هَشت حَرفی

امروز که اول خرداد است و آزمون عملی تحلیل تکنیکال داده ام و آمده ام خانه و نشسته ام پای کتاب هایم، یاد آن روزهای شیرین کودکی و نوجوانی زنده شد. دویدن، آویزان شدن از درخت وسط خیابان و توت سفید خوردن، خیره شدن به ویترین گیم های پی سی، آرزوی داشتن پلی استیشن، آرزوی داشتن دسته بازی با دکمه های بیشتر، صدبار چک کردن برنامه ی مسابقات مدارس فوتبال، خریدن روزنامه ی گل و خواندن همه ی همه ی مطلب هایش و انتظار برای کارنامه ی امتحان هایی که از سر گذراندم.

آنوقت ها بیشترِ تابستانم به کتاب خواندن و فوتبال میگذشت. از کتاب های دوازده سیزده صفحه ای کودکانه شروع کردم به رمان های نوجوان رسیدم و بعد به اینجایی که امروز هستم. از دفاع راست موفرفری تپل شروع کردم تا وینگر راست سرعتی با بازوبند سفید کاپیتانی. فیفا و برداشتن بایرن و میلان و ایتالیا و ایستادن پر از استرس مقابل حریف های پر ادعای گیم نتی. کتاب و توپ، همیشه در دسترس بودند. یک کتابخانه ی کوچک داشتم و یک عالم پوستر از بوفون، الیور کان، نستا، دیدا، بالاک، زیدان، فیگو، داویدز، رونالدینیو، رونالدو، از عکس دسته جمعی بایرن و استقلال و تیم ملی ایتالیا و آلمان روی در و دیوار اتاق مشترک با برادرم. شیرینی از لیگ برتری تا لیگ برتر بعدی، از سری آ تا سری آ، از بوندس لیگا تا بوندس لیگا، از جزیره تا جزیره، از لالیگا تا لالیگا، چمپیونز تا چمپیونز، یورو تا یورو، تب جام جهانی و  شور و هیجان وصف ناپذیر نقل و انتقالات فوتبالی (این آخری را فقط کسی که با فوتبال زندگی کرده باشد میتواند درک کند!).

بقیه ی ساعت های تابستان را هم با بازی الکترونیکی میگذراندم. کیت سرهم میکردم، ماشین کنترلی میساختم، اسباب بازی بچه های فامیل را تعمیر میکردم و حتی گاهی پیشرفتشان هم میدادم و بعدتر سرگرمیم ساختن ربات شد. آخرین امتحان را که میدادم، هرچه پول از پسر عمه و برادرم گرفته بودم را میبردم یک عالَم سیم مسی تک رشته و چند رشته و سیم لحیم  میخریدم. چرا از آن ها پول میگرفتم؟ چون آخرهای سال که میشد در مدارس پسرانه کارت بازی میشد اولین و تقریبا تنهاترین سرگرمی قبل و بعد امتحان. من هم قبلش میرفتم یک عالم کارت بازی فوتبالی و بروسلی و ماشینی از لوازم التحریری که دوستم بود یک سوم قیمت میخریدم و ده تا ده تا بسته بندی میکردم و به برادر و پسرعمه ام میدادم. برادرم در مدرسه ی ابتدایی خودشان و پسر عمه ام در مدرسه ی خودمان این بسته ها را میفروختند و پولی که داده بودم سه برابر میشد و برمیگشت. البته که خرید هر ده بسته عکس، یک بسته جایزه داشت و بقیه ی فروشنده ها تاثیر این یک بسته جایزه را نمیدانستند.

تنها کاری که نمیکردم خوابیدن بود. هیچوقت با خواب رابطه ی خوبی نداشتم. در خانواده ی ما این یک جهش ژنتیکی میتواند محسوب شود مثلا!

- خب شما کتاب تحلیل تکنیکال رو بخون. دو جلده. مقدماتی و پیشرفته داره.
+ خوندم تو یه دوره ی بیست و چهار ساعته، پیش شاگرد مترجم کتاب. نمیشه تنهایی نشست خوند که، میشه؟
- من خودم تنهایی خوندم. 
+ شما خیلی بزرگوارید چون!
- اتفاقا میخواستم بگم اشتباه کردم. اون موقع مثل الان نبود که اینجا امکانات آموزشی باشه. جهاد دانشگاهی بود که مدرسش از من کمتر میدونست. دوباره بشین کتاب هارو بخون و نکات ریزی که به دردت میخوره تو ارزش گذاری هارو پیدا کن، سود تو بازار نزولی و کندل استیک رو خوب بفهم.
+ تابستون این کارو میکنم.

- تحلیل بنیادی بازار بین الملل رو گذروندی؟
+ آره فکر میکنم، کنارش فکر استراتژیکم دیدم ارائه میدن، اونم گذروندم. البته بنیادیه رو اسمشُ نمیدونم همین بود یا نه. همون تحلیل ارز و کالا و سهامه دیگه؟
- آره همونه. سر فصل هاش همیناست. هرکدوم چندتا شاخه هستن.
+ چقدرم جذاب بود. 

- تحلیل فاندامنتال بلدی؟
+ نه خب. طول میکشه یاد گرفتنش.
- تا اونجایی که من ازت پرسیدم و میخوای جلو بری، حتما یاد میگیری. سود دهی بالایی داره، میدونی که؟ یادت باشه یادش گرفتی انحصاریش کنی.
+ یعنی چی؟
- یعنی آموزش دادنی نیست. حالا بعدا میفهمی. 
+ خب من که خیلی اهل آموزش دادن نیستم ولی با این احوال که شما میفرمایید، به رشد و بالندگی نمیرسه.  شما بلدی یاد بدی؟
- یاد میگیری خودت. نه خود به خود، افقی که ترسیم کردی یادت میده. اونوقت میفهمی به رشد و بالندگی میرسه یا نه! فقط کمک من اینه که سوال شخصی داشتی بپرسی جواب میدم. یعنی سودی که خاص خودت باشه و معامله ی خودت. بقیه چیزارو که اینجا هماهنگ میکنیم. یه روزی مدرس میشی، میفهمی من چی میگم.
+ اهوم. باشه.

معلومه اون مثبتا که کاملا شوته کیه دیگه؟ به هرحال به نظرم وقتی یک علم انحصاری بشه، دیگه نمیتونه رشد کنه. خصوصا تو این حوزه که کم کم داره از اون شکل ارزشی خودش فاصله میگیره و شاید اصلا گرفته. اقتصاد در ابتدا قرار بود یک ارزش باشه و در اختیار انسان برای متمدن تر شدن. جنگه کلا همه جا به هرحال. امکان برقراری دیالوگ هم متاسفانه وجود نداره.

