هَشت حَرفی

دردسرهای ستاد هم اضافه شده و بزرگان شورای مرکزی حزب شروع کرده اند از تهران به تمام شهرهای کشور پیرواز میکنند و لطف کرده برای هریک از شهرها نیم ساعتی زمان میگذارند. فکر میکنم از کم سن ترین اعضای حزب هستم. حداقل در شورای مرکزی شهر که کم سن ترینم. باندبازی ها از انتخابات مجلس شروع شده و این یعنی ما باید حتی با خودمان هم بجنگیم. اینکه هرجا میروی چند پیرمرد هم حضور دارند بد نیست؛ اما، بعضی از این پیرمردها زیادی خودشان را جدی میگیرند و این آزار دهنده است. ما وقت، آبرو و پولمان را وسط میگذاریم و آن ها به فکر مقام خودشانند به هرحال. به علاوه اینکه اولین و بزرگ ترین تخلف انتخاباتی را وقتی امام جمعه ی تهران مرتکب میشود، چه انتظاری از بقیه باید داشت؟ 

بحث داغی بود امروز و ما ناراحت بودیم از اینکه حتی جایی که نشسته بودند را هم خودمان فراهم کرده بودیم؛ اما، با این حال باز هم حرف، حرف کسانی بود که با یک شام و ناهار سرنوشت سیاسی یک تکه از مملکت را تغییر دادند. این ها انقلابیون قدیم بودند و حالا تازه من متوجه میشوم انقلاب اسلامی ایران در بین مردم بیشتر برپایه ی احساسات بوده و این بزرگ مردان، اصولا و اساسا از علم سیاست که هیچ، از مرتبه ی فنش هم بی خبرند. اما به زودی سرجایشان مینشینند.

دلم نمیخواهد اینجا از سیاست بنویسم. همان کانال ها برایم کافی ست و گاهی از سرم هم زیاد. این سیاسی نویسی نبود. درد دل خودم با خودم بود.

که تو بیش از حد دموکراسی را پیاده میکنی شاید و همین باعث میشود دل خور شوی. میدانی از دل دموکراسی میتواند یک دیکتاتور تمام عیار خارج شود؟ آدم ها برای اینکه به دموکراسی و یا حتی به جمهوری برسند مدت‌ها مطالعه میکنند. مدت ها مبارزه میکنند. از دل حوادث، پخته و مستحکم خارج میشوند. آن وقت یک روز که توانستند نام ملت را برازنده ی خودشان کنند، دموکراسی و جمهوری را لمس خواهند کرد. دموکراسی در مورد آدم سر به هوا و خامی مثل من که جواب نمیدهد، فقط یک دیکتاتور میسازد.

تو خوبی. تو به اندازه ی خودت خوبی. همان مقدار که میشود خوب بود خوبی. خوب در تمام معانی. خوب در تمام مکاتب. خوب در تمام کتاب ها. خوب در تمام سبک ها. خوب در تمام زمان ها. خوب در تمام دین های الهی. خوب در تمام آیین ها و روش های انسانی. خوب در شعر کلاسیک. خوب در شعر نو. خوب در سنت ها. خوب در مدرنیته ها. هر معنایی از خوب در تمام فلسفه ها. خوب در تمام هرآنچه هست ها.  خوب به معنای واقعی.

به هرچه خوب تر اندر جهان نظر کردم/ که گویمش به تو ماند تو خوب تر ز آنی (سعدی)
خوب اگر سوی ما نگه نکند/ گوژ گشتیم و چون درونه شدیم (کسائی)
چنین گفت خودکامه بیژن بدوی/ که من ای فرستاده و خوبگوی (فردوسی)
به پاسخ گفت رنگ آمیز شاپور/ که باد از روی خوبت چشم بد دور (نظامی)

اگر خوب نیستم... اگر؟ نه! حالا که خوب نیستم، شاید که بتوانم خوب شوم که نه با شنیدن حرف های صد من یک غاز، که «ببینی»، «تو» مدتی ست مهم ترینی هستی که شناخته‌ام. بدون اینکه بدانم چه اتفاقی افتاد و بدون هیچ استراژی قبلی و سیاست گذاری و سیاست شناسی و سیاست خوانی و سیاست گری. آن موقع خوب خوبی را کند جذب*!

*چاره آن باشد که خود را بنگرم (مولا نا)

*2 خوب خوبی را کند جذب این بدان(مولا نا)

کثیف ترین اخلاق سیاسی و بی‌شرف‌ترینِ سیاست‌مدارها که مدرکش و تحصیلاتش هیچ ربطی به فعالیت‌های خانمان براندازش ندارن، اونیه که پیروز نشدن خود آشغالش رو در یک انتخابات بندازه گردن شیطان و رقیبش رو هم شیطان بدونه(طبیعتا خودش و تفکرش رو هم عین حق میدونه) و از اون طرف سنگ آقا رو به سینه بزنه و از طرف دیگه یک عده بچه حزب‌اللهی ساده با برچسب بصیرت(!) هم اطرافش رو بگیرن و بعد از اونور همین بچه حزب اللهی ها با برچسب بصیرت بگن:«آخ که آقا تنهاست.»

همین «جمنا» که امروز میبیند با باند بازی شد مقر این آقا و اطرافیان، قرار بود روزی مجمعی باشه از آخوندهای محافظه‌کار و اصلاح‌طلب؛ ولی، چه میشه کرد که باند بازی در کوچک ترین ادارات این مملکت هم یک اصل هست چه برسه به اینجا که میخواد از طرف خودش برای ریاست جمهوری کاندیدا هم معرفی کنه.

#غلام_حداد_ناعادل

این آدم خطرناکه، همین! مثل احمدی نژاد، مثل بقایی و مثل مشایی.

در مورد بقایی هم بگم که علاوه بر داشتن دو تا پرونده ی اقتصادی بزرگ و ثابت نشدن بی گناهیش (به گفته ی محسنی اژه ای، سخنگوی قوه ی قضائیه) بر اساس اصل 115 قانون اساسی شرایط ابتدایی ریاست جمهوری که باید رئیس جمهور از «رجال» مذهبی و سیاسی باشه، با توجه به اینکه ایشون مثل نوچه ی آقای احمدی نژاد میمونن و اساسا خودشون هویتی ندارن (کافیه سری به اینستاگرامشون بزنید) چه برسه به اینکه از رجال باشن، پس طبیعتا باید رد صلاحیت بشن.

