیده و چقدر تجربه داشته که این جمله رو نوشته یا گفته من نمیدونم ولی میدونم که گاهی تواضع نشانه‌ی ریاست. اون خیلی خیلی اول ها همیشه دوست داشتم هیچ قسمت پروفایلی تو وبلاگم نباشه که درباره‌ی خودم ننویسم که مثلا ریا نشه خلاصه. دی: انگار حالا مثلا چقدر من خوبم و چقدر من آدم گنده ای هستم و چقدر میتونم پروفایل پرباری داشته باشم! اما خب به هرحال امروز به مِنو، اون بالای بالا، زیر «هَشت حَرفی» یه قسمتی اضافه کردم که احساس میکردم وبلاگم کم داره. دوست داشتید بخونیدش. :)

شاید اصلا درست نباشد که بگویم؛ ولی، میگویم. باری نزدیک «کاخ چهل‌ستون» با زوجی فرانسوی آشنا شدم که راهشان را گم کرده بودند بین آن شلوغی‌ها. محض بیکاری با آنها همسفر شدم. کاملا مفت و مجانی وقت و ماشینم را در اختیارشان گذاشتم و باهم به نقاط مختلف اصفهان سرزدیم. یک جاهایی بردمشان که اگر صدویک  راهنما هم داشتند نمیدیدند. راهنمایی های خوبی هم در جهت ابتیاع خوردنی ها و بردنی ها کردم که خب دوست هم داشتند و خوشحال بودم از این بابت. البته خوشبختانه خودشان بساط چتر بازیم را در انتها فراهم کردند و من با یک نیش گاز  دادن در سطح شهر، توانستم چترم را در رستوران بهترین هتل اصفهان باز کرده و پهن کنم. البته که بعد یک عالم «نه دست شما درد نکنه» و «من واسه رضای خدا کردم و این حرفا چیه» و «شاه عباس راضی نیست من با توریستای بناهاش این کارو بکنم» و این صحبت ها راضی شدم وگرنه مارا چه به این نامردمی‌ها! آن ها کارشان درست بود و آقای خانواده مهندسی بود که درآمدش خوب بود و دلیل آمدنش به ایران، دیدنِ وطنِ دوستِ دورانِ کودکیش، بیژن بود. تا آنجا که کنجکاویَم(!) قد داد فهمیدم هم آن بیژن و هم این آقا از بچه پولدراها هستند.

بگذریم...

موقع تناول طعامی بس شگفت انگیز که حقیقتا تا آخرین صدم ثانیه‌ی عمرم هم مزه‌اش یادم نمیرود، پرسیدم که مردم ما را چطور دیدید اِی زوج؟ آقا یکهو سفره‌ی دلشان وسط سفره ی غذا باز شد.  گفتند و گفتند. بینش هم صدبار گفتند از بس در این سفر به ما «کوبیده» دادند دیوانه شدیم. اما در نهایت یک فرد از زوج که همان آقای خانواده بود وسط سخن گفتنش درباره‌ی پوشش ایرانی‌ها گفت:« آن اولش که به کشورتان پا گذاشتم با دیدن عده ای از خانم هایتان فکر کردم این ها تن فروش هستند.» خواستم متذکر شوم که «برادر خانواده نشسته است»؛ ولی، نمیتوانستم این را به زبان قابل فهم برایشان بگویم ، در نتیجه بیخیالش شدم و گذاشتم ادامه بدهد. میگفت کمی که گذشته از راه بلدشان پرسیده که این تن‌فروشان چرا همه جا هستند؟ راه بلد هم کِرکِر خندیده و گفته که این چندمین بار است که یک اروپایی این سوال را از من میکند و برایش توضیح داده که این‌ها زن و بچه‌ی مردمند. احتمالا بعدش هم گفته به چشم خواهری نگاهشان کن مثلا! (البته اگر میخواست راه رستگاری را در پیش بگیرد باید به چشم برادری هم نگاهشان نمیکرد چه برسد خواهری) این قضیه را اولین بار نبود که میشنیدم. قبلا استادی از زبان یک آلمانی هم چیزی شبیهش را میگفت و استادی دیگر هم از زبان یک اروپایی دیگر. ولی شنیدن کِی بود مانند دیدن؟! نه؟

حالیا تا اینجای کار را داشته باشید تا بعد می‌آیم بقیه‌اش را هم میگویم. البته داستان زوج را همینجا میبندم. خوشبخت شوند! ادامه جور دیگری‌ست پس.