قرار بود که با ماشین برگردیم؛ اما، من و یک نفر دیگر بعد از چند روزِ سخت و به واقع طاقت‌فرسا، به خاطر وخامت حال جسمی و روحیمان با هواپیما به اصفهان برگشتیم. تا قبل از آنکه سوار هواپیما شوم از دوری عَجیبِ قَشَنگ، از خستگی، از استرس و شوک های گاه و بیگاه، از درد معده و سرماخوردگی وحشی، از درد زخم های تن، خوابم نبرده بود. پای چشم هایم گود افتاده بود، دست چپم میلرزید، پاهایم را حس نمیکردم و هرچه میخوردم را معده ام جواب میکرد. حتی قرص سرماخوردگی و استامینوفن. روی صندلی هواپیما که نشستم، کمربند را که بستم، خوابم برد.

بیدار که شدم، بالای ابرها، نزدیک به آسمان شب بودم. آسمانی که ماه دارد و ماه اولین پل ارتباطی من وَ او بود. اویی که دلم برای لب خندش پر میکشید. خستگیش را حس کرده بودم، بریدنش را فهمیده بودم، دردکشیدنش را دیده بودم و نمیخواستم ادامه پیدا کند. آن انگیزه و توان، آن حرکت را آنطور که باید به هدف رساندم و ناگواری را به سرانجامش رساندم تا آرامش را برگردانم. سه چهارماه سخت را پشت سر گذاشته بودیم و یقین داشتم که او بیشتر از من اذیت میشود. هیچکس نمیفهمد وقتی صدایش را آنطور غم زده و خسته پشت تلفن شنیدم چه برسرم آمد. آمده بودم خستگی در کنم، پشیمان شدم و باز مجهز شدم و برگشتم. 

دل تنگی ...

بیدار که شدم، ماه را دیدم و به این فکر میکردم که ماه انگار خود فکر است. فکر مفاهیم را به هم متصل میکند، تعریف میسازد و استدلال می آورد. مجهول ها را معلوم میکند و معلوم ها را به هم میچسباند. ما دو مجهول بودیم که با واژه ها برای هم تعریف شدیم، دو تعریف بودیم که با استدلال به هم پیوستیم تا هر دو به اندیشه ای اشاره کنیم که پر از لفظ مرطوب است. این ماهِ شب چهارده زندگی ما بود و من امیدوار از کنارش روی زمین فرود آمدم.

اوضاع خیلی وقت ها آنطور که تصورش را میکنی پیش نمیرود. تصور میکنی قرار است بترکانی، قرار است آنطور که باید خوب شود وَ قرار است وَ قرار است وَ قرار است وَ بعد، یک آن همه چیز به هم میریزد. آنطور که تصورش را هم نمیتوانستی بکنی. تمام سلول های مغزت مثل آژیر پلیس میشوند. قرمز و آبی، داغ و یخ، سوت میشکند و مرتب اِرور بلو اسکرین میدهند.

مثل خیلی از آدم های دیگر، برای هرچیزی که داشته ام جان کنده ام. سخت درس خوانده‌ام. سخت برای هر مسابقه ای هر آزمونی که بوده تلاش کرده ام. برعکس خیلی از هم سن و سالانم و خیلی بزرگ ترهایم تا توانستم دستم به جیب خودم بوده. خیلی وقت ها دلم خواسته وسیله ای را داشته باشم و نشده. گاهی دلم خواسته چیزی را بخورم و نشده. دلم تجربه هایی را خواسته که پولش را نداشتم. از میان تحقیر آدم ها خودم را بیرون کشیده ام و مرتبه ساختم. از ضعف به قدرت رسیده ام. از ممکن الوجود، وجود ساختم. از دل مصیبتی بیرون آمده ام که هنوز هر روزم را تحت الشعاع خودش قرار میدهد. این ها تمجید از خود نیست. میخواهم به خودم بگویم که آدم ضعیفی نبوده ام. آدم ترسویی نبوده ام. آدم فرار و عقب نشینی نبوده ام. مثل خیلی های دیگر. 

اما... اما بعد از آن فرود، بعد از اینکه نبودنش را فهمیدم، دیگر نفهمیدم چه شدم. گم شدم. ضربه ی عمیقی به جانم خورد به خاطر اشتباه بزرگی که کرده بودم و اساسا متوجه عمق و اثرش نبودم. نه اینکه برای نجات و برای جبران آن اشتباه، تلاش نکنم که همه ی توانم را به کار گرفتم. واژه ها شاهدان کوچک تلاش هایم بوده اند. فکر شاهد بزرگ جان کندنم بوده.

دل تنگی ...

اما بعد از آن فرود، خستگی آن چنان بر من چیره شد که هرچه در آن مدت کالبد بی روحم را و روح فراری ام را، خودم را، خودم را، خودم را نگه داشته بودم که صدایم در نیاید، که نکند ضعفی نشان دهم، که نکند اشکی سرازیر شود، که نکند رنجور و پیر دیده شوم، همه بر باد رفت. این برباد رفتگی یک شبه خودش را نشان داد. نشان داد که واقعا ضعیف شده ام. جسمم پر از درد است، روحم، وجودم حساس و کم تحمل است و منتظر یک ضربه ی کوچک مانده تا فرو بریزد. با پتکی بر سر خودش بکوبد.

آن شب دوستی مسیج داد که برای شام خوردن بیرون برویم. گفتم شاید بهتر باشد بروم. از همان  اول فهمید حال خوشی ندارم. موهایم بهم ریخته بود، در سرمای پاییز تی شرت  نازک به تن داشتم و نه عینک به چشمانم زده بودم، نه ساعت بسته بودم، نه گوشی داشتم، نه کیف پول آورده بودم. سر و ته آمده بودم و سوار ماشین شده بودم. شام که زهرمارمان شد و بعدش هم قرار شد قدم بزنیم که بعد از ده قدم گفتم بهتر است برگردیم. میخواهم برگردم. آمده بود که درباره ی یک مسئله ی مربوط به سیاست بازی اطرافیانمان در آن روزها گفت و گویی داشته باشیم. آن هوا، آن ماه، آن خیابان آزارم میداد. میخواستم برگردم. فریادی در گلویم خفه شده بود. پشت سدی که سال ها بسته مانده بود، سیلی از اشک فشار می آورد. درد کوفتگی های ضربات ناجوانمردانه‌ای که به پهلو و سینه ام خورده بود، باز جان گرفته بود. زخم هایی که التیامی ناچیز یافته بودند، چندباره سر باز کردند. سرم بزرگ شده بود و سنگین. 

سنگ تمام من برای خودم. ضیافتی که من میزبان و میهمانش بودم. امان از مسافری که در درونم خودش را به قفس میکوبد.

غروب بود
صدای هوش گیاهان به گوش می‌آمد
مسافر آمده بود
و روی صندلی راحتی کنار چمن
نشسته بود
دلم گرفته
دلم عجیب گرفته است. |سهراب|

صبح امروز با کف دست روی یک هندوانه ضربه میزدم که موبایلم زنگ زد. ناشناس بود. با شست دست راستم،  فرو کردمش داخل جیبم و باز هندوانه ی دیگری را انتخاب کردم. سه بار زنگ زد. متوجه شدم، ناشناس کار واجبی باید داشته باشد و پاسخ دادم.