در مورد جناب احمدی نژاد هم به همین صورت. اولا ثبت نام کردن ایشون نوعی انتحار بود و نباید نشست تحلیلش کرد. چرا؟ چون ایشون در هشت سال سیاه ریاست جمهوریشون نشون دادن که اهل تفکر و این صحبت ها نیستند. همینجوری یه کاری میکنن که بشن سرتیتر اخبار. در نهایت هم باید گفت با توجه به این که باز هم ایشون پرونده ی مفتوح دارن مثل نوچه شون(به اذعان محسنی اژه ای ، سخنگوی قوه ی قضائیه) تایید صلاحیتشون بعیده.

دو نفر باید محاکمه بشن، میان و میخوان رئیس جمهور بشن! مضحک نیست؟!

از آنجایی که دیدم اکثر دوستان علاقه‌مندند به مکالمه‌ها و مراودات بین ما و ملت راننده‌ی وسط جاده، برآن شدم که آنهایی را که یادم مانده بنویسم.

اساسا اینکه در عرض چند ثانیه با یک نفرآشنا بشوی و مرامی بنشینی روی صندلی ماشینش و بشوید همسفر چند کیلومتری یکدیگر، آن هم فارغ از سن و جنسیت و قیافه و تحصیلات و اخلاق طرف مقابل، یک امر هیجان انگیز و جذاب است. یک معامله‌ی جالب برای اهلش و ترسناک برای اغیار. او خودرویش، اعتمادش  و وقتش را در اختیارت قرار داده و تو جانت را دو دستی گذاشته‌ای کف دستش. میتواند حتی یک جور معامله‌ی آخرالزمانی بر پایه‌ی اعتماد به یکدیگر هم باشد یا شبیه‌سازی یک مذاکره‌ی بین‌المللی چندجانبه که اصل اولش اعتماد تمام و کمال طرف‌ها به هم است.

مثلا یکی از آن قابل اعتمادها، مرتضی کارمند فوق لیسانس دار یک شرکت خصولتی بود.  یک پژو پارس نوک مدادی زیر پایش بود که میگفت تنها ارثیه‌ی پدری ست و مشخص بود که از ارثیه‌ی بیشتر نداشتنش شاکی ست. او از دست پزشک‌ها هم شاکی بود. میگفت این نامردهای بی‌انصاف میروند گوسفند میسازند ولی هنوز نمیتوانند سینوزیت را درمان کنند. فرمایش حکیمانه‌اش(!) را که کاملا جدی و با عصبانیت یک بار اول اعتراضش به پزشکان و یک بار آخرش تکرار کرد عینا این بودکه:«سرما میخوریم، همزمان سینوزیتمون بازی در میاره، سنگ کلیه هم تکون خوردنش میگیره. میریم دکتر میگه واسه درمان همه‌شون مایعات زیاد بخور و خودت رو گرم نگه دار. بعدش که توان پیدا کردی راه برو و ماء‌الشعیر بخور تا سنگه دفع بشه. گفتم که نامردا گوسفند و خر و بز شبیه سازی میکنن ولی سرماخوردگی رو درمان نمیکنن حداقل راحت شیم از این یه درد تو زندگیمون.» مرتضی البته با این اوصافی که گفتم معتقد بود ما دیگر عجب دل خجسته ای داریم که دم و دستگاه را بسته‌ایم به گرده‌مان و دنبال هیچ و پوچیم. هرچند به نظر میرسید نقشه‌ی شومی در سر دارد و میخواهد به انگیزه‌مان فلان بزند؛ ولی، آخرهای مسیری که از اول قرارش را گذاشته بودیم، نمره‌ی تلفنش را بلند دوبار تکرار کرد و ما ذخیره کردیم و گفت اگر در مسیر به خنسی خوردیم زنگ بزنیم تا خودش را برساند و اگر چیزی گفته که ناراحتمان کرده عذر میخواهد. دلیلش این بوده که همین الان از پیش مادرش آمده و یک سره بحث داشتند.

یکی دیگر از همسفرهایمان خانم متشخص و میانسالی همراه فرزند هفت هشت ساله اش بود که نامش را هم نگفت و ما هم خب طبیعتا نپرسیدیم. مصمم فرمان را به دستش گرفته بود و جوری دویست‌وشش سفیدش را به پیش میبرد که انگار رستم، رخش را. دید که ما از ابهتش کوپ(سنکوپ) کرده‌ایم و سخنی از درِ دهانمان(به قول فامیل‌ِدور علیه‌الرحمه) بیرون نمی آید، گفت که در شهر قبلی فرانسوی درس میدهد و چون در شهر کوچک خودشان کسی علاقه ای به فرانسوی ندارد، مجبور است هر روز این مسیر را برود و بیاید. از من پرسید فرانسه میدانی؟ گفتم خیلی دوستش دارم و اتفاقا کمی هم کلاس رفته‌ام و با توریست‌های فرانسوی اصفهان گپ زده‌ام. بعد هم جوزده شدم و شروع کردم چند جمله و واژه‌ای را که بلد بودم و یادم می آمد، با معنی برایش گفتم و او کمی خندید که یعنی با این لهجه و ادای واژه‌هایت، فرانسوی را نابود کرده ای مردک مزخرف! موزیک‌های انریکو ماسیاس آنقدر در خودرویش پلی و ریپلی شده بودند که دستگیره‌ها هم همراهیش میکردند. خانم راننده میگفت فرانسوی مثل زبان بچه‌هاست، یعنی مثل بچه‌ایست که تازه میخواهد حرف بزند و نمیتواند و هِی میگوید :«غ». اگر انگلیسی، اسپانیایی و ایتالیایی ندانید آنقدر از موزیک‌هایشان لذت نمیبرید که از ندانستن معنای موزیک‌های فرانسوی خواهید برد. شما موقع شنیدن موزیک فرانسوی دچار یک حس نوستالژیک لذت‌بخش خواهید شد و به حس ناب کودکی و سر زندگی باز میگردید.  راست میگفت. همزمان همین احساس را داشتیم.

احساسی ناب که ترجیح دادم با دانلود موزیک‌های فرانسوی بیشتر در اولین شهر  خوش‌آنتن(!) در تمام طول مسیر همراهم داشته باشم.