 آقا، رئیس جمهورشون اومده، رسما ایرانیارو لِه کرده. طوری که بعضیا به صرافت افتادن که بابا ایرانی‌ها تو ناسا و پزشکی و فلان و بهمان آمریکا نقش پررنگی دارن، چرا آخه این جوری میکنی باهاشون؟ چه کاریه آخه؟ بعد جالبه که میگن مردم آمریکا باهاش مخالف هستن؛ ولی، وقتی آمارهای معتبر منتشر میشه، نشون میده اتفاقا مردم آمریکا کاملا باهاش موافق بودن و معتقدن اینا خطرناکن. اصلا اگر اینطور نبود که این بشر رای نمیاورد. البته پر بیراهم نمیگن مردم و رئیس جمهورشون. بهانه‌ی غول‌های تروریستی افراطی رو که نادیده بگیریم، میرسیم به اینکه قطعا اونایی که وطن خودشون رو ترک کردن و شدن حقوق بگیر(نمیگم مزدور!) دشمنای قدیمی وطنشون، از همون تروریست‌ها هم خطرناک‌ترن. از ترامپ خوشم میاد که داره همه چیز رو بر ملا میکنه!

اما همین ترامپ یه اشتباهی تو پنتاگون میکنه. میاد میگه که باید کسایی به کشور ما بیان که کشورمون رو حمایت کنن و به مردم ما عشق بورزن نه اینکه اقدام تروریستی کنن. یکی از ایرانی های غیور عرصه باید بلند شه بره بهش بگه: برادر! ایرانیایی که میان اونجا واسه شما به هر نحوی حمّالی میکنن، هم به کشور شما عشق عجیبی دارن هم به فرهنگ شما، هم به مردم شما. البته اونایی که مردم شمارو خیلی دوست دارن، عشق اصلیشون اون دسته از مردمتون هستن که تو سریال «امریکن پای» مثلا نشون داده شدن. یه چیزایی تو مایه های جوونیای خودت.

ما که نیاز به اقدام تروریستی علیه شما نداریم. مثل شما هم کاری به مردم بی‌دفاع نداریم. مگه ما، شماییم که بیایم بزنیم دانشمندهای یه مملکت رو ترور کنیم؟! نیازیم نداریم بیایم کشور شما، چون چیز جالبی ندارید که بخوایم از نزدیک مشاهده کنیم و لذت ببریم. یک نقطه ضعفی دارید اینجا تو منطقه‌ی ما که اسمش اسرائیله. هِی ما نگاه چپ بهش میکنیم و هِی اون میاد به شما پناه میاره و هِی داد میزنه ما از ایران میترسیم. شما خودتونم بُکُشیـــد، این نقطه ضعفتون که فکر میکنید نقطه قوته، طی چند سال آینده به دست «ما» نابود میشه. تنها کاری که اون موقع از دستتون برمیاد اینه که بشینید تاریخ خودتون رو بخونید که موقع انقلاب اسلامی ایران چکار کردید و چه چاره ای برای شکستنش اندیشیدید. کارترتونم عمیقا از شاه حمایت میکرد، نه تنها از ما شکست خورد، نه تنها مهره ای به نام محمدرضا پهلوی رو از دست داد، که به خاطر گروگانگیری کارمندهای لانه جاسوسی‌تون تو دل تهران، تو انتخابات کشور خودتونم شکست خورد. این یعنی چی؟ یعنی ما حتی تو بزرگترین انتخابات شماها هم تاثیرگذاریم که مثلا ابرقدرتید، اسرائیل که دیگه چیزی نیست این وسط.