- آقای هَشت حَرفی؟
بله بفرمایید!
- شما کی تو آزمون فلان شرکت کردید؟
مگه من تو آزمون فلان شرکت کردم؟
- نکردید؟ مگه شما هَشت حَرفی و فلان و فلان نیستید؟
چرا!

  یادم آمد!

بله بله، پارسال تابستون، مردادماه بود فکر میکنم. دو تا مصاحبه هم داده بودم. چطور؟
- خب میتونید از این به بعد با ما کار کنید به عنوان مشاور؟
مشاور؟ مشاور چی؟
- تشریف بیارید اینجا تا بیشتر صحبت کنیم. 

امروز عصر بعد مدت ها رسما مشاور شدم. نه مشاور کنکور و این مزخرفات جهان سومی که عده ای احمق کلاش مشغولش شده اند که مشاوره ای که میتواند یک آدم را صاحب خانه کند، یک نفر صاحب خودرو شود و دیگری کسب و کاری راه بیندازد. من دوست دارم عددهایی را که پشتشان ارزشی لَم داده. بورس را و پول را و همه ی این ها را. از بین صدها نفر بعد یک سال انتخاب شده ام. بابتش خوشحالم. 

اگر کسی میخواهد متوقفم کند فقط میتواند کور بخواند، همین. آنقدر بی جنبه ام الان که دیگر اصلا خدا را هم بنده نیستم!

نمیدانم چرا راضی شدم که صبح در خانه اش قرار بگذارم و حتی سر قرار هم بروم. آن هم وقتی میدانم حوصله ی خودم را هم ندارم. انگار هروقت که سخت بگذرد، سخت تر و سخت ترش میکنم. 

دقیقه های متوالی ساکت نشستم و گوش دادم ببینم چه میگوید. گاهی روی دسته ی راست آن صندلی چوبی و گاهی روی دسته ی چپ لم میدادم و گاهی تکیه میدادم و جمله هایش را با سر و زبان تایید میکردم. چون ایگلشیس میدیدمش که کلاه مخملی سبز رنگ بر سر گذاشته و گوش های پرز دارش را زیر لبه هایش پنهان کرده و اراجیف خودش را با جهان بینی تکراری و نخ نمایش در مغزم فرو کند.

بازی کردن را دوست دارم، یعنی همه دوست دارند؛ اما، بازی هم آدم خودش را میخواهد. نمیشود بروی وسط گیم و با یک عده احمق هم تیمی شوی و با یک عده ابله رقیب باشی وَ اگر پیروزی بود که انگار نه انگار که یکی از مهره چین ها تو بودی وَ اگر شکست بود که فقط تو مقصری؛ چون، تو بد مهره چیدی، تو بد تاس ریختی. هر دو را تجربه کردم. این بار امیدوار بودم که آنطور نباشد؛ ولی، هست. بدتر از قبل هم هست.

ما را میخواهند برای دم انتخابات و ستادشان و بعدش هیچ.

گفت دیر میشود. گفتم دیر شدنی نیست. باید با کسی مشورت کنم. گفت همین امروز مشورت کن، گفتم نمیشود. دسترسی ندارم. باید حداقل دوماه صبر کنی. پذیرفت. نه به این راحتی. چانه زد. پشت سر هم چانه زد و قرار نیست هیچوقت به این راحتی ها کوتاه بیایم. 

این دوری و بی خبری آخر دیوانه کرد ما را.

این چندماه که دیگر شده یک سال پس بهتر است بگویم این یک سال، از بعد انتخابات ریاست جمهوری تا به الان زندگیم آنقدر خسته کننده بوده و آنقدر اتفاقات ناگوار برایم افتاده که مغزم کار نمیکند. نه اینکه قبلش نباشد، بود؛ ولی، نه این اندازه پشت سرهم و بیخیال نشو. هر مسئله ی جدیدی که پیش می آید مغزم میخواهد مثل قطار سریع السیر هاگوارتز، از سکوی نه و سه چهارم، سوت بکشد. 

عشق تو زنده اش کرد، یادت هست؟ یادت هست بهار سال قبل، یک شب ساعت از یازده رد شده بود، قبل از اینکه آرام به خواب بروی، گفتم:دستتو میگیرم با خودم میبرمت. حتی اگه بترسی ازش. میبرمت تو دلش. میبرمت وسط گود. درست مثل وقتی که قراره با هم، تنهای دو نفره، وسط یه جنگل تاریک قدم برداریم. هرچقد بگی من میترسم، دستتو محکم تر، محکم تر و محکم تر میگیرم. بیا باهام :) تاریکیا تموم میشه خانومم :). گفتی: «ببریم؟» گفتم: دستتو بگیرم عزیزدلم، باهم بریم. خودت پا به پام میای وسط ترسناکیا؟ گفتی:« :) میام باهات امیر». یادت می آید؟

ما باهم تاریکی‌ها را دیده بودیم. به وجود تاریکی ایمان داشتیم. یعنی نمیشود که تاریکی نباشد. همیشه هست. هر روشنی تاریکی دارد و هر تاریکی روشنی. انسان و قوه ی عقلش و موتور پر قدرت دلش باید آمادگی  اش را داشته باشند. تو تنهاترینی بودی که این قدرت ها را داشتی و خواستم که پا به پایم بیایی و پا به پایت بیایم. درد دارد؟ خسته میکند؟ ترسناک است؟ عذاب آور است؟ مگر قرار بود جز این ها باشد؟ مگر نه اینکه «این احساسات عجیب و غریب، این آشوب، این غیرقابل پیش بینی بودن اتفاقات، همه ی اینا، قشنگن :) حتی با وجود سختیش»؟ چاره ای جز محکم‌تر و محکم‌تر و محکم‌تر هست؟ چاره ای که آبش، نفت نشود، شعله ور نکند داغ دل را؟

آدم مونولوگ گفتن نیستم. بماند که حالا شده ام و این سخت ترین و دردناک ترین اتفاق است برای چون منی. مستنداتم، همه اش دیالوگ‌هایی بوده که اساس زندگی آینده و حالم را روی پایه هایشان استوار کردم. پایه‌هایی که چنان قدرت‌مند مینمودند که هیچگاه شکی به لرزیدنشان نداشتم. این منطق عظیم را بنا گذاشتیم که ثابتش کنیم. حق بده به «ما» که با چنگ و دندان مراقبت کنیم. حق بده که دستت را محکم‌تر بگیرم و این گره سفت‌تر شود.