#تا_همین_جا_را_فعلا_داشته_باشید. :)

میتوانم بنشینم برایت از تمام آنچه در طول یک روز بر خودم  رفته حرف بزنم و اصلا سانسورش هم نکنم که نکند فکرى کند که خوب نباشد. میتوانم از اشتباهم بگویم. میتوانم بگویم که آنجا به بن بست خوردم. میتوانم اشتباه کنم ، اعتراف کنم یا نکنم و بعد بازهم مطمئن باشم که فهمیده اى که فهمیده ام. گفتى میترسى؟ گفتم من از ارتفاع هم زمانى میترسیدم. الان صخره ها را بالا میروم، زیر پایم را تماشا میکنم و لذت میبرم. نه اینکه قوى باشم نه اینکه شجاعتى بخواهد، فقط سعى کردم با طبیعت همراهى کنم. اگر پایم را زخمى کرد، اگر ناخنم شکست خودم را مقصر بدانم نه ویژگى هاى ذاتى طبیعت را.  یادت هست گفتم یک بار غرق شدم و به خاطر همان یک بار از آب وحشت داشتم؟ با آب هم سازگار شدم بعدترش. ذات و ذاتى آب همانى بود که دیدم. انتهایش را نشانم داد. چندان هم دردآور نبود. به نظرم مرگ تدریجى کم دردى ست. یک "فنا"ى عارفانه.

تو عین ذات طبیعتى برایم. به همان اندازه معصوم و به همان اندازه هم سرکش. 

حتى اگر کم کم به فنایى عارفانه تبدیل شود.

مهم‌ترین چیزهایی که همراهمان بود، همان وسایل کوهنوردی بودند که در مدت دوسال جمع کردیم. حیاتی‌ترینشان البته یک کوله‌ی شصت لیتری، یک چادر دو نفره، یک دست لباس گرم، یک دست لباس تابستانه، یک جفت پوتین، یک جفت کفش راحت(مستحضر هستید که کفش راحت زمستان با تابستان تومنی صد دینار تفاوت دارد؟!)، یک کیسه خواب به همراه زیر اندازش، ادوات آشپزی و چای‌پزی(!) کوچک و کم وزن، بهداشتی جات و کمی نمک و فلفل و روغن بودند. شصت لیتر کوله را با بقیه‌ی وسایل که همگی مخصوص کوه و کمپینگ بودند پر کردیم و شدیم لاک پشت. حالا ما میتوانستیم همه جا زندگی کنیم. حتی وسط بیابان و جنگل و یا در دل آلاسکا کنار بزکوهی و نهنگ و وال و انواع گوزن و گاو میش و خرس!

قبلش البته راه و چاه ریز ریز تا درشت درشت را از یک کاربلد پرسیده بودیم. او میگفت این سبک مسافرت، یعنی کوله گردی، تازه در ایران جا می افتد و در اروپا به ته دیگش رسیده. او معتقد بود که اروپایی ها به سطحی از رفاه رسیده اند و به قدری درون گرا و تنها شده اند که دیگر دلشان نمیخواهد این چنین مسافرت کنند. به هرحال که ما نه اروپایی بودیم و نه تا به حال اصلا اروپا رفته بودیم. طبق مشاهدات، مستندات و مدللات(!) هم که سال ها از آن ساکنان بلاد کفر و  لیبرال های بی تربیت عقبیم، پس تازه ما به گُلش رسیدیم. همان قسمت برنج که زعفرانی ست و زرشک هم دارد. آن ها ته دیگشان را بلمبانند بهتر است اصلا.

از خانه‌مان تاکسی گرفتیم تا جاده و آنجا پیاده شدیم و روی مقوا با مداد، بزرگ نوشتیم: «خوانسار» و لب جاده ایستادیم و انگشت شست دستمان را به علامت «هِی یارو مارو تا یه جایی برسون!» به سمت مقصد میگرفتیم. دو راه داشتیم که ما راه طولانی‌تر را انتخاب کردیم. مقصد نهایی ما همدان بود و برای رسیدن به آن علاوه بر خوانسار باید از گلپایگان، خمین، اراک،  ملایر، جوکار و تویسرکان میگذشتیم که این همان راه طولانی‌تر بود. هر خودروی ملی‌ای که می‌ایستاد میدویدیم کنارش و یک لبخند گَل و گشاد، از سرِ مستی و دیوانگی میزدیم و میگفتیم که:«دوست عزیز ما ایران رو میگردیم.(تازه از خانه بیرون آمده بودیم آن موقع البته؛ ولی، در ادامه‌ی راه راستش را میگفتیم خب!) اگه مسیرتون میخوره مارو به این مقصدی که نوشتیم روی مقوا، ببرید. اگه تا وسط راهم ببرید خوبه اگه برسونیدمون که فوق‌العاده ست.» بعد که آن رفیقمان میپذیرفت، خاطرنشان میکردیم:«ببینید ما بدون پول مسافرت میکنیم. اگر میخواید مسافر دربست و حتی به سبک تاکسی شهری بزنید مزاحمتون نشیم و شرمنده نشیم در انتهای مسیر. آری این چنین است برادر.» اگر رفیقمان باز هم میپذیرفت که میپریدیم بالا و در راه یک عالم باهم آشنا میشدیم و او متعجب از نوع مسافرت ما از هزینه هایش میپرسید که ما (طبق گفته‌های باتجربه‌ها) تخمین ‌میزدیم باید کمتر از صد هزارتومان شود و او متعجب‌تر میشد و از ممکن نبودنش حرف میزد و اگر متاهل بود از زن و بچه داشتن مینالید و اگر مجرد بود از دانشگاه و یا بیکاری مزخرفش میگفت و اگر خانم بود تشویقمان میکرد و از پسر فلان آشنایش میگفت که فلان کار را میکند و فلان است. اینگونه ما با آدم‌های دیگر هم حتی آشنا میشدیم. انواع سبک‌های زندگی! گاهی جذاب و شاد، گاهی ملال‌آور و تکراری و گاهی درامِ کمدی، به همان اندازه مضحک و ناجوانمردانه. اگر هم رفیقمان نمیپذیرفت آرزوی شادی و دلی خوش با نگاهی که سرشار از « ای خدا بگم چیکارت کنه ، کیسای دیگه رو تو این مدت پروندی» میکردیم و میرفت رد کارش. طلبکارش که نبودیم اما علی ای حال بر حسب عادت انگشت شستمان را از حالت به "به سمت جاده" به حالت "به سمت آسمان" میگرفتیم برایش که:«آره آره برو! برو بالاخره که میرسیم بهت! آره برووو!». این نوع سواری گرفتن از ملت را خارجکی‌ها هیچ هایک(hitchhiking)، اتو استاپ، رایگان سواری یا به قول کوله‌گردهای حرفه‌ای ایران «مرامی سواری» میگویند. خوشبختانه در هیچکدام از جاده‌های ایران عزیز مرامی سواری ممنوع نیست. خوشحالم که  یادم بود، یک مجله‌ی داستان همشهری با خودم ببرم و مواقعی که سالی یک بار خودروی ملی عبور میکند، کنار جاده بنشینم و سرگرم شوم. خوشحالم که در اولین سفر انقدر دانشمندانه رفتار کرده بودم. دی:

#تا_همین_جا_را_فعلا_داشته_باشید. :)

#لطفا_کامنت_بگذارید_هرچند_خصوصی_و_بگویید_بیشتر_درباره_ی_کدام_قسمت_هایش_بنویسم!