از وقتی خواندن یاد گرفتم روزنامه‌های سرتاپا سیاسی حاج آقا یعنی پدرم را میخواندم. نوشته‌هایی زمخت و نامفهوم از به جان هم افتادن ها بود. وقتی هم که شروع کردم به نوشتن با «داستان راستان» شروع کردم و به اجبار حاج آقا تمامش را رونویسی کردم. بعدا هم شبیه خوانده هایم مینوشتم. هر وقت خواستم جدی بنویسم موضوعم حتما سیاسی، اجتماعی بود. کاش انشاهای دبستانم را داشتم...  فکر میکنم اولین بار است که میخواهم متن جدی ای بنویسم که هیچ ربطی به سیاست، اجتماع و اقتصاد ندارد. هیچ ربطی هم به هیچکدام از خوانده هایم ندارد. اصلا شاید ربطی هم به «من» نداشته باشد. ولی مینویسم و میدانم فقط خودت میخوانی و هیچکس حوصله اش را ندارد.

یک سالش بحتی یک قرن گذشت... نه؟  همه‌ی روزهایش را فکر کردی. هر روز یک نفر شاید برایت نسخه‌ای پیچید. یک نفر درباره‌ات حرف زد. یک نفر دل‌سوزی کرد. یک نفر... این همه نفر آمدند، ماندند و شاید رفتند و نشد آنچه که «تَهِ دِلَت» میخواستی... «زَخمِ دَلَت» نمیگذاشت. شاید هم هیچ نفر نیامد ولی زَخمِ دلت ماند باز. میدانی؟ اینجا جنگل عجیبی ست، وحشی‌تر از آمازون. هیچکس نمی آید که زخم دلت را ببیند و دل جویی‌ات کند. به همه‌شان حق بده. من و آن‌ها مثل تو «خوب» نبوده ایم که دل بستن را همان‌طور خوب بفهمیم. هرچه خودمان را به در و دیوار میزنیم که چطور ممکن است بعد از این‌همه هنوز هم فکرش مانده، ذکرش مانده؟ نمیفهمیم. درک نمیکنیم.  یعنی هر روز؟ :) هر وقت حالت را پرسیدم نتوانستی نگویی از کسی که این روزهایش حالت را بهم میزند و میدانی که آن روزهایش هم ساخته‌ی ذهنت بود. سُر میخوری روی ابر خاطره‌هایت و یادت می‌آید آرزوهایی که...

اما... حالا وقتش نرسیده خط قرمزهایت را بشکنی؟ چرا وقتش رسیده... وقتش رسیده که بدانی «توهم عشق» ، «توهم شکست» دارد. به خودت نهیب بزنی و سر خودت داد بکشی و ادامه بدهی، نه اینکه کلیشه باشی و از نو شروع کنی. از پیله‌ی ابریشمی‌ات نرم نرم  بیرون بزنی و جای «سنگ» دیدن و گول زدن خودت، افکارت و آرزوهایت، پروانه باشی، همانطور که میدانم میخواهی ، نه آنطور که برایت ساختند. اصلا نمیخواهی پروانه باشی؟ باشد سنگ باش، نرم نرم ذوب شو، به خودت کربُن اضافه کن، مس اضافه کن و به یک فولاد سخت تبدیل شو! نه برای دیگران که برای خودت ... اصلا برای دیگران. چرا که نه؟ برای آن همه آدمی که بعدا قرار است زیر دستانت جان بگیرند...

تو خوبی :) خیلی‌خوب... فقط کمی دلخوری. 
حق داری دلخور باشی. 
اما حق نداری دلخور بمانی...

میتوانی موضوع تمام «سه تارها»ی دنیا هم باشی... حتی اگر دلخور بمانی.

از اِدی پرسیدم که: از آمریکا چه برایمان آورده‌ای مارکو؟
گفت: «من اونجا تازه به حرف تو رسیدم آقا!» 
پرسیدم: مگر تو را چه گفته بودم که مرا یاد نمی‌آید؟
گفت: «این دفعه که رفتم و مدت بیشتری اونجا بودم...»
گفتم: و من یه چشم خویشتن دیدم که جانم میرود!
مغبون(درستش در این مقام البته مغمون است ولی قدیمی‌ها اشتباها میگفتند مغبون، حال آنکه مغبون معنای دیگری دارد) گفت: «خوش‌مزه بازی درنیار گوش بده! داشتم میگفتم ، مردم آمریکایی رو باهاشون رفت و آمد میکردم؛ فهمیدم چقدر ایرانیَن این آمریکاییا.»
گفتم: حالت خوب نیست مارکو، نه؟ میخوای ببرمت یه آب هویج بستنی بدم بهت؟
گفت:«دری وری مزخرف چرت مجانی نگو گوش بده!(اِدی تعارف نداره به هرحال) تو گفتی آمریکاییا خودشونُ جهان سومی میدونن و اقشار مختلف جامعه شون فکر میکنن جهان سومین. یادته؟»
گفتم: ها مارکو یادمه! ببین اصولا آمریکایی‌ها، کانادایی‌ها...