حالِ مرا وقتی تو پیشش نیستی میدانی؟ ما را در گذشته مان جست‌وجو کن! فرصتی که ساخته ایم، این فرصتی که به ماه میکشد و چقدر زجرآور است؛ این فرصت غریب را نه در افکار پوچ تحمیل شده‌ای که از هر طرف به سویمان هجوم می آورند که در دیالوگ‌هایی جست‌وجوکن که صادقانه آفریده شدند. نه در سوءتفاهم‌هایی که اساسی ندارند که در واژه‌هایی ببین که باهم ساخته‌ایم. گفته بودم اینجا چون جنگلی تاریک است که باید دستت را محکم تر بگیرم. پا پس نکشیده‌ام و نخواهم کشید.  دستت را محکم‌تر میگیرم میانِ دلِ دل بستن، گود دوست داشتن، ورطه ی عشق که سعدی برایش نوشت: «گفتم از ورطه‌ی عشقت به صبوری به در آیم / باز میبینم و دریا نه پدیدست کرانش، عهد ما با تو نه عهدی که تغییر پذیرد / بوستانیست که هرگز نزند باد خزانش»

در عرفان، عاشقان پشت پا به دو جهان میزنند. عاشقان نه به فکر دنیایشانند نه آخرتشان. چراکه عاشقی که معشوق را دارد، دنیا را هم دارد و عاشقی که با معشوق به پایان برسد آخرت را هم دارد. این پاک باختن است. عین آن جاست که میگوید:

یک نیم رخت الست منکم ببعید / یک نیم دگر ان عذابی لشدید
بر گرد رخت نبشته یحی و یمیت / من مات من العشق فقد مات شهید

فرمانده، دژ مستحکمت، با تمام توان، بدون ترس، بدون ذره‌ای تردید، آماده ی تاریکی بوده که دوام آورده و می‌آورد. آرام باش جانِ جان.  نکند غم این را بخوری که قلعه ها و دیوارهایش فرو بریزند! نکند فکر کنی او را از تو و چشمانت و ماه روی انگشت دست چپت جدایی هست! نه... صبر میوه ی تلخی ست؛ ولی، شیرین میشود گر با دست تو چیده شود.

اردیبهشت ماه نودوهفت

تابستان امسال، بعد از هفت سالِ سخت و دشوار، قولی که به پدرم داده بودم به انجام میرسد. معنای دقیق و واقعی انجام، پایان است. شاید خودش خیلی از روشی که برای به انجام رساندنش انتخاب کردم راضی نباشد و سرزنشم کند و حتی آن دنیا یقه‌ام کند؛ اما، او جای من نبوده و من شبیه ترینِ به خودش هستم و باید بداند که اگر جای من بود همین اتفاقی را رقم میزد که من زده‌ام. مهم همین است، همین که از خودم رضایت دارم و اطمینان قلبی دارم که از پس آنچه خواسته بود برآمدم، هرچند با انتخاب دشوار ترین و دور از ذهن ترین راه. امیدوارم او هم راضی باشد به آنچه راضی بودم و ببیند که چه کشیدم تا بگویم یادم مانده در مسیر خانه تا کلاس المپیاد، چه گفته و مردانگیم را آنطور که خودم میخواهم ثابت کنم.

یک روز، تمامِ این ها را اگر پسری داشتم برایش خواهم گفت. مفصل و بی کم و کاست. برایش میگویم که پدرم چه خواست و بعدتر در بیمارستان چه گفت و چطور یادم ماند و چطور پایش ایستادم. برایش خواهم گفت که بعد از آن خودم را لایق بهترین اتفاقات دیدم و انتظاراتی از زندگی داشتم که واقعا حقم بود. میگویم که هفت سال از نوجوانی تا جوانی، از شانزده تا بیست و سه سالگی، آب خوش از گلویم پایین نرفت تا به آنچه باید، وفادار بمانم. تا حداقل خودم را به خودم ثابت کنم. تا نگذارم او از پسرش نا امید شود.

از آن لعنتی ها، از خرس خاله های نامردی که به هر نحوی دلشان خواست فقط حرف زدند و حرف و حرف و حرف، در همین اولین روز ماه مبارک میگذرم و میسپارمشان به خدایی که تمام این مدت آنطور که خودش گفته کنارم بوده.

نشستم و ایستادم و راه رفتم و یک عالم نوشتم و بعد همه را پاک کردم؛ چون، هرچه مینوشتم نمیشد آنی که باید میشد. واژه ها توان حملش را نداشتند. مشتی اراجیف، پوک میشوند و فرو میریزند؛ درست مثل کوهی که دریا ندارد. کوهی که سرچشمه ی دریا نیست، بی‌نم میشود. رگ هایش، آن جویبارهای جهنده ی تازه نفس، خشک میشوند. درونش و زیر پایش، پوک میشود و کم کم آن کوه سر به فلک کشیده فرو میریزد. 

دیروز سه تارم را به دست گرفتم و چنان دیوانه وار به تارهایش کوبیدم که پاره شدند و دلم خنک شد از پاره شدنشان. روزگاری چنان نوازششان میکردم که انگار برگ گلی ست که گفته اند حواست باشد نکند که گلبرگی بشکند. دلم تنگ است. دلم عجیب تنگ است. 

گفته بودم زندگی ما آدم ها گاهی مصداق مثنوی مولاناست که: «از قضا سرکنگبین صفرا فزود / روغن بادام خشکی مینمود، از هلیله قبض شد اطلاق رفت / آب آتش را مدد شد همچو نفت». لعنت به این مصداق ها. می خواهم آب رویش بچکانم محض سوزش کمتر جای داغش، آتشی از عمق تاریکش زبانه میکشد که هیهات، چه میکنی؟ این سوختن را آب درمان نیست. لعنت به من که از پس خودم هم بر نمی آیم. توان به آتش کشیدن خودم را یافته ام.

دیری ست. دیری ست که دیوانه شده‌ام. پشت این جنگ، دیوانه ها محکوم به پایان و مرگند. مرگی ناگهانی، بی هیچ شیونی، بی هیچ ناله ای، بی هیچ چشم اشک فشانی و چون بمیرند عند ربهم یرزقون خواهند بود و اگر جز این باشد عادلانه نیست. از مرگ نمیهراسم همان طور که از هیچ چیز دیگری نهراسیده ام جز لب خندی که روی لبت نباشد.

در آن مقام که در طبیعت میگردید و میچرخید و میبینید و تماشا میکنید و مینوشید و میخندید و نفس میکشید، با پای پیاده و چون حیوانی ناطق و رها و وارسته، درکِ سادگی زندگی خواهیدکرد. میفهمید که بشرِ سرگردانی که شهرها را تسخیر کرده، پیوسته در اشتباه است. چقدر فلسفه‌های دم دستی برای خودش ساخته تا توهم تمدن را پر و بال بخشد و زندگی را بر خودش بدتر از زهرمار کند و هر دوره  فیلسوفی، کشیشی، روان‌شناسی، جامعه‌شناسی، آدم سرشناسی بسازد که تئوری صدمن یک غاز ارائه بدهد برای خوشبختی و نهایتش خودش با افسردگی بمیرد و دانایان همه هیچ.

طبیعت میتواند به شما جرأت و توان مسخ شدن بدهد. مسخ شوید و تصور کنید که کوه یا کویرید، یا دریا یا رودی پر آب یا چشمه‌ای کوچک و زلال. این اتفاقِ سوررئالیسم شما را از دنیای وسیع؛ اما، به هرحال محدودِ واژه‌ها رها میسازد. سکوتی عمیق را تجربه خواهید کرد و در این سکوت، رازی نهفته است. رازی که پرورش‌دهنده‌ی فکر است. فکر ما، اندیشه‌ی آدمی، فرای واژه‌هاست و این «ما» نمیگذاریم بیش از واژه چیزی بدیع را تجربه کند، بند ابهام بگسلد، از اسارت و شکست برون آید، بایستد، بیندیشد، قوه‌ی ادراکش را به آغوش کشد، سینه سپر کند و اسب چموش حماقت را نعل زند.