سیاست به تنهایی به معنای تدبیر و خردمندی ست و  در اصطلاح به معنای تدبیر کلان جامعه. در لغت و اصطلاح واژه ی سیاست بار منفی ندارد؛ اما، در تاریخ ملل مختلف نام سیاست مدارانی به چشم میخورد که روش های کثیف و غیراخلاقی را در دستور کار خود قرار داده اند. تعبیر منفی سیاست بازی و یا سیاسی کاری را برای این دسته از سیاست مداران به کار میبرند. 

"جوزف شومپتر"(اقتصاددان و جامعه شناس آمریکایی) دموکراسی را فقط به این معنا میداند که مردم فرصت قبول یا رد مردانی را دارند که برآن ها حکومت میکنند. این تعریفی مختصر از انتخابات است که از نظر جوزف شومپتر تمام دموکراسی همین انتخابات رقابتی است(انتخابات تک نامزدی در دولت های کمونیستی ارتدکس یک قاعده بود که انتخاباتی غیررقابتی محسوب میشود). هرچند محدودیت های رای دادن مثل تحصیلات و جنسیت و نژاد به طور رسمی در اکثر کشورها از بین رفته اما محدودیت های غیر رسمی گاهی در بعضی کشورها مثل آمریکا وجود دارد  که نتیجه اش رای ندادن شهروندان است و در مقابل در بلژیک ، ایتالیا و استرالیا رای دادن امری اجباری ست. در ایران نه رای دادن امری اجباری ست و نه اینکه محدودیت رسمی و غیررسمی برایش وجود دارد. پس همه ی مردم به این کارزار سیاسی دعوت میشوند. از طرفی ما در ایران از انتخابات مخفی یا استرالیایی(چون اولین بار در سال 1856 در استرالیای جنوبیِ آن موقع به کار برده شد) استفاده میکنیم که سالم ترین نوع انتخابات است؛ چراکه، از خطرات تقلب و تهدید و ارعاب جلوگیری میشود. البته ناگفته نماند که بازهم این دلیل بر سالم بودن نمیشود؛ چراکه، سلامت انتخابات به اطلاعات قابل اعتماد و سنجیده، اوضاعی که بر دوئل های انتخاباتی حاکم بوده و چگونگی شمارش آراء و موارد دیگری بستگی دارد. 

میپردازیم به کف های انتخاباتی. فرض کنید لب ساحل روی شن ها نشسته اید و موجی به سمتتان می آید. بعد از فروکش موج، حباب هایی به جا میمانند که اصطلاحا به آن ها کف میگوییم. عامه ی مردم که یکی دو ماه مانده به انتخابات وارد فعالیت سیاسی میشوند حکم این کف های سوار بر موج، در دریایی وسیع را دارند و چون ساختار حزبی منسجمی در کشورمان وجود ندارد برای توجیه ملت و فراهم آوردن یکی از اصول انتخابات سالم که قبلا اشاره کردم یعنی اطلاعات قابل اعتماد، سنجیده و جامع، همین امر موجب غبار آلود شدن فضای انتخاباتی میشود و عملا  غلیان احساسات نتیجه ی انتخابات را تحت تاثیر میگذارد. سال هشتادوهشت این اتفاق را به خوبی میشد احساس کرد. در همان سال در پی نبودن اطلاعات قابل اعتماد، سنجیده و جامع، یکی دیگر از اصول انتخابات سالم که فضای حاکم بر مبارزات انتخاباتی ست در مناظرات و حتی کف خیابان های شهرهای بزرگ مملکت هم مورد هجوم ملت و سیاست مداران قرار گرفته بود و در پی همین، بعدتر به چگونگی شمارش آرا ایراد میگرفتند. این ها همه نشانه ی سالم نبودن یک انتخابات بود که سیاست مداران از هر جبهه‌ای با نشانه رفتن احساسات مردم، جای حل منطقی قضایا کار را به اردوکشی و کشتار عده ای که گرفتار فضای غبارآلود انتخاباتی شده بودند کشاندند.

ما قبل از انتخابات گرفتار سیاست بازی بقیه میشویم. از کف خیابان شروع میشود تا آنجایی که در جمع های خانوادگی صداها بالا میرود و رابطه ها خدشه دار میشود. در دانشگاه ها هم که وضع آنقدر فاجعه میشود که اصلا نیاز به توضیح نیست. دانشگاه های ما دیگر سیاسی به معنای پیش از انقلاب نیستند. دانشجوهایمان هم جای سردر آوردن از سیاست و حداقل فن آن، قصد بازی و سرگرمی دارند. هیچ چیز جدی گرفته نمیشود. همه ی این ها دست به دست هم میدهند تا جای اینکه ما با سیاست سرنوشتمان را تعیین کنیم، با احساساتی پوچ به سمت آینده برویم. به همین جهت است که بزرگان علم سیاست کشور، فلاسفه ی سیاست و جمعیت علمی امر سیاسی، موقع انتخابات هیچگاه دیده نمیشوند؛ اما، آقازاده ی فلان و داماد فلان و معاون و رئیس دفتر فلان میشوند سرتیتر خبرها. همین دیده نشدن کسانی که هم از فلسفه هم از علم و هم از فن سیاست سر در می آورند راه را برای عوام فریبی باز میکند و سیاست بازی جای سیاست را میگیرد و سیاست گرهایی که بالا میروند، با سیاست گذاری های نادرست سرنوشت دولت و ملت را تحت الشعاع قرار میدهند

پ.ن:  صبح هم با خبر شدیم علی رغم توصیه ی صریح رهبر انقلاب  آیت الله خامنه ای، رئیس دولت نهم و دهم کاندیدای ریاست جمهوری شد. یار غارش حمید بقایی هم که در قوه ی قضائیه و دیوان محاسبات پرونده دارد با او همقدم شد و او هم طبق پیش بینی اظهر من الشمس پست قبلی، ثبت نام کرد. به هرحال این نیز بگذرد.