به وحشیانه‌ترین شکل ممکن حرفم را قطع کرد. نذاشت توضیح جامعه شناسی مبسوط بدهم لاکردار! دی:

باصدای بلندتر ادامه دادش:«اونوقت اونا همین حرف رو میزدن و میگفتن این اروپایی‌ها چقدر پیشرفته هستن و چقدر امکانات دارن و چقدر با فرهنگن و چقدر خاک بر سرمون. اونا میگفتن که ما آمریکاییا خیلی عقب افتاده‌ و جهان سومی هستیم.»
گفتم: البته ناسا دارن ، قوای نظامی و ارتشی دارن که اصلا عقب افتاده نیست.
گفت:«به هرحال ماهم چیزایی داریم که عقب افتاده نیستن دیگه. اما در کل عقب افتاده‌ایم.»
گفتم: تو باید بیشتر به حرف من گوش کنی نه به حرف خودت اِدی. بفهم! حالیا که آرمیکاییا(!) ایراینیَن، نیک‌تر آن نیست که یک زن آرمیکایی بگیری و راحت بری و بیای؟ اینجوری اونجا واست خودِ خود ایران میشه. همونطور که فیض میفرماد:

مرا وطن چو شد آنجا که یار من آنجاست/ دگر دیار غریب از وطن نمیدانم

و به زشت ترین حالت ممکن قاه قاه خندیدم و برای رسیدن به استادیوم فولادشهر گاز را تخته کردم. رفتیم آنجا و حسابی ذوب‌آهن را مقابل پرسپولیس(علیه العنة!) تشویق کردیم و ذوب آهن، پرسپولیس(علیه العنة) را ترکاند و من باز قاه قاه خندیدم. اِدی البته به ذوب‌آهن علاقه دارد و من یک استقلالی(علیه الرحمة) تیرم! کلا شوخی‌های زشت بی‌مزه‌ی داخل متن را که من کردم فراموش کنید چون کاملا شخصی هستند(!!). متوجه عمق مبحث بشوید و بدانید و آگاه باشید که غاز همسایه شیشَک نیست و حتی اگر مثل اروپایی‌ها شیشَک هم باشد خَمُش، آن مرد بزرگوار، میفرماد که:

گرگ اغلب آن زمان گیرا بُوَد/ کز رمه شیشک بخود تنها رود

پ.ن: حالا چرا اِدی بعد از آن بیت فیض کاشانیم و قاه قاه خندیدنم فقط سکوت کرد، سَری دیر و دراز دارد که بعدا میگویم. چرا که میفرماد:

با چنین کوتهی عمر(پُست) بیان نتوان کرد/ قصه‌ی طول امل را که سخن طولانی‌ست

البته به اِدی گفتم که تو مشکلی داری که خودت هم نمیدانی. اِدی که جا خورده بود گفت این چرت‌ها را به من نچسبان! اِدی مثل عاشق‌ها رفتار میکند. هرچه را که ندانم پسرهای عاشق غم‌زده را خوب میدانم. اصلا همین کافه رادیو خودش پر از اینجور آدم‌هاست. دخترها را ولی نمیشناسم. حق هم دارم! اصلا به من چه که دخترهای عاشق چه شکلی میشوند؟ دخترها مگر عاشق هم میشوند؟ دخترها فقط احساسات قوی‌تری دارند. آن‌ها از عشق هیچ چیز نمیدانند. مگر چندتا شاعر زن درست و حسابی عاشق داریم؟ فروغ مثلا عاشق بود؟ نبود دیگر نبود!  

البته شاید اِدی بداند که چه مشکلی دارد؛ اما، مسلما نمیداند باید چکار کند. 