مثلا ممکن است فکر کنید که چه حرف‌های احمقانه‌ای میزنم؟ «مسخِ» کافکا را خوانده‌اید؟ داستان سوررئال مرد جوانی‌ست که بیدار می‌شود و می‌بیند که به حشره‌ای زشت و نفرت‌انگیز تبدیل شده؛ می‌توان به همین شکل و نه آنطور آزاردهنده و دردناک که شیرین و زیبا، خودخواسته و مطلوب، یک روز صبح بیدار شد و خود را کوهی رفیع، قوی، ثابت، محکم و آرام دید. حال آنگونه که مولا نا گفت: «این جهان کوهست و فعل ما ندا / سوی ما آید نداها را صَدا»، پژواک را به خاطر سپرد و ندای سَـ(صـ)ـدا را فهمید و آن‌سان که باید و شاید روزگار سپری کرد. همان‌طور که سهراب، اِنسان را در سه منزل به شعر کشید: «بره‌ای را دیدم، بادبادک می‌خورد/ من الاغی دیدم، یونجه را می‌فهمید/ در چراگاه نصیحت گاوی دیدم سیر» آن‌هنگام چون بره‌ای در کودکی بادبادک بازی خواهید کرد، چون الاغی در جوانی در پی کشف و فهم یونجه خواهید بود و چون گاوی در پختگی و پیری هرآنچه باید را از نصیحت دانسته‌اید و راه درست را به دل و عقل درمیابید.

سر کلاس امر سیاسی، کم سن و سال ترین شاگرد کلاس بودم و طبیعتا ساکت‌ترین. راستش رو بخوام بگم یه تعداد از واژه هایی که معنی و مفهوم تخصصیش واسه‌ی همه‌ی حضار روشن بود رو معنای عمومیشون رو هم نمیدونستم. پنهانی و سریع صفحه ی گوشیم رو روشن میکردم و سایت واژه یاب و بالا پایین کردن اسکرول و پیدا کردن معنای تخصصی. کلاس، اصولا اساسا خوشبختانه خداروصدهزارمرتبه شکر، کلاسی نبود که کسی بخواد بامزه بازی در بیاره؛ قرار بود و هست که از اون اتفاق و از اون جمع ها محقق‌های خوبی خارج بشن. چرا این مقدمه رو نوشتم، نمیدونم. میخواستم بگم که یه جلسه بحث کشید به روش آینده نگری. هرکسی یه چیزی میگفت و خیلی ها کتاب هایی رو معرفی میکردن که به درد موضوع میخورد. منم دیدم یکی از کتاب های معرفی شده رو نشر نی منتشر کرده و دستم اومد که کتاب خوبیه(اصولا اساتید آدم حسابی ای که تو زمینه ی علوم انسانی فعالیت دارن کتاب هاشون رو به نشر دانشگاهی نمیدن و سمت انتشاراتی مثل نِی میرن). این کتاب: روش‌شناسی آینده‌نگری

کتاب استراتژیکیه. تو زندگی عادی هم تا حدودی به دردم خورده. میگم تا حدودی؛ چون، زندگی ما آدما خیلی وقتا مصداق این بیت مولاناست که میگه: از قضا سرکنگبین صفرا فزود/روغن بادام خشکی مینمود(همین بیت رو میتونیم ببریم ربطش بدیم به اصلاح طلبان خودشیفته‌ای که اصلاحات رو آپاراتوس قدرت پرستیشون کردن و سال نود و دو این بلا رو سر اصلاحات آوردن. تا ما اخراجی‌های دیروز و امروز اومدیم حرفی بزنیم گفتن شما به عقلانیت نرسیدید و جواب که ندادن هیچ، بی محلی کردن و بهمون خندیدن).

خوندن این کتاب جسارت خوبی بهم داد و باعث شد تصمیم های ناگهانی و شاید وحشتناکی (از نظر بقیه) تو زندگیم بگیرم. میوه ی تصمیماتم رو چند سال دیگه باید بچینم و ایمان دارم به این اتفاق. دردناکه ها. خیلی اذیت شدن داره. اصلا طبیعتش همینه. آدم هایی که نفهمنش دووم نمیارن و زود خودشون رو از زندگیتون میکشن بیرون که نفتی نشن. با مغز میخوری زمین، میخندن بهت. پا میشی خودتو بتکونی، میخندن بهت. از پله بالا میری، میخندن بهت. از پله پایین میای، میخندن بهت. نهایتا به هر نحوی میخندن و جاخالی میدن و موقعی که باید باشن فرار میکنن که نفتی نشن. خلاصه از این کتاب های روان شناسی که امروز خیلی زیاد منتشر میشه، از تریسی و راندا برن، زیاد خوندم. تاثیرش روم این بود که ریسک پذیریم رو به شدت مورد تهاجم قرار میداد. این کتاب چون اصلا خطش با اونا فرق داره و نمیخواد به زور چیزی رو غالب کنه، اتفاق دیگه ای بود. ازم موجودی ساخت، که وجودش واسه خودم قابل احترام و دوست داشتنیه و واسه بقیه تعاریف متفاوتی داره که حوصله ی شنیدنش رو ندارم و به کسی هم اجازه ی همچین اظهار فضلی رو ندادم هیچوقت.

البته اگه جای شما بودم، نمیومدم به حرفای یه پسرک بیست و دو سه ساله گوش بدم و بعدم بهش حق بدم و بعدم بخوام درستی حرفاش رو بسنجم و کتابه رو بخونم و ادامه و هیچی. اگه جای شما بودم صفحه رو میبستم و میگفتم بازم یه یادداشت احمقانه ی دیگه. همون کاری که خیلی ها وقتی حرف میزنم میکنن. اونا احتمالا «من» رو بهتر از شما میشناسن خب.

نیمه‌های ماه رمضانِ سال نودوچهار، دم اذان مغرب، در گرمایی کلافه کننده، قدم زنان به سمت مسجد میرفتم که «عمو رجب» را دیدم و سلام کردم. گفت:«کوجا میری؟ مسجد؟» میرفتم مسجد. کنارم ایستاد و کمی از پسرش گفت و بعد از اخلاق و بعد از خدا و معاد و آن عالم دیگر و آن عالم دیگری‌ها. یادم نیست دقیقا چه گفت، فقط برداشتم از حرف هایش این بود که آدم از این دنیا جز خوبی و بدی هایش چیزی نمیبرد. نقاب کلاهم را پایین کشیدم، دستانم را در جیب هایم فرو بردم و به راهم ادامه دادم. 