بین هر انتخابات در ایران دو سال فاصله است. شش سال است که این اتفاق افتاده وگرنه قبلش هر سال یک انتخابات وجود داشت. این دو انتخابات همیشه یا قبل از عید نوروزند و یا بعدش. اسفندماه مجلس شورای اسلامی و خبرگان ، خردادماه(این بار اردیبهشت ماه) ریاست جمهوری و شورای شهر که انتخابات شورای شهر برای تهران از اهمیت خیلی بالاتری نسبت به شهرستان ها برخوردار است که بنده اعتقاد دارم علت عقب ماندگی خیلی از شهرستانهای ما همین است.

انتظار نمیرود اصلاح طلبان از ائتلافشان دست بکشند و گول محافظه کاران  برای فاصله انداختن بین حسن روحانیِ اصول‌گرایِ متمایل به اصلاحات و اصلاح طلبان اصیل را بخورند. پس نهایتا کاندیدایشان برای ریاست جمهوری دوازدهم هماهنگ با اعتدالیون، همان رئیس دولت یازدهم خواهد بود. جمعیت محافظه کار(اصول گرا) اما اختلافات ریشه ای و عمیقی دارند که این روزها با چتری به نام «جمنا» سعی بر پوشاندنش دارند. محافظه کاران، شامل جمنایی ها(احتمالا سیدابراهیم رئیسی)، احمدی نژادی ها(حمید بقایی!)، باهنری ها، موتلفه‌ای ها(سید مصطفی میرسلیم) و پایداری‌ها(سعید جلیلی) میشوند که هرکدام ساز خودشان را میزنند. از طرفی حمایت شخصیت برجسته ای چون ناطق نوری را از دست داده اند و او بسیار به اصلاح طلبان نزدیک شده. علی لاریجانی هم به عنوان یک چهره ی اثرگذار و قدرتمند، با اعتدالیون همراهی خواهد کرد.

از آنجایی که محافظه کاران چهره ای شاخص و مقبول برای معرفی در سطح ریاست جمهوری ندارند(شاخص ترینشان ابراهیم رئیسی ست که سابقه ی اجرایی چشمگیری نداشته است و نزد همه شناخته شده نیست)، آقای روحانی و تیم رسانه ایش باید سعی کنند خدماتشان در طول چهارسال را خصوصا در حوزه ی سیاست خارجه، بی کم و کاست به مردم نشان بدهند و همین برای ادامه‌ی خدمتشان در چهارسال دوم کافی ست. محافظه کاران هم که طبق معمول از دو اهرم تایید صلاحیت (بالاخص برای شوراها) و رسانه ی قدرتمندی به نام صدا و سیمای میــلی برای تخریب ایشان و دولتشان استفاده خواهند کرد که خب سال هاست تخریب، عادت این سازمان مخوف و خانمان برانداز شده است.

#ادامه_دارد_به_هر_حال...

داشتم میگفتم که مدرسه ی ما یک مدرسه ی بسیار بزرگ بود پر از #درخت_های_بادام که بهار ها چاقاله هایشان قوت غالبمان میشدند. عکس پست قبل تقریبا درخت ها را نشان میدهد. بین همان درخت ها هم #شیره_کش_خانه ای بود  برای بچه های سیگاری مدرسه که یک کوه ته سیگار آنجا جمع شده بود. بله بچه های سیگاری مدرسه! این خوب خوبش بود تازه. من حتی یک بار زیر نیمکتم سیخ و دم و دستگاه استعمال تریاک هم پیدا کردم و به #کاردان_این_امر سپردم تا صاحبشان را پیدا کند. در همان عکس خانه ی سرایدار را هم میشود دید. سرایداری که در بوفه ی مدرسه، به ما #ترقه‌ی_کبریتی و پفک و کیک و ساندیس میفروخت.

 در همان عکس پست قبل، یک مدرسه هم آن پایین میبینید که آن موقع ها دخترانه بود.  زودتر و دیرتر تعطیلمان میکردند تا فاصله ی شرعی  رعایت شود و باز هم #نمیشد که نمیشد. اصلا همین لعنتی در آن سن باعث منحرف شدن و بعد کتک خوردن مفصل از پدرم شد. حالیا بماند که سال ها بعد فهمیدم که برعکس منحرف شده ام و سخت در اشتباه بوده ام؛ هرچند، سبب خیر شد و نتیجه گرفتم هیچگاه در این امور خطیر به دوستانم اعتماد نکنم؛ اما، کتک را سر هیچ و پوچ خوردم. اطلاعاتشان از بیخ و بن غلط بود لاکردارهای اَبلَه.

(درِ بالایی مدرسه، مدرسه ی دو در دیده بودید؟! دشتی بود برای خودش)

سرگیجه/آب معدنى/ویراژ/لایى/پلیس/جریمه/کوله/ترامپ/پوتین/غرب/چین/انتخابات/ژیوانشى/زیباکلام/نمره/دفترچه بیمه/کوه/هرور/آبشار/داستان/قفلى زدن/ناامید/مرگ/امیدوار/خوب/بهار/سیگار/کره شمالى/ساقه طلایى/ترد/پتى بور/پروفسور/کنکور/بایرن مونیخ/کشمکش/پشت بازو/درد/درد/بى خوابى/درد/آرامش/خواب/پوتین/جین/آب/عقرب/کلاه/فرانسه/ایتالیا/آث میلان/بستنى/هات چاکلت/شیر/قهوه/بورس/شاخص/رکود/تورم/حمله/شیمیایى/موشکى/نفت/برف/بارون/دربند/زغال/جوجه/کوبیده/مهرنامه/سیاست نامه/نسیم بیدارى/صدا/داستان همشهرى/اصفهان/تهران/کاشان/فریدن/دالانکوه/زادگاه/دهاتى/کاوه آهنگر/پرتیکان/فنلاند/شما... شما... شما...