اِدی از خونسردی بد موقع من تعجب میکند و اَنگ ضدحال بودن میچسباند. اِدی البته خودش نمیداند که مدتی‌ست به ضدحال‌ترین آدم دنیا تبدیل شده است. گفتم که اِدی مشکلی دارد که خودش هم نمیداند. یک سیگار دستش میگیرد و میرود بیرون و دود میکند و گاهی از دور تعارف میزند. اِدی میداند من اصولا سیگاری نیستم. اصولا سیگاری هم نبودم. اصولا از سیگار خوشم هم نمی‌آید؛ ولی، میداند که گاهی میکشم. سیگار که مثلا چای و قهوه نیست که معتادش بشوی و هیچکس نفهمد. بچه‌ها سیگار را دوست ندارند و به سیگاری‌ها اعتماد ندارند. نمیخواهم بچه ها به من اعتماد نکنند. اما اگر به قهوه شکلات و شیر اضافه کنی بچه‌ها دوست دارند و برای همیشه یادشان میماند که یک روز تو به آن‌ها یک چیز غلیظِ خوشمزه‌ی پر از شکلات دادی.

تمام شدم.

«اِدی» که دوست منه، به زبون انگلیسی، فرانسوی، اسپانیایی، ایتالیایی، آلمانی و روسی ترجمه میکنه. این ترجمه که میگم  مثل این بچه مترجم‌هایی که به وفور موجودن نیست. از ترجمه‌هاش در آمد میلیونی داره و تو چندتا شرکت بزرگ هم مشغول به کاره و مسافرت‌های خارجیش همیشه به راهه. اِدی البته اسم واقعیش اِدی نیست و یه چیزهایی تو مایه‌های غلام‌عباسه ، اما جالبه که بدونید غلام‌عباسم نیست؛ به هرحال چون اسمش طولانیه و نوشتنش سخت، وقتی خارج از کشور میره، خودش رو اِدی معرفی میکنه. به همین خاطر منم بهش میگم «اِدی». 

اِدی معتقده که نگارنده استعداد خوبی تو زبان داره و میگه که باید بیشتر کار کنی تا بهتر بشی. اون میگه که تو باید بتونی به انگلیسی و فرانسوی به صورت تخصص محور صحبت کنی و بنویسی تا یه دیپلمات خوب و یا یه نویسنده‌ی خوب تو حوزه‌ای که بهش علاقه داری بشی. اِدی از طرفی هم معتقده که کلاس زبان‌هایی که امروز دایر هستن به درد خود مربی‌هاشون فقط میخورن نه بقیه که واسه یادگیری اومدن. پس اِدی راه درست و حسابی جلوی من نذاشته و صرفا تندتند حرف میزنه.

اِدی باز معتقده که نگارنده اساسا نباید ازدواج کنه. اون میگه که تو آدم ازدواج کردن نیستی؛ چون، اسکناس رو برای خرید چیزهایی میدی که نون و آب نمیشه واسه هیچکس. میگه اگر ازدواج هم کردی باید با یه آدم بی عقلی مثل خودت ازدواج کنی که با نون و پنیر قضیه حل بشه که نمیشه بازم. اِدی در این مورد تا حدودی راست میگه و من اساسا با تجربیات تلخی(!) که از بقیه دیدم و خودم داشتم، مطمئنم که هیچکس تحملم رو نداره. اِدی معتقده که همه‌ی آدم‌ها هم که نباید ازدواج کنن حتما! حالا هرچند تا حد زیادی با اِدی موافقم؛ ولی، این مسئله شتر بدشگونی خواهد بود که بالاخره یه روزم میشینه رو زندگی من.

اِدی البته خیلی حرف‌های خوبی میزنه ولی این گفته‌های اخیرش، خصوصا بخش دومش مصادف شده با گیر دادن‌های ملت. از خاله و عمه و فلان و بهمان گرفته تا همکارهای جدید و قدیم مادرم که مثلا معلم هم هستن. (خداییش معلم باید انقدر فضولی کنه تو زندگی پسر مردم؟) اون‌ها میپرسن که چرا نگارنده یک نفر رو پیدا نمیکنه تا همگی برن خواستگاری و یا میپرسن چرا آستین واسش بالا نمیزنین. البته که در هر دو مورد دارن توهین میکنن به آدم. اولا که مگه جنگه که من انتخاب کنم حمله کنین؟ دوما مگه خودم دست ندارم که آستین داشته باشه و بشه بالا زد؟ چرا یکی دیگه واسم آستین بالا بزنه؟ پدر منم خودش آستین بالا زده، حالا پسرش که از نسل بعدیه به سبک دوران صفوی و قاجاری ازدواج کنه؟

اِدی امشب با ماشینی که تازه عوضش کرده میاد تا بریم شام دو نفره ای با هم بزنیم به عنوان شیرینی باکلاس شدنش. اِدی امشب هم خیلی افاضات میکنه. دیدم که میگم!