چند روز بعدتر، وقتی هوا کمی خنک شده بود، کنار شیرینی فروشی دیدمش و گفتم که یک روز جمعه بیاید تا با ماشین ببرمش سر مزار پسر شهیدش. گفت:« او روزا که جِوون بودما، با ای چرخ چینی خودم میرفتما میمِدم. آما حالا دیگه قوه شو ندارم.»  لبخندی بر لبش نقش  بست. نقاب کلاهم را پایین کشیدم، دست هایم را در جیب هایم فرو بردم و رفتم. از نودوچهار تا نود و پنج هرجمعه که گذشت گفتم جمعه ی بعد میروم سراغش و چون کمی فراموشی دارد، مطمئنم یادش رفته.

اما یادش بود. نمیگویم از کجا فهمیدم که یادش مانده. آدم که آبروی خودش را نمیبرد. فقط در همین حد بدان که منتظر بود.

نودوپنج شد نودوشش. هر جمعه یادم می‌افتاد و بعد فراموش میکردم. پیش خودم میگفتم خب دیر که نمیشود. جمعه هایم اکثرا شلوغ است، واقعا وقت نمیشود. حرف مفت میزدم. مگر میشود جمعه‌ی آدم آنقدر شلوغ باشد که یک ساعت وقت نداشته باشد؟ آن هم من که زندگیم مدیریتی ست نه چریکی. جمعه نمیشد، شنبه میشد، یکشنبه هم بود و دوشنبه. این همه روز بود که میشد. 

دِی ماه نود و شش تصمیم قطعی گرفتم که این جمعه دیگر بروم درِ کوچکِ خانه اش را بزنم و بگویم کلاهش را بر سرش بگذارد و باهم برویم کنار شهیدش. پنجشنبه صبح، موقع صبحانه، برادرم پله ها را تند تند بالا آمد و گفت:«این پیرمرده که دوستت بود کی بود؟ عمو رجب؟ مرده!» پدر شهید، هفت سال رزمنده با گوش های سنگین، قدی بلند و پشتی خمیده، ریش و پیرهن سفید، قدم های آهسته، تنها زندگی میکرد. میگفت که پسرش از او خیلی بهتر بوده. 

دو سال، صدها بار به قطعه ی شهدا رفتم. هربار یادم افتاد که عمو رجب را بیاورم. هر جمعه و هر پنجشنبه یادم افتاد و فقط یادم افتاد. پس گردنی از این محکم‌تر؟ اگر کمی غیرت داشتم نباید زنده میماندم؛ ولی، ماندم. آدم که آبروی خودش را نمیبرد؛ ولی، آبرویی که اینطور رفته را دیگر میتواند بازگرداند؟ این بلاهت را مینویسد تا یادش بماند چه غلطی کرده.

هر بار که از جلوی خانه اش رد میشوم، رعشه میگیرم. همه ی عالم سکوتی وهمناک میشود. دیر نوشتمش، نه؟ تازه توانسته ام کمی با خودم کنار بیایم و خدا میداند چقدر کلنجار رفتم تا جمله های این متن شکلی بگیرند که بشود خواندشان.

نهایتا صد سال است دیگر، خیلی‌ها و خیلی‌ها و خیلی‌ها به هفتاد هم نمیرسند. پدرم به پنجاه هم نرسید. او از پانزده سالگی میل رفتن داشت و چقدر سخت بوده که این همه صبر کرده. مینشست پای روایت عهد آوینی و هِی گریه میکرد. «سرزمین نینوا یادش بخیر، سرزمین نینوا یادش بخیر، کربلای جبهه ها یادش بخیر، کربلای جبهه ها یادش بخیر، ذوق و شوق نینوا کرده دلم، چون هوای جبهه‌ها کرده دلم، بود سنگر بهترین ماوای من، آه جبهه کو برادرهای من، آه جبهه کو برادرهای من» و منِ کودک، منِ نوجوان، دل بستم به روایت عهد و آوینی و آن خاک و خاکریز و سربند و چفیه. عجب جای عجیبی ست شلمچه. «انعکاس غروب آفتاب در آبگرفتگی شلمچه، تمثیلی تاریخی ست، آیتی ست از آیات قدس آفرینش که در خود، راز یک سنت تغییر ناپذیر را نهفته دارد». دل به جایی میبندی که فقط یک بار لمسش کردی. شاهنامه‌ی پراسطوره‌ی بلند شهادت.  +

محمدرضا هم همینطور. هنوز نتوانستم حتی سر مزارش بروم.  چه بگویم؟ هیچ ندارم. بگویم او فقط چند روز از من بزرگ تر بود و امروز جایی ست که آرزوی تمام ابناء بشر دیدن آن جایگاه بوده و من اینجا سرگردان و زندانی؟ زندانی ای که حتی شور رستگاری هم ندارد. آدم که آبروی خودش را نمیبرد. اصلا وقتی خبرش را شنیدم هم خودم را به ندانستن زدم. گفتم بقیه ی دوستانش هستند و یک عالم آدم دیگر هم حتما خواهند آمد و آنجا اصلا فرصت نمیشود دوش به دوشش بشوم. شاید چشم به راهم بود... دلم میخواهد تا همیشه چشم به راهم بماند. هر آدمی یک طوری ست. من هم طورم این شکلی ست.

میدانی چطور زنده ام؟

صبح زود که بیدار می شوم، با چشم های خواب آلودِ نیمه باز، گوشی را از کنار تخت برمیدارم، معمولا دو سه بار پَس کُد را میزنم تا یک بارش درست باشد و باز شود، تند تند منو را این طرف و آن طرف میکنم تا به آپ کُن برسم و بعد تکرار تراکنش را فشار میدهم و بعد کارت را انتخاب میکنم و رمز دوم و تمام. آن موقع دلم آرام میگیرد و دم و بازدمم برمیگردد. آن موقعی که صدقه میدهم برای لب خندت میتوانم آن روز را تاب بیاورم. 

من به شاگرد چنین استادی بودن افتخار میکنم: کلیک کنید و تماشا کنید

از وقتی اینجا متن های سیاسی و اجتماعی نداشته، بارها کامنت هایی دریافت کردم که به این اتفاق معترض بوده اند و  جوابی نداشتم که به این بزرگواران بدهم. حقیقت این است که هَشت‌حَرفی در یک سال گذشته دچار تحولات عمیق روحی شد. اتفاقاتی برایش افتاد که تصورش را هم نمیکرد. زندگیش از این رو به آن رو شد. طبیعی بود که کم کم دست نوشته هایش هم تغییر کنند و به بیانی بهتر از زمختی دربیایند و رنگ و بو به خودشان بگیرند.

هر چند خیلی حرف‌های دیگر هم دارم و جای گفتن همه‌شان همین جاست؛ اما، خلاصه‌اش میکنم که کاریکاتوری نشود. نمیشود شاگرد آن استاد باشی و آن طور تشویق شوی و بعد به امید روزهای بهتر ساکن بمانی و هر روز بدتر شود. به زودی وبلاگ دیگری را شروع به نوشتن میکنم که قرار است ادبیات سیاسیم را خیلی بهتر شکل بدهد. تحلیل هایم را خیلی بهتر پرورش دهد، مقالات روز سیاسی را ترجمه کند، بررسی استراتژیک کند، تاریخ را مورد بررسی قرار دهد و از بازنمایی کردن و تصویرسازی به دور باشد. اسمش را «لِوموت» خواهم گذاشت که برگرفته از جمع «لویاتان» و «بهیموتِ» توماس هابز است و اینطور معنایش میکنم: استقرار و فروپاشی. 