زنگ آخر که میخورد به عشق ژله های کوچک  که یادم نیست دانه ای بیست و پنج تومان بودند یا ده تومان میدویدم و تا مغازه ی اکبر، به تاخت میرفتم. گاهی نوبت صبح بودیم و گاهی نوبت بعد از ظهر و این چرخشی بودن باعث میشد که از مدرسه رفتن خسته نشوم. بین راه ممکن بود به تور کولی ها، جک و جانورهای دامدارها و #زورگیر های کمی از خودم بزرگتر بیفتم؛ اما، حالا بعد از چند ماه کشمکش با این سه خان، برای در رفتن از دست هرر  کدامشان یک راه حلی داشتم.

در راه وقتی خسته میشدم سرعتم را کم میکردم و شانسی ای که قبل از مدرسه خریده بودم را با دقت بیشتری وارسی میکردم که نکند عدد روی کارت #هفتادویک باشد و من اشتباه خوانده باشم؟ چون تا صد را که بیشتر بلد نبودم؛ ممکن بود به هرحال اشتباهی رخ بدهد. هر دفعه هم به سنگ میخوردم. نه فقط من که هیچکدام از بچه هایی که #شانسی_بخر بودیم نتوانستیم عدد هفتاد و یک را پیدا کنیم و آن ساعت کامپیوتری پر زرق و برق را از آن خودمان کنیم.

آن روز بهاری همکلاسی هایم بعد از مدرسه، حول و حوش ساعت دوازده و نیم گفتند که ما به زمین های زراعی پایین تر میرویم. آنجا علف های خوشمزه ای هست که با آب خنک چاه مجاور میشوییم و میخوریم. نامردها آنقدر این را با آب و تاب تعریف میکردند که انگار پیتزا با سس گوجه روی زمین ریخته بود و آن آب هم نوشابه ی زمزم و این ها (#پیتزا #سس_گوجه #نوشابه_زمزم) آرزوهای آن موقعم بودند و اساسا خوردنشان به معنای اعیان بودن ملت بود که خب ما اعیان نبودیم.

همراه همکلاسی هایم شدم تا با هم علفی بر بدن بزنیم. جایتان خالی اتفاقا کمی هم از پیتزا نداشت. تا سر حد مرگ شبدر با آب خنک شستیم و خوردیم. هرآنچه که خدا روزی گاوها کرده بود تا بخورند و شیر بدهند و شکم چهارنفر را سیر کنند، #ملخ-گونه نابود کردیم.


اینجا همون مدرسه ی ماست. همین که درش سبز و سفیده. بعد سال ها، امسال تابستون، کیلومترها رانندگی کردم تا بهش رسیدم. زمین های زراعی هم که اون پایین مشخصن کاملا. هیچ چیز عوض نشده جز اینکه اون پرایده و پیکانه اونجا هستند و دری که رنگش قهوه ای بود، سبز و سفید شده.

سیاست سه وجه دارد. فنی، علمی و فلسفی. شما در ایران صرفا بعد فنیش را میبینید. چه مسئولین سیاسی کشور و چه مردم فکر میکنند سیاست همین فن است و بس. جمعیت علمی و فلسفی سیاست ایران بسیار مهجور و ناشناخته اند؛ در عین حال بسیار غنی و کارآمدند. دیدیم که در مذاکرات اخیر که منتهی به برجام شد، این جمعیت چگونه مورد هجوم قرار گرفتند و همه سازشگر و وطن فروش خوانده شدند. تنها میتوان امید داشت روزی  سیاست جای اینکه دست آخوند و پزشک و مهندس و ثروتمندان تازه به دوران رسیده باشد، به دست صاحبان اصلیش برسد. آن هایی که علم و فلسفه اش را خوب میشناسند. آن هایی که با ارسطو، افلاطون، سقراط، هابز، جان لاک، هگل، مارکس، هابرماس، هیوم، ابن رشد، ابن باجه، کندی، ابن خلدون، فارابی و ابن سینا زندگی کرده اند. آن هایی که تاریخ را خوب میشناسند و خوب میخوانند، نه عاشقان قدرت!

پ.ن: میگذارم یک ماه دیگر منتشر شود. نزدیک کشمکش های ورود یا عدم ورود نامزدهای جناح های مضحک سیاسی ایران.

همین دو سه روز پیش که عکس هِرور را گذاشتم و یک عالمه برایش عاشقانه نویسی کردم و قرار گذاشتم ایران را زیر پایش بگذارم؛ قسمت شد یک هرور را از نزدیک ببینم و پشت رول بنشینم(زیارتم قبول). گیربکسش با موتورش هماهنگ نیست، موتور دیزلیش چینی گرید سه است و هر قطعه ای را از یک خودرویی کنده اند و چسبانده اند. خدمات پس از فروش مزخرفی دارد و به راحتی هم پلاک نمیشود. پول را میگیرند و بعد هِرور برایتان میسازند. قیمتش نسبت به کارکردش دوبرابر است و ارزش خرید را وقتی دارد که مثلا چهل میلیون باشد نه هشتاد میلیون. در نتیجه بیخیال شده و پست را هم حذف کردم. هرچند هِرور ماشینی ست که نمیشود دوستش نداشت. حیف ولی!

اِدی از انگلیس آمده. مدت زیادی بود که ندیده بودمش. با کوپه اش آمد جلوی پایم ترمز کرد و غرولند کرد:« مردک باز چرا کشوندیم اینجا تو؟» گفتم: اینجا چِشِس دادا؟! گفت:«یاد پریسا میفتم. دیدیش تازگیا؟» گفتم:حج خانوم السابقون السابقوندو میگوی؟ دس شوما درد نکونِد! هر روز پلاسِس اینجا. نبینمش؟ گفت:«خیلی بامزه شدی باز.» و این چنین بود که خاطرات قدیمیش یک آن زنده شدند و یک کلمه هم حرف نزد و من هم فهمیدم یک مرگیش شد و خودم هم که همیشه یک مرگیم هست. در افکار خودش غرق بود و من غرق یک سری محاسبات و نوشته و نمودار و اخبار و قیمت و فلان. تا مقصد هیچ نگفت و هیچ نگفتم.