ناکارآمدی‌های اقتصادی بر سر نرخ ارز خراب میشود. ریشه ی ناکارآمدی اقتصاد ایران را باید در بانک مرکزی جست و جو کرد. آنجایی که اعمال سیاست‌های نادرست پولی و رها کردن بازار به از هم گسیختگی و سوداگری بی‌حد و اندازه در بازار پول منجر و نتیجه‌ی آن زایش و فرسایش بانک‌های ناسالم ، صندوق های قرض الحسنه، رقابت نادرست در پرداخت سود به سپرده‌گذار، تشکیل معوقات پولی سنگین، سودسازی‌های وهمی و... شد. اقتصاد ایران بانک محور است و بانک‌های ما مسکن محور، قیمت مسکن به  قدری حبابی و گران شده است که حتی افزایش دو تا سه برابری تسهیلات خرید هم نتوانسته است قدرت خانوار را به تعادل بازار برساند و عملا منجر به رکودی سخت و عمیق شده است که ناشی از چسبندگی قیمت‌هاست.

اصلی‌ترین مسئله‌ی ارز در ایران گران شدن نیست، بلاتکلیف بودنش است و به همین دلیل تبدیل به یکی از گرانیگاه‌های اقتصاد ایران شده است که به طور پیوسته در دهه‌های گذشته به پایه‌های اقتصاد ایران ضربه زده است، طوری که در این مدت 450درصد از ارزش پول ملی کاسته شده است. نه سیاست گذار تکلیفش با ارز روشن است و نه سرمایه گذار. یک «مسمومیت سیاستی».

+ نظرات کاملا باز. هرچند میدونم تو این پست ها هیچکس نظری نداره متاسفانه!

رفیق چقدر غریبانه رفتی... چه سرد بود شب رفتنت و چه تاریک بودند ستارگان آسمان آن شب. انصاف بود این چنین تمام جانمان را آتش بزنی؟ مدت هاست رفته ای، میدانم. میدانم که خوشحالی و میدانم که رسیدی به هرآنچه که خواستی. اما آخر بی‌انصاف ما چه کنیم با جان گداخته‌ مان؟ تمام وجودمان دریغ و درد است برادر. از عمه جانت چگونه خواستی که این چنین مظلومانه پر کشیدی...؟ ما را گذاشتی در ناکجاآبادی دور از مقصود و خودت راهی دیارش شدی؟ نه این انصاف نیست... انصاف نیست که صدای روضه‌ی زینبت، آخرین عکس هایت، خاطره‌هایت ما را دیوانه کند و تو گوشه‌ای دنج با یار بنشینی. انصاف نیست که حسرت شوخی‌هایت به دلمان بماند و دیگر خنده‌هایت را نبینیم. انصاف نیست که بشنویم پشت سر تو و همه‌ی تو ها و خانواده‌هایتان چه میگویند. نمیتوانیم مثل تو سکوت کنیم. این ظلم است. تو مظلوم بودی، مظلوم رفتی نباید تا ابد مظلوم بمانی. نباید...

این مردم را چه شد که قبل از رفتنت گفتند میخواهد خودش را بزرگ کند و بعد از رفتنت گفتند برای پول رفت؟ مگر نمیدانند عمر و جوانی چیزی نیست که یک نفر داوطلبانه با اسکناس عوضش کند؟ چطور چهره‌ی پدرت را میبینند و باز این چنین میگویند؟ غیرت حسینی تو را چطور میتوانند بی‌ارزش کنند؟ مگر ندیدند زخم‌هایی که تنت خورده بود را؟ ندیدند... 

شب وداع را به خاطر دارم. شبی که رفتی را... فکر میکردم باز میگردی. آخرین جمله ات را فراموش کردم... تکرارش کن. همین یک بار فقط...!