و اما هَشت‌حَرفی، میماند و جلو میرود به دنبال عطری که از دستان او، مقابل چشمانش، استشمام کرده و دیوانه شده. دست هایی که ماه را روی یک انگشتشان نگه میدارند. او قرار است بدون شرط تا آخرش باشد و میماند.

باید هر روز صبح، سرد و عصبانی به آینه‌ی مستطیلی ماشین نگاه کنم و دود سیگار را فوت کنم توی چشمانم و بعد، از اینکه به خودم دود فوت کرده‌ام لذت ببرم و چشمانم سرخ و درمانده بگویند: آره بابا فرمانده تویی. بس کن کورم کردی.

مثلا رفیق(مثل بلشویک‌های کمونیست) میگوید تو جوری سیگار میکشی که آدم هوس میکند و من میگویم که آل پاچینوی درونی دارم که یک بار از سیگار مرده و از کشیدنش متنفر است؛ ولی، میکشد که نمیدانم چه بشود. بعد میخواهد به کنسرت برود و میگوید تو هم بیا و من از کنسرت خوشم نمی‌آید. اتفاق وحشتناکی که درونم جریان دارد بی تفاوتی ست. گفتم از سیگار متنفرم متنفرم متنفرم و از کنسرت خوشم نمی آید و میگویم که اصلا فیلم های ایرانی را نمیتوانم تحمل کنم و از فیلم‌های هالیوود مدرن حالم بهم میخورد و گاهی دوست دارم فنجان قهوه‌ی ترک تلخ را به دیوار بکوبم و غمگین کننده است که گاهی از سیگار کشیدن خفه میشوم، به کنسرت میروم، مزخرف‌ترین فیلم‌های کمدی ایرانی را تماشا میکنم، مبتذل ترین فیلم‌های هالیوود مدرن را میبینم و پشت سر هم فنجان قهوه‌ی ترک تلخ را در دهانم خالی میکنم.

روزگاری بود که حس بشریت هم داشتم. سه تارم را بین انگشتانم میگرفتم و وجودم را بین تارهایش پیاده میکردم. میپرسد چرا دیگر نمیزنی؟ میگویم اولا که نمیزنند و مینوازند و ثانیا چمیدانم بابا. زرنگ میشوی؟ من خودم بیست سال است که از همه میپرسم چرا و به کسی هم  جواب چرا نمیدهم. از راه آمده‌ای میپرسی چرا؟ آنوقت میگوید تو بی‌رحمی و سریع از همه چیز میکَنی و میروی. حرف مفت میزند. جز من، همه حرف مفت میزنند و من چون دیگر حرف نمیزنم اینطور است وگرنه من هم حرف مفت میزدم. پول میدهید برای اینکه سرکلاس فلان استاد بروید؟ خب حرف مفت حساب نمیشود؟ پس حرف زور میتواند حساب بشود. حرف مفتی که برایش پول بدهی میشود حرف زور.

عکس زیر، منم و واضح‌ترین چیزی که مشخص است فریم عینکم است. سعی کردم معلوم باشد آن سه تار است بین انگشتانم؛ ولی، انگار نمیشد. برای همین صدایش را هم که مدت ها قبل ضبط کرده ام به همین جا سنجاقش میکنم. چرا؟ چمیدانم بابا.

آنقدر  که حرف زدن با تو شده رویای هرشبم. من شاعرانگی بلد نیستم. شاعر هم نیستم و این شاعرانگی و غلو کردن نیست، واقعیتی ست که هیچگاه برایت مفهومی نخواهد داشت. دردی عمیق است که فقط من میفهممش و کویر و زاگرس و کتاب هایم که جورم را میکشند. کتاب هایم همیشه دردم را به جان خریده اند.

از چیزی شکایتی ندارم. آنوقت هایش که به این سن نرسیده بودم هم شکایتی نداشتم. چهار پنج ساله بودم که پدرم گفت باید کوه باشی و من دیدم که زیباترین قله ی زاگرس بی تفاوت و تنها، محکم و سربلند ایستاده و نه از سرمای استخوان ترکان برف های زمستانش و نه از هرم سوزان خورشید تابستانش شاکی نیست و قرار بود کوه باشم. بعدتر پدرم گفت که چرا نگفتی فلانی زد و تمام لباس هایت را خون گرفت و یک عالَم دعوایم کرد و من فقط خواستم کوه باشم و از کسی شکایتی نکنم. میخواستم خانه ای سنگی بالای آن قله بسازم. 

فرزند زاگرس از هیچ چیز نمیترسد. خانه ی سنگی اش را میسازد. آنگاه که کسی نتوانست همسفرش باشد، بارش را میبندد و به دیاری دیگر میرود.

دو شب پیش هم که بایرن از چمپیونز حذف شد. آب خانه را هم درست کردم. وقتش رسیده، قرار بود به همین زودی ها کوله گردی کنم.  این بار بدون همسفر. از اصفهان تا هیچ کجا. فردا صبح بارم را به دوش میگیرم و میروم. 

من همیشه برمیگردم.

 فکر میکنم عکس خوبی از بیابان کویرم گرفته باشم. اینجا همان کویری ست که در تک تک واج هایم نمود دارد.

قبلا از کوله گردی همین جا نوشته بودم، نه؟ 

کوله شصت لیتری ام را آماده کرده ام. پوتین هایم را نو کرده ام و خیلی زود راه میفتم. از دیاری به دیاری دیگر. نمیدانم چقدر طول میکشد، زنده بر میگردم یا مرده یا اصلا برنمیگردم و نمیدانم چه ماجراهایی در انتظارم است، چقدر خیس و خاکی میشوم، چقدر گرمم میشود یا چقدر یخ میزنم، غذا میخورم یا گرسنه میمانم و همه ی چیزهای دیگری را که نمیدانم را هم نمیدانم. اثری از من نخواهد بود و کسی از من خبری نخواهد داشت. در موردش هیچوقت و هیچ جا حرفی نخواهم زد، خاطره ای نخواهم گفت و هیچ چیز نخواهم نوشت. میروم برای چندی گم شدن. 

هیچگاه آنقدر عمیق انتظار نکشیده بودم. راه آهن، کنار آبسردکن. طولانی ترین انتظار ممکن. ثانیه هایی که نمیگذشتند. عقربه ی سیه مست ساعت، تلوتلو میخورد و نمیرسید به آنجایی که باید. چندبار مجله را ورق زدم. اندیشه پویا، شماره چهل و هشت. گزارش ویژه ی «جزیره ی سرگردانی» و همه ی آن چیزی که باید در مورد سی و چهار دوره ی کتاب سال میدانستم. چندبار خواندمش و فقط همان جزیره ی سرگردانیش یادم مانده. میخواندم و اصلا نمیفهمیدم که میخوانم. آرام نداشتم. آرام هم ندارم.