برایش تعریف کردم که حاج خانم مدتی ست که گیر داده وقت زن گرفتنت رسیده و در این راه ثابت قدم است.  بیراه هم نمیرود انگار، نصف هم سن هایی که هم کلاسیم بودند هم ازدواج کرده اند. طبق محاسباتم وقتی من تازه بخواهم پدر شوم آن ها نوه دار شده اند. گفتم یک روز دختره را با مادرش می آورد، یک روز پدر دختره می آید در گپی دوستانه میخواهد کُنه و بنه زندگیم را در بیاورد، یک روز اتفاقی در مسجد میبینمشان،  یک روز مهمانشان میکند خانوادگی خانه مان، یک روز مهمان میشویم خانه شان و حالا گیر داده سیزده به در را حتی با آن ها برویم بیرون. در تمام این مراحل هم متوجه شده ام که خود دختر مورد نظر که از نظر مادرم بهـــترین کیس است از هیچکدام از این نقشه های شوم(!) باخبر نیست. گفتم که نمیدانم کدام شیر ناپاک خورده ای گفته است به مادرم که بهتر است پسرت را زودتر زن بدهی که «بستنی آبه». 

اِدی هم گفت:«دلت جایی گیر کرده.» گفتم ربطی ندارد این قضیه به آن قضیه. گفت که:«این ها همه‌اش دری‌وری‌ای بیش نیست و اگر جای دیگه‌ای نداشتی کمی تمایل پیدا میکردی بدونی چه خبره خب؟!» گفتم: ببین چه عکسی تو دل کویر گرفتم:

گفت: «باشه بحث رو عوض کردی! خیلی تو الان زرنگی مثلا! با عینک آفتابی پشت دوربین تو دل کویری، باشه!»

یک بار هم سه ماه در یک کتاب فروشى رایگان کار کردم به شرط اینکه کتاب هایى که میخواهم همان جا بخوانم. از آنجایى که یک ریال هم نصیبم نمیشد، در حد مرگ کتاب خواندم. تنها کتابى هم که خریدم یک لغت نامه ى اختصاصى بود تا بقیه ى واژه هایى که در آن کتاب ها بود را بفهمم. آن لغت نامه ى فوق العاده حالا آرامش بخش ترین کتاب کتابخانه ام شده. این علاقه را البته هیچکس نمیداند چون اگر بداند مسخره ام میکند به هرحال و اصلا مسخره هم نکند به کسى مربوط نیست و اصلا براى کسى هم مهم نیست که کدام کتاب آرامش بخش است برایم. به یک نفر البته گفته ام که خب او فرق دارد با همه. یک نفر نیست ، عمیقا، قطعا و یقینا "یک نفر" است.
دیشب براى اولین بار روى پله هاى حیاط، آرزو کردم و به ماه شب آرزو ها نگاه کردم. نمیدانم چرا سال هاى قبل آرزویى نداشتم. داشتم ولى دیشب. چه خوب که هوا ابرى نبود. 

نظر یک دوست موقع اوج گرفتن عصبانیتش، درباره ى من این بود که تو یک آدم "از خود راضى مغرورى که همین باعث مرگت میشه". چندمین باره که این توصیف رو میشنوم و هرکارى میکنم دیگه نشنوم نمیشه. قسمت مرگش رو هم که نشنوم قسمت علت که همون قسمت اوله رو میشنوم باز. نیاز به یه نجات دهنده دارم، مثل امدادگرهاى جنگ جهانى که با آرم روى بازو و کلاهشون بدو بدو میومدن نجات میدادن. دقت کرده باشید فیلم آمریکاییا میگن همه ى این امدادگرها عاشق یه پرستارى میشدن اون بین به هرحال. امدادگر لطفا قبل مرگ برسه که نابودم نشیم خلاصه!

گفتش که:«میخوام برم پیش یه مشاور و ازش کمک بگیرم.» گفتمش: خیلی بهش معتقد نیستم و پیشنهادم اینه که پیشش نری؛ اما، اگر رفتی باید همه چیز رو بی کم و کاست بهش بگی. سرش را پایین انداخت، رفت و تا امروز ندیدمش پسرک مظلوم لاغر اندام موخرمایی ساده پوش را.

اینکه همه چیز را باید گفت مبهم است. شاید برای فردی کارساز باشد ولی برای خودم که بیشتر حرف مفت است. یعنی در اصل من آنچه که برای خودم میخواهم برای او نخواستم و خب حق هم داشتم. آمدیم و با همین مشاور زندگیش از این رو به آن رو میشد. شانس که نداریم! نرفتنش به گردنم می افتاد و حالا بیا و از نو بسازش.

آنوقت اصلا مگر میشود احساست را به همین راحتی برای یک غریبه یا حتی آشنا بر ملا کنی؟ اصلا احساسات خصوصی هم نه؛ همین حس هایی که از کودکی دنبالت می آیند را هم نمیتوانی به راحتی پخششان کنی وسط داریه. ناغافل مردک ولنگ و واز لاابالی داریه را به دست میگیرد و حالا بزن کی نزن و همه ی حرف های مزخرفت را میریزد زیر پایش و لگدشان میکند و بعد یک نفر قسمتی از حرف هایت را برای راحت شعله ور کردن زغال جوج هایش برمیدارد و بقیه اش را هم باد میبرد و هر قسمتش را فردی میشنود و خودش هم چیزهایی به آن اضافه میکند و حکایتی میشود.
نهایتا فکر این چیزها هم که نباشم ، یک حرف هایی برای خودمن است که دقیقا همان ها کلید قفلی ست که زده شده یا زده ام. یعنی چه که فردی به خودش اجازه میدهد که  پیشنهاد پیش مشاور رفتن بدهد در صورتی که همه‌ی آدم‌ها این را میدانند. همه خودشان میدانند که روان شناس و روان پزشک و مشاور هستند. آنقدر تبلیغات روزنامه و مجله و تلویزیون و رادیو و تلگرام و اینستاگرام و سایت را همه میبینند و میشنوند که نیاز به پیشنهاد دوباره نیست. بخواهند خودشان میروند.

این چرت و پرت هایی که گفتم که خزعبلات روزانه ام بود. حالا بگو ببینم میدانی؟ نه اصلا چرا میگویم "میدانی"؟میدانم که یادت هست گفتی هر روز برای هم شفاف‌تر میشویم و بعد  چیزی گفتم که نتیجه گرفتی شفاف‌تر نمیشوی برایم و بعد باز چیزی گفتم که معنایش این بود که شفاف شدنت همین است که میگویم و چون من برایت کوچک تر میشوم تا شفاف شوم دلیل نمیشود که تو هم کوچک‌تر شوی تا شفاف شوی برایم.  قضیه‌ات مثل گلدان گران قیمت زیباییست که برای کشف و شفاف شدنش از تمام درجه‌های مغناطیسی میگذرم و در هر درجه ای یک بار بهت زده دستم را در جیب هایم میکنم و تکیه میدهم و دورتر را تماشا میکنم. 

وقتی از چند منبع تاریخ رو میجَوید تازه متوجه میشید که اَ اَ اَ اَ اَ چقدر همه چیز کشکیه. مزه‌ی کشک رو به خوبی احساس میکنید و گاهی کار به قارا (همون قره قروت شما و قارای ما اصفهانی‌ها) هم میرسه و گاهی انقدر این ترشیه زیاد میشه که به سرکه میزنه و گاهی هم میره به طرف الکل و شما رو مدهوش میکنه. به غیر از مورد آخر، بقیه‌ی موارد مذکور عامل آویزونی آب از گوشه و کنار لب های انسانیه و شما رو ترغیب میکنه که پدرسوخته باشید.

عارضم خدمت حضور انورتون که بین گشتن هاتون از انگلیس، روسیه و آمریکا عمیقا متنفر میشید؛ چون، منابع بالاتفاق میگن دست این پدرسوخته ها همیشه وسط ماجراست. پدرسوخته فحشیه که من همیشه برای سیاست مدارها به کار میبرم. مثلا همین چند روز پیش که قرار بود یه آدم درست و حسابی بیاد و واسه ما سخنرانی کنه چندتا از مدعوین ازم پرسیدن همراهش قراره فلانی هم بیاد، نه؟ گفتم هر دو پدرسوخته باهم میان، ما با جفتششون هماهنگ کردیم؛ اگر یکیشون نیومد به هرحال پدرسوخته تره. تازه این آدم درست و حسابیه بود که پدر سوخته بود. ببینید واسه اونایی که درست و حسابی نیستن دیگه چه واژه‌هایی به کار میبرم.

شما اگر در بطن ماجرای پدرسوخته هم برید میبینید که دوتا شاه پهلوی از این مهم زیاد استفاده میکردن. پس به صورت مغالطه‌وار نتیجه میگیریم پدرسوخته واژه‌ی بسیار نیکیه برای آدم‌هایی که وارد سیاست شدن و به صورت مستند و مدلل نتیجه میگریم که حداقل واژه‌ی پرکاربردیه برای سیاست مدارها.

آنقدر بالا و پایین میروی تا به قله برسی. این چکیده‌ی کوه‌پیمایی و کوهنوردی ست. موانع هستند که مشخص میکنند باید آماده‌ی چه شرایطی باشی. گاهی همان پوتین ها و باتوم هایت کافی هستند و گاهی علاوه بر  پوتین و باتوم، به کرامپون، طناب، کارابین، کلاه فنی، هارنس، قرقره، کلنگ، تبر، گتر و خیلی چیزهای دیگر هم نیاز داری. خیلی وقت ها هم اتفاق می افتد که هیچکدام از این تجهیزات به کمکت نمی آیند و آن موقع تویی و توان بدنی و روحیه‌ی جنگندگی‌ات. بسته به شرایط منطقی و حساب شده، سه راه پیش رو داری. اول آنکه ادامه بدهی و تسلیم نشوی تا به قله برسی، دوم آنکه برگشتن از نیمه ی راه عین پیروزی باشد و تو یک عقب نشینی تاکتیکی را انتخاب کنی. سوم آنکه راهت را دورتر کنی و با نقشه های ناوبری مسیر راحت‌تری را پیدا کنی اما بالاخره به مقصد برسی. این سه راه هیچکدامشان بر دیگری برتری ندارند همیشه راهی هست برای اینکه از مهلکه جان سالم به در ببری. 


موقع گرفتن این عکس حسی ما بین خستگی و خوشحالی داشتم و شارژ باتری دوربین رو به اتمام بود :)

روح القدس بر فراز این قله  پرواز میکند. بال هایش را میگشاید و رایحه ای خوش را به عمق وجودتان میفرستد. لختی همنشینی با عطرش عمری را کافی نیست؟ می آیی پایین با من کمی چای با لیموی تازه بنوشی؟

کوه زندگی را نشان میدهد و به زور واقعیت هایش را به خوردتان میدهد و عاشق تر میکند و جسورتر. هر بار خطر مرگ را پذیرفته‌اید و از صخره‌های سخت تحقیرکننده بالا رفته‌اید و حالا وقتی پایتان به دشت وسیع پای کوه باز رسد؛ معجزه‌ای رخ داده هرچند ذره‌ای از غرور و سربلندی کوه کم نشده است. شانسِ «دوباره مثلِ همه زندگی کردن» را یافته‌اید. آیا این زیباترین موهبت الهی نیست؟ زندگی را به آغوش میکشید بدون وابستگی به شیء و جسم و با دل بستگی بیشتر به روح‌ها.

نمیدانم پرنده‌ام کجا نشسته و آیینش مرتاضی ست یا مثل گنجشک های روی کابل برق با دیدن پروانه‌ای هوایی میشود... 

بنزین، شارژ نت، کتاب، هفته نامه و ماهنامه و فصلنامه، پول زور باشگاه، قبض موبایل و چندتا قوطی آبجو و چندتا بسته بیسکوئیت، خرج های روتین یک ماه منه که رسما همینا کمرم رو شکونده. بعد با همه‌ی این احوال یه مقداری هم طی یک سال پس انداز کردم که با تعویض لوازم کوهنوردی و خرید یک سری تجهیزات جدید و عوض کردن گوشی، پولی که فکر میکردم باهاش بهتره یه لپ تاپ جدید بخرم رو طی یک هفته دودش کردم و فرستادمش بین ابرهایی که از بوشهر و یزد تا دل کویر و شمال و شمال غرب میبارن ولی زورشون میاد چندتا قطره هم بریزن رو سر اصفهان. 

اینکه هزینه‌های من بالاست یا پایینه رو نمیدونم؛ اما، میدونم که به همین راحتی‌ها نمیتونم یک عدد ساندویچ نَوَد هزار ریالی بخورم و بعد آخر ماه نگم عجب غلطی کردم و کاش کوفت میخوردم جاش مثلا.  قضیه‌ی تصویر بالا هم اینه که یه دوستی ، کامنت خصوصی داده بود که ریش پروفسوری چیز بدی ست. البته نه به این ملاطفتی که خودم دارم میگم! یک مقداری پیازداغش زیادتر بود و نهایتا خوشمزه‌تر هم شده بود.