- کدوم اتاق باید برم؟
- ببخشید! گفتی واسه ثبت احوال میخوای؟
- بله.
- طبقه‌ی سوم، اتاق صد و یازده. اگر در اتاق بسته بود ببین کجا شلوغ تره، برو همونجا.
- تشکر!

وارد ساختمان که شدم، تابلوی بزرگی را دیدم که فهمیدم اصلا نیاز نبود دم در بپرسم. دوباره چک کردم.

- خب طبقه‌ی سوم اتاق صدویازده. درست گفتش.

نگاهی به اطرافم انداختم. بعضی پرونده به دست سریع راه میرفتند، بعضی سردرگم بودند و بعضی هم راهروها را بالا و پایین میکردند و منتظر بودند. فقط تعداد کمی نشسته بودند که اکثرشان زن بودند. پله ها را بالا رفتم. هرچه بیشتر میگذشت بیشتر میترسیدم. گهگاه آدم هایی ژولیده با لباس آبی راه راه و زنجیر به پا با سرباز وارد یک اتاق میشدند. فضا ترسناک بود برای کسی که اولین بار دادگستری را میبیند. گاهی بلوایی هم به پا میشد که پی‌اش را نمیگرفتم و سریع عبور میکردم. مردهایی با کیف‌دستی و کت و شلوار از یک اتاق بیرون می آمدند و به سرعت از کنارم رد میشدند. شاید وکیل بودند! مگر وکیل ها یونیفرم دارند؟ ست کرده اند با هم چرا؟  

- صدونه، صدو ده، صدو یازده... بسته ست که.

روی کاغذ آچار روی در با خطی خوش نوشته شده بود: «اتاق صدویازده به صدوسیزده منتقل شد.»

- خب همونجاست که شلوغه.

مدارکم را دادم.

- وایسا بیرون صدات میکنم.
- چقدر طول میکشه؟
- اونایی که بیرونن جلوتن. وایسا ببینم... نُه نفر. یک ساعت تا دو ساعت باید منتظر باشی.
داد زد: آقای نمازی کیه؟ بیادتو!

بین جمع هفت هشت نفره کمتر احساس ترس میکردم. با بقیه زود گرم گرفتم و با هم فحش میدادیم به پیرمردی که علی رغم سن دایناسور داشتنش و کند نویسی اعصاب خرد کنش بازهم عرصه را به جوانان نمیدهد و ما را پشت این در علاف کرده.

از اولین بار رفتنم به دادگستری مدت‌ها گذشته است. اما حتی هنوز شماره‌ی اتاق را یادم مانده. 

مثلا الان نمیدانم چه مقدار از جزوه‌ی دویست صفحه‌ای که قرار بود بنویسم را نوشته‌ام و نمیدانم چقدر قرار است از دوستان به خاطرش فحش بشنوم؛ اما، همه ی آن وبلاگ هایی که دنبال کرده‌ام را حداقلش این است که میخوانم، حتی اگر بروم و ببینم یک خط "غر زدن" صرف بوده است باز هم غُرش را میخوانم. اگر کسی را دنبال کردید باید درست دنبال کنید، نه فقط وقتی حالش را داشتید یک نگاهی بیندازید. همه مثل شما درگیرند و همه مثل شما بدبختی دارند. این خزعبلات دلیل نمیشود فقط به فکر خودتان باشید و حتی به بقیه اجازه‌ی خوانده شدن هم ندهید. شما قسمت کوچکی از حق آن‌ها هستید!

اول پست آقای سَر به هوا را بخوانید: مرگ کتاب‌های نصرالله کسرائیان

بعد خواندن این پست کامنت گذاشتم و به شدت هم ناراحت بودم؛ طوری که، کلا قضیه را اشتباه توضیح دادم و باز اصلاحیه زدم. یک کتابفروشی هم قبلا اصفهان بود که به همین خاطر تعطیل شد و این قضیه داغ تازه کرد. اکثر وبلاگ‌نویس‌ها کتابخوان هم هستند که اگر کتاب نمیخواندند قطعا نمینوشتند. خواندن همراه خودش نوشتن را می‌آورد و این دو مکمل همند. اگر دیگر نمیتوانید بنویسید و هرکاری میکنید جمله‌ها ردیف نمیشوند، به خاطر حال بد یا حال خوب یا تنگی وقت نیست، دلیلش این است که آنقدر نخواندید که بتوانید بنویسید.

یکی دو سال پیش با پروفسوری همراه بودم و از اطلاعاتش استفاده میکردم که فوت کرد. مرد بزرگی بود، مثل بقیه‌ی بزرگ‌مردان این مملکت که در کشورشان ماندند، خدمت کردند و با سربلندی و خوش‌نامی رفتند. مثل پروفسور حسابی بود و من خوشحال بودم که چنین مردی را از نزدیک میبینم. رفیق یکی از شهدای بزرگ هم بود و این خوشحال‌ترم میکرد. میگفت:"آنقدر پول نداشتم و خرج کتاب‌هایم زیاد شد که دو ماه در یک اتاق سه درچهار خانه‌ی یک پیرزن، به همراه شش نان خشک(در اثر گذر زمان) و دو کیلو پنیر گذراندم." از آن موقع هر وقت بیرون از خانه گرسنه‌ام میشود و چشمک کبابی و بریانی‌های اصفهان را میبینم و یا گول رنگ و وارنگی فست فودها را میخورم از خودم و تمام گذشتگانم خجالت میکشم. اما آخرش که چه؟ فقط خجالت میکشم. قید کتابی که میتوانم بخرم و اتفاقا بسیار هم دوستش دارم را میزنم. اما شاعر طبق معمول درباره‌ی کتاب میفرماد که:

شوق دانش ذوق معنی از کتابست وز کتاب/هرکه رانی شایدش هرگز به مردم نشمری (آقا مهرداد اوستا)

+ کامنت باز!

عبدالرضا دوست دوران کودکی من بود(از چهارسالگی تا شیش  هفت سالگی) که به نوبه‌ی خودش انتهای خلاف‌کاری هم بود. عبدالرضا وقتی نوه‌ی یکی از همسایه‌هامون، که دختری خوش‌رو بود رو میدید، هلهله‌ کنان به سمتش میشتافت. بقیه هم که دوستام نبودن به همون صورت یقه رو چاک میدادن.

چون نماند اندر میان بس فاصله/خاست از کشتیّ دزدان هلهله (حضرت مولانا)

و عبدالرضای دوست، علیه من میشد و یک روز بالاخره قید دوستی با این بشر رو زدم.

دیـگــــران از صـدمـه اعـــــدا هــمـی نالــنـد و مـن/از جــفـای دوســـتـان نالــم چو ابـر بـهـمــنـی
سست‌عهد و سردمهرند این رفیقان همچو گل/ضایع آن عمری که با این سست عهدان سرکنی (آقا رهی معیری)

نه الان و نه هیچوقت دیگه نفهمیدم اساسا، اصولا، حقیقتا و دقیقا مشکل اون دختر بچه‌ی لوس پرروی متکبر با من چی بود. حالیا از اونجا که روزگار بسیار اصرار داره طعم یک چیزایی رو زودتر بچشم، مثل خیلی آدمای دیگه، در همون سن معنی دقیق نامردی رو خوب درک کردم و فهمیدم نباید اینجور موقع ها کم بیارم. درسته که در وهله‌ی اول اون دختربچه، پیروز بود، ولی در عوض این من بودم که علی‌رغمِ در موضع ضعف بودنم، یکه و تنها ایستاده بودم و گاهی با مذاکره و گاهی با زور لگد و مشت حقم رو میگرفتم. شاید خیلی احمقانه به نظر بیاد؛ ولی، تو اون سن و دوران مسئله‌ی بسیار مهمی بود!

من آن رندم که گیرم از شهان باج/بپوشم جوشن و بر سر نهم تاج
فرو ناید سر مردان به نامرد/اگر دارم کشند مانند حلاج (مردی به نام باباطاهر) 

البته با این وجود که قدرتم رو پس میگرفتم؛ اما، آن یارهای بی وفای بدعهدی که رفتند باز هم برنمیگشتن. چراکه "ساناز" از نظر اونا زیباترین دختر زمین بود. نگفته بودم اسمش ساناز بود نه؟ آره از همون موقع ها بود که از اسم ساناز متنفر شدم.

پ.ن: خط اول، اونجایی که لینک دادم بهش، عکس همون دورانمه. گفتم که اگه دوست ندارید ببینید، حجمتون نابود نشه. :))