هیچوقت فکر میکردم مهم ترین اتفاق زندگیم، راه آهن باشد؟ سرنوشت خیلی وقت ها جور دیگری رقم میخورد. آنطور که خودت باورت نمیشود. آنطور که خودت اصلا نمیفهمی چقدر عجیب است. آنطور که خودت اصلا نمیفهمی چرا آن جایی.

مثل سربازان جنگ جهانی که از میدان نبرد می آمدند وَ از پنجره ی قطار دنبال معشوقشان بودند وَ بعد تمام جمعیت را زیر و رو میکردند تا دخترکی با آبشار مشکی را بیابند؛ میدانستم نیست؛ ولی، تک تک آدم ها را دنبالش گشتم. جزیره ی سرگردانی همان جا بود. بین آن همه ریل و واگن که هرکدامشان به یک سو بودند، بین آن همه آدم که هرکدامشان به یک سو میرفتند، «من» با نمای اکستریم لانگ شات در انبوهی از آدمها و ماشین ها، تنها و منتظر و ساکن و ساکت ایستاده بودم. 

کویر هم جزیره ی سرگردان دارد. جزیره ای آن دور دست هاست که هرچی میروی نمیرسی. سراب نیست، جزیره ایست که دور است، وسط دریاچه ای از نمک. رویایی ست. انگار که آنجا دنیای دیگری ست. از همان دنیاها که یک نفر غرق میشود و لب ساحلش پیدا میشود. از همان جزیره هایی که با شیشه و کاغذ و چوب پنبه پیامشان را به ساحلی دیگر میرسانند برای نجات. 

آن کویر تو را میخواهد. تو را با اناری در دست تا جان بگیرد. من گره خورده ام به آن کویر. به ذره ذره خاکش، به آفتاب و ابر و بارانش، به آبی و سیاهی و ستاره و ماه و آسمانش؛ چون، بیش از همه جا بوی تو را میدهد. پای تو در میان است که آنجا آرامم، میدانستی؟ پای تو در میان است که جزیره ی سرگردانی میشود تکراری ترین واژه ی متن. پای تو در میان است که از آن همه واژه فقط همین را یادم مانده. پای تو در میان است فقط. رد پای توست که در زندگیم میماند فقط. رد پایی بر من نمیماند جز تو، از هیچ چیز، از هیچ کس. ردپایی از داغ آتش نگاهت بر وجودم.


(ایهام همیشه حرف هایم را بهتر از خودم میزند. شاید قرابتمان به خاطر این است که هر دو در ایهامیم.)

تو بگو درویش، چرا آشفتگیم را انتهایی نیست؟ من خسته ام. امانم بدهید. گرد از پلک هایم بردارید. جرعه ای آبی، تکه ای نانی، سر سوزن نمکم بدهید. زخم تب دارم را چگونه تیمار کنم؟ کجا بمانم که او نباشد؟ به کدامین سو برانم که عطرش وجودم را شعله ور نکند؟ چطور از سر این نای سرگشته ی مقهور، هوس نی را بیندازم. بیا سهراب، بیا دمی را هم نشینی کنیم که من هم چون تو دلم گرفته، دلم عجیب گرفته است. امان از سری که بی او بودنش بی تابش کرده. امان از تو سهراب که خوب میفهمی و میدانی و میخوانی و میسرایی شعله ی خونین دلمان را که تا به سر زبانه میکشد و میسوزاند و میسوزاند و میسوزاند هرآنچه غیر او را، هر آنچه عجیبِ قشنگ نیست را. گذشته نیست، آینده نیست، هر دو در عدم محض و بین دو عدم، بودنی ست، دمی ست. این تمام آن چیزی ست که خیام وار میبینمش و مولا نا وار نمیفهمم. پیچیده تر از راه است  راهبر ما صائب، میدانم. موجیم که آسودگی ما عدم ماست، ما زنده به آنیم که آرام نگیریم کلیم، میدانم. من این همه را میدانم. نمیدانستم بهتر بود. ندانستن، نبودن بود، مردن بود. امان از سودای دلی که سر را به عشق زنده کرد و زندگی را ساخت.

«اگر می‌خواهی با من صحبت کنی اول اصطلاحاتی را که به کار میبری تعریف کن». این را ولتر در قرن هیجده میگفت. ولتر یک فیلسوفِ فرانسویِ دربندِ تبعیدیِ طرفدار آنچه از نگاهش آزادی محسوب میشد، بود. هزاران کتاب و نامه و فلان هم نوشت که خب پس با این حساب نویسنده هم بود. من مستقیما چیزی از او نخواندم؛ اما، ویل دورانت در کتاب لذات فلسفه اش، ابتدای صفحه دویست و هشتاد و یک، آنجا که قصد دارد ملاحظاتی کوچک را یادآور شود با آن جمله ی مذکور از ولتر شروع میکند و بعد پیشرفت را تعریف میکند تا بعد تر درباره اش حرف بزند.

کاش ولتر امروز، در قرن بیست و یک، بود تا برایش ایمیل میفرستادم:

سلام جناب ولتر عزیز
با عرض تبریک به خاطر اینکه افکارتان در قرن هیجده، امروز جامه ی عمل پوشیده و تلاش هایتان غرب را متحول کرده، سوالی از محضرتان داشتم که شاید به نظر احمقانه بیاید؛ ولی، پاسخش برای بنده حیاتی ست. اصل مطلب، فرموده بودید: «اگر می‌خواهی با من صحبت کنی اول اصطلاحاتی را که به کار میبری تعریف کن» و از قضا فیلسوف دیگری به نام ویل دورانت که تاریخ را خوب میداند(پیرمرد، یازده جلد در این مورد نوشته)، از این سخن شما بهره برده و یک جایی در کتاب لذات فلسفه‌اش این قول را آورده که حالا کاری نداریم. خب منظورم از تحول در غرب همین آزادی بیان و مذهب و جدایی دین از سیاستی ست که خواست شما بوده و باز اصلا کاری نداریم که با برچسب الکی خوردن و آش نخورده و دهان سوخته، گرفتار حسن عباسی و پناهیان و این‌ها نشویم. منظورم از احمقانه، همان پیش پا افتاده بودن است. باید عرض کنم قبلا از اینکه ،بدون اینکه بدانم، در این زمینه مثل شما فکر و رفتار کرده‌ام خوشحالم؛ لکن، به هر تقدیر میپرسمش:
آقا خداییش هر وقت از بقیه خواستی منظورشون از اون اصطلاح رو بگن، یقه‌ت نکردن؟ یعنی فکر نکردن تو اونارو به سخره میگیری و میخوای بگی اصلا معنی واژه رو نمیدونن و تو میخوای بگی من فرانسوا ماری آروئه ولترم و فلانم و خیلی حالیمه؟ اگر جوابت بله هست که پس چه خاکی به سرت میکردی بعدش؟ بگو ما هم بکنیم. و اگه خیر هست که خوشا به سعادتت، پیشنهادت چیه واسه حل موضوع